Jami Yousuf Zulaikha

بخش ۲۰ – خواب دیدن یوسف که آفتاب و ماه و یازده ستاره او را سجده می‌برند

بخش ۲۰ – خواب دیدن یوسف که آفتاب و ماه و یازده ستاره او را سجده می‌برند

شبی یوسف به پیش چشم یعقوب که پیش او چو چشمش بود محبوب به خواب خوش نهاده سر به بالین به خنده نوش نوشین کرد شیرین ز شیرین خنده آن لعل شکرخند به دل یعقوب را شوری در افکند چو یوسف نرگس سیراب بگشاد چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد، بدو گفت:«ای شکر شرمندهٔ تو! چه موجب داشت شکر خندهٔ تو؟» بگفتا: «خواب دیدم مه...

بخش ۳ – در اثبات واجب الوجود

بخش ۳ – در اثبات واجب الوجود

دلا تا کی درین کاخ مجازی کنی مانند طفلان خاک‌بازی؟ تویی آن دست‌پرور مرغ گستاخ که بودت آشیان بیرون ازین کاخ چرا ز آن آشیان بیگانه گشتی؟ چو دونان جغد این ویرانه گشتی؟ بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک بپر تا کنگر ایوان افلاک! ببین در رقص ارزق‌طیلسانان ردای نور بر عالم‌فشانان همه دور شباروزی گرفته به مقصد را...

بخش ۳۷ – زبان به طعنهٔ زلیخا گشادن زنان مصر و به تیغ غیرت عشق دست ایشان بریدن

بخش ۳۷ – زبان به طعنهٔ زلیخا گشادن زنان مصر و به تیغ غیرت عشق دست ایشان بریدن

نسازد عشق را کنج سلامت خوشا رسوایی و کوی ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد وز این غوغا بلند، آوازه گردد ملامت‌های عشق از هر کرانه بود کاهل‌تنان را تازیانه چو باشد مرکب رهرو گران خیز شود ز آن تازیانه سیر او تیز زلیخا را چو بشکفت آن گل راز جهانی شد به طعن‌اش بلبل آواز زنان مصر از آن آگاه گشتند ملامت را ...

بخش ۱۷ – به مصر درآمدن زلیخا و نثار افشاندن مصریان بر وی

بخش ۱۷ – به مصر درآمدن زلیخا و نثار افشاندن مصریان بر وی

عزیز آمد به فر شهریاری نشاند از خیمه مه را در عماری سپه را از پس و پیش و چپ و راست به آیینی که می‌بایست، آراست ز چتر زر به فرق نیک بختان بپا شد سایه در زرین‌درختان طرب‌سازان نواها ساز کردند شتربانان حدی آغاز کردند کنیزان زلیخا خرم و خوش که رست از دیو هجران آن پریوش عزیز و اهل او هم شادمانه که شد زین...

بخش ۴۴ – وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی

بخش ۴۴ – وفات یافتن یوسف و هلاک شدن زلیخا از مفارقت وی

زلیخا چون ز یوسف کام دل یافت به وصل دایمش آرام دل یافت به دل خرم، به خاطر شاد می‌زیست ز غم‌های جهان آزاد می‌زیست تمادی یافت ایام وصالش در آن دولت ز چل بگذشت سال‌اش پیاپی داد آن نخل برومند بر فرزند، بل فرزند فرزند شبی بنهاده یوسف سر به مهراب ره بیداری‌اش، زد رهزن خواب پدر را دید با مادر نشسته به رخ چ...

بخش ۲۸ – تمنا کردن یوسف شبانی را

بخش ۲۸ – تمنا کردن یوسف شبانی را

به حکم آنکه امت‌پروری را شبان لایق بود پیغمبری را ز یوسف با هزاران کامرانی همی زد سر تمنای شبانی زلیخا آن تمنا را چو دریافت به تحصیل تمنایش عنان تافت نخستین خواست ز استادان آن فن که کردند از برایش یک فلاخن رسن همچون خور از زر تافتندش چو گیسوی معنبر بافتندش زلیخا نیز می‌پخت آرزویی که: گنجانم در او خو...

