Khaqani Ghazals

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می‌پوشد – خاقانی شروانی

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می‌پوشد – خاقانی شروانی

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می‌پوشد ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می‌نوشد به گل بلبل همی گوید که نرگس می‌کند شوخی مگر نرگس نمی‌داند که خون لاله می‌جوشد چه پندم می‌دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد مگر سوسن نمی‌داند که عاشق پند ننیوشد نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند که آن بی‌عقل را بینید چون با باد ... »

لب جانان دوای جان بخشد – خاقانی شروانی

لب جانان دوای جان بخشد – خاقانی شروانی

لب جانان دوای جان بخشد درد از آن لب ستان که آن بخشد عشق میگون لبش به می ماند عقل بستاند ارچه جان بخشد دیت آن را که سر برد به شکر هم ز لعل شکرفشان بخشد عاشق آن نیست کو به بوی وصال هستی خود به دلستان بخشد عاشق آن است کو به ترک مراد هرچه هستی است رایگان بخشد دو جهان را دو شاخ گل داند دسته بندد به دلستان بخشد شه سواری است عشق خاقانی کز سر مقرعه جهان بخشد »

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت – خاقانی شروانی

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت – خاقانی شروانی

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین ز آن لب که آتش است و عسل می‌دهد برت گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا خونین سلب شده است لب معجز آورت مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت کاینک نشان خون به لب شکرین درت از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست چون پسته بین گشاده دهان در برابرت »

شمع شب‌ها بجز خیال تو نیست – خاقانی شروانی

شمع شب‌ها بجز خیال تو نیست – خاقانی شروانی

شمع شب‌ها بجز خیال تو نیست باغ جان‌ها بجز جمال تو نیست رو که خورشید عشق را همه روز طالعی به ز اتصال تو نیست شو که سلطان فتنه را همه سال سپهی به ز زلف و خال تو نیست رخش شوخی مران که عالم را طاقت ضربت دوال تو نیست سغبهٔ وعدهٔ محال توام کیست کو سغبهٔ محال تو نیست همه روز ار ز روی تو دورست همه شب خالی از خیال تو نیست ز آرزوها که داشت خاقانی هیچ و همی بجز وصال تو نیست »

ز بدخوئی دمی خو وانکردی – خاقانی شروانی

ز بدخوئی دمی خو وانکردی – خاقانی شروانی

ز بدخوئی دمی خو وانکردی مراعاتی بجای ما نکردی بر آن خوی نخستینی که بودی از آن یک‌ذره کمتر وانکردی بجای من که بر عهد تو ماندم ز بدعهدی چه ماندت تا نکردی مگر لطفی که از تو چشم دارم در آن عالم کنی، کاینجا نکردی کجا یک وعده‌ام دادی که در پی هزار امروز را فردا نکردی پی یک بوسه گرد پایهٔ حوض بسی گشتم، تو دل دریا نکردی شنیدی حال خاقانی که چون است ولی بر خویشتن پیدا نکردی »

دل نداند تو را چنان که توئی – خاقانی شروانی

دل نداند تو را چنان که توئی – خاقانی شروانی

دل نداند تو را چنان که توئی جان نگنجد در آن میان که توئی با تو خورشید حسن چون سایه می‌دود پیش و پس چنان که توئی عقل جان بر میان به خدمت تو می‌شتابد به هر کران که توئی تو جهان دگر شدی از لطف هم تو سلطان بر آن جهان که توئی تو برآنی که جانم آن تو است من که خاقانیم، بر آنکه توئی »

در یک سخن آن همه عتیبش بین – خاقانی شروانی

در یک سخن آن همه عتیبش بین – خاقانی شروانی

در یک سخن آن همه عتیبش بین در یک نظر این همه فریبش بین خورشید که ماه در عنان دارد چون سایه دویده در رکیبش بین خاموشی لعل او چه می‌بینی جماشی چشم پر عتیبش بین تا چشم نظاره زو خبر ندهد هم نور جمال او حجیبش بین آن عقل که برد نام بالایش سر چون سر خامه در نشیبش بین از درد جگر به شب ز هجرانش ای بر دل من همه نهیبش بین روزی که حساب کشتگان گیرد خاقانی را در آن حسیبش بین »

خار غم تو گل طرب دارد – خاقانی شروانی

خار غم تو گل طرب دارد – خاقانی شروانی

خار غم تو گل طرب دارد دل در پی تو سر طلب دارد مه حلقه به گوش تو نمی‌زیبد ور حلقه به گوش تو لقب دارد وصل تو و زحمت رقیبانت نخلی است که خار با رطب دارد می‌سوز مرا که خام کس باشد کز آتش سوختن عجب دارد هر کو ز حدیث درد من گوید این عذر نهد که خواجه تب دارد وآن کس که به تو رسد مرا گوید کو مهر تب تو بر دو لب دارد بس تاریک است روز خاقانی مانا که ز زلف تو نسب دارد »

تو را افتد که با ما سر برآری – خاقانی شروانی

تو را افتد که با ما سر برآری – خاقانی شروانی

تو را افتد که با ما سر برآری کنی افتادگان را خواستاری مکن فرمان دشمن سر درآور بدین گفتن چه حاجت؟ خود درآری بهای بوسه جان خواهی و سهل است بها اینک، بیاور هر چه داری به یک دل وقت را خرسند می‌باش اگرچه لاغر افتاد این شکاری برای تو جهانی را بسوزم اگر خو واکنی از خامکاری نهان از خوی خود درساز با من که گر خویت خبر دارد نیاری مکن حق‌های خاقانی فراموش اگر روزی حق یاران گزاری »

