Khuwajawi Kirmani

خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم – خواجوی کرمانی

خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم – خواجوی کرمانی

خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم ناقوس دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم هر چند از چار آخشپج و پنج حس در شش دریم از چار حد نه فلک یکدم علم بیرون زنیم گر رخش همت زین کنیم از هفت گردن بگذریم هنگام شب چون شبروان هنگامه برگردون زنیم بی دلستان دل خون کنیم وز دیدگان بیرون کنیم بر یاد آن پیمان شکن پی...

خدا را از سر زاری بگوئید – خواجوی کرمانی

خدا را از سر زاری بگوئید – خواجوی کرمانی

خدا را از سر زاری بگوئید که آخر ترک بیزاری بگوئید چو زور و زر ندارم حال زارم به مسکین حالی و زاری بگوئید غریبی از غریبان دور مانده اگر باشد بدین خواری بگوئید وگر بازارئی غمخواره دیدید بدین زاری و غمخواری بگوئید چو عیاران دو عالم برفشانید وگر نی ترک عیاری بگوئید بدلدار از من بیدل پیامی ز روی لطف ودل...

چو شام شد بشبستان باید کرد – خواجوی کرمانی

چو شام شد بشبستان باید کرد – خواجوی کرمانی

چو شام شد بشبستان باید کرد ز ماه نو طلب آفتاب باید کرد لباس ازرق صوفی که عین زراقیست بخون چشم صراحی خضاب باید کرد لب پیاله و رخسار مردم دیده ز عکس باده چو یاقوت ناب باید کرد مفرح جگر خسته و دوای خمار ز لعل ساقی و جام شراب باید کرد مدام بهر جگر خوارگان دردیکش دل پر آتش خونین کباب باید کرد مهی که منز...

جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید – خواجوی کرمانی

جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید – خواجوی کرمانی

جز ناله کسی مونس و دمساز نیاید جز سایه کسی همره و همراز نیاید ای خواجه برو باد مپیمای که بلبل در فصل بهاران ز چمن باز نیاید گفتم که ز من سرمکش ای سرو روان گفت تا سر نکشد سرو سرافراز نیاید هر دل که به دستش نبود رشتهٔ دولت همبازی آن زلف رسن باز نیاید باز آی و بسوی من بیدل نظری کن هر چند مگس در نظر با...

ترک من ترک من گرفت و خطا کرد – خواجوی کرمانی

ترک من ترک من گرفت و خطا کرد – خواجوی کرمانی

ترک من ترک من گرفت و خطا کرد جامهٔ صبر من برفت و قبا کرد همچو زلف سیاه سرکش هندو بر سر آتشم فکند و رها کرد صبح رویش بدید و سورهٔ والشمس از سرصدق در دمید و دعا کرد خط زنگارگون آن بت چین را هر که مشک تتار خواند خطا کرد بدرستی که در حدیث نیاید آنچه غم با دل شکسته ما کرد آنکه بیرون ازو طبیب نداریم دردم...

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور – خواجوی کرمانی

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور – خواجوی کرمانی

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور کمینه خادمهٔ بزمگاه ماست نشاط کهینه خادم خلوتسرای ماست سرور معطرست دماغ معاشران ز بخار معنبرست مشام صبوحیان ز بخور ببند خادم ایوان در سراچه که ما بدوست مشتغلیم و ز غیر دوست نفور ز نور عشق برافروز شمع منظر دل به حکم آنکه مه از مهر می...

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن – خواجوی کرمانی

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن – خواجوی کرمانی

بلبل خوش سرای شد مطرب مجلس چمن مطربهٔ سرای شد بلبل باغ انجمن خادم عیشخانه کو تا بکشد چراغ را زانکه زبانه می‌زند شمع زمردین لگن ساقی دلنواز گو داد صبوحیان بده مطرب نغمه ساز گو راه معاشران بزن هر سحری که نسترن پرده ز رخ برافکند باد صبا ببوی گل رو بچمن نهد چو من نیست مرا بجز بدن یک سر موی در میان نیست...