بخش ۴ – در بیان فضیلت عشق

بخش ۴ – در بیان فضیلت عشق

دل فارغ ز درد عشق، دل نیست تن بی‌درد دل جز آب و گل نیست ز عالم رویت آور در غم عشق! که باشد عالمی خوش، عالم عشق غم عشق از دل کس کم مبادا! دل بی‌عشق در عالم مبادا! فلک سرگشته از سودای عشق است جهان پر فتنه از غوغای عشق است می عشقت دهد گرمیّ و مستی دگر، افسردگی و خودپرستی اسیر عشق شو! کآزاد گردی غمش بر ...

بخش ۳۱ – عرضه کردن کنیزان جمال خویش را بر یوسف و یکتاپرست کردن یوسف ایشان را

بخش ۳۱ – عرضه کردن کنیزان جمال خویش را بر یوسف و یکتاپرست کردن یوسف ایشان را

شبانگه کز سواد شعر گلریز فلک شد نوعروس عشوه‌انگیز ز پروین گوش را عقد گهر بست گرفت آن صیقلی آیینه در دست کنیزان جلوه‌گر در جلوهٔ ناز همه دستان‌نمای و عشوه‌پرداز همه در پیش یوسف کشیدند فسون دلبری بر وی دمیدند یکی شد از لب شیرین شکر ریز که کام خود کن از من شکر آمیز یکی از غمزه سویش کرد اشارت که ای ز او...

بخش ۱۲ – به خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار سوم

بخش ۱۲ – به خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار سوم

زلیخا یک شبی نی صبر و نی هوش به غم همراز و با محنت هم آغوش کشید از مقنعه موی معنبر فشاند از آتش دل، خاک بر سر به سجده پشت سرو ناز خم کرد زمین را رشک گلزار ارم کرد شد از غمگین دل خود غصه‌پرداز به یار خویش کرد این قصه آغاز که: «ای تاراج تو هوش و قرارم! پریشان کرده‌ای تو روزگارم مبادا کس به خون آغشته چ...

بخش ۲ – در حمد و ستایش

بخش ۲ – در حمد و ستایش

به نام آنکه نامش حرز جان‌هاست ثنایش جوهر تیغ زبان‌هاست زبان در کام، کام از نام او یافت نم از سرچشمهٔ انعام او یافت خرد را زو نموده دم به دم روی هزاران نکتهٔ باریک چون موی فلک را انجمن‌افروز از انجم زمین را زیب انجم ده به مردم مرتب‌ساز سقف چرخ دایر فراز چار دیوار عناصر قصب‌باف عروسان بهاری قیام‌آموز ...

بخش ۲۶ – خدمتگاری نمودن زلیخا، یوسف را

بخش ۲۶ – خدمتگاری نمودن زلیخا، یوسف را

چو دولت‌گیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتکاری یوسف میان بست مذهب تاج‌ها، زرین کمرها مرصع هر یک از رخشان گهرها چو روز سال، هر یک سیصد و شصت مهیا کرد و فارغ بال بنشست به هر روزی که صبح نو دمیدی به دوشش خلعتی از نو کشیدی رخ آن آفتاب دلفریبان نشد طالع دو روز از یک ...

بخش ۸ – در خواب دیدن زلیخا، یوسف را

بخش ۸ – در خواب دیدن زلیخا، یوسف را

شبی خوش همچو صبح زندگانی نشاط‌افزا چو ایام جوانی ز جنبش مرغ و ماهی آرمیده حوادث پای در دامن کشیده درین بستان‌سرای پر نظاره نمانده باز جز چشم ستاره سگان را طوق گشته حلقهٔ دم در آن حلقه ره فریادشان گم ستاده از دهل کوبی دهل‌کوب هجوم خواب دستش بسته بر چوب نکرده موذن از گلبانگ یا حی فراش غفلت شب‌مردگان ط...

بخش ۲۹ – مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را و استغنا نمودن یوسف از وی

بخش ۲۹ – مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را و استغنا نمودن یوسف از وی

زلیخا بود یوسف را ندیده به خوابی و خیالی آرمیده بجز دیدارش از هر جست و جویی نمی‌دانست خود را آرزویی چو دید از دیدن او بهره‌مندی ز دیدن خواست طبع او بلندی به آن آورد روی جست و جو را که آرد در کنار آن آرزو را بلی نظارگی کید سوی باغ ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ، نخست از روی گل دیدن شود مست ز گل دیدن به...

