Khisraw Gulsurkhi

فصل انفجار خاک  خسرو گلسرخی

فصل انفجار خاک خسرو گلسرخی

فصل ِ کاشتن گذشت ای پر از جوانه و خاک از کجای دستِ رود می توان خرید مشتِ آب پاک را تا تو باور کنی پیام های خفته درجوانه را … * نیزه های نعره ی روح ِخسته و شکسته ی یک جوانه در سپیده دم قلبِ “اعتراف” را شهید می کند : – “سرد می شود لحظه های آهنین و داغ ِ ما در میان جوی های... »

خسته تر از همیشه  خسرو گلسرخی

خسته تر از همیشه خسرو گلسرخی

در دست های تو دنیا دروغین است … چشمت همه آهن پایت همه تردید دستت همه کاغذ … * این فردا که فراز ِ دار می بینی قلبِ بزرگ ماست … دریا درون سینه ام جاری ست با قایق تردید ، با ارتفاع موج ها ، شلّاق در من همه فانوس ها خاموش می شوند گل ها معلق در فضا یکریز می گریند سنگین ِ یک چیدن سر پنجه... »

دامون ۴ خسرو گلسرخی

دامون ۴ خسرو گلسرخی

این شعر با توجه به متن آن ، یکی از آخرین سروده های شاعر و خطاب به فرزندش “دامون” است که در دی ماه ۱۳۵۲ و به هنگام حبس در سلول شماره ۱ زندان اوین ، رقم خورده است . از کتاب “خسته تر از همیشه” به کوشش کاوه گوهرین برفِ کوهستان گرما داشت خون ِ ما در رگ هامان می جوشید ، زندگی معنا ... »

مرد خاکی خسرو گلسرخی

مرد خاکی خسرو گلسرخی

مردی درون میکده آمد گفت : کشمکش ِ پنجاه و پنج . از پشت پیشخوان مردی به قامتِ یک خرس دستی به زیر برد تق – چوب پنبه را کشید و بی خیال گفت : مزه … ؟ مرد گفت : خاک … “دستی به ته کفش خویش زد .” الکل درون کبودی لیوان ، ترانه خواند . * وقتی شمایل بطری از سوزش عجیب نگهداری و بو... »

رهروان  خسرو گلسرخی

رهروان خسرو گلسرخی

تا بهار له شده به زیر ِ گام ها راه نیست … این خجسته است : رهروان میان خود بهار ِ بارور بنا کنند … * این بشارتِ شریف ماست : سبز می شویم بر دخیل ِ حسرت کسان بر در و سلاح و راه … سبز می شویم در سپیده وعده گاه اجتماع ِ دست ها … خسرو گلسرخی Hits: 6 »

تلخ ماندم ، تلخ  خسرو گلسرخی

تلخ ماندم ، تلخ خسرو گلسرخی

تلخ ماندم ، تلخ مثل زهری که چکیده از شبِ ظلمانی شهر مثل اندوه ِ تو ، مثل گل سرخ که به دست طوفان پرپر شد … تلخ ماندم ، تلخ مثل عصری غمگین که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم و زمین را – توپِ گردان پرت کردم به دل ِ ظلمت … * تلخ ماندم ، تلخ دیو از پنجره سر بیرون کرد . از دهانش بوی خون می آ... »

مرثیه ای برای گلگونه های کوچک  خسرو گلسرخی

مرثیه ای برای گلگونه های کوچک خسرو گلسرخی

۱ چشمان تو سلام ِ بهاری ست در خشکسالی بیداد … دستان تو که یارای ِ دشنه گرفتن نیست امّا آواز تو گلوله ی آغاز که بال گشودَست به جانبِ دیوار دیوارها اگر که دود نگشتند آواز ِ پاک تو رود بزرگِ میهن این رود ، در لوت می دمد تا در سرتاسر این جزیره ی خونین سَروها و سپیدار سایه سار تو باشد … ۲ در ... »