بس لابه که بنمودم و دل‌دار نپذرفت – خاقانی شروانی

بس لابه که بنمودم و دل‌دار نپذرفت – خاقانی شروانی

بس لابه که بنمودم و دل‌دار نپذرفت صد بار فغان کردم و یک‌بار نپذرفت از دست غم هجر به زنهار وصالش انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت بر دشمن من زر به خروار برافشاند وز دامن من در به انبار نپذرفت پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت »

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است – خاقانی شروانی

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است – خاقانی شروانی

ای دل به عشق بر تو که عشقت چه درخور است در سر شدی ندانمت ای دل چه در سر است درد کهنت بود برآورد روزگار این درد تازه روی نگوئی چه نوبر است شهری غریب دشمن و یاری غریب حسن اینجا چه جای غم‌زدگان قلندر است گفتم مورز عشق بتان گرچه جور عشق انصاف می‌دهم که ز انصاف خوش‌تر است اینجا و در دمشق ترازوی عاشقی است لاف از دمشق بس که ترازوت بی‌زر است اکنون که دیدی آن سر زنجیر مشک پاش زنجیر می‌گسل که خرد حلقه بر در است جوجو شدی برابر آن مشک و طرفه نیست هرجا که مشک بینی جوجو برابر است از کس دیت مخواه که خون‌ریز تو تویی نقب از برون مجوی که دزد اندرون در است خاقانی است و چند هزار آرزوی دل دل را چه جای عشق و چه پرو... »

آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگر – خاقانی شروانی

آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگر – خاقانی شروانی

آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگر بر خاک راه او مرا جو جو دل پر خون‌نگر هست از پری رخساره‌ای در نسل آدم شورشی شور بنی آدم همه ز آن روی گندمگون نگر من تلخ گریم چون قدح او خوش بخندد همچو می این گریهٔ ناساز بین آن خندهٔ موزون نگر باغی است طاووس رخش ماری است افسون‌گر در او شهری چو من بنهاده سر بر خط آن افسون نگر او آتش است و جان و دل پروانه و خاکسترش خاکستری در دامنش پروانه پیرامون نگر بسیار دیدی در دلم بازار عشق آراسته آن چیست کانگه دیده‌ای بازار عشق اکنون نگر دل کشته‌ام در پای تو شب زنده دارم لاجرم خوابم همه شب کاسته زین درد روز افزون نگر من عاشق و او بی‌خبر، او ماه نو من شیفته او از من و ... »

یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم – خاقانی شروانی

یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم – خاقانی شروانی

یارب لیل مظلم قد قلت یارب ارحم حتی تجلی الصبح لی فی‌الساترین المعلم جام صبوحی ده قوی چون صبح بنمود از نوی بوئی چو باد عیسوی رنگ چو اشک مریمی هات من الدن دما فاشرب هنیا فی‌الملا فالنفس من قبل الصبی ربت جنانا بالدم خون خورده‌ای نه مه پسر خون رزان می خور دگر کاین آدمی را آبخور خون است مسکین آدمی »

می وقت صبوح راوقی باید – خاقانی شروانی

می وقت صبوح راوقی باید – خاقانی شروانی

می وقت صبوح راوقی باید وان می به خمار عاشقی باید چون مرغ قنینه زد صلای می با پیر مغان موافقی باید تا زهد تکلفیت برخیزد بر ناصیه داغ فاسقی باید در پیش خسان اگر نهی خوانی هم بی‌نمک منافقی باید همچون محکت چو چهره بخراشند بر چهره نشان صادقی باید در هر کنجی است تازه عذرائی اما نظر تو وامقی باید چون کار به کعبتین عشق افتد شش پنج زنش حقایقی باید »

گرچه جانی از نظر پنهان مشو – خاقانی شروانی

گرچه جانی از نظر پنهان مشو – خاقانی شروانی

گرچه جانی از نظر پنهان مشو رحم کن در خون جان ای جان مشو پردهٔ رازم دریدی آشکار وعده‌های کژ مده پنهان مشو گر به جان فرمان دهی فرمان برم آمدی ناخوانده بی‌فرمان مشو از بن دندان به دندان مزد تو جان دهم جای دگر مهمان مشو گر بپیچم در کمند زلف تو چون کمند از شرم، رخ پیچان مشو خون خوری ترکانه کاین از دوستی است خون مخور، ترکی مکن، تازان مشو کشتیم پس خویشتن نادان کنی این همه دانا مکش، نادان مشو چون غلام توست خاقانی تو نیز جز غلام خسرو ایران مشو »

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید – خاقانی شروانی

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید – خاقانی شروانی

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید دلها در آتش افتد دود از میان برآید در آرزوی رویت بر آستان کویت هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری تا تو ببر درآئی صد دل ز جان برآید خوی زمانه داری ممکن نشد که کس را یک سود در زمانه بی‌صد زیان برآید کارم بساز دانم بر تو سبک نشیند جانم مسوز دانی بر من گران برآید هر آه کز تو دارم آلودهٔ شکایت از سینه گر برآید هم با روان برآید خاقانی است و جانی از غم به لب رسیده چون امر تو درآید هم در زمان برآید »