بده آن راح روان پرور ریحانی را – خواجوی کرمانی

بده آن راح روان پرور ریحانی را – خواجوی کرمانی

بده آن راح روان پرور ریحانی را که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را من بدیوانگی ار فاش شدم معذورم کان پری صید کند دیو سلیمانی را سر به پای فرسش در فکنم همچون گوی چون برین در کشد آن ابلق چوگانی را برو ای خواجه اگر زانکه بصد جان عزیز میفروشند بخر یوسف کنعانی را گر تو انکار کنی مستی ما را چه عجب کافران ک...

این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده‌ئی – خواجوی کرمانی

این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده‌ئی – خواجوی کرمانی

این چه بویست ای صبا از مرغزار آورده‌ئی مرحبا کارام جان مرغ زار آورده‌ئی بهر جان بیقرار آدم خاکی نهاد نکتهی از روضهٔ دارالقرار آورده‌ئی وقت خوش بادت که وقت دوستان خوش کرده‌ئی تا ز طرف بوستان بوی بهار آورده‌ئی سرو ما را چون کشیدی در بر آخر راست گوی کز وصالش شاخ شادی را ببار آورده‌ئی عقل را از بوی می ...

ای نسیم سحری بوی بهارم برسان – خواجوی کرمانی

ای نسیم سحری بوی بهارم برسان – خواجوی کرمانی

ای نسیم سحری بوی بهارم برسان شکری از لب شیرین نگارم برسان حلقهٔ زلف دلارام من از هم بگشای شمسه‌ئی زان گره غالیه بارم برسان تار آن سلسلهٔ مشک فشان بر هم زن بوئی از نافهٔ آهوی تتارم برسان گرت افتد به دواخانهٔ وصلش گذری مرهمی بهر دل ریش فگارم برسان دم بدم تا کنمش بر ورق دیده سواد نسخه‌ای زان خط مشکین ...

ای سرو خرامندهٔ بستان حقایق – خواجوی کرمانی

ای سرو خرامندهٔ بستان حقایق – خواجوی کرمانی

ای سرو خرامندهٔ بستان حقایق آزاد شو از سبزهٔ این سبز حدائق برگلبن ایجاد توئی غنچهٔ خندان در گلشن ابداع توئی برگ شقائق منزلگه انس تو سراپردهٔ قدسست تا چند شوی ساکن این تیره مضائق بیرون نرود راه تو بی‌ترک مقاصد حاصل نشود کام تو بی قطع علائق رخش امل از عرصهٔ تقلید برون ران تا خیمه زنی بر سر میدان حقائ...

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش – خواجوی کرمانی

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش – خواجوی کرمانی

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوش وی خنده زده شکر شیرین تو بر نوش از کوه نتابد چو تو خورشید کمربند وز باغ نخیزد چو تو شمشاد قبا پوش چون دوش شبی تیره ندیدم بدرازی الا شب زلفت که زیادت بود از دوش ماندست مرا حسرت دیدار تو در دل کردست دلم حلقهٔ گیسوی تو در گوش دارم ز تو دلبستگی و مهر و وفا چشم لیکن چکنم...

آورده ایم روی بسوی دیار خویش – خواجوی کرمانی

آورده ایم روی بسوی دیار خویش – خواجوی کرمانی

آورده ایم روی بسوی دیار خویش باشد که بنگریم دگر روی یار خویش صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز ما و می مغانه و روی نگار خویش چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار مجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش کردم گذار برسرکویش وزین سپس تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش چون هیچ برقرار نمی‌ماند از چه روی ماندست بیق...

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست – خواجوی کرمانی

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست – خواجوی کرمانی

آن ترک پریچهره مگر لعبت چینست یا ماه شب چارده بر روی زمینست در ابر سیه شعشهٔ بدر منیرست یا در شکن کاکل او نور جبینست آن ماه تمامست که برگوشه بامست یا شاه سپهرست که بر چرخ برینست گویند که زیباست بغایت مه نخشب لیکن نتوان گفت که زیباتر از اینست آن لعل گهر پوش مگر چشمهٔ نوشست یا درج عقیقست که بر در ثمی...

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم – خواجوی کرمانی

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم – خواجوی کرمانی

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریم بنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیم باز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم جز غم بجهان هیچ نداریم ولیکن گر هیچ نداریم غم هیچ نداریم ز آنروی که از روی نگارین تو دوریم رخسار زر اندوده به خونابه نگاریم دیوانه آن غمزهٔ عاشق کش مستیم آشفتهٔ آن سلسله...