دامون ۲ خسرو گلسرخی

دامون ۲ خسرو گلسرخی

۱ دشنه نشست میان کلامم ، در چشم آن کلام سبز مقدس که راهی جنگل بود و انتظار ِ پرنده ، در وعده گاه پیام پریشان شد اینک دوسوی شانهٔ من رگبار ِ بال تیر خورده بر مِه ِ جنگل رنگین کمان بلندی ست سرخ گونه ، سیّال در رودهای خون دشنه نشست میان کلامی تا در میان جنگل ، رنگین کمان سرخ برافرازد … ۲ بالام ، ... »

افزوده ای بر جنگلی ها خسرو گلسرخی

افزوده ای بر جنگلی ها خسرو گلسرخی

گویی درخت های “سیاهکل” ، تا دشت و شهر ریشه دوانده ست که غرش سلاح و جوشش خون شهید هر دو فزونی می گیرد بذری که “کوچک” و “عمو اوغلی” پاشیدند اکنون نهال می شود اکنون نهال ها … بنگر که کوه و شعر شباشب آذین می گردد با قامتِ بلند بپا خاستگان … واخوردگان گفتند... »

سروده های خفته  خسرو گلسرخی

سروده های خفته خسرو گلسرخی

۱ در رودهای جدایی ، ایمان ِ سبز ِ ماست که جاری است او می رود در دل مرداب های شهر در راه آفتاب ، خم می کند بلندی هر سرو سرفراز … ۲ از خون من بیا بپوش رَدایی من غرق می شوم در برودت دعوت ای سرزمین من ، ای خوب جاودانه ی برهنه قلبت کجای زمین است که بادهای همهمه را اینک صدا زنم در حجره های ساکت تپید... »

پرنده ی خیس خسرو گلسرخی

پرنده ی خیس خسرو گلسرخی

می دانی پرنده را بی دلیل اعدام می کنی در ژرف تو آینه ایست که قفس ها را انعکاس می دهد و دستان تو محلولی ست که انجماد ِ روز را در حوضچه ی شب غرق می کند … ای صمیمی ، دیگر زندگی را نمی توان در فرو مردن یک برگ یا شکفتن یک گُل یا پریدن یک پرنده دید ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم آیا شود که باز درخت... »

ملاقاتی خسرو گلسرخی

ملاقاتی خسرو گلسرخی

آمد . دستش به دستبند بود از پشت میله ها ، عریانی دستان من ندید امّا یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست چیزی نگفت رفت . اکنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند خورشید در پشت پلک های من اعدام می شود … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

در خیابان  خسرو گلسرخی

در خیابان خسرو گلسرخی

در خیابان مردی می گرید پنجره های دو چشمش بسته ست دست ها را باید به گرو بگذارد تا که یک پنجره را بُگشاید … * در خیابان مردی می گرید همه روزان ِ سپیدش جمعه ست او که از بیکاری تیر سیمانی را می شمرد در قدم های ِ ملولش قفسی می رقصد با خودش می گوید : – کاش می شد همه ی عقربکِ ساعت ها می ایستاد ... »

ای پریشانی  خسرو گلسرخی

ای پریشانی خسرو گلسرخی

مردی که آمد از فَلق ِ سرخ در این دم آرام خواب رفته ، پریشان شد ویران . و باد پراکند بوی تنش را میان خزر ، ای سبز گونه ردای شمالی ام جنگل ! اینک کدام باد بوی تنش را می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت که شهر به گونه ی ما در خون سرخ نشسته است …. ؟ آه ای دو چشم فروزان ! در رود مهربان کلامت جار... »

زخم سیاه خسرو گلسرخی

زخم سیاه خسرو گلسرخی

که ایستاده به درگاه …؟ آن شال سبز را ز ِ شانه ی خود بردار * بر گونه های تو آیا شیارها زخم سیاه زمستان است … ؟ در ریزش مداوم این برف هرگز ندیدمت زخم سیاه گونه ی تو از چیست ؟ * آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار ، در چشم من ، همیشه زمستان است … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