سر به عدم درنه و یاران طلب – خاقانی شروانی

سر به عدم درنه و یاران طلب – خاقانی شروانی

سر به عدم درنه و یاران طلب بوی وفا خواهی ازیشان طلب بر سر عالم شو و هم جنس جوی در تک دریا رو و مرجان طلب مرکز خاکی نبود جای تو مرتبهٔ گنبد گردان طلب مائدهٔ جان چو نهی در میان جان به میانجی نه و مهمان طلب روی زمین خیل شیاطین گرفت شمع برافروز و سلیمان طلب ای دل خاقانی مجروح خیز اهل به دست آور و درمان طلب زهر سفر نوش کن اول چو خضر پس برو و چشمهٔ حیوان طلب خطهٔ شروان نشود خیروان خیر برون از خط شروان طلب سنگ به قرابهٔ خویشان فکن خویش و قرابات دگرسان طلب یوسف دیدی که ز اخوة چه دید پشت بر اخوة کن و اخوان طلب مشرب شروان ز نهنگان پر است آبخور آسان به خراسان طلب روی به دریا نه و چون بگذری در طبرستان طرب... »

رخ به زلف سیاه می‌پوشد – خاقانی شروانی

رخ به زلف سیاه می‌پوشد – خاقانی شروانی

رخ به زلف سیاه می‌پوشد طره زیر کلاه می‌پوشد عارض او خلیفهٔ حسن است از پی آن سیاه می‌پوشد یوسفان را به چاه می‌فکند وز جفا روی چاه می‌پوشد بر در او ز های و هوی بتان نالهٔ داد خواه می‌پوشد آهوان را به سبزه می‌خواند دام زیر گیاه می‌پوشد حال خاقانی ارچه می‌داند آب خود زیر کاه می‌پوشد »

دل را به غم تو باز بستیم – خاقانی شروانی

دل را به غم تو باز بستیم – خاقانی شروانی

دل را به غم تو باز بستیم جان را کمر نیاز بستیم تن کو سگ توست هم به کویت بر شاخ گلش به ناز بستیم از دل به دلت رسول کردیم وز دیده زبان راز بستیم دیدیم رخت که قبلهٔ ماست زآنسو که توئی نماز بستیم خونین تتق از پی خیالت بر چشم خیال باز بستیم بر بوی خیال زود سیرت خواب شب دیر باز بستیم جان از پی گرد موکب تو بر شه ره ترکتاز بستیم مرغی که کبوتر هوائی است بر گوشهٔ دام باز بستیم جوری که ز غمزهٔ تو دیدیم بر عالم کینه ساز بستیم خاقانی‌وار لاشهٔ عمر بر آخور حرص و آز بستیم »

در این عهد از وفا بوئی نمانده است – خاقانی شروانی

در این عهد از وفا بوئی نمانده است – خاقانی شروانی

در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جائی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده است به که نالم که اندر نسل آدم بدیدم آدمی خویی نمانده است نظر بردار خاقانی ز دونان جگر میخور که دلجویی نمانده است »

چه نشینم که فتنه بر پای است – خاقانی شروانی

چه نشینم که فتنه بر پای است – خاقانی شروانی

چه نشینم که فتنه بر پای است رایت عشق پای برجای است هرچه بایست داشتم الحق محنت عشق نیز می‌بایست صبر با این بلا ندارد پای بگریزد نه بند بر پای است راستی به که صبر معذوراست بر سر تیغ چون توان پای است بیخ امید من ز بن برکند آنکه شاخ زمانه پیرای است کار من بد شده است و بدتر ازین هم شود، تا فلک بر این رای است از که نالم بگو ز کارگزار یا از آن کس که کار فرمای است ناله دارد ز زخم، مار سلیم مار از آن کس که ما را فسای است خیز خاقانی از نشیمن خاک که نه بس جای راحت افزای است »

تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای – خاقانی شروانی

تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای – خاقانی شروانی

تا حلقه‌های زلف به هم برشکسته‌ای بس توبه‌های ما که بهم درشکسته‌ای گاه از ستیزه گوش فلک برکشیده‌ای گاه از کرشمه دیدهٔ اختر شکسته‌ای دانم که مه جبینی ای آسمان شکن اما ندانم آنکه چه لشکر شکسته‌ای آهسته‌تر، نه ملک خراسان گرفته‌ای و آسوده‌تر، نه رایت سنجر شکسته‌ای در شاه‌راه عشق تو هر محملی که بود بر دل شکستگان قلندر شکسته‌ای در گوشه‌ها هزار جگر گوشه خورده‌ای وز کبر گوشهٔ کله اندر شکسته‌ای یک مشت خاک غارت کردن نه مشکل است بس کن که نه طلسم سکندر شکسته‌ای درهم شکسته‌ای دل خاقانی از جفا تاوان بده ز لعل که گوهر شکسته‌ای خاقانیا نشیمن شروان نه جای توست بر پر سوی عراق نه شهپر شکسته‌ای رو کز کمان گروههٔ خ... »

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت – خاقانی شروانی

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت – خاقانی شروانی

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت دروغ است آن کجا گویند کز سنگ فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت دل یار است سنگین پس چه معنی که عشق او عقیق از چشم من ساخت من از دل آن زمانی دست شستم که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک هلاک خویشتن از خویشتن ساخت به کرم پیله می‌ماند دل من که خود را هم به دست خود کفن ساخت ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت »

ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمت – خاقانی شروانی

ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمت – خاقانی شروانی

ای باد صبح بین که کجا می‌فرستمت نزدیک آفتاب وفا می‌فرستمت این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا می‌فرستمت تو پرتو صفائی از آن، بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا می‌فرستمت باد صبا دروغ زن است و تو راست گوی آنجا برغم باد صبا می‌فرستمت زرین قبا زره زن از ابر سحرگهی کانجا چو پیک بسته قبا می‌فرستمت دست هوا به رشتهٔ جانم گره زده است نزد گره گشای هوا می‌فرستمت جان یک نفس درنگ ندارد گذشتنی است ورنه بدین شتاب چرا می‌فرستمت؟ این دردها که بر دل خاقانی آمده است یک یک نگر که بهر دوا می‌فرستمت »

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم – خاقانی شروانی

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم – خاقانی شروانی

از گشت چرخ کار به سامان نیافتم وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم زین روزگار بی‌بر و گردون کژ نهاد یک رنج بازگوی که من آن نیافتم نطقم از آن گسست که همدم ندیده‌ام دردم از آن فزود که درمان نیافتم از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم بر ابلق امید نشستم به جد و جهد جولان نکرد بخت که میدان نیافتم بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار یک هم‌نشین سعد چو کیوان نیافتم پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم در مصر انتظار چو یوسف بمانده‌ام بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم گوئی سکندرم ز پی آب زندگی عمرم گذشت ... »

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت – خاقانی شروانی

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت – خاقانی شروانی

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت همتش از بند روزگار بپرداخت در غم تو سخت مشکل است صبوری خاصه که عالم ز غم‌گسار بپرداخت عشق تو در مرغزار عقل زد آتش از تر و از خشک مرغزار بپرداخت لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس کیسه بجای یکی هزار بپرداخت هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم اولش از نقد اختیار بپرداخت خاطر خاقانی از برای وصالت گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت »

ماهی که مه از قفای او بینی – خاقانی شروانی

ماهی که مه از قفای او بینی – خاقانی شروانی

ماهی که مه از قفای او بینی خورشید ز روی و رای او بینی جوزا کمر کلاه او یابی گردون گرهٔ قبای او بینی عاشق‌تر و زارتر ز من یابی آن سایه که در قفای او بینی او خود نزید برای ما هرگز جان کندن ما برای او بینی اندر دل سنگ اگر نشان جوئی هم سوختهٔ هوای او بینی با این همه گنج‌های پر معنی خاقانی را گدای او بینی از لب بفرست شربت وصلی ای یار اگر شفای او بینی »

کاشکی جز تو کسی داشتمی – خاقانی شروانی

کاشکی جز تو کسی داشتمی – خاقانی شروانی

کاشکی جز تو کسی داشتمی یا به تو دسترسی داشتمی یا در این غم که مرا هر دم هست هم‌دم خویش کسی داشتمی کی غمم بودی اگر در غم تو نفسی، هم‌نفسی داشتمی گر لبت آن منستی ز جهان کافرم گر هوس داشتمی خوان عیسی بر من وانگه من باک هر خرمگسی داشتمی سر و زر ریختمی در پایت گر از این دست، بسی داشتمی گرنه عشق تو بدی لعب فلک هر رخی را فرسی داشتمی گرنه خاقانی خاک تو شدی کی جهان را به خسی داشتمی »

طره مفشان که غرامت بر ماست – خاقانی شروانی

طره مفشان که غرامت بر ماست – خاقانی شروانی

طره مفشان که غرامت بر ماست طیره منشین که قیامت برخاست غمزه بر کشتن من تیز مکن کان نه غمزه است که شمشیر قضاست بس که از خصم توام بیم سر است بر سر این همه خشم تو چراست گر عتابی ز سر ناز برفت مرو از جای که صحبت برجاست گفت بیهوده بر انگشت مپیچ بر کسی کو به تو انگشت نماست هیچ بد در تو نگفتم بالله خود خیال تو بر این گفته گواست این قدر گفتم کان روی چو گل بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست من همانم تو همان باش به مهر که همه شهر حدیث تو و ماست بنده خاقانی اگر کرد گناه عذر آن کرده به جان خواهد خواست »

زآتش اندیشه جانم سوخته است – خاقانی شروانی

زآتش اندیشه جانم سوخته است – خاقانی شروانی

زآتش اندیشه جانم سوخته است وز تف یارب دهانم سوخته است از فلک در سینهٔ من آتشی است کز سر دل تا میانم سوخته است سوز غمها کار من کرده است خام خامی گردون روانم سوخته است شعله‌های آه من در پیش خلق پردهٔ راز نهانم سوخته است دولتی جستم، وبالم آمده است آتشی گفتم، زبانم سوخته است دیده‌ای آتش که چون سوزد پرند برق محنت همچنانم سوخته است شعر من زان سوزناک آمد که غم خاطر گوهر فشانم سوخته است در سخن من نایب خاقانیم آسمان زین رشک جانم سوخته است »

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی – خاقانی شروانی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی – خاقانی شروانی

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی نه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگه نظر ز کام دل من تمام باز گرفتی سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتی چو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی مترس ماه نگیرد، گرم نمائی یاری خبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمد ز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی مرا خیال تو بالله که غم‌گسارتر از توست خیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لب وظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادی ز من چه ننگ رسیدت که نام بازگرفتی »

دل از آن دلستان به کس نرسد – خاقانی شروانی

دل از آن دلستان به کس نرسد – خاقانی شروانی

دل از آن دلستان به کس نرسد بر از آن بوستان به کس نرسد بی‌غمش رنگ عیش کسی نبرد بی‌دمش بوی جان به کس نرسد به غلط بوسه‌ای بخواهم ازو گرچه دانم که آن به کس نرسد لب به دندان فرو گزد یعنی رطب از استخوان به کس نرسد وصلش اندیشه چون کنم کامروز دولت از ناکسان به کس نرسد مردمی تنگ بار گشت چنان کز درش آستان به کس نرسد عهد و انصاف پی غلط کردند تا ازیشان نشان به کس نرسد همه بیگانه‌اند خلق آوخ کاشنا زان میان به کس نرسد اهل دردی مجوی خاقانی کاین مراد از جهان به کس نرسد »

