Jami Quatrains

جانا ز تو تا چند من اندوه کشم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

جانا ز تو تا چند من اندوه کشم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

جانا ز تو تا چند من اندوه کشم وین بار غم گرانتر از کوه کشم دلدار اگر توئی و دلداده منم اندوه کشم از تو و اندوه کشم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گفتم که هوای او برون شد ز سرم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گفتم که هوای او برون شد ز سرم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گفتم که هوای او برون شد ز سرم از خاک درش درد سر خود ببرم لیکن چو بحال خویش در می نگرم صد بار گرفتارتر از بیشترم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باز آ که عظیم دردناکم زغمت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باز آ که عظیم دردناکم زغمت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باز آ که عظیم دردناکم زغمت پیراهن صبر کرده چاکم ز غمت افتاده میان خون و خاکم ز غمت القصه بطور ها هلاکم ز غمت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از شرب مدام و لافه مشرب توبه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از شرب مدام و لافه مشرب توبه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از شرب مدام و لافه مشرب توبه وز عشق بتان سیم غبغب توبه در دل هوس گناه بر لب توبه زین توبۀ نا درست یارب توبه حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خون میگریم از تو چه پنهان دارم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خون میگریم از تو چه پنهان دارم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خون میگریم از تو چه پنهان دارم کز بهر چه این دو چشم گریان دارم هر چند دلی بوصل شادمان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گه در هوس روی نکو آویزم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گه در هوس روی نکو آویزم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گه در هوس روی نکو آویزم گه در سر زلف مشکبو آویزم القصۀ ز هر چه رنگ و بوئی یابم از عشق تو فی الحال درو آویزم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای صفوت روح اعظم آئینۀ تو نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای صفوت روح اعظم آئینۀ تو نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای صفوت روح اعظم آئینۀ تو وی ظلمت خاک آدم آئینۀ تو روی دگرست در هر آئینۀ ترا ای هژده هزار عالم آئینه تو حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سر چشمۀ محنت و طرب هردو تویی نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سر چشمۀ محنت و طرب هردو تویی نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سر چشمۀ محنت و طرب هردو تویی سرمایۀ راحت و تعب هردو تویی حاشا که کنم جز به تو نسبت کاری زینسان که مسبب و سبب هردو تویی حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر جا گذرم نوای عشقت شنوم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر جا گذرم نوای عشقت شنوم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر جا گذرم نوای عشقت شنوم بر خوان بلا صلای عشقت شنوم در دشت روم نفیر درد تو کشم با کوه آیم صدای عشقت شوم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

چونشب برسد ز صبح خیزان میباش نورالدین عبدالرحمن جامی رح

چونشب برسد ز صبح خیزان میباش نورالدین عبدالرحمن جامی رح

چونشب برسد ز صبح خیزان میباش چون صبح شود ز اشکریزان میباش آویز در آن که ناگزیرست ترا وز هر چه خلاف او گریزان میباش حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر در سفرم توئی رفیق سفرم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر در سفرم توئی رفیق سفرم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر در سفرم توئی رفیق سفرم گر در حضرم توئی انیس حضرم هر جا که نشینم و بهر جا گذرم جز تو نبود هیچ مراد دگرم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر شکل بتان رهزن عشاق حق است نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر شکل بتان رهزن عشاق حق است نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر شکل بتان رهزن عشاق حق است لا بلکه عیان در همه آفاق حق است خیری که بود زر وی تقیید جهان والله که همان زوجه اطلاق حق است حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افسوس که دلبری پسندیده برفت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افسوس که دلبری پسندیده برفت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افسوس که دلبری پسندیده برفت دامن ز کفم چو عمر برچیده برفت از دیده برفت خون ز دل بیر بلی از دل برد هر آنچه از دیده برفت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

دنیا که گرفت در دل و جان جایت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

دنیا که گرفت در دل و جان جایت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

