Jami Tohfatul-ahrar

بخش ۱ – آغاز سخن

بخش ۱ – آغاز سخن

بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم فیض کرم خوان سخن ساز کرد پرده ز دستان کهن باز کرد بانگ صریر از قلم سحرکار خاست که: بسم‌الله دستی بیار! مائده‌ای تازه برون آمده‌ست چاشنی‌ای گیر! که چون آمده‌ست ور نچشی، نکهت آن بس تو را بوی خوشش طعمهٔ جان بس تو را آنچه نگارد ز پی این رقم بر سر هر نامه دبیر قلم، حمد خدایی‌ست که از کلک «کن» بر ورق باد نویسد سخن چون رقم او بود این تازه حرف جز به ثنایش نتوان کرد صرف لیک ثنایش ز بیان برترست هر چه زبان گوید از آن برترست نیست سخن جز گرهی چند سست طبع سخنور زده بر باد، چست صد گره از رشتهٔ پر تاب و پیچ گر بگشایند در آن نیست هیچ عقل درین عقده ز خود گشته گم کرده... »

بخش ۲ – مناجات

بخش ۲ – مناجات

ای صفت خاص تو واجب به ذات! بسته به تو سلسلهٔ ممکنات! کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایرهٔ چرخ مدار از تو یافت مرحلهٔ خاک قرار از تو بافت عرصهٔ گیتی که بود باغ‌سان تربیت لطف تواش باغبان بلبل آن، طبع سخن پروران در چمن نطق، زبان آوران اینهمه آثار، که نادر نماست بر صفت هستی قادر گواست رو به تو آریم که قادر تویی نظم کن سلک نوادر تویی باغ نشان گر ندهد زیب باغ باغ شود بر دل نظاره داغ ور دهدش جلوه به هر زیوری هر ورقی باشد از آن دفتری بودی و این باغ دل‌افروز، نی باشی و میدان شب و روز، نی ای علم هستی ما با تو پست! نیست به خود، هست به تو هر چه هست هست توئی، هستی مطلق تویی! هست که هستی بو... »

بخش ۳ – در فضیلت سخن

بخش ۳ – در فضیلت سخن

پیشترین نغمهٔ باغ سخن هست نسیم چمن‌آرای «کن» هست سخن پرده کش رازها زنده کن مردهٔ آوازها نغمهٔ خنیاگر دستان‌سرای مرده بود بی‌سخن جانفزای چون به سخن باز شود ساز او جان به حریفان دهد آواز او مطرب خوش لهجهٔ آن در نواست گنبد فیروزه از آن پر صداست خیز و به گلزار درون آ، یکی! نرگس بینا بگشا اندکی! از پی گوشی که کند فهم راز بین دهن گل چو لب غنچه باز سوسن آزاد و زبان در زبان مرغ سحرخیز و فغان در فغان کاشف اسرار و معانی همه عرضه ده گنج نهانی همه این همه خود هست، ولی ز آدمی کس نزده بیش در محرمی کشف حقایق به زبان وی است حل دقایق ز بیان وی است چنگ سخن گرچه بسی ساز یافت از دم او نغمهٔ اعجاز یافت گرچه سخن هس... »

بخش ۱۴ – حکایت درازدستی وزیر

بخش ۱۴ – حکایت درازدستی وزیر

بود یکی شاه که در ملک و مال عهد وزیری چو رسیدی به سال دست قلمساش جدا ساختی چون قلم از بند برانداختی هر که گرفتی ز هوا دست او پایهٔ اقبال شدی پست او دست وزارت به وی آراستی جان حسود از حسدش کاستی روزی ازین قاعدهٔ ناپسند ساخت جدا دست وزیری ز بند دست بریده به هوا برفکند تاش بگیرند، صلا در فکند چشم خرد کرد فراز آن وزیر دست دگر کرد دراز آن وزیر دست خود از بی‌خردی خود گرفت بهر وزارت ره مسند گرفت تجربه نگرفت ز دست نخست دست خود از دست دگر نیز شست جامی از آن پیش که دست اجل دست تو کوتاه کند از عمل دست امل از همه کوتاه کن در صف کوته‌املان راه کن جامی »

بخش ۵ – در آفرینش عالم

بخش ۵ – در آفرینش عالم

شاهد خلوتگه غیب از نخست بود پی جلوه کمر کرده چست آینهٔ غیب‌نما پیش داشت جلوه‌نمائی همه با خویش داشت ناظر و منظور همو بود و بس ! غیر وی این عرصه نپیمود کس جمله یکی بود و دوئی هیچ نه دعوی مائی و توئی هیچ نه بود قلم رسته ز زخم تراش لوح هم آسوده ز رنج خراش عرش، قدم بر سر کرسی نداشت عقل، سر نادره‌پرسی نداشت سلک فلک ناظم انجم نبود پشت زمین حامل مردم نبود بود درین مهد فروبسته دم طفل موالید به خواب عدم خواست که در آینه‌های دگر بر نظر خویش شود جلوه‌گر روضهٔ جان‌بخش جهان آفرید باغچهٔ کون و مکان آفرید کرد ز شاخ و ز گل و برگ و خار جلوهٔ او حسن دگر آشکار سرو نشان از قد رعناش داد گل خبر از طلعت زیباش داد سب... »