خاکستر  خسرو گلسرخی

خاکستر خسرو گلسرخی

دستی به سپیدی ِ روز پنجره را گشود سرما و سوز بیدار بر پلک های من نشست … * اکنون خاکستر شب را باد در کوچه می برد … خسرو گلسرخی Hits: 5 »

لاله های شهر من  خسرو گلسرخی

لاله های شهر من خسرو گلسرخی

پیراهنی ز رنگ به تن کرده با قلبِ خون فشان این لاله های شهری از گودهای جنوبِ شهر می آیند … این لاله های شهری از نان و از رهایی حرف می زنند این لاله های شهری آیا در توپخانه در جاده ی قدیم شمیران در اِوین پژمرده می شوند ؟ نه ! این لاله های شهری می گویند : باید مواظبِ هم باشیم نام مرا مپرس بگذار ا... »

در دست های خالی  خسرو گلسرخی

در دست های خالی خسرو گلسرخی

تو چهره ات شگفت ترین ست ، ای مخمل ِ مقدس ِ آتش ، ای بی خیال ِ من در چشم های تو این مشت های بسته این شعله های بسته این شعله های پاکِ بلند آخر به انزوای ِسرد و قفس ها و فواره های منجمد روز راه خواهد یافت و طرح منفجر کننده ی آن بر گوش های محتضر مثل دو گوشواره ی زرّین آویزه می کند : – اینک سپیده ی... »

با این غرور بلندت  خسرو گلسرخی

با این غرور بلندت خسرو گلسرخی

در بقعه های ساکتِ بودن ، همراه خوب من آن شال ِ سبز کِبر را به دور بیفکن و با تمامی وسعت انسانیت بگو که ما باغی ایم باغی چنان بزرگ و سبز که دنیا در زیر سایه اش – خواب هزار ساله ی خود را خمیازه می کشد . در بقعه های خامُش ِ بودن از جوار ضریح چندی است طنین ضربه ی برخاستن بزرگ تو را نمی شنوم همراه ... »

دامون ۳ خسرو گلسرخی

دامون ۳ خسرو گلسرخی

ای سبز به اندیشه های روز جنگل بیدار ! در سایه ی روشن نمناک تو که بوی و عطر ِ رفاقت می پراکند گلگون شده ست چه قلب ها که سبزترین جنگل بود شکسته است چه دست ها که فشفه می ساخت در سکوتِ شب هایت . ای پناهگاه ِ خروسان ِ تماشاگر ! جنگل ِ گسترده بر شمال آن رُعبِ نعره ها در فضای ِ درهم ِ انبوهَت آیا تناورترین... »

ابریشم سیاه دو چشمت خسرو گلسرخی

ابریشم سیاه دو چشمت خسرو گلسرخی

۱ بر تپه ها بایست پریشان کن اینک هجوم ِ فاصله ها را ای آمده ز عمق ِ فراموشی … ۲ در من عقابِ منقلبی هست هرگز ز خستگی نرانده سخن هرگز نگفته آری از من مخواه فرود آیم بگذار روی زردیِ بابک را هرگز به یاد نیارند … ۳ در انزوا چه کسی خوابِ آفتاب دید تا من به انتظار بمانم کنار دریچه و در خیال پاک... »

من ایرانی ام  خسرو گلسرخی

من ایرانی ام خسرو گلسرخی

ای چشم مخملی ِمن شکوه آینده امروز این عشق ماست ، عشق به مردم “بگذار درفش ِ سرخ ، زیبایی تو را بستایم” من کور نیستم باید تو را بستایم می دانم امّا کجاست جای ِ دیدن تو وقتی که هموطنم بَرده ، و خاکِ خوب تو را جراحی می کنند باید که خاکِ من از خون ِ من بنا گردد … بنایِ آزادی بی مرگ و خو... »