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری – خاقانی شروانی

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری – خاقانی شروانی

خود لطف بود چندان ای جان که تو داری دارند بتان لطف نه چندان که تو داری بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب دستارچه زان زلف پریشان که تو داری بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب زرین شود آن گوی گریبان که تو داری بر شکرت از پر مگس پرده چه سازی ای من مگس آن شکرستان که تو داری گفتی که برو گر مگسی برننشینی هم مورچه‌ام بر سر آن خوان که تو داری مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری بگشای به دندان گره از رشتهٔ جانم تا درد چنم زان سر دندان که تو داری گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی دارم سر پای تو به آن جان که تو داری بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی میدار به زنهارش از آن سان که... »

جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم – خاقانی شروانی

جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم – خاقانی شروانی

جانا ز سر مهر تو گشتن نتوانم وز راه هوای تو گذشتن نتوانم درجان من اندیشهٔ تو آتشی افکند کانرا به دو صد طوفان کشتن نتوانم صد رنگ بیامیزم چه سود که در تو مهری که نبوده است سرشتن نتوانم تا بودم بر قاعدهٔ مهر تو بودم تا باشم ازین قاعده گشتن نتوانم چون نامه نویسم به تو از درد دل خویش جان تو که از ضعف نوشتن نتوانم حال دل خاقانی اگر شرح پذیرد حقا که به صد نامه نوشتن نتوانم »

به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم – خاقانی شروانی

به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم – خاقانی شروانی

به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهم ز دیوان هواکارم چنان آمد که من خواهم ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستم ز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم مرا یاران سپاس ایزد کنند امروز کز طالع به نام ایزد دل و یارم چنان آمد که من خواهم چه نقش است این که طالع بست تا بر جامهٔ عمرم طرازی کار زو دارم چنان آمد که من خواهم چه دام است این که بخت افکند کان آهوی شیر افکن به یک‌دم صید گفتارم چنان آمد که من خواهم مرا بر کعبتین دل سه شش نقش آمد از وصلش زهی نقشی که این بارم چنان آمد که من خواهم دلا سر بر زمین دار و کله بر آسمان افشان که آن ماه کله دارم چنان آمد که من خواهم به باران مژه در ابر می‌جستم وصالش ر... »

این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم – خاقانی شروانی

این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم – خاقانی شروانی

این خود چه صورت است که من پای‌بست اویم وین خود چه آفت است که من زیر دست اویم او زلف را بر غمم، دایم شکسته دارد من دل شکسته زانم کاندر شکست اویم هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خرابات نعره زنان برآیم یعنی که مست اویم یک شب وصال داد مرا قاصد خیال با آن بلند سرو که چون سایه پست اویم مانا که صبح صادق غماز بود اگر نه این فتنه از که خاست که من هم نشست اویم آوازه شد به شهری و آگاه گشت شاهی کو عشق‌دان من شد من بت‌پرست اویم خاقانیم که مرگم از زندگی است خوش‌تر تا چون که نیست گردم داند که هست اویم »

اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند – خاقانی شروانی

اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند – خاقانی شروانی

اندرآ ای جان که در پای تو جان خواهم فشاند دستیاری کن که دستی بر جهان خواهم فشاند پای خاکی کن در آکز چشم خونین هر نفس گوهر اندر خاک پایت رایگان خواهم فشاند گر چو چنگم دربر آیی زلف در دامن کشان از مژه یک دامنت لعل روان خواهم فشاند چهرهٔ من جام و چشم من صراحی کن که من چون صراحی بر سر جام تو جان خواهم فشاند رخ ترش داری که خوبم شکر شیرین کنی چون ترش باشی به تو شیرین روان خواهم فشاند بس کن از سرکه فشاندن زان لب میگون که من دل بر آن میگون لب سرکه فشان خواهم فشاند دوستان خواهند کز عشق تو دامن درکشم من برآنم کاستین بر دوستان خواهم فشاند بر سر خاک اوفتان خیزان ز جور آسمان از تظلم خاک هم بر آسمان خواهم ف... »

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او – خاقانی شروانی

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او – خاقانی شروانی

آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون او هم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک‌باره شد صیدی کزو آواره شد خاکش بهست از خون او از جور او خون شد دلم وز دست بیرون شد دلم در کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او کردم حسابش جو به جو در دستخون دیدم گرو جوجو شد از غم نو به نو بی‌روی گندم‌گون او پیرامن کویش به شب خصمان خاقانی طلب هرجا که گنج است ای عجب ماری است پیرامون او »

نقش تو خیال برنتابد – خاقانی شروانی

نقش تو خیال برنتابد – خاقانی شروانی

نقش تو خیال برنتابد حسن تو زوال برنتابد چون روی تو بی‌نقاب گردد آفاق جمال برنتابد از غایت نور عارض تو آئینه خیال برنتابد گر بوس تو را کنند قیمت یک عالم مال برنتابد منمای مرا جمال ازیراک دیوانه هلال برنتابد از بوسه سخن نرانم ایرا طبع تو محال برنتابد جان بر تو کنم نثار نی‌نی صراف سفال برنتابد خاقانی را مکش چو کشتی می‌دان که وبال برنتابد »