بخش ۱۹ – آغاز حسدبردن برادران بر یوسف

بخش ۱۹ – آغاز حسدبردن برادران بر یوسف

دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که یوسف چون به خوبی سر برافروخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردم‌اش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آن‌سان لطف‌ها پیش که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش درختی بود در صحن سرای‌اش به سبزی و خوشی بهجت‌فزای‌اش ستاده در مقام استقام...

بخش ۲۴ – دیدن زلیخا، یوسف را

بخش ۲۴ – دیدن زلیخا، یوسف را

زلیخا بود ازین صورت، تهی‌دل کز او تا یوسف آمد یک دو منزل به صحرا شد برون تا ز آن بهانه ز دل بیرون دهد اندوه خانه گرفت اسباب عیش و خرمی پیش ولی هر لحظه شد اندوه او بیش چو در صحرا به خرمن سیل‌اش افتاد دگرباره به خانه میل‌اش افتاد اگر چه روی در منزلگه‌اش بود، گذر بر ساحت قصر شه‌اش بود چو دید آن انجمن گ...

بخش ۶ – آغاز داستان و تولد یوسف

بخش ۶ – آغاز داستان و تولد یوسف

درین نوبتگه صورت پرستی زند هر کس به نوبت کوس هستی حقیقت را به هر دوری ظهوری‌ست ز اسمی بر جهان افتاده نوری‌ست اگر عالم به یک دستور ماندی بسا انوار ، کن مستور ماندی گر از گردون نگردد نور خور گم نگیرد رونقی بازار انجم زمستان از چمن بار ار نبندد ز تاثیر بهاران گل نخندد چو «آدم» رخت ازین مهرابگه بست به ج...

بخش ۴۱ – ابتلای زلیخا به محنت فراق بعد از وفات عزیز مصر

بخش ۴۱ – ابتلای زلیخا به محنت فراق بعد از وفات عزیز مصر

دلی کز دلبری ناشاد باشد ز هر شادی و غم آزاد باشد غمی دیگر نگیرد دامن او نگردد شادی‌ای پیرامن او زلیخا بود مرغی محنت آهنگ جهان چون خانهٔ مرغان بر او تنگ غم یوسف ز جان او نمی‌رفت حدیثش از زبان او نمی‌رفت درین وقتی که رفت از سر عزیزش نماند اسباب دولت هیچ چیزش، خیال روی یوسف یار او بود انیس خاطر افگار ا...

بخش ۲۱ – درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند

بخش ۲۱ – درخواست برادران یوسف از پدر که وی را با خود به صحرا برند

حسدورزان یوسف بامدادان به فکر دینه خرم‌طبع و شادان زبان پر مهر و سینه کینه‌اندیش چو گرگان نهان در صورت میش به دیدار پدر احرام بستند به زانوی ادب پیشش نشستند در زرق و تملق باز کردند ز هر جایی سخن آغاز کردند که: «از خانه ملالت خاست ما را هوای رفتن صحراست ما را اگر باشد اجازت، قصد داریم که فردا روز در ...

بخش ۳۰ – فرستادن زلیخا، یوسف را به باغ

بخش ۳۰ – فرستادن زلیخا، یوسف را به باغ

چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت زلیخا داشت باغی و چه باغی! کز آن بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل، سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده نشسته گل ز غنچه در عماری به فرقش نارون در چترداری قد رعنا کشیده نخل خرما گرفته باغ را زو کار، بالا بسان دایگان پستان انجیر پی طفلان باغ از ش...

بخش ۹ – بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستاران

بخش ۹ – بیدار شدن زلیخا از خواب و نهفتن اندوه خود از پرستاران

سحر چون زاغ شب پرواز برداشت خروس صبحگاه آواز برداشت سمن از آب شبنم روی خود شست بنفشه جعد عنبر بوی خود شست زلیخا همچنان در خواب نوشین دلش را روی در مهراب دوشین نبود آن خواب خوش، بیهوشی‌ای بود ز سودای شب‌اش مدهوشی‌ای بود کنیزان روی بر پایش نهادند پرستاران به دستش بوسه دادند نقاب از لالهٔ سیراب بگشاد خ...