خوشا کشته برطرف میدان او – خواجوی کرمانی

خوشا کشته برطرف میدان او – خواجوی کرمانی

خوشا کشته برطرف میدان او بخون غرقه در پای یکران او خدنگی که گردد ز شستش رها کنم دیده را جای پیکان او بشمشیر کشتن چه حاجت که صید حریصست بر تیر باران او برآنم چو شرطست درکیش ما که قربان شوم پیش قربان او مرا در جهان خود دلی بود و بس کنون خون شد از درد هجران او ره کعبهٔ وصل نتوان برید که حدی ندارد بیاب...

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد – خواجوی کرمانی

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد – خواجوی کرمانی

چون مرا دیده بر آن آتش رخسار افتد آتشم بردل پرخون جگر خوار افتد مکن انکار من ایخواجه گرم کار افتاد زانکه معذور بود هر که در این کار افتد برمن خسته مزن تیر ملامت بسیار که درین منزل ازین واقعه بسیار افتد گر چو فرهاد ز مژگان گهرافشان گردم ای بسا لعل که در دامن کهسار افتد ور چو منصور ز من بانگ انا الحق...

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت – خواجوی کرمانی

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت – خواجوی کرمانی

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت دل شکسته ما را در اضطراب انداخت بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواست که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت چه دیده دیدهٔ خونبار من که یکباره بقصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت دل ار بلحقهٔ شوریدگان کشد...

تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند – خواجوی کرمانی

تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند – خواجوی کرمانی

تنم تنها نمی‌خواهد که در کاشانه بنشیند دلم را دل نمی‌آید که بی جانانه بنشیند ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد که کس با شمع نتواند که بی پروانه بنشیند دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه‌اش حاصل چنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویم بخلوت کی دهد دستش که بی پیم...

تا ترا برگ ما نخواهد بود – خواجوی کرمانی

تا ترا برگ ما نخواهد بود – خواجوی کرمانی

تا ترا برگ ما نخواهد بود کار ما را نوا نخواهد بود از دهانت چنین که می‌بینیم کام جانم روا نخواهد بود چین زلف ترا اگر بمثل مشک خوانم خطا نخواهد بود سر پیوند آرزومندان خواهدت بود یا نخواهد بود می صافی بده که صوفی را هسچ بی می صفا نخواهد بود آنکه بیگانه دارد از خویشم با کسی آشنا نخواهد بود چند را نیم ا...

بوقت صبح می روشن آفتاب منست – خواجوی کرمانی

بوقت صبح می روشن آفتاب منست – خواجوی کرمانی

بوقت صبح می روشن آفتاب منست بتیره شب در میخانه جای خواب منست اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح دو چشم اشک فشان ساغر شراب منست وگر کباب نیابم تفاوتی نکند بحکم آنکه دل خونچکان کباب منست براه بادیه‌ای ساربان چه جوئی آب که منزلت همه در دیدهٔ پر آب منست مرا مگوی که برگرد وترک ترکان گیر که گر چه راه خطا م...

بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرم – خواجوی کرمانی

بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرم – خواجوی کرمانی

بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرم چو جان فدای تو کردم چه غم ز خنجر و تیرم اسیر قید محبت سر از کمند نتابد گرم بتیغ برانی کجا روم که اسیرم بحضرتی که شهانرا مجال قرب نباشد من شکسته بگردش کجا رسم که فقیرم ز خویشتن بروم چون تو در خیال من آئی ولی عجب که خیالت نمی‌رود ز ضمیرم چو شمع مجلسم ار زانکه می‌کشی ...

باز هشیار برون رفته و مست آمده‌ایم – خواجوی کرمانی

باز هشیار برون رفته و مست آمده‌ایم – خواجوی کرمانی

باز هشیار برون رفته و مست آمده‌ایم وز می لعل لبت باده پرست آمده‌ایم تا ابد باز نیائیم بهوش از پی آنک مست جام لبت از عهد الست آمده‌ایم از درت بر نتوان خاست از آنروی که ما بر سر کوی تو از بهرنشست آمده‌ایم با غم عشق تو تا پنجه در انداخته‌ایم چون سر زلف سیاهت بشکست آمده‌ایم سر ما دار که سر در قدمت باخت...