لعل او بازار جان خواهد شکست – خاقانی شروانی

لعل او بازار جان خواهد شکست – خاقانی شروانی

لعل او بازار جان خواهد شکست خندهٔ او مهر کان خواهد شکست عابدان را پرده این خواهد درید زاهدان را توبه آن خواهد شکست هودج نازش نگنجد در جهان لیک محمل برجهان خواهد شکست پرنیان جوئی به پای پیل غم دل چو پیل پرنیان خواهد شکست روی گندم گون او در چشم ماه خار راه کهکشان خواهد شکست غمزه‌ش ار غوغا کند هیچش مگوی کو طلسم آسمان خواهد شکست دشمنان از داغ هجرش رسته‌اند پل همه بر دوستان خواهد شکست جای فریاد است خاقانی که چرخ نالهٔ فریاد خوان خواهد شکست »

غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من – خاقانی شروانی

غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من – خاقانی شروانی

غصهٔ آسمان خورم دم نزنم، دریغ من در خم شست آسمان بسته منم، دریغ من چون دم سرد صبح‌دم کآتش روز بردهد آتش دل برآورد دم زدنم، دریغ من بین که پل جفا فلک بر دل من شکست و من این پل آب رنگ را کی شکنم، دریغ من برکنم از زمین دل بیخ امل به بیل غم خار اجل ز راه جان برنکنم، دریغ من هستم باد گشته سر از پی نیستی دوان هستی هر تنم ولی نیست تنم، دریغ من دیده‌ای آنکه چون کند باد ز گرد پیرهن بادم و گرد بیخودی پیرهنم، دریغ من هر چه من آورم ز طبع آب حیات در دهن تف دل آتش آورد در دهنم، دریغ من آب ز چشمهٔ خرد خوردم و پس ز بیم جان سنگ به چشمهٔ خرد درفکنم، دریغ من جم صفتان ز خوان من ریزه چنند، پس چرا موروش از ره خسان ... »

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو – خاقانی شروانی

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو – خاقانی شروانی

شد آبروی عاشقان از خوی آتش‌ناک تو بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر درهم شده وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان روزی نگفتی کای فلان اینک دل غم‌ناک تو ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته روزم به شب بگریخته زان غمزهٔ بی‌باک تو مرغان و ماهی در وطن آسوده‌اند الا که من بر من جهانی مرد و زن بخشوده‌اند الا که تو دل گم شد از من بی‌سبب برکن چراغ و دل طلب چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو دل خستگان را بی‌طلب تریاک‌ها بخشی ز لب محروم چون ماند ای ع... »

روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رود – خاقانی شروانی

روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رود – خاقانی شروانی

روی تو را در رکاب شمس و قمر می‌رود لعل تو را در عنان شهد و شکر می‌رود قافلهٔ عشق تو می‌رود اندر جهان طائفهٔ عقل‌ها هم به اثر می‌رود روی تو را در فروغ دید نشاید از آنک ز آتش رخسار تو تاب بصر می‌رود بی‌تو به بازار عشق سخت کساد است صبر نقد روانتر در او خون جگر می‌رود حاصل خاقانی است دفتر غمهای تو زان چون قلم بر درت راه به سر می‌رود »

دلم آخر به وصالش برسد – خاقانی شروانی

دلم آخر به وصالش برسد – خاقانی شروانی

دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد نه به نو شیفته گردم چو به من مه به مه پیک خیالش برسد دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر سوی هلالش برسد صبر شد روزهٔ هجران بگرفت تا مگر عید وصالش برسد گرچه فتراک وصال است بلند دستم آخر به دوالش برسد پر و بالی بزند مرغ امید گر ز دولت پر و بالش برسد روز امید به پیشین برسید ترسم آوخ که زوالش برسد یادخاقانی اگر کم نکند بر فلک سحر حلالش برسد »

در عشق، فتوح چیست؟ دانی – خاقانی شروانی

در عشق، فتوح چیست؟ دانی – خاقانی شروانی

در عشق، فتوح چیست؟ دانی از دوست کرشمهٔ نهانی بینی ز کمان کشان غمزه ترکان که کمین گشای خوانی گوئی که ز عشق او نشان ده کس داد نشان ز بی‌نشانی سرنامهٔ عشق کشتن آمد سرنامهٔ خلق زندگانی گفتم به خیال او که آوخ من دل سبکم تو جان گرانی دل گم شده‌ام کجا ندانم جای دل گم شده تو دانی خاقانی تو مزن ازین دم کاین دم گهری است آسمانی »

حصن جان ساز در جهان خلوت – خاقانی شروانی

حصن جان ساز در جهان خلوت – خاقانی شروانی

حصن جان ساز در جهان خلوت دو جهان ملک و یک زمان خلوت باک غوغای حادثات مدار چون تو را شد حصار جان خلوت ساقیت اشک و مطربت ناله شاهدت درد و میزبان خلوت خلوتی کن نهان ز سایهٔ خویش تا کند سایه را نهان خلوت همه گم بوده‌ها پدید آید چون تو را گم کند نشان خلوت سایه را پنبه بر نه احمدوار تا شود ابر سایبان خلوت نقطهٔ حلقهٔ زره دیدی که نشسسته‌است بر کران خلوت خلوتی کش تو در میان باشی کرم پیله کند چنان خلوت حلقهٔ عشق را شوی نقطه چون برونت آرد از میان خلوت همچو تیز از میان یارای بس باش چون تیغ در میان خلوت بر در کهف شیرمردان باش کرده چون سگ بر آستان خلوت خلوت امروز کن که خواهد بود دربر خاک جاودان خلوت یک تن ... »