دامون ۱ خسرو گلسرخی

دامون ۱ خسرو گلسرخی

به همه ی گمنامان جنگل * ای سبز به اندیشه های روز جنگل ِ بیدار در سایه ی روشن نمناک تو که بوی عطر رفاقت می پراکَند گلگون شده ست چه قلب های تهوّر که سبزترین جنگل بود شکسته ست چه دست ها که فشفشه می ساخت در سکوت شب هایت … * ای پناهگاه ِ خروسان ِ تماشاگر جنگل ِ گسترده بر شمال آن رُعبِ نعره ها در فض... »

سهراب صمصامی خسرو گلسرخی

سهراب صمصامی خسرو گلسرخی

شاعر این شعر آقای سهراب صمصامی است که آن را در سال ۱۳۴۷ سروده‌اند و برای اولین بار سال ۱۳۵۲ در مجله مکتب اسلام شماره ۲ چاپ شده است. بعد از اطلاع این مطلب توسط ایشان به گنجور مجموعه اشعار خسرو گلسرخی با ذکر این مطلب تصحیح می‌شود. دگر صبح است و پایان شب تار است دگر صبح است و بیداری سزاوار است دگر خورش... »

سفر خسرو گلسرخی

سفر خسرو گلسرخی

تو سفر خواهی کرد با دو چشم مطمئن تر از نور با دو دست راستگوتر از همه ی آینه ها خواب دریای خزر را به شبِ چشمانت می بخشم … موج ها . زیر پایت همه قایق هستند ماسه ها ، در قدمت می رقصند من تو را در همه ی آینه ها می بینم روبرو در خورشید پشتِ سر شب در ماه من تو را تا جایی خواهم برد که صدایی از جنگ و ... »

جنگلی ها  خسرو گلسرخی

جنگلی ها خسرو گلسرخی

۱ قلبِ بزرگ ما پرنده ی خیسی ست بنشسته بردرختِ کنار خیابان در زیر ِ هر درخت صدها هزار برهنه ی بیدار از تبر جنگل ! ای کاش قلب ما می خفت بی هراس بر گیسوان در هم نمناکت ای کاش تمام خیابان های شهر جنگل بود … ۲ جنگل ، گسترده در مِه و باران ای رفیق ِسبز بر جاده های برگ پوش وسیعت بر جاده های پر از پیچ... »

هیمه  خسرو گلسرخی

هیمه خسرو گلسرخی

نه آن که فکر کنی سرد است که من در تهاجم ِ کولاک یک جا تمام هیمه های جهان را انبار کرده ام در پشت خانه ام و در تفکّر ِ یک باغ آتشم به تنهایی من هیمه ام برادر ِخوبم ، بشکن مرا برای اجاق سرد ِ اتاقت آتشم بزن … * من هیمه ام برادر خوبم … خسرو گلسرخی Hits: 3 »

در سنگر  خسرو گلسرخی

در سنگر خسرو گلسرخی

تو فاتحی ! دستان تو سرگرم ساختن سنگر ، مشغول کاشتن بذر دوستی است … * تو فاتحی ! تو فاتحانه فردای سرخ و زرد اعلام می کنی آغاز تولّد خود را با هزار آفتاب در چین ِچهره ی اسارتِ شرق … * ما شکوفه ی دستان بی زوال تو را آب می دهیم … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

پاره ای از یک شعر خسرو گلسرخی

پاره ای از یک شعر خسرو گلسرخی

با یک شکوفه ، با تو ، من آغاز می کنم حماسه ی بزرگ عشق را … خسرو گلسرخی Hits: 3 »

شعر بی نام خسرو گلسرخی

شعر بی نام خسرو گلسرخی

بر سینه ات نشست زخم عمیق و کاری ِ دشمن امّا ای سرو ِ ایستاده نیفتادی … این رسم ِتوست که ایستاده بمیری … * در تو ترانه های خنجر و خون ، در تو پرندگان مهاجر در تو سرود فتح این گونه چشم های تو روشن هرگز نبوده است … با خون تو میدان توپخانه در خشم خلق بیدار می شود … مردم زان سوی ت... »