بخش ۳۸ – به زندان رفتن یوسف

بخش ۳۸ – به زندان رفتن یوسف

چو از دستان آن ببریده‌دستان همه از خود پرستی بت‌پرستان دل یوسف نگشت از عصمت خویش بسی از پیشتر شد عصمتش بیش، همه خفاش آن خورشید گشتند ز نور قرب وی نومید گشتند زلیخا را غبارانگیز کردند به زندان کردن او تیز کردند زلیخا با عزیز آمیخت یک شب ز دل این غصه بیرون ریخت یک شب که: «گشتم زین پسر بدنام در مصر شدم...

بخش ۱۶ – دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه

بخش ۱۶ – دیدن زلیخا عزیز مصر را از شکاف خیمه

عزیز مصر چون افگند سایه در آن خیمه زلیخا بود و دایه عنان بربودش از کف شوق دیدار به دایه گفت کای دیرینه‌غمخوار علاجی کن! که یک دیدار بینم کزین پس صبر را دشوار بینم نباشد شوق دل هرگز از آن بیش که همسایه بود یار وفا کیش زلیخا را چو دایه مضطرب دید به تدبیرش به گرد خیمه گردید شکافی زد به صد افسون و نیرنگ...

بخش ۳۴ – خانه هفتم

بخش ۳۴ – خانه هفتم

سخن پرداز این کاشانهٔ راز چنین بیرون دهد از پرده آواز که چون نوبت به هفتم خانه افتاد زلیخا را ز جان برخاست فریاد که: «ای یوسف! به چشم من قدم نه! ز رحمت پا درین روشن حرم نه! در آن خرم حرم کردش نشیمن به زنجیر زرش زد قفل آهن حریمی یافت، از اغیار خالی ز چشم حاسدان دورش حوالی درش ز آمد شد بیگانه بسته امی...

بخش ۱۰ – پرسیدن دایه از حال زلیخا

بخش ۱۰ – پرسیدن دایه از حال زلیخا

خوش است از بخردان این نکته گفتن که: مشک و عشق را نتوان نهفتن! اگر بر مشک گردد پرده صد توی کند غمازی از صد پرده‌اش بوی زلیخا عشق را پوشیده می‌داشت به سینه تخم غم پوشیده می‌کاشت ولی سر می‌زد آن هر دم ز جایی همی کرد از درون نشو و نمایی گهی از گریه چشمش آب می‌ریخت به جای آب خون ناب می‌ریخت به هر قطره که...

بخش ۴۰ – بیرون آمدن یوسف از زندان و وفات عزیز مصر و تنهایی زلیخا

بخش ۴۰ – بیرون آمدن یوسف از زندان و وفات عزیز مصر و تنهایی زلیخا

درین دیر کهن رسمی‌ست دیرین که بی‌تلخی نباشد عیش، شیرین شب یوسف چو بگذشت از درازی طلوع صبح کردش کارسازی پی تعظیم و اکرام وی از شاه خطاب آمد به نزدیکان درگاه کز ایوان شه خورشیداورنگ به میدانی ز هر جانب دو فرسنگ دو رویه تا به زندان ایستادند تجمل‌های خود را عرضه دادند چو یوسف شد سوی خسرو روانه به خلعت‌ه...

بخش ۲۲ – به صحرا بردن برادران یوسف را و به جاه افگندنش

بخش ۲۲ – به صحرا بردن برادران یوسف را و به جاه افگندنش

چو پا بر دامن صحرا نهادند بر او دست جفاکاری گشادند ز دوش مرحمت، بارش فکندند میان خاره و خارش فکندند بدین‌سان بود حالش تا سه فرسنگ از او صلح و از آن سنگین‌دلان جنگ ازو نرمی وز ایشان سخت‌رویی ازو گرمی وز ایشان سردگویی ز ناگه بر لب چاهی رسیدند ز رفتن، بر لب چاه آرمیدند چهی چون گور ظالم تنگ و تیره ز تار...