دنیا که گرفت در دل و جان جایت هان تا به بخیلی نکند رسوایت آن را به کسی ده که بگیرد دستت یا پیش سگی نه که گیرد پایت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی دفع عطش ز تشنگان آب کند نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی دفع عطش ز تشنگان آب کند نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی دفع عطش ز تشنگان آب کند نی رفع کلال خفتگان خواب کند حاشا که کند غیر مسبب کاری لیکن ز پس پردۀ اسباب کند حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای لالۀ دل سوختۀ دامن چاک نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای لالۀ دل سوختۀ دامن چاک نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای لالۀ دل سوختۀ دامن چاک داری رخی از داغ درون آتشناک از خاک ز نو بر آمدی چیست خبر زانگل که بتاز کی فرو رفته بخاک حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سرخی ز لب لعل بسنگ آوردن نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سرخی ز لب لعل بسنگ آوردن نورالدین عبدالرحمن جامی رح

سرخی ز لب لعل بسنگ آوردن وز گل بگیاء بود رنگ آوردن مقصود دل از کام نهنگ آوردن بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر فصل گلی کز اثر چرخ برین نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر فصل گلی کز اثر چرخ برین نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر فصل گلی کز اثر چرخ برین آید ز زمین برون گل پرده نیشن آیم بسر خاک تو شاید با گل همراه برون آمده باشی ز زمین حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بنگر بجهان سر الهی پنهان نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بنگر بجهان سر الهی پنهان نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بنگر بجهان سر الهی پنهان چون آب حیات در سیاهی پنهان پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه شد بحر در انبوهی ماهی پنهان حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر شاخ صبوری ببر آید چه عجب نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر شاخ صبوری ببر آید چه عجب نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گر شاخ صبوری ببر آید چه عجب ور محنت دوری بسر آید چه عجب چوندل که خلاصۀ وجودست آنجاست تن نیز برت گر بسر آید چه عجب حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باغیب ببویت آمد ای حرف شناس نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باغیب ببویت آمد ای حرف شناس نورالدین عبدالرحمن جامی رح

باغیب ببویت آمد ای حرف شناس و انفاس ترا بود بر آن حرف اساس باشی آگه از آن در امید و هراس حرفی گفتیم شگرف اگر داری پاس حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنکس که لبت دیده ترا جان گفتست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنکس که لبت دیده ترا جان گفتست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنکس که لبت دیده ترا جان گفتست وانکس که رخت مهر درخشان گفتست القصه جهات حسن تو بسیارست هرکس ز تو آنچه دیده است آن گفتست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

رخ بنمائی که ماه گردونست این نورالدین عبدالرحمن جامی رح

رخ بنمائی که ماه گردونست این نورالدین عبدالرحمن جامی رح

رخ بنمائی که ماه گردونست این لب بگشائی که لعل میگونست این سر تا قدمت ز یکدیگر خوبترست سبحان الله چه شکل موزونست این حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی بر دل ما ز هیچ یاری باریست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی بر دل ما ز هیچ یاری باریست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی بر دل ما ز هیچ یاری باریست نی بر دل هیچکس زما آزاریست از کسوت فخر و عار عاری شدم ام نی مان بکسی فخر و نه از کس عاریست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای یافته مرغم خود از داغ مپرس نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای یافته مرغم خود از داغ مپرس نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای یافته مرغم خود از داغ مپرس نظاره طاوس کن از زاغ مپرس گفتار نکو شنو بقاتل منگر انگور خور ای ساده دل از باغ مپرس حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاک نورالدین عبدالرحمن جامی رح

شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاک نورالدین عبدالرحمن جامی رح

شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاک دارم جگری کباب و چشم نمناک گلها همه سر ز خاک بیرون کردند الا گل من که سر فرو برده بخاک حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب ز دو کون بی نیازم گردان نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب ز دو کون بی نیازم گردان نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب ز دو کون بی نیازم گردان وز افسر فقر سر فرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان زان ره که نه سوی تست بازم گردان حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

تا چند پی نفس دغا باز روم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

تا چند پی نفس دغا باز روم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

تا چند پی نفس دغا باز روم تاکی ره عقل حیله پرداز روم از ننگ وجود خود به تنگ آمده ام یارب کرمی تا بعدم باز روم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم بطواف خانۀ یار آهنگ نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم بطواف خانۀ یار آهنگ نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم بطواف خانۀ یار آهنگ سنگی دیدم نهاده آنجا بر سنگ چون بود تهی ز یار ناکرده درنگ بر گردیدم سنگ زنان بر دل تنگ حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