ایکه از دفتر حسنت مه تابان بابیست – خواجوی کرمانی

ایکه از دفتر حسنت مه تابان بابیست – خواجوی کرمانی

ایکه از دفتر حسنت مه تابان بابیست آتش روی تو در عین لطافت آبیست نیست در دور خطت دور تسلسل باطل که خط سبز تو از دور تسلسل بابیست تا شد ابروی کژت فتنهٔ هر گوشه نشین ای بسا فتنه که در گوشهٔ هر محرابیست زلف هندوی توام دوش بخواب آمده بود بس پریشانم ازین رانک پریشان خوابیست پرتو روی چو ماه تودر آن زلف سی...

ای کرده ماه را از تیره شب نقاب – خواجوی کرمانی

ای کرده ماه را از تیره شب نقاب – خواجوی کرمانی

ای کرده ماه را از تیره شب نقاب در شب فکنده چین بر مه فکنده تاب مشک است یا خط است یا شام شب نمای ماه است یا رخ است یا صبح شب نقاب با سرو قامتت شمشاد گو مروی با ماه طلعت خورشید گو متاب ای برده آب من زان لعل آبدار وی بسته خواب من زان چشم نیم‌خواب چون آتش رخت برد آبروی من زان آب آتشی بر آتشم زن آب زلف ...

ای سبزه دمانیده بگرد قمر از موی – خواجوی کرمانی

ای سبزه دمانیده بگرد قمر از موی – خواجوی کرمانی

ای سبزه دمانیده بگرد قمر از موی سر سبزی خط سیهت سر بسر از موی جز پرتو رخسار تو از طره شبرنگ هرگز نشنیدیم طلوع قمر از موی بر طرف بناگوش تو آن سنبل مه پوش افکنده دو صد سلسله بر یکدگر از موی بی‌موی میانت تن من در شب هجران چون موی میانت شده باریکتر از موی موئی ز میانت سر موئی نکند فرق تا ساخته‌ئی موی م...

ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خم – خواجوی کرمانی

ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خم – خواجوی کرمانی

ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خم وی دلم یک سر مو وز سر موئی شده کم گر دلم باک ندارد ز غم عشق چه باک ور غمم دست ندارد ز دل خسته چه غم هم دل گرم گرم نیست درین ره همدل هم دم مرد گرم نیست درین غم همدم پیش چشمم ز حیا آب شود چشمهٔ نیل وانگه از نیل سرشکم برود آب بقم ای بصد وجه رخ خوب تو وجهی ز بهشت وی...

ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته – خواجوی کرمانی

ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته – خواجوی کرمانی

ای از شب قمرسا بر مه نقاب بسته پیوسته طاق خضرا برآفتاب بسته از قیر طیلسانی بر مشتری کشیده بر مهر سایبانی از مشک ناب بسته جعد تو هندوانرا بر دل کمین گشوده چشم تو جادوانرا بر دیده خواب بسته اشک محیط سیلم خون از فرات رانده و آه سهیل سوزم ره بر شهاب بسته از روی لاله رنگم بازار گل شکسته وز لعل باده رنگت...

اگر چه بلبل طبعم هزار دستانست – خواجوی کرمانی

اگر چه بلبل طبعم هزار دستانست – خواجوی کرمانی

اگر چه بلبل طبعم هزار دستانست حدیث من گل صد برگ گلشن جانست ز بیم چنگل شاهین جان شکار فراق دلم چو مرغ چمن روز و شب در افغانست چو تاب زلف عروسان حجله خانهٔ طبع روان خسته‌ام از دست دل پریشانست چو از سر قلمم برگذشت آب سیاه سفینه ساز و میندیش ازینکه طوفانست کسی که ملکت جم پیش همتش بادست اگر نظر بحقیقت ک...

خطت که کتابهٔ جمالست – خواجوی کرمانی

خطت که کتابهٔ جمالست – خواجوی کرمانی

خطت که کتابهٔ جمالست سرنامهٔ نامه کمالست ماهی تو و مشتریت مهرست شاهی تو و حاجبت هلالست آن خال سیاه هندو آسا هندوچهٔ گلشن جمالست از مویه تنم بسان مویست وز ناله دلم بشکل نالست آنجا که توئی اگر فراقست اینجا که منم همه وصالست در عالم صورت ار چه هجرست در عالم معنی اتصالست آنرا که نبوده است حالی این حال ...

چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد – خواجوی کرمانی

چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد – خواجوی کرمانی

چون خط تو گرد رخ گلرنگ بگیرد سرحد ختن خیل شه زنگ بگیرد مگذار که رخسار تو کائینه حسنست از آه جگر سوختگان زنگ بگیرد بی نرگس مخمور تو در مجلس مستان هر دم دلم از بادهٔ چون زنگ بگیرد آهنگ شب از دیده من پرس که هر شب مرغ سحر از ناله‌ام آهنگ بگیرد هر دم که شب آهنگ کند ز آتش مهرت دود دل من راه شباهنگ بگیرد ...

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب – خواجوی کرمانی

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب – خواجوی کرمانی

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب تا به شب بر سر بازار معلق همه روز تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب سوختم ز آتش هجران و دلم بریان شد ور نسازم چکنم با دل بریان همه شب رشتهٔ جان من سوخته بگسیخته باد گر ز عشق سر زلفت ندهم جان همه شب هر شبی کز خم گیسوی توام یاد آید ...

ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی – خواجوی کرمانی

ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی – خواجوی کرمانی

ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی غرق این بحر شو ار در تمنی طلبی گر نه ماری بچه معنی نروی از سر گنج ورنه طفلی بچه رو صورت مانی طلبی راه آدم زنی و روضهٔ رضوان جوئی عیب مجنون کنی و خیمهٔ لیلی طلبی خاک گوسالهٔ زرین شوی از بی آبی وانگه از چو...

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد – خواجوی کرمانی

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد – خواجوی کرمانی

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کرد خویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد کشتهٔ تیغ ملامت برضا نتوان شد حذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد گر چه از ما بخطا روی بپیچید و برفت ترک آن ترک ختائی بخطا نتوان کرد قامتش را به صنوبر نتوان خواندن از آنک نسبت سرو خرامان بگیا نتوان کرد باغبان گومکن افغان که بهنگام بهار م...

به خشم رفتهٔ ما گر به صلح باز آید – خواجوی کرمانی

به خشم رفتهٔ ما گر به صلح باز آید – خواجوی کرمانی

به خشم رفتهٔ ما گر به صلح باز آید سعادت ابدی از درم فراز آید حکایت شب هجر و حدیث طره دوست اگر سواد کنم قصه‌ئی دراز آید چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد رود بطرف لب جوی و در نماز آید برآید از دل مشتاق کعبه نالهٔ زار اگر بگوش وی آوازه حجاز آید کجا بملک جهان سردر آورد محمود اگر چنانک گدای در ایاز آید زه...

برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر – خواجوی کرمانی

برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر – خواجوی کرمانی

برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیر و آرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر چون ما بترک گلشن و بستان گرفته‌ایم گو باغبان بیا ودر بوستان بگیر پیر مغان گرت بخرابات ره دهد قربان او ز جان شو و کیش مغان بگیر از عقل پیر درگذر و جام می بخواه وانگه بیا و دامن بخت جوان بگیر اکنون که در چمن گل سوری عروس گشت از دست گل...

با تو نقشی که در تصور ماست – خواجوی کرمانی

با تو نقشی که در تصور ماست – خواجوی کرمانی

با تو نقشی که در تصور ماست به زبان قلم نیاید راست حاجت ما توئی چرا که ز دوست حاجتی به ز دوست نتوان خواست ماه تا آفتاب روی تو دید اثر مهر در رخش پیداست سخن باده با لبت بادست صفت مشک باخط تو خطاست در چمن ذکر نارون می‌رفت قامتت گفت بر کشیدهٔ ماست سرو آزاد پیش بالایت راستی را چو بندگان بر پاست او چو آز...

ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی – خواجوی کرمانی

ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی – خواجوی کرمانی

ای میان تو چو یک موی و دهان یکسر موی نتوان دیدن از آن موی میان یک سر موی بی‌میان و دهن تنگ تو از پیکر و دل زین ندارم بجز از موئی وزان یک سر موی ناوک چشم تو گر موی شکافد شاید کابروت فرق ندارد ز کمان یک سر موی تو بهنگام سخن گر نشوی موی شکاف کس نیابد ز دهان تو نشان یک سر موی ور نیاید دهنت در نظر ای جا...