بخش ۱۷ – در اشارت به عشق

بخش ۱۷ – در اشارت به عشق

رونق ایام جوانی‌ست عشق مایهٔ کام دو جهانی‌ست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطهٔ جان و تن ما ازوست مردن ما، زیستن ما، ازوست مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک زندگی دل به غم عاشقی‌ست تارک جان در قدم عاشقی‌ست جامی »

بخش ۴ – در تنبیه سخنوران

بخش ۴ – در تنبیه سخنوران

قافیه‌سنجان چو در دل زنند در به رخ تیره‌دلان گل زنند روی چو در قافیه‌سنجی کنند پشت برین دیر سپنجی کنند تن بگذارند و همه جان شوند کوه ببرند و پی کان شوند گوهر این کان همه یک‌رنگ نیست لؤلؤ عمان همه هم‌سنگ نیست گوهر و لعل از دل کان می‌طلب! هر چه بیابی به از آن می‌طلب! هر که به خس کرد قناعت، خسی است به‌طلبی کن که به از به بسی است ناشده از خوی بدت دل تهی کی رسد از نظم تو بوی بهی هر چه به دل هست ز پاک و پلید در سخن آید اثر آن پدید چون گره نافه گشاید نسیم غالیه بو گردد و عنبر شمیم شاهد پرورده به صد عز و ناز بیش به مشاطه ندارد نیاز بر رخش از غالیهٔ مشکسای خوب بود خال، ولی یک دو جای خال که از قاعده افز... »

بخش ۹ – حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود

بخش ۹ – حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود

زنده‌دلی از صف افسردگان رفت به همسایگی مردگان پشت ملالت به عمارات کرد روی ارادت به مزارات کرد حرف فنا خواند ز هر لوح خاک روح بقا جست ز هر روح پاک گشتی ازین سگ‌منشان، تیزتگ همچو تک آهوی وحشی ز سگ کارشناسی پی تفتیش حال کرد از او بر سر راهی سؤال کاینهمه از زنده رمیدن چراست؟ رخت سوی مرده کشیدن چراست؟ گفت: «بلندان به مغاک اندرند پاک نهادان ته خاک اندرند مرده دلان‌اند به روی زمین بهر چه با مرده شوم همنشین؟ همدمی مرده، دهد مردگی صحبت افسرده‌دل، افسردگی زیر گل آنان که پراگنده‌اند گرچه به تن مرده، به جان زنده‌اند» جامی، از این مرده‌دلان گوشه‌گیر! گوش به خود دار و، ز خود توشه‌گیر! هر چه درین دایره بیرون... »

بخش ۷ – حکایت مسافر کنعانی

بخش ۷ – حکایت مسافر کنعانی

یوسف کنعان چو به مصر آرمید صیت وی از مصر به کنعان رسید بود در آن غمکده یک دوستش پر شدهٔ مغز وفا پوستش ره به سوی مهر جمالش سپرد آینه‌ای بهر ره آورد برد یوسف از او کرد نهانی سؤال کای شده محرم به حریم وصال! در طلبم رنج سفر برده‌ای زین سفرم تحفه چه آورده‌ای؟ گفت: «به هر سو نظر انداختم هیچ متاعی چو تو نشناختم آینه‌ای بهر تو کردم به دست پاک ز هر گونه غباری که هست تا چو به آن دیدهٔ خود واکنی صورت زیبات تماشا کنی تحفه‌ای افزون ز لقای تو چیست؟ گر روی از جای، به جای تو کیست؟ نیست جهان را به صفای تو کس غافل از این، تیره دلان‌اند و بس!» جامی، ازین تیره دلان پیش باش! صیقلی آینهٔ خویش باش تا چو بتابی رخ ازی... »