بخش ۳۳ – وصف آرایش کردن زلیخا

بخش ۳۳ – وصف آرایش کردن زلیخا

ولی اول جمال خود بیاراست وز آن میل دل یوسف به خود خواست به زیورها نبودش احتیاجی ولی افزود از آن خود را رواجی ز غازه رنگ گل را تازگی داد لطافت را نکو آوازگی داد ز وسمه ابروان را کار پرداخت هلال عید را قوس قزح ساخت نغوله بست موی عنبرین را گره در یکدگر زد مشک چین را ز پشت آویخت مشکین گیسوان را ز عنبر د...

بخش ۱۱ – خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار دوم

بخش ۱۱ – خواب دیدن زلیخا، یوسف را بار دوم

خوش آن دل کاندر او منزل کند عشق ز کار عالم‌اش غافل کند عشق در او رخشنده برقی برفروزد که صبر و هوش را خرمن بسوزد زلیخا همچو مه می‌کاست سالی پس از سالی که شد بدرش هلالی، هلال‌آسا شبی پشت خمیده نشسته در شفق از خون دیده همی گفت: «ای فلک! با من چه کردی؟ رساندی آفتابم را به زردی به دست سرکشی دادی عنانم کز...

بخش ۴۳ – عقد نکاح بستن یوسف با زلیخا

بخش ۴۳ – عقد نکاح بستن یوسف با زلیخا

چو فرمان یافت یوسف از خداوند که بندد با زلیخا عقد پیوند اساس انداخت جشن خسروانه نهاد اسباب جشن اندر میانه شه مصر و سران ملک را خواند به تخت عز و صدر جاه بنشاند به قانون خلیل و دین یعقوب بر آیین جمیل و صورت خوب زلیخا را به عقد خود درآورد به عقد خویش یکتا گوهر آورد ز رحمت جای بر تخت زرش کرد کنار خویش ...

بخش ۲۵ – خریدن زلیخا یوسف را به اضعاف، در حراج

بخش ۲۵ – خریدن زلیخا یوسف را به اضعاف، در حراج

چو یوسف شد به خوبی گرم‌بازار شدندش مصریان یک‌سر خریدار به هر چیزی که هر کس دسترس داشت در آن بازار بیع او هوس داشت شنیدم کز غمش زالی برآشفت تنیده ریسمانی چند، می‌گفت: «همی بس گرچه بس کاسد قماشم که در سلک خریدارانش باشم!» منادی بانگ می‌زد از چپ و راست: «که می‌خواهد غلامی بی‌کم و کاست؟» یکی شد ز آن میا...

بخش ۲۳ – بیرون آوردن کاروانیان یوسف را از چاه و بردن به مصر

بخش ۲۳ – بیرون آوردن کاروانیان یوسف را از چاه و بردن به مصر

سه روز آن ماه در چه بود تا شب چو ماه نخشب اندر چاه نخشب چو چارم روز ازین فیروزه‌خرگاه برآمد یوسف شب رفته در چاه ز مدین کاروانی رخت‌بسته به عزم مصر با بخت خجسته ز راه افتاده دور، آنجا فتادند پی آسودگی محمل گشادند به گرد چاه منزلگاه کردند به قصد آب، رو در چاه کردند نخست آمد سعادتمند مردی به سوی آب حیو...

بخش ۵ – در فضایل سخن

بخش ۵ – در فضایل سخن

سخن دیباچهٔ دیوان عشق است سخن نوباوهٔ بستان عشق است خرد را کار و باری جز سخن نیست جهان را یادگاری جز سخن نیست سخن از کاف و نون دم بر قلم زد قلم بر صحنهٔ هستی رقم زد چو شد قاف قلم ز آن کاف موجود گشاد از چشمه‌اش فوارهٔ جود جهان باشان که در بالا و پستند ز جوشش‌های این فواره هستند گهی لب را نشاط خنده آر...

بخش ۱ – آغاز سخن

بخش ۱ – آغاز سخن

الهی غنچهٔ امید بگشای! گلی از روضهٔ جاوید بنمای بخندان از لب آن غنچه باغم! وزین گل عطرپرور کن دماغم! درین محنت‌سرای بی مواسا به نعمت‌های خویش‌ام کن شناسا! ضمیرم را سپاس اندیشه گردان! زبانم را ستایش‌پیشه گردان! ز تقویم خرد بهروزی‌ام بخش! بر اقلیم سخن فیروزی‌ام بخش! دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج ز گنج دل...