جامی عمری به خلق عالم پیوست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

جامی عمری به خلق عالم پیوست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

جامی عمری به خلق عالم پیوست زان شیوه نیامدش بجز باد بدست فارغ ز همه کنون به کنجی به نشست و ز دوستی و دشمنی خلق برست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنرا که نه عاشقست از یار چه حظ نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنرا که نه عاشقست از یار چه حظ نورالدین عبدالرحمن جامی رح

آنرا که نه عاشقست از یار چه حظ وانرا که نه مشتاق ز دیدار چه حظ نا بینا را چو چشم عالم بین نیست ز الوان چه تمتع وز انوار چه حظ حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در غیرتم از صبا که چون گه بیگه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در غیرتم از صبا که چون گه بیگه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در غیرتم از صبا که چون گه بیگه گستاخ رود بروی آن زیبا مه او میرود و من از قضا میگویم گریان گریان که لیتنی کنت معه حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نام تو که خامشی نمیشاید ازو نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نام تو که خامشی نمیشاید ازو نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نام تو که خامشی نمیشاید ازو در سینه در فتوح بگشاید ازو تکرار همی کنم بآواز بلند تا همچو زبان گوش بیاساید ازو حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای در دل تو هزار مشکل ز همه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای در دل تو هزار مشکل ز همه نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای در دل تو هزار مشکل ز همه مشکل شود آسوده ترا دل زهمه چون تفرقۀ دلست حاصل ز همه دل را به یکی سپار بگسل ز همه حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

فارقت ولا حبیب لی الا انت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

فارقت ولا حبیب لی الا انت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

فارقت ولا حبیب لی الا انت احباب چنین کند احسنت احسنت ظن میبردم که در فراقم بشکی والله لقد فعلت ما کنت ظننت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یا من ملکوت کل شیئی بیده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یا من ملکوت کل شیئی بیده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یا من ملکوت کل شیئی بیده طوبی لمن ارتضاک ذخر الغده این بس که دلم جز تو نخواهد کامی تو خواه بده کام دلم خواه مده حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

حیران شده ام که میل جان با من چیست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

حیران شده ام که میل جان با من چیست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

حیران شده ام که میل جان با من چیست و اندر گل تیره این دل روش چیست عمریست که با هزار من هستی من من میگویم ولی ندانم من چیست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گویم نفسی دار ز من پاس ایدل نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گویم نفسی دار ز من پاس ایدل نورالدین عبدالرحمن جامی رح

گویم نفسی دار ز من پاس ایدل چون شرط رهست پاس انفاس ایدل آنرا که نه حق شناس و حق بین باشد تا بتوانی مبین و مشناس ایدل حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از دعوی بار نامه بگرفت دلم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از دعوی بار نامه بگرفت دلم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از دعوی بار نامه بگرفت دلم وز گفت و شنیه عامه بگرفت دلم ای شاه قلندران خدا را نظری کز ریش وفش و عمامه بگرفت دلم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افلاک بود قسی حوادث چو سهام نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افلاک بود قسی حوادث چو سهام نورالدین عبدالرحمن جامی رح

افلاک بود قسی حوادث چو سهام رامی حق و آماجگه افراد انام هشدار که سرکار شد گفته تمام از دایرۀ رضا منه بیرون گام حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

راهیست ز حق بلخق بس روشن وراست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

راهیست ز حق بلخق بس روشن وراست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

راهیست ز حق بلخق بس روشن وراست راهیست ز خلق سوی حق بی کم و کاست هر کس که در آن رهش رساند رسید وانکس که درین رهش فکسد نخاست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی غنچۀ باغ من طراوت گیرد نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی غنچۀ باغ من طراوت گیرد نورالدین عبدالرحمن جامی رح

نی غنچۀ باغ من طراوت گیرد نی شربت عیش من حلاوت گیرد از زخم سعادتم اگر باده دهند در ساغر من رنگ شقاوت گیرد حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای رحمت تو شامل ملک و ملکوت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای رحمت تو شامل ملک و ملکوت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای رحمت تو شامل ملک و ملکوت خاص تو ودای کبریا و جبروت جانرا بتو قوت است و دلر بتو قوت انت الباقی و کل حی سیموت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

فضل و کرمت نیست معلل بغرض نورالدین عبدالرحمن جامی رح

فضل و کرمت نیست معلل بغرض نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای ذات رفیع تو نه جوهر نه عرض فضل و کرمت نیست معلل بغرض هرکس که نباشد تو عوