Khaqani Quatrains

من میوهٔ خام سایه پرورد نیم – خاقانی شروانی

من میوهٔ خام سایه پرورد نیم – خاقانی شروانی

من میوهٔ خام سایه پرورد نیم جز چشمهٔ خورشید جهان‌گرد نیم گر بر سر خصمان که نه مردند و نه زن سرپوش زنان نیفکنم مرد نیم »

گاهی که کنی عهد و وفا با یاران – خاقانی شروانی

گاهی که کنی عهد و وفا با یاران – خاقانی شروانی

گاهی که کنی عهد و وفا با یاران زنهار وفای عهد خود واجب دان بی‌شکر خدا مباش هرگز نفسی تا بر تو شود ابر کرم‌ها باران »

سلطان ز در قونیه فرمان رانده است – خاقانی شروانی

سلطان ز در قونیه فرمان رانده است – خاقانی شروانی

سلطان ز در قونیه فرمان رانده است بر خاقانی در قبول افشانده است سیمرغ که وارث سلیمان مانده است شهباز سخن را به اجابت خوانده است »

دریاب که دل برفت و تن هم بنماند – خاقانی شروانی

دریاب که دل برفت و تن هم بنماند – خاقانی شروانی

دریاب که دل برفت و تن هم بنماند وان سایه که بد نشان من هم بنماند من در غم تو نماندم این خود سخن است کاینجا که منم جای سخن هم بنماند »

خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست – خاقانی شروانی

خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست – خاقانی شروانی

خاکی دلم ای بت ز نهان بازفرست خون آلود است همچنان باز فرست در بازاری که جان ز من، دل ز تو بود چون بیع به سر نرفت جان باز فرست »

خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش – خاقانی شروانی

خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش – خاقانی شروانی

خاقانی اگر نه خس نهادی خوش باش گام از سر کام در نهادی خوش باش هرچند به ناخوشی فتادی خوش باش پندار در این دور نزادی خوش باش »

چون زاغ سر زلف تو پرواز کند – خاقانی شروانی

چون زاغ سر زلف تو پرواز کند – خاقانی شروانی

چون زاغ سر زلف تو پرواز کند در باغ رخت به کبر پر باز کند در باغ تو زان زاغ پرانداز کند تا بر گل تو بغلطد و ناز کند »

بیداد براین تنگدل آخر بس کن – خاقانی شروانی

بیداد براین تنگدل آخر بس کن – خاقانی شروانی

بیداد براین تنگدل آخر بس کن ای ظالم ده رنگ دل آخر بس کن از خیره کشیت سنگ بر من بگریست ای خیره‌کش سنگ‌دل آخر بس کن »

ای سلسلهٔ زلف تو یکسر جنبان – خاقانی شروانی

ای سلسلهٔ زلف تو یکسر جنبان – خاقانی شروانی

ای سلسلهٔ زلف تو یکسر جنبان دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان دارم سر آنکه با تو در بازم جان گر هست سر منت سری در جنبان »

آن سنگ‌دلی و سیم دندان که بدی – خاقانی شروانی

آن سنگ‌دلی و سیم دندان که بدی – خاقانی شروانی

آن سنگ‌دلی و سیم دندان که بدی ز آن خوشتری ای شوخ زبان دان که بدی در کار توام هزار چندان که بدم در خون منی هزار چندان که بدی »

از بخل کسی که می‌کند وعده دروغ – خاقانی شروانی

از بخل کسی که می‌کند وعده دروغ – خاقانی شروانی

از بخل کسی که می‌کند وعده دروغ بگریز ازو که آب دارد در دوغ آن صبح که خلق کاذبش می‌خوانند هرگز نرسد ازو به ایمان فروغ »

والا ملکی که داد سلطانی داد – خاقانی شروانی

والا ملکی که داد سلطانی داد – خاقانی شروانی

والا ملکی که داد سلطانی داد من دانم گفت کام خاقانی داد گفتم ملکا چه داد دل دانی داد چون عمر گذشته باز نتوانی داد »

ماها دلم از وصال پر نور بکن – خاقانی شروانی

ماها دلم از وصال پر نور بکن – خاقانی شروانی

ماها دلم از وصال پر نور بکن میلی سوی این خاطر رنجور بکن ای یوسف وقت جنگ را دور بکن گرگ آشتیی با من مهجور بکن »

قالب نقش بندی لاهوت است – خاقانی شروانی

قالب نقش بندی لاهوت است – خاقانی شروانی

قالب نقش بندی لاهوت است گلخن ابلیس و چه هاروت است گر سفرهٔ پر زر است هر روزی هر ماه نه … حقهٔ پر یاقوت است »

رخسارهٔ عاشقان مزعفر باید – خاقانی شروانی

رخسارهٔ عاشقان مزعفر باید – خاقانی شروانی

رخسارهٔ عاشقان مزعفر باید ساعت ساعت زمان زمان‌تر باید آن را که چو مه نگار در بر باید دامن دامن، کله کله زر باید »

در طبع بهیمه سار مردم خو باش – خاقانی شروانی

در طبع بهیمه سار مردم خو باش – خاقانی شروانی

در طبع بهیمه سار مردم خو باش با عادت دیوسان ملک نیرو باش چون جان به نکو داشت بود با او باش گر حال بد است کالبد را گو باش »

خاقانی را غم نو و درد کهن – خاقانی شروانی

خاقانی را غم نو و درد کهن – خاقانی شروانی

خاقانی را غم نو و درد کهن آورد بدین یک نفس و نیم سخن تا من به تو زنده‌ام به دل کس نکنم چون من رفتم تو هرچه خواهی میکن »

خاقانی اگر بسیج رفتن داری – خاقانی شروانی

خاقانی اگر بسیج رفتن داری – خاقانی شروانی

خاقانی اگر بسیج رفتن داری در ره چو پیاده هفت مسکن داری فرزین نتوانی شدن اندیشم از آنک در راه بسی سپاه رهزن داری »

توفیق رفیق اهل تصدیق شود – خاقانی شروانی

توفیق رفیق اهل تصدیق شود – خاقانی شروانی

توفیق رفیق اهل تصدیق شود زندیق در این طریق صدیق شود گر راز مرا ندانی انکار مکن تقلید کن آنقدر که تحقیق شود »

بخت ار به مراد با توام بنشاند – خاقانی شروانی

بخت ار به مراد با توام بنشاند – خاقانی شروانی

بخت ار به مراد با توام بنشاند گردون ز توام برات دولت راند پروانهٔ بخت را به دیوان وصال مرفق چه دهم تا ز منت نستاند »

ای چشم بد آمده میان من و تو – خاقانی شروانی

ای چشم بد آمده میان من و تو – خاقانی شروانی

ای چشم بد آمده میان من و تو داده به کف هجر عنان من و تو از نطق فروبست زبان من و تو من دانم و تو درد نهان من و تو »

آفاق به پای آه ما فرسنگی است – خاقانی شروانی

آفاق به پای آه ما فرسنگی است – خاقانی شروانی

آفاق به پای آه ما فرسنگی است وز نالهٔ ما سپهر دود آهنگی است بر پای امید ماست هر جا خاری است بر شیشهٔ عمر ماست هر جا سنگی است »

هر روز در آب دیده‌اش می‌یابم – خاقانی شروانی

هر روز در آب دیده‌اش می‌یابم – خاقانی شروانی

هر روز در آب دیده‌اش می‌یابم شد ز آتش و آب صبر برده خوابم هرچند که بر آتش عشقت آبم در عشق چو آب پاک و آتش نابم »

گرچه صنما همدم عیسی است دمت – خاقانی شروانی

گرچه صنما همدم عیسی است دمت – خاقانی شروانی

گرچه صنما همدم عیسی است دمت روح القدسی چگونه خوانم صنمت چون موی شدم ز بس که بردم ستمت موئی موئی که موی مویم ز غمت »

صد باره وجود را فرو ریخته‌اند – خاقانی شروانی

صد باره وجود را فرو ریخته‌اند – خاقانی شروانی

صد باره وجود را فرو ریخته‌اند تا همچو تو صورتی برانگیخته‌اند سبحان الله ز فرق سر تا قدمت در قالب آرزوی ما ریخته‌اند »

دی صبح دمان چو رفت سیاره به راه – خاقانی شروانی

دی صبح دمان چو رفت سیاره به راه – خاقانی شروانی

دی صبح دمان چو رفت سیاره به راه سیارهٔ اشک ریخت صد دلو آن ماه روز از دم گرگ تا برآمد ناگاه شد یوسف مشکین رسن سیمین چاه »

دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ – خاقانی شروانی

دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ – خاقانی شروانی

دانی ز جهان چه طرف بربستم هیچ وز حاصل ایام چه در دستم هیچ شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ آن جام جمم ولی چو بشکستم هیچ »

خاقانی را خون دل رز در ده – خاقانی شروانی

خاقانی را خون دل رز در ده – خاقانی شروانی

خاقانی را خون دل رز در ده دل سوخته را خام روان پز در ده آن آب دل افروز دل رز در ده صافی شده را درد زبان گز در ده »

خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست – خاقانی شروانی

خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست – خاقانی شروانی

خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست در کار شکسته‌ای چو خود دل دربست پروانه چه مرد عشق خورشید بود کورا به چراغ مختصر باشد دست »

تا رخت بیفکند به صحرا دل من – خاقانی شروانی

تا رخت بیفکند به صحرا دل من – خاقانی شروانی

تا رخت بیفکند به صحرا دل من سرمایه زیان کرد ز سودا دل من یک موی نماند از اجل تا دل من القصه بطولها دریغا دل من »