بخش ۱۸ – عمر گذراندن زلیخا در مفارقت یوسف

بخش ۱۸ – عمر گذراندن زلیخا در مفارقت یوسف

چو دل با دلبری آرام گیرد ز وصل دیگری کی کام گیرد؟ زلیخا را در آن فرخنده‌منزل همه اسباب حشمت بود حاصل غلامی بود پیش رو، عزیزش نبود از مال و زر کم، هیچ چیزش پرستاران گل‌بوی گل‌اندام پرستاری‌ش را بی‌صبر و آرام کنیزان دل آشوب دل آرای پی خدمتگری ننشسته از پای سیه فامانی از عنبر سرشته ز شهوت پاک‌دامن، چون...

بخش ۳۲ – تضرع کردن زلیخا پیش دایه و راهنمایی او زلیخا را به ساختن عمارت

بخش ۳۲ – تضرع کردن زلیخا پیش دایه و راهنمایی او زلیخا را به ساختن عمارت

چو با آن کشتهٔ سودای یوسف ز حد بگذشت استغنای یوسف شبی در کنج خلوت دایه را خواند به صد مهرش به پیش خویش بنشاند بدو گفت: «ای توان‌بخش تن من! چراغ افروز جان روشن من! گر از جان دم زنم پروردهٔ توست ور از تن، شیر رحمت خوردهٔ توست چه باشد کز طریق مهربانی به منزلگاه مقصودم رسانی؟ چه پیوندی نباشد جان و دل را...

بخش ۱۳ – آمدن رسولان شاهان چندین کشور به خواستگاری زلیخا

بخش ۱۳ – آمدن رسولان شاهان چندین کشور به خواستگاری زلیخا

زلیخا گرچه عشق آشفت حالش جهان پر بود از صیت جمالش به هر جا قصهٔ حسنش رسیدی شدی مفتون او هر کس شنیدی سران ملک را سودای او بود به بزم خسروان غوغای او بود به هر وقت آمدی از شهریاری به امید وصالش خواستگاری درین فرصت که از قید جنون رست به تخت دلبری هشیار بنشست رسولان از شه هر مرز و هر بوم چو شاه ملک شام ...

بخش ۴۵ – در خاتمهٔ کتاب

بخش ۴۵ – در خاتمهٔ کتاب

بحمدالله که بر رغم زمانه به پایان آمد این دلکش فسانه ورق‌ها از پریشانی رهیدند به دامن پای جمعیت کشیدند چو گل هر دم رواجی تازه‌شان باد! ز پیوند بقا شیرازه‌شان باد! کتابی بین به کلک صدق مرقوم به نام عاشق و معشوق مرسوم ز نامش طوطی آسای‌ام شکرخا چو بردم نام یوسف با زلیخا بود هر داستان زو بوستانی به هر ب...

بخش ۷ – در صفت زیبایی زلیخا

بخش ۷ – در صفت زیبایی زلیخا

چنین گفت آن سخن‌دان سخن‌سنج که در گنجینه بودش از سخن گنج که در مغرب زمین شاهی بناموس همی زد کوس شاهی، نام تیموس همه اسباب شاهی حاصل او نمانده آرزویی در دل او ز فرقش تاج را اقبال‌مندی ز پایش تخت را پایهٔ بلندی فلک در خیلش از جوزا کمربند ظفر با بند تیغش سخت‌پیوند زلیخا نام، زیبا دختری داشت که با او از...

بخش ۳۵ – رسیدن عزیز مصر در همان دم و سال از یوسف و زلیخا

بخش ۳۵ – رسیدن عزیز مصر در همان دم و سال از یوسف و زلیخا

چنین زد خامه نقش این فسانه که چون یوسف برون آمد ز خانه، برون خانه پیش آمد عزیزش گروهی از خواص خانه، نیزش چو در حالش عزیز آشفتگی دید در آن آشفتگی حالش بپرسید جوابی دادش از حسن ادب باز تهی از تهمت افشای آن راز عزیزش دست بگرفت از سر مهر درون بردش به سوی آن پری‌چهر چو با هم دیدشان، با خویشتن گفت که: «یو...