بخش ۱۵ – حکایت زاغی که به شاگردی رفتار کبک رفت

بخش ۱۵ – حکایت زاغی که به شاگردی رفتار کبک رفت

زاغی از آنجا که فراغی گزید رخت خود از باغ به راغی کشید زنگ زدود آینهٔ باغ را خال سیه گشت رخ راغ را دید یکی عرصه به دامان کوه عرضه‌ده مخزن پنهان کوه سبزه و لاله چو لب مهوشان داده ز فیروزه و لعلش نشان نادره کبکی به جمال تمام شاهد آن روضهٔ فیروزه‌فام فاخته‌گون جامه به بر کرده تنگ دوخته بر سدره سجاف دورنگ تیهو و دراج بدو عشقباز بر همه از گردن و سر سرفراز پایچه‌ها برزده تا ساق پای کرده ز چستی به سر کوه جای بر سر هر سنگ زده قهقهه پی سپرش هم ره و هم بیرهه تیزرو و تیزدو و تیزگام خوش‌روش و خوش‌پرش و خوش‌خرام هم حرکاتش متناسب به هم هم خطواتش متقارب به هم زاغ چو دید آن ره و رفتار را و آن روش و جنبش هموار... »

بخش ۸ – حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی ع

بخش ۸ – حکایت بیرون کشیدن تیر از پای شاه ولایت علی ع

شیر خدا شاه ولایت علی صیقلی شرک خفی و جلی روز احد چون صف هیجا گرفت تیر مخالف به تنش جا گرفت غنچهٔ پیکان به گل او نهفت صد گل راحت ز گل او شکفت روی عبادت سوی مهراب کرد پشت به درد سر اصحاب کرد خنجر الماس چو بفراختند چاک بر آن چون گل‌اش انداختند غرقه به خون غنچهٔ زنگارگون آمد از آن گلبن احسان برون گل گل خونش به مصلا چکید گفت: چو فارغ ز نماز آن بدید «اینهمه گل چیست ته پای من ساخته گلزار، مصلای من؟» صورت حال‌اش چو نمودند باز گفت که: «سوگند به دانای راز، کز الم تیغ ندارم خبر گرچه ز من نیست خبردار تر طایر من سد ره نشین شد، چه باک گر شودم تن چو قفس چاک چاک؟» جامی، از آلایش تن پاک شو! در قدم پاکروان خاک... »

بخش ۱۸ – ختم خطاب و خاتمهٔ کتاب

بخش ۱۸ – ختم خطاب و خاتمهٔ کتاب

نقش شفانامهٔ عیسی‌ست این یا رقم خامهٔ مانی‌ست این غنچه‌ای از گلبن ناز آمده؟ یا گلی از گلشن راز آمده؟ صبح طرب مطلع انوار اوست جیب ادب مخزن اسرار اوست نظم کلامش نه به غایت بلند، تا نشود هر کس از آن بهره‌مند سر معانی‌ش نه ز آنسان دقیق، که‌ش نتوان یافت به فکر عمیق لفظ خوش و معنی ظاهر در آن آب زلال است و جواهر در آن شاهد اسرار وی از صوت حرف کرده لباسی به بر خود شگرف بسته حروفش تتق مشک‌فام حور مقصورات فی‌الخیام ماشطهٔ خامه چو آراستش از قبل من، لقبی خواستش تحفةالاحرار لقب دادمش تحفه به احرار فرستادمش هر که به دل از خردش روزنی‌ست هر ورقی در نظرش گلشنی‌ست کرد مجلد سوی جلدش چو میل داد ادیم از سر مهرش سه... »

بخش ۱۰ – در اشارت به خاموشی که سرمایهٔ نجات است

بخش ۱۰ – در اشارت به خاموشی که سرمایهٔ نجات است

ای به زبان نکته گذار آمده! وی به سخن نادره‌کار آمده نقطهٔ نطق است تو را بر زبان گشته از آن نقطه زبان‌ات زیان گر کنی آن نقطه ازین حرف حک بر خط حکم تو نهد سر ملک هر که درین گنبد نیلوفری افکند آوازهٔ نیکوفری نیکوئی فر وی از خامشی‌ست خامشی‌اش تیغ جهالت‌کشی ست گفتن بسیار نه از نغزی است ولولهٔ طبل، ز بی‌مغزی است غنچه که نبود به دهانش زبان لعل و زرش بین گره اندر میان سوسن رعنا که زبان‌آور است کیسه‌تهی مانده ز لعل و زرست منطق طوطی خطر جان اوست قفل نه کلبهٔ احزان اوست زاغ که از گفتن‌اش آمد فراغ جلوه‌گر آمد به تماشای باغ خست طبع است درین کهنه کاخ حوصلهٔ تنگ و حدیث فراخ چرخ بدین گردش و دایم خموش چرخهٔ حل... »

بخش ۱۶ – در اشارت به حسن

بخش ۱۶ – در اشارت به حسن

نقش سراپردهٔ شاهی‌ست حسن لمعهٔ خورشید الهی‌ست حسن حسن که در پردهٔ آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است ای که چو شکل خوشت آراستند فتنهٔ ارباب نظر خواستند قد تو سروی‌ست بهشتی‌چمن روی تو شمعی‌ست بهشت‌انجمن صورت موزون تو نظم جمال مطلع آن، جبههٔ فرخنده فال جبهه‌ات از نور چو مطلع نوشت ابرویت از نور دو مصرع نوشت سطری از ابروی تو خوشتر نبود لیک کج آمد چو به مسطر نبود بهر تماشاگری روی خویش آینه کن لیک ز زانوی خویش نیست به تو همقدمی، حد کس سایهٔ تو همقدم توست و بس! صد پی اگر همقدم فکر و رای از سرت آییم فرو تا به پای یک به یک اعضای تو موزون بود هر یک از آن دیگری افزون بود جلوهٔ حسن تو در افزونی است آینهٔ ... »