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب – خاقانی شروانی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب – خاقانی شروانی

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب خاطر آسوده ازین گردش ایام بخسب به ریا خواب چو زاهد نبود بیداری چند جامی بکش از بادهٔ گلفام بخسب در هوای چمن ای مرغ گرفتار منال شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب گر به خورشید رخی گرم شود آغوشی تا دم صبح قیامت ز سر شام بخسب بالش از خم کن و بستر بکن از لای شراب بگذر از ننگ مبرا بشو از نام بخسب همچو محمل برو آفات به غفلت بگذار در جهان بی‌خبر از کفر وز اسلام بخسب نغمهٔ من بشنو باده بکش مست بشو شب ماه است به جانان به لب بام بخسب »

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم – خاقانی شروانی

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم – خاقانی شروانی

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم آتشین آب و گلین رطل کند درمانم دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا گر دهد جام زرم دست بر او افشانم منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم رطل دریا صفت آرید که جام زردشت گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم دوستانم همه انصاف دهند از پی من که چه انصاف ده و جورکش دورانم گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است به گلین رطل دل از بند خرد برهانم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم بوی خاکی که من از رطل گلین می‌شنوم بردمد از بن هر موی گل و ریحانم همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف من نهنگم نه حریف صدف ایشانم سا... »

ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری – خاقانی شروانی

ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری – خاقانی شروانی

ای دیده ره ز ظلمت غم چون برون بری چون نور دل نماند برون راه چون بری اول چراغ برکن و آنگه چراغ جوی تا زان چراغ راه ز ظلمت برون بری هجران یار بر جگرت زخم مار زد آن زخم مار نی که به باد فسون بری آن درد دل که برده‌ای آنگه عروسی است در جنب محنتی که ز هجران کنون بری خاقانیا حریف فراقی به دست خون در خون نشسته‌ای چه غم دست خون بری »

امروز دو هفته است که روی تو ندیدم – خاقانی شروانی

امروز دو هفته است که روی تو ندیدم – خاقانی شروانی

امروز دو هفته است که روی تو ندیدم و آن ماه دو هفت از خم موی تو ندیدم ماه منی و عید من و من مه عیدی زان روی ندیدم که به روی تو ندیدم چون بوی تو دیدم نفس صبح و ز غیرت در آینهٔ صبح به بوی تو ندیدم تن غرقهٔ خون رفتم و دل تشنهٔ امید کز آب وفا قطره به جوی تو ندیدم سگ‌جان شدم از بس ستم عالم سگ‌دل روزی نظری از سگ کوی تو ندیدم با درد فراق تو به جان می‌زنم الحق درمان ز که جویم که ز خوی تو ندیدم بر هیچ در صومعه‌ای برنگذشتم کانجا چو خودی در تک و پوی تو ندیدم پای طلبم سست شد از سخت دویدن هر سو که شدم راه به سوی تو ندیدم خاقانی اگر بیهده گفت از سرمستی مستی به ازو بیهده گوی تو ندیدم »

یارب آن خال بر آن لب چه خوش است – خاقانی شروانی

یارب آن خال بر آن لب چه خوش است – خاقانی شروانی

یارب آن خال بر آن لب چه خوش است بر هلالش نقط از شب چه خوش است دهنش حلقهٔ تنگ زره است نقطه بر حلقهٔ مرکب چه خوش است مه سپر کرده و شب ماه سپر به سپر برزده کوکب چه خوش است بر لبش خال ز گازم اثر است اثر گاز بر آن، لب چه خوش است زلف دستارچه و غبغب طوق زیر دستارچه غبغب چه خوش است گوشوارش به پناه خم زلف خوشه در سایهٔ عقرب چه خوش است دل در آن زلف معنبر چه نکوست مرغ در دام معقرب چه خوش است پشت دست آینهٔ روی کند او بدان آینه معجب چه خوش است سنبلش لرزد و گل خوی گیرد آن خوی و لرزهٔ بی‌تب چه خوش است بر درش حلقه بگوشم چو درش از در آن ناله مرتب چه خوش است کشت چشمش دل خاقانی را او بدین واقعه یارب چه خوش است »

من ندانستم که عشق این رنگ داشت – خاقانی شروانی

من ندانستم که عشق این رنگ داشت – خاقانی شروانی

من ندانستم که عشق این رنگ داشت وز جهان با جان من آهنگ داشت دستهٔ گل بود کز دورم نمود چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت عافیترا خانه همچون سیم رفت زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت صبر بیرون تاخت از میدان عشق در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت از جفا تا او چهار انگشت بود از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت دل بماند از کاروان وصل او زآنکه منزل دور و مرکل لنگ داشت نالهٔ خاقانی از گردون گذشت کار غنون عشق تیز آهنگ داشت »

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب – خاقانی شروانی

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب – خاقانی شروانی

گر مدعی نه‌ای غم جانان به جان طلب جان چون به شهر عشق رسد نورهان طلب خون خرد بریز و دیت بر عدم نویس برگ هوا بساز و نثار از روان طلب دی یاسجی ز ترکش جانانت گم شده است دل و اشکاف و یاسح او در میان طلب گر نیست گشتی از خود و با تو توئی نماند از نیستی در آینهٔ دل نشان طلب تا از طلب به یافت رسی سالهاست راه بس کن حدیث یافت طلب را به جان طلب خاقانیا پیاده شو از جان که دل توراست بر دل سوار گرد و فلک در عنان طلب اقطاع این سوار ورای خرد شناس میدان این براق برون از جهان طلب »