بخش ۱۴ – رفتن رسول از سوی پدر زلیخا به جانب عزیز مصر

بخش ۱۴ – رفتن رسول از سوی پدر زلیخا به جانب عزیز مصر

زلیخا داشت از دل بر جگر داغ ز نومیدی فزودش داغ بر داغ بود هر روز را رو در سفیدی بجز روز سیاه نامیدی پدر چون بهر مصرش خسته‌جان دید علاج خسته‌جانیش اندر آن دید که دانایی به راه مصر پوید علاجش از عزیز مصر جوید ز نزدیکان یکی دانا گزین کرد به دانایی هزارش آفرین کرد بداد از تحفه‌ها صد گونه چیزش به رفتن را...

بخش ۳۹ – احسان یوسف به زندانیان و تعبیر خواب ایشان و شاه مصر را کردن

بخش ۳۹ – احسان یوسف به زندانیان و تعبیر خواب ایشان و شاه مصر را کردن

ز مادر هر که دولتمند زاید فروغ دولتش ظلمت زداید به خارستان رود، گلزار گردد گل از وی نافهٔ تاتار گردد به زندان گر درآید، خرم و شاد کند زندانیان را از غم آزاد چو زندان بر گرفتاران زندان شد از دیدار یوسف باغ خندان همه از مقدم او شاد گشتند ز بند درد و رنج آزاد گشتند اگر زندانی‌ای بیمار گشتی اسیر محنت تی...

بخش ۲۷ – شرح دادن یوسف قصهٔ محنت راه و زحمت چاه را برای زلیخا

بخش ۲۷ – شرح دادن یوسف قصهٔ محنت راه و زحمت چاه را برای زلیخا

سخن‌پرداز این شیرین‌فسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان غم فرجام رفته نه در خانه به کاری بند گشتی نه در بیرون به کس خرسند گشتی مژه پر آب و دل پرخون همی رفت درون می‌آمد و بیرون همی رفت بدو گفت آن بلنداقبال دایه که: «...

بخش ۳۶ – گواهی دادن طفل شیرخواره به بی‌گناهی یوسف

بخش ۳۶ – گواهی دادن طفل شیرخواره به بی‌گناهی یوسف

چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنت‌گاه زندان کرد آهنگ، به تنگ آمد دل یوسف از آن درد نهان روی دعا در آسمان کرد که ای دانا به اسرار نهانی! تو را باشد مسلم رازدانی دروغ از راست پیش توست ممتاز که داند جز تو کردن کشف این راز؟ ز نور صدق چون دادی فروغ‌ام، منه تهمت به گفتار دروغ‌ام! گواهی بگذران بر دعوی م...

بخش ۱۵ – فرستادن پدر، زلیخا را به مصر

بخش ۱۵ – فرستادن پدر، زلیخا را به مصر

چو از مصر آمد آن مرد خردمند که از جان زلیخا بگسلد بند، خبرهای خوش آورد از عزیزش تهی از خویش و، پر کرد از عزیزش گل بختش شکفتن کرد آغاز همای دولتش آمد به پرواز ز خوابی بندها بر کارش افتاد خیالی آمد و آن بند بگشاد بلی هر جا نشاطی یا ملالی‌ست به گیتی در، ز خوابی یا خیالی‌ست زلیخا را پدر چون شادمان یافت ...

بخش ۴۲ – التفات نکردن یوسف به زلیخا در کفر و التفات به وی پس از توحید

بخش ۴۲ – التفات نکردن یوسف به زلیخا در کفر و التفات به وی پس از توحید

زلیخا کرد بعد از ره‌نشینی هوای دولت دیدار بینی شبی سر پیش آن بت بر زمین سود که عمری در پرستش کاری‌اش بود بگفت: «ای قبلهٔ جانم جمالت! سر من در عبادت پایمالت! تو را عمری‌ست کز جان می‌پرستم برون شد گوهر بینش ز دستم به چشم خود ببین رسوایی‌ام را! به چشمم بازدهٔ بینایی‌ام را! ز یوسف چند باشم مانده مهجور؟ ...