بخش ۶ – حکایت شیخ روزبهان با بیوه‌ای که میوهٔ دل خود را شیوهٔ مستوری می‌آموخت

بخش ۶ – حکایت شیخ روزبهان با بیوه‌ای که میوهٔ دل خود را شیوهٔ مستوری می‌آموخت

روز بهان فارس میدان عشق فارسیان را شه ایوان عشق پیش در پرده‌سرائی رسید از پس آن پرده‌نوائی شنید کز سر مهر و شفقت مادری گفت به خورشید لقا دختری کای به جمال از همه خوبان فزون! پای منه هردم از ایوان برون! ترسم از افزونی دیدار تو کم شود اندوه خریدار تو نرخ متاعی که فراوان بود گر به مثل جان بود، ارزان بود شیخ چو آن زمزمه راگوش کرد سر محبت ز دلش جوش کرد بانگ برآورد که: ای گنده پیر! از دلت این بیخ هوس کنده‌گیر! حسن نه آنست که ماند نهان گرچه برد پردهٔ جهان در جهان حسن که در پرده مستوری است زخم هوس خوردهٔ منظوری است تا ندرد چادر مستوری‌اش جا نشود منظر منظوری‌اش جلوه که هر لحظه تقاضا کند بهر دلی دان که ... »

بخش ۱۱ – حکایت لاک‌پشت و مرغابیان

بخش ۱۱ – حکایت لاک‌پشت و مرغابیان

بسته به صد مهر بر اطراف شط عقد محبت کشفی با دو بط شد به فراغت ز غم روزگار قاعدهٔ صحبتشان استوار روزی از آنجا که فلک راست خوی گشت ز بی‌مهریشان کینه‌جوی طبع بطان از لب دریا گرفت رای سفر در دلشان جان گرفت کرد کشف ناله که :«ای همدمان! وز الم فرقت من بی‌غمان! خو به کرم‌های شما کرده‌ام قوت ز غم‌های شما خورده‌ام گرچه مرا پشت چو سنگ است سخت دارم ازین بار، دلی لخت لخت نی به شما قوت همپایی‌ام نی ز شما طاقت تنهایی‌ام» بود ز بیشه به لب آبگیر چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر یک بط از آن چوب یکی سرگرفت و آن بط دیگر، سر دیگر گرفت برد کشف نیز به آنجا دهان سخت به دندان بگرفتش میان میل سفر کرد به میل بطان مرغ هوا گش... »

بخش ۱۳ – در مخاطبهٔ سلاطین

بخش ۱۳ – در مخاطبهٔ سلاطین

ای به سرت افسر فرماندهی! افسرت از گوهر احسان تهی! زیور سر افسر از آن گوهرست خالی از آن مایهٔ دردسرست کرده میان تو مرصع کمر مهره و مار آمده با یکدگر لیک نه آن مهره که روز شمار نفع رساند به تو ز آسیب مار تخت زرت آتش و، گوهر در او هست درخشنده چو اخگر در او شعله به جان در زده آن آتشت لیک ز بس بیخودی آید خوشت چون به خودآیی ز شراب غرور آورد آن سوختگی بر تو زور هر دمت از درد دو صد قطره خون از بن هر موی تراود برون سود سر، ایوان تو را بر سپهر شمسهٔ آن گشته معارض به مهر قصر تو چون کاخ فلک سربلند حادثه را قاصر از آنجا کمند حارس ابواب تو بر بدسگال بسته پی حفظ تو راه خیال لیک نیارند به مکر و حیل بستن آن رخ... »

بخش ۱۲ – در اشارت به هشیاری روز و بیداری شب

بخش ۱۲ – در اشارت به هشیاری روز و بیداری شب

هست یکی نیمهٔ عمر تو روز نیمهٔ دیگر شب انجم فروز روز و شب عمر تو با صد شتاب می‌گذرد، آن به خود و این به خواب روز پی خور سگ دیوانه‌ای خفته به شب مردهٔ کاشانه‌ای روز چنان می‌گذرد شب چنین کی شوی آمادهٔ روز پسین؟ شب چو رسد، شمع شب‌افروز باش همنفس گریهٔ جانسوز باش روز و شبت گر همه یکسان شود بر تو شب و روز تو تاوان شود جامی »