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد – خاقانی شروانی

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد – خاقانی شروانی

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد احوال دلم باز دگر باره دگر شد عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد در حسرت روزی که شود وصل تو روزی روزم همه تاریک بر امید مگر شد بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد هان ای دل خاقانی خرسند همی باش بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد »

سخن با او به موئی درنگیرد – خاقانی شروانی

سخن با او به موئی درنگیرد – خاقانی شروانی

سخن با او به موئی درنگیرد وفا از هیچ روئی در نگیرد زبانم موی شد ز آوردن عذر چه عذر آرم که موئی درنگیرد غلامش خواستم بودن، دلم گفت که این دم با چنوئی درنگیرد چه جوئی مهر کین‌جوئی که با او حدیث مهرجوئی درنگیرد بر آن رخ اعتمادش هست چندانک چراغ از هیچ روئی درنگیرد ازین رنگین سخن خاقانیا بس که با او رنگ جوئی در نگیرد »

رحم کن رحم، نظر باز مگیر – خاقانی شروانی

رحم کن رحم، نظر باز مگیر – خاقانی شروانی

رحم کن رحم، نظر باز مگیر لطف کن لطف، خبر بازمگیر گیرم آتش زده‌ای در جانم آخر آبم ز جگر بازمگیر گر به مستی سخنی گفتم، رفت سخن رفته ز سر بازمگیر گنه کرده بناکرده شمار عذر بپذیر و نظر بازمگیر گلبن مهر تو در باغ دل است آب از آن گلبن‌تر بازمگیر از چو من هندوک حلقه بگوش گر کله نیست کمر بازمگیر آخر آن بوسه که روزی دادی داده را روز دگر بازمگیر گر زکاتی به محرم بدهی چون خسیسان به صفر بازمگیر های خاقانی میدان هواست دل بدادی، سر و زر بازمگیر »

دل دادم و کار برنیامد – خاقانی شروانی

دل دادم و کار برنیامد – خاقانی شروانی

دل دادم و کار برنیامد کام از لب یار برنیامد با او سخن از کنار گفتم در خط شد و کار برنیامد دل گفت حدیث بوسه میکن اکنون که کنار برنیامد در معنی بوسهٔ تهی هم گفتم دو سه بار برنیامد بس کردم ازین سخن که چندان نقدی به عیار برنیامد از هرکه به کوی او فروشد جز من به شمار برنیامد در راه غمش دواسبه راندم یک ذره غبار برنیامد مقصود نیافت هر که در عشق خاقانی وار بر نیامد »

داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی – خاقانی شروانی

داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی – خاقانی شروانی

داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی یارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان گیر داد عاشقان ندهی فغان چون نشنوی آه سوزان کز ره دل می‌برم سوی دهان سوی دل باز آرم از ره دهان چون نشنوی هر زمان گوئی بگو تا خود نشان عشق چیست من چه دانم داد عشقت را نشان چون نشنوی در کمین غمزها ترکان کمان کش داشتی گاه تیر افشاندن آواز کمان چون نشنوی جوش دریای سرشکم گوش ماهی بشنود چون در آن دریا تو راندی جوش آن چون نشنوی پرسی از حال دلم چون بشنوی فریاد من حال دل چون پرسی از من هر زمان چون نشنوی گوش زیر زلف و زیور زان نهان کردی که آه نشنوی پیدا ز من باری نهان چون نشنوی گویمت کامروز ... »

چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو – خاقانی شروانی

چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو – خاقانی شروانی

چه کرده‌ام بجای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو مده به خود رضای آن که بد کنی بجای آن که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو دل من از جفای خود ممال زیر پای خود که بدکنی بجای خود که اندر اوست جای تو مکن خراب سینه‌ام، که من نه مرد کینه‌ام ز مهر تو بری نه‌ام، به جان کشم جفای تو مرا دلی است پر زخون ببند زلف تو درون پناه می‌برم کنون به لعل جان‌فزای تو مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد سحرگهی که در رسد نسیم دل‌گشای تو رخ و سرشک من نگر که کرده‌ای چو سیم و زر تبارک الله ای پسر قوی است کیمیای تو نه افضلم تو خوانده‌ای، به بزم خود نشانده‌ای کنون ز پیش رانده‌ای، تو دانی و خدای تو »

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست – خاقانی شروانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست – خاقانی شروانی

تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد، آشنائی برنخاست گوئی اندر کشور ما بر نمی‌خیزد وفا یا خود اندر هفت کشور هیچ جائی برنخاست خون به خون می‌شوی کز راحت نشانی مانده نیست خود به خود می ساز کز همدم وفائی برنخاست از مزاج اهل عالم مردمی کم جوی از آنک هرگز از کاشانهٔ کرکس همائی برنخاست باورم کن کز نخستین تخم آدم تاکنون از زمین مردمی مردم گیائی برنخاست وحشتی داری برو با وحش صحرا انس گیر کز میان انس و جان وحشت زدائی برنخاست کوس وحدت زن درین پیروزه گنبد کاندراو از نوای کوس وحدت به نوائی برنخاست درنورد از آه سرد این تخت نرد سبز را کاندر او تا اوست خصل بی‌دغائی برنخاست میل در چشم امل کش ... »