ای ماه شب است پردهٔ وصل بساز – خاقانی شروانی

ای ماه شب است پردهٔ وصل بساز – خاقانی شروانی

ای ماه شب است پردهٔ وصل بساز وی چرخ مدر پردهٔ خاقانی باز ای شب در صبح‌دم همی دار فراز ای صبح کلید روز در چاه انداز »

او رفت و دلم باز نیامد ز برش – خاقانی شروانی

او رفت و دلم باز نیامد ز برش – خاقانی شروانی

او رفت و دلم باز نیامد ز برش من چشم به ره، گوش به در بر اثرش چشم آید زی گوش که داری خبرش گوی آید زی چشم که دیدی دگرش »

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست – خاقانی شروانی

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست – خاقانی شروانی

از عشق لب تو بیش تیمارم نیست کالودهٔ لب‌هاست سزاوارم نیست گر خود به مثل آب حیات است آن لب چون خضر بدو رسید در کارم نیست »

من دست به شاخ مه مثالی زده‌ام – خاقانی شروانی

من دست به شاخ مه مثالی زده‌ام – خاقانی شروانی

من دست به شاخ مه مثالی زده‌ام دل دادم و بس صلای مالی زده‌ام او خود نپذیرد دل و مالم اما اختر بهگذشتن است، و فالی زده‌ام »

کو عمر؟ که داد عیش بستانم از او – خاقانی شروانی

کو عمر؟ که داد عیش بستانم از او – خاقانی شروانی

کو عمر؟ که داد عیش بستانم از او کو وصل؟ که درد هجر بنشانم از او کو یار؟ که گر پای خیالش به مثل بر دیده نهد دیده نگرانم از او »

سروی است سیاه چرده آن ماه تمام – خاقانی شروانی

سروی است سیاه چرده آن ماه تمام – خاقانی شروانی

سروی است سیاه چرده آن ماه تمام بر آب دو عارضش خطی آتش فام شکل خط او به گرد عارض مادام چون سرخی مغرب است در اول شام »

درویش که اخلاق الهی دارد – خاقانی شروانی

درویش که اخلاق الهی دارد – خاقانی شروانی

درویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد چون قدرت او ز ماه تا ماهی است دانستن چیزها کماهی دارد »

خاکی دل من به آتش آگنده مدار – خاقانی شروانی

خاکی دل من به آتش آگنده مدار – خاقانی شروانی

خاکی دل من به آتش آگنده مدار آبم مبر و چو خاکم افکنده مدار چون کار من از بخت فراهم نکنی در محنت و غم مرا پراکنده مدار »

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است – خاقانی شروانی

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است – خاقانی شروانی

خاقانی اگر نقش دلت داغ یکی است نانش ز جهان یا ز فلک بی‌نمکی است گر جمله کژی است در جهان راست کجاست ور جمله بدی است از فلک نیک از کیست »

چون رایت حسن تو بر افلاک زنند – خاقانی شروانی

چون رایت حسن تو بر افلاک زنند – خاقانی شروانی

چون رایت حسن تو بر افلاک زنند عشاق تو آتش اندر املاک زنند ای عالم جان ولایت دل مگذار تا پیرهن شاهد جان چاک زنند »

بی‌آنکه بدی بجای آن مه کردم – خاقانی شروانی

بی‌آنکه بدی بجای آن مه کردم – خاقانی شروانی

بی‌آنکه بدی بجای آن مه کردم یا هیچ گنه نعوذبالله کردم از جرم نکرده توبه صد ره کردم چون توبه قبول نیست کوته کردم »

ای زلف بتم عقرب مه جولانی – خاقانی شروانی

ای زلف بتم عقرب مه جولانی – خاقانی شروانی

ای زلف بتم عقرب مه جولانی جادو صفتی گرچه به ثعبان مانی آخر نه بهشت حسن را رضوانی دوزخ چه نهی در جگر خاقانی »

آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت – خاقانی شروانی

آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت – خاقانی شروانی

آن دل که ز دیده اشک خون راند رفت و آن جان که وجود بر تو افشاند رفت تن بی‌دل و جان راه تو نتواند رفت اسبی که فکند سم کجا داند رفت »

از آتش عشق آب دهانم همه سال – خاقانی شروانی

از آتش عشق آب دهانم همه سال – خاقانی شروانی

از آتش عشق آب دهانم همه سال در آب چو آتش به فغانم همه سال بر خاک چو باد بی‌نشانم همه سال بر باد چو خاک جان‌فشانم همه سال »

یک نیمه ز عمر شد به هر تیماری – خاقانی شروانی

یک نیمه ز عمر شد به هر تیماری – خاقانی شروانی

یک نیمه ز عمر شد به هر تیماری تا داد فلک به آخرم دلداری بر من فلکا تو را چه منت؟ باری تا عمر به نستدی ندادی یاری »

لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد – خاقانی شروانی

لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد – خاقانی شروانی

لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد روی تو چو لاله خال مشکین دارد من در غم تو چو غنچه بندم زنار تا نرگس تو چو خوشه زوبین دارد »

غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد – خاقانی شروانی

غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد – خاقانی شروانی

غم شحنهٔ عشق است و بلا انگیزد جان خواهد شحنگی و رنگ آمیزد خاقانی اگر سرشک خونین ریزد گو ریز که سیم شحنه زین برخیزد »

روزی فلکم بخت بد ار باز آرد – خاقانی شروانی

روزی فلکم بخت بد ار باز آرد – خاقانی شروانی

روزی فلکم بخت بد ار باز آرد از این دل گم بوده خبر باز آرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر باز آرد »

در ظاهر اگر دست نظر کوتاه است – خاقانی شروانی

در ظاهر اگر دست نظر کوتاه است – خاقانی شروانی

در ظاهر اگر دست نظر کوتاه است دل را همه جا یاد تو خضر راه است از روز و شبم وصل تو خاطر خواه است خورشید گواه است و سحر آگاه است »

خاقانی را که هست سلطان سخن – خاقانی شروانی

خاقانی را که هست سلطان سخن – خاقانی شروانی

خاقانی را که هست سلطان سخن صد لعل فزون نهاد در کان سخن امروز چنان نمود برهان سخن کز جمله ربود گو ز میدان سخن »

خاقانی اگر به آرزو داری رای – خاقانی شروانی

خاقانی اگر به آرزو داری رای – خاقانی شروانی

خاقانی اگر به آرزو داری رای نه دین به نوا داری و نه عقل به جای عقل از می همچو لعل سنگ اندر بر دین از زر گل پرست خار اندر پای »

تو گلبن و من بلبل عشق آرایم – خاقانی شروانی

تو گلبن و من بلبل عشق آرایم – خاقانی شروانی

تو گلبن و من بلبل عشق آرایم جز با تو نفس ندهم و دل ننمایم در فرقت تو بسته زبان می‌مانم تا باز نبینمت زبان نگشایم »

بپذیر دلی را که پراکندهٔ توست – خاقانی شروانی

بپذیر دلی را که پراکندهٔ توست – خاقانی شروانی

بپذیر دلی را که پراکندهٔ توست برگیر شکاری که هم افکندهٔ توست با صد گنه نکرده خاقانی را گر زنده گذاری ار کشی بندهٔ توست »

ای چرخ مهم را ز سفر باز آور – خاقانی شروانی

ای چرخ مهم را ز سفر باز آور – خاقانی شروانی

ای چرخ مهم را ز سفر باز آور در ره دلش از راه ببر باز آور حال دل من یک به یک از من بشنو با او دو به دو بگو خبر باز آور »

استاد علی خمره به جوئی دارد – خاقانی شروانی

استاد علی خمره به جوئی دارد – خاقانی شروانی

استاد علی خمره به جوئی دارد چون من جگری و دست و روئی دارد من یک لبم و هزار خنده که پدر هر دندانی در آرزوئی دارد »

نونو غم آن راحت جان من دارم – خاقانی شروانی

نونو غم آن راحت جان من دارم – خاقانی شروانی

نونو غم آن راحت جان من دارم جوجو جانی در این جهان من دارم نازی که جهان بسوزد آن او دارد آهی که فلک بدرد آن من دارم »

گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهی – خاقانی شروانی

گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهی – خاقانی شروانی

گر یک دو نفس بدزدم اندر ماهی تا داد دلی بخواهم از دل‌خواهی بینی فلک انگیخته لشکرگاهی از غم رصدی نشانده بر هر راهی »

صبح شب برنائی من بوالعجب است – خاقانی شروانی

صبح شب برنائی من بوالعجب است – خاقانی شروانی

صبح شب برنائی من بوالعجب است یک نیمه ازو روز و دگر نیمه شب است دارم دم سرد و ترسم از موی سپید این باد اگر برف نبارد عجب است »

دندان من ار دوش لبت رنجان کرد – خاقانی شروانی

دندان من ار دوش لبت رنجان کرد – خاقانی شروانی

دندان من ار دوش لبت رنجان کرد تب با تن من به رنج صد چندان کرد چون دست درازی به لبت دندان کرد تب خال چرا لب مرا بریان کرد »

در باغ شعیب و خضر و موسی نگرید – خاقانی شروانی

در باغ شعیب و خضر و موسی نگرید – خاقانی شروانی

در باغ شعیب و خضر و موسی نگرید تا چشمهٔ خضر و ماه و شعری نگرید در زیر درخت شاخ طوبی نگرید بر آب روان سایهٔ موسی نگرید »