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی – خواجوی کرمانی

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی – خواجوی کرمانی

ای صبا با بلبل خوشگوی گوی می‌نماید لالهٔ خود روی روی صبحدم در باغ اگر دستت دهد خوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی هر زمان کز دوستان یاد آورم خون روان گردد ز چشمم جوی جوی ای تن از جان بر دل چون نال نال وی دل از غم بر تن چون موی موی دست آن شمشاد ساغر گیر گیر سوی آن سرو صنوبر پوی پوی حلقه‌های زلفش از گل بر...

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ – خواجوی کرمانی

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ – خواجوی کرمانی

ای روان از شکر تنگ تو شکر تنگ تنگ گل برآورده ز شرم آن رخ گلرنگ رنگ هست در زنجیر زلف دلربایت دل فراخ لیک دل همچون دل ریش من دلتنگ تنگ ناوک چشمت چو باد آرم ز خون چشم من لعل پیکانی شود فرسنگ در فرسنگ سنگ ای بت گلرخ بگردان بادهٔ گلرنگ را تا برد ز آئینهٔ جانم می چون زنگ زنگ بلبل دستان سرا را گو برآر آوا...

ای بی تو مرا پر آب دیده – خواجوی کرمانی

ای بی تو مرا پر آب دیده – خواجوی کرمانی

ای بی تو مرا پر آب دیده نادیده بخواب خواب دیده ما پست و ترا بلند قامت ما مست و ترا خراب دیده جان قول تو بی سخن شنیده دل روی تو بی نقاب دیده از دیده فتاده در بلا دل وز دل شده در عذاب دیده یک ذره از آنکه در تو پیداست نادیده درآفتاب دیده هر لحظه‌ام از غم تو کرده رخساره بخون خضاب دیده در آتش فرقتت ندید...

آن ماه بین که فتنه شود مهر انورش – خواجوی کرمانی

آن ماه بین که فتنه شود مهر انورش – خواجوی کرمانی

آن ماه بین که فتنه شود مهر انورش آن نقش بین که سجده کند نقش آذرش بدری که در شکن شود از باد کاکلش سروی که بر سمن فتد از مشک چنبرش مرجان کهینه بندهٔ یاقوت و للش سنبل کمینه خادم ریحان و عنبرش مه سایه پرور شب خورشید مسکنش شب سایه گستر مه خورشید منظرش تابی فکنده بر قمر از زلف تابدار شوری فتاده در شکر از...

از لعل آبدار تو نعلم برآتشست – خواجوی کرمانی

از لعل آبدار تو نعلم برآتشست – خواجوی کرمانی

از لعل آبدار تو نعلم برآتشست زان رو دلم چو زلف سیاهت مشوشست دیشب بخواب زلف خوشت را کشیده‌ام زانم هنوز رشتهٔ جان در کشاکشست هر لحظه دل به حلقهٔ زلفت کشد مرا یا رب کمند زلف سیاهت چه دلکشست چون لعل آبدار تو از روی دلبری آبیست عارض تو که در عین آتشست ساقی بده ز جام جم ارباب شوق را آن می که در پیاله چو ...

دامن خرگه برافکن ای بت کشمیر – خواجوی کرمانی

دامن خرگه برافکن ای بت کشمیر – خواجوی کرمانی

دامن خرگه برافکن ای بت کشمیر سرو قباپوش و آفتاب جهانگیر چهرهٔ خوب تو رشک لعبت نوشاد نرگس مستت بلای جادوی کشمیر نقش جمالت نگارخانهٔ مانی خط سیاه تو روزنامهٔ تقدیر ترک پری روی من ندانمت امروز خاطر صحراست یا عزیمت نخجیر خط کله برشکن گلاله برافشان بند قبا برگشای و جام طرب گیر از در خویشم مران که از خم ...

حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش – خواجوی کرمانی

حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش – خواجوی کرمانی

حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش که جز او کیست که برخورد ز سیمین بدنش می لعل ار چه لطیفست در آن جام عقیق آن ندارد ز لطافت که در آن جامه تنش گر در آئینه در آن صورت زیبا نگرد بو که معلوم شود صورت احوال منش بوی پیراهن یوسف ز صبا می‌شنوم یا ز بستان ارم نفحهٔ بوی سمنش باغبان گر به گلستان نگذارد ما را حبذا...

چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد – خواجوی کرمانی

چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد – خواجوی کرمانی

چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد بجام باده کنون دست می پرستان گیر چرا که کشتی دریا کشان درآب افتاد بسی بکوی خرابات بیخود افتادند ولی که دید که چون من کسی خراب افتاد چو کرد مطرب عشاق نوبتی آغاز خروش و ناله من در دل رباب افتاد بب چشم قدح کو کسی که دریابد مرا که خون جگر...

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست – خواجوی کرمانی

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست – خواجوی کرمانی

جان هر زنده دلی زنده بجانی دگرست سخن اهل حقیقت ز زبانی دگرست خیمه از دایرهٔ کون و مکان بیرون زن زانکه بالاتر ازین هر دو مکانی دگرست در چمن هست بسی لاله سیراب ولی ترک مه روی من از خانهٔ خانی دگرست راستی راز لطافت چو روان می‌گردی گوئیا سرو روان تو روانی دگرست عاشقان را نبود نام و نشانی پیدا زانکه این...

ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست – خواجوی کرمانی

ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست – خواجوی کرمانی

ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست چه غم ز چهره زرد و سرشک گلناریست فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت چه مردمیست که در عین مردم آزاریست از آن دو چشم توانای ناتوان عجبست که خون خسته دلانش غذای بیماریست بیا که در غم هجر تو کار دیدهٔ من ز شوق لعل روان برقدت گهرباریست ندانم این نفس روح بخش جان پرور نسیم ز...

بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش – خواجوی کرمانی

بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش – خواجوی کرمانی

بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانش جز خنده نشانی نشنیدم ز دهانش زان نادرهٔ دور زمان هر که خبر یافت نبود خبر از حادثهٔ دور زمانش بگذشت و نظر بر من بیچاره نیفکند او باد گران و من مسکین نگرانش بلبل نبود در چمنش برگ و نوائی چون گلبن خندان ببرد باد خزانش سر وار ز لب چشمه برآید چو درآید بر چشم کنم جای سهی سرو...

بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح – خواجوی کرمانی

بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح – خواجوی کرمانی

بنوش لعل مذاب از زمردین اقداح ببین که جوهر روحست در قدح یا راح خوشا بروی سمن عارضان سیم اندام عقیق ناب مروق ز سیمگران اقداح بریز خون صراحی که در شریعت عشق شدست خون حریفان سبیل و خمر مباح بشوی دلق مرقع به آب دیدهٔ جام که بی قدح نبود در صلاح و تو به صلاح لب تو باده گساران روح را ساقیست رخ تو خلوتیان ...

بدینسان که از ما جهانی جهانی – خواجوی کرمانی

بدینسان که از ما جهانی جهانی – خواجوی کرمانی

بدینسان که از ما جهانی جهانی که با کس نمانی و با کس نمانی تو آن شهریاری و آن شهرهٔاری که خسرو نشانی و خسرو نشانی تو آنی که قتلم توانی و دانم که هر دم برآنی که خونم برانی خوشا طرف بستان و دستان مستان می ارغوانی به روی غوانی دل یاغی باغیم باغ و دائم تو در باغ بانی و در باغبانی ندانم کدامی که دامی دلم...

با درد دردنوشان درمان چه کار دارد – خواجوی کرمانی

با درد دردنوشان درمان چه کار دارد – خواجوی کرمانی

با درد دردنوشان درمان چه کار دارد با نالهٔ خموشان الحان چه کار دارد در شهر بی نشانان سلطان چه حکم داند در ملک بی زبانان فرمان چه کار دارد دریا کشان غم را از موج خون مترسان با اهل نوح مرسل طوفان چه کار دارد از دفتر معانی نقش صور فرو شوی با نامهٔ الهی عنوان چه کار دارد زلف سیه چه آری در پیش چشم جادو ...

ای لبت میگون و جانم می پرست – خواجوی کرمانی

ای لبت میگون و جانم می پرست – خواجوی کرمانی

ای لبت میگون و جانم می پرست ما خراب افتاده و چشم تو مست همچو نقشت خامهٔ نقاش صنع صورتی صورت نمی‌بندد که بست دین و دنیا گر نباشد گو مباش چون تو هستی هر چه مقصودست هست در سر شاخ تو ای سرو بلند کی رسد دستم بدین بالای پست تا نگوئی کاین زمان گشتم خراب می نبود آنگه که بودم می پرست مست عشق آندم که برخیزد ...

ای سنبل تازه دسته بسته – خواجوی کرمانی

ای سنبل تازه دسته بسته – خواجوی کرمانی

ای سنبل تازه دسته بسته و افکنده برآب دسته دسته خط تو بنفشه‌ئی نباتی قد تو صنوبری خجسته آن هندوی پر دل تو در چین بس قلب دلاوران شکسته در دیدهٔ من خیال قدت چون سرو ز طرف چشمه رسته پیش دهن شکر فشانت بی مغز بود حدیث پسته چون زلف تو در کشاکش افتاد شد رشتهٔ جان ما گسسته دریاب که باز کی دهد دست صیدی که بو...

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب – خواجوی کرمانی

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب – خواجوی کرمانی

ای خط سبز تو همچون برگ نیلوفر در آب قند مصر از شور یاقوت تو چون شکر در آب عنبرین خطت که چون مشک سیه بر آتشست مینماید گرد آتش گردی از عنبردرآب بر گل خودروی رویت کبروی حسن از اوست سبزهٔ سیراب را بنگر چو نیلوفر در آب تا بر آب افکند زلفت چنبر از سیلاب چشم پیکرم بین غرقه در خونست چون چنبر در آب مردم دری...

ای از حیای لعل لبت آب گشته می – خواجوی کرمانی

ای از حیای لعل لبت آب گشته می – خواجوی کرمانی

ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفته‌اند در آتشست شکر مصری بسان نی شور تو در سر من شوریده تا بچند داغ تو بر دل من دلخسته تا بکی در آرزوی لعل تو بینم که هر نفس جانم چو جام می به لب آید هزار پی صبحست و ما چو نرگس مست تو در خمار قم واسقنا المدامة بال...

آن تن ماست یا میان شما – خواجوی کرمانی

آن تن ماست یا میان شما – خواجوی کرمانی

آن تن ماست یا میان شما وان دل ماست یا دهان شما اگرآن ابرو است و پیشانی نکشد هیچکس کمان شما جز کمر کیست آنکه میگنجد یک سرموی در میان شما آب رخ پیش ما کسی دارد که بود خاک آستان شما میکند مرغ جان ما پرواز دمبدم سوی آشیان شما چه بود گر بما رساند باد بوئی از طرف بوستان شما خواب خوش را بخواب میبینم از غم...

آب رخ ما بری و باد شماری – خواجوی کرمانی

آب رخ ما بری و باد شماری – خواجوی کرمانی

آب رخ ما بری و باد شماری خون دل ما خوری و باک نداری دست نگارین بروی ما چه فشانی ساعد سیمین بخون ما چه نگاری دل بسر زلف دلکش تو سپردیم گر چه تو با هیچ خسته دل نسپاری اینهمه دلها بری ز دست ولیکن خاطر دلداده‌ئی بدست نیاری چند کنی خواریم چو جان عزیزی شرط عزیزان نباشد اینهمه خواری گر چه اسیر تو در شمار ...

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد – خواجوی کرمانی

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد – خواجوی کرمانی

خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسد بنفشه نسخهٔ آن نوبهار بنویسد نسیم باد صبا شرح آن خط ریحان به مشک بر ورق لاله زار بنویسد بسا رساله که در باب اشک ما دریا بدیده بر گهر آبدار بنویسد بروزگار تواند اسیر قید فراق که شمه‌ئی ز غم روزگار بنویسد بیاد لعل تو هر لحظه چشم من فصلی برین دو جلد جواهر نگار بنویسد سوا...

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد – خواجوی کرمانی

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد – خواجوی کرمانی

چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی تسبیح برافشاند سجاده براندازد چون تیر زند چشمت سیاره هدف گردد چون تیغ کشد مهرت گردون سپر اندازد چون غمزهٔ خونخوارت برقلب کمین سازد بس کشته که هر لحظه بر یکدگر اندازد آنکس که دلی دارد جان در رهت افشاند وا...