تو خسرو گلسرخی

تو خسرو گلسرخی

تن تو کوه دماوند است با غرورش تا عرش دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز کاری افتد از پشت ، تن تو دنیایی از چشم است … تن تو جنگل بیداری هاست هم چنان پابرجا که قیامت ندارد قدرت خواب را خاک کند در چشمت تن تو آن حرف نایاب است کز زبان یعقوب ، پسر ِ جنگل عیّاری ها در مصافِ نان و تیغه ی شمشیر – میان سب... »

هستی  خسرو گلسرخی

هستی خسرو گلسرخی

چشمه ی پیری است در انتهای ِ راه ِ کویر ِ کور باید گذشت از این راه ؟ این مرد ِ راه ، صبوری و تسلیم جاری ست در رگش … بََرَهوتیان ِ کَلافه ی تنهایی ! باید ز راه ِ مانده ، گذشتن باید که سرافراز به چشمه رسیدن . * این چشمه در انتظار ِ عبث نیست … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

در سبزهای سبز  خسرو گلسرخی

در سبزهای سبز خسرو گلسرخی

در زیر پلکِ خیس ِ جنگل ، در سبزهای سبز ِ جنگل ، “کوچک” ، چوپان ِ تنهایی ست که هر غروب در نِی ، فریاد ِ جنگلی ها را سر ریز می کند … جنگل صدای گمشدگی ست ، جنگل ، صمیم ِ وحدتِ ماست و چشم های کوچک باور نمی کند … اینک صدای او در پیچ و تاب سرد سیاهکل گل می دهد . در زیر پلک های خیس ... »

پرنده و طناب  خسرو گلسرخی

پرنده و طناب خسرو گلسرخی

پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی ؟ گفت : آفتاب بی اعتنا طناب را آماده کردم … * پشت پنجره ام را کوبید گفتم که هستی ؟ گفت : ماه بی اعتنا طناب را آماده کردم … * پشت پنجره ام را کوبیدند گفتم که هستید ؟ گفتند : همه ی ستارگان دنیا بی اعتنا طناب را آماده کردم … * پشت پنجره ام را کوبید گ... »

سرود پیوستن خسرو گلسرخی

سرود پیوستن خسرو گلسرخی

باید که دوست بداریم یاران ! باید که چون خزر بخروشیم فریادهای ما اگر چه رسا نیست باید یکی شود . باید تپیدن ِ هر قلب اینک سرود باید سرخی ِ هر خون اینک پرچم باید که قلبِ ما سرود ما و پرچم ما باشد … باید در هر سپیدی ِ البرز نزدیک تر شویم باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ِ ماست … باید که ... »

خواب یلدا خسرو گلسرخی

خواب یلدا خسرو گلسرخی

شب که می آید و می کوبد پشت ِ در را ، به خودم می گویم : من همین فردا کاری خواهم کرد کاری کارستان … و به انبار کتان ِ فقر کبریتی خواهم زد ، تا همه نارفیقان ِ من و تو بگویند : “فلانی سایه ش سنگینه پولش از پارو بالا میره …” و در آن لحظه من مرد ِ پیروزی خواهم بود و همه مردم ،‌ با ... »

من شکستم در خود خسرو گلسرخی

من شکستم در خود خسرو گلسرخی

به پشوتن آل بویه * من شکستم در خود من نشستم در خویش لیک هرگز نگذشتم از پُل که ز رَگ های رنگین بسته ست کنون بر دو سوی رود ِ آسودن باور کن نگذشتم از پُل غرق ِ یکباره شدم من فرو رفتم در حرکتِ دستان تو من فرو رفتم در هر قدمت ، در میدان من نگفتم به ذوالاکتاف سلام ، شانه ات بوسیدم تا تو از این همه ناهموار... »

دو گانه  خسرو گلسرخی

دو گانه خسرو گلسرخی

پشتِ دستانت ، کویری خفته جان در آب لب ، ترک خورده ز گرمای هجوم ظهر جان ، ز سردی چون زمستانی میان برف لب ز جانش نَشأتی هرگز نمی گیرد . جان کِرخ ، لب ،‌ دشمن ِ خاموش … حرف هایش جنگل و روییدن رودست خواب هایش آفتابی مانده در یک صبح لایه های خشک و تب دارش مارسان ، اِستاده بر پاهای بارانی که باریده ... »

تساوی خسرو گلسرخی

تساوی خسرو گلسرخی

“یک اگر با یک برابر بود …” * معلّم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گَرد پنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر “جوانان” را ورق می زد برای آنکه بی خود ، های و هو می کرد و با آن شور ِ بی پایان تس... »

شعری برای زخم  خسرو گلسرخی

شعری برای زخم خسرو گلسرخی

این سرخ گونه هرگز سخن از درد نرانده ست … درون ِ آتش می زیَد و هراس را با او یارای ِ برابری نیست … خاموش نشسته به انتظار ، زخم را و گلوله را پاس می دارد تا آن روز کز جراحت سهمگین خویش پرچمی برافرازد … * این سرخ گونه خاموش نشسته به انتظار تمامی ِ تن من ، سرزمین ِ من است … خسرو ... »

خون لاله ها  خسرو گلسرخی

خون لاله ها خسرو گلسرخی

گل های وحشی جنگل اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند جنگل ! کجاست جای قطره های خون شهیدان ؟ آیا امسال خواهد شکفت این لاله های خون ؟ آیا پرندگان مهاجر امسال با بالهای خونین آن سوی سرزمین ِ گرفتاران آواز می دهند …؟ آیا کنون نام شهیدان ِ شرقی ما را آن سوی ِ مرزها تکرار می کنند ؟ امسال جای ِ پا... »

نمایش ناتمام  خسرو گلسرخی

نمایش ناتمام خسرو گلسرخی

برای فریدون فرشیان * در میدان های سکوت ، آدم های بی دفاعی را دار می زدند و دارها و آدم های آویخته شان در گاهواره ی مرگ چون درختی را می نمودند که در انبوهی از سیاهی ِ مات فرو رفته ، و در بهاری جاویدان زندگانی می کنند و سکوهای افتخار خالی از هر نفر در لحظه های کور ، نگاهی سرگردان بود و عابری که پیامی ... »

روا مَدار  خسرو گلسرخی

روا مَدار خسرو گلسرخی

غروب ِ فصلی این کفتران عاصی ِ شهر به انزوای ساکت آن سوی میله های بلند … * هرگز طلوع ِ سلسله وار شبی در اینجا نیست و تو بسان همیشه ، همیشه دانستن چه خوب می دانی که این صدای کاذب جاری درون کوچه و کومه در این حصار شب زده ی تار بشارتی ست بشارت ظهور جوانه ، جوانه های بلند که رنگِ اناری ِمیله ، با آ... »

تا آفتابی دیگر  خسرو گلسرخی

تا آفتابی دیگر خسرو گلسرخی

رهروان خسته را احساس خواهم داد ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد سِهره ها را از قفس پرواز خواهم داد چشم ها را باز خواهم کرد … * خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد دیده ها را از پس ِ ظلمت به سوی ماه خواهم خواند نغم... »

قبل از اعدام  خسرو گلسرخی

قبل از اعدام خسرو گلسرخی

خون ِ ما می شکفد بر برفْ ، اسفندی . خون ِ ما می شکفد بر لاله . خون ِ ما پیرهن ِ کارگران . خون ِ ما پیرهن ِ دهقانان خون ِ ما پیرهن ِ سربازان خون ِ ما پیرهن ِ خاکِ ماست … * نم نم ِ باران با خون ِ ما شهر ِ آزادی را می سازد … نم نم ِ باران با خون ِ ما شهر ِ فرداها را می سازد ……..... »

خفته در باران  خسرو گلسرخی

خفته در باران خسرو گلسرخی

دستی میان دشنه و دیوارست دستی میان دشنه و دل نیست … از پله ها فرود می آییم اینک بدون پا …….. لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد و خوب می داند که من سپیده دمان بدون دست می آیم و یارای گشودن ِ پنجره با من نیست . ……. شن های کنار ساحل ِ عُمان رنگ نمی بازند این گونه ی من است ... »

آوازهای پیکار  منظومه خسرو گلسرخی

آوازهای پیکار منظومه خسرو گلسرخی

باید تیر دیگری برداشت باید با گلوله در آمد این که اینک قطره قطره قطره جاری است بر بامهای ناشناس ، در معابر بی نام این خون متلاشی و جوان ِ رفقاست ای گرم ترین آفتاب بر شانه هامان بتاب ای صمیمی ترین آغاز ای تفنگ ، ای وفادار یار باش برویم فتح کنیم فردا را … * وقتی که بابک تکه تکه شد در بارگاه خلیف... »

دشمن و خلق  خسرو گلسرخی

دشمن و خلق خسرو گلسرخی

او سوار “آریا – بنز” است تو بر دوچرخه . * تکیه گاه اوست غرب تکیه گاه توست خلق … * اوست یک تن تو هزاران ، صد هزاران تن پا بزن پا بزن ای قدرت خلق ! * پا بزن بر چرخ و بر دنده انتهای ِ ره ، تویی پیروز اوست بازنده … خسرو گلسرخی Hits: 3 »

تکه ای از یکـ شعر خسرو گلسرخی

تکه ای از یکـ شعر خسرو گلسرخی

ویرانگری ، اساس نبرد است ویرانگری نوید ِ آبادی هر آنچه ساختند از خشت خشت ویران باد … * ای لاله های میهن من گلگونه های فسرده ، گو بی شما تاریخ را هر آنچه بسازند ویران باد آبادی ِ ضحاک ویران باد … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

کجاست سرخی فریادهای بابک خرّم ؟ خسرو گلسرخی

کجاست سرخی فریادهای بابک خرّم ؟ خسرو گلسرخی

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر هزار خنجر کاری به انحنای ِ دلم آه مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر بهانه بود مرا شکستِ قیام گذشته عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر همیشه قلب مرا زخم ، زخم کهنه ی کاری همیشه دست تو را تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر سکو... »

تکه ای از یک شعر خسرو گلسرخی

تکه ای از یک شعر خسرو گلسرخی

تو رفتی شهر در تو سوخت باغ در تو سوخت اما دو دستِ جوانت بشارت فردا ، هر سال سبز می شود و با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک گل می دهد گلی به سرخی ِ خون … خسرو گلسرخی Hits: 3 »

سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش خسرو گلسرخی

سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش خسرو گلسرخی

روح ِ بابک در تو در من هست . مَهَراس از خون یارانت ، زرد مشو پنجه در خون زَن و بر چهره بکش ! مثل بابک باش نه سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش ! دشمن گرچه خون می ریزد ولی از جوشش ِ خون می ترسد مثل ِ خون باش بجوش ! شهر باید یکسر بابکِستان گردد تا که دشمن در خون غرق شود وین خراب آباد ، از جغد شود پاک و گلس... »

سبز  خسرو گلسرخی

سبز خسرو گلسرخی

ای کاش هزار تیغ ِ برهنه بر اندوه تو می نشست تا بتوانم بشارتِ روشنی فردا را بر فراز پلک هایت نگاه کنم … * اینک صدایِ آن یار ِ بی دریغ گل می کند در سبزترین سکوت و گلهایِ هرزه را در بارش ِ مداوم خویش دِرو می کند … * جنگل در اندیشه های سبز ِ تو جاری ست … خسرو گلسرخی Hits: 1 »

تلاوت غم  خسرو گلسرخی

تلاوت غم خسرو گلسرخی

شهامتِ مصلوب بر دار ِ نان . در این کویر ِ بسیط نیازمندی های عمومی در ناگزیری ِ پیگیر ِ این نیاز شب را به قامت هر بامداد آویختم بر این دهانه ی سیراب ناپذیر این نیاز … باید که کور باد این نیاز هرزه دَرایی … * برخیز و همراه ما بخوان چاوُشی بر افتخار تمامتِ ترسویان دراین شبان ِ ساکتِ غم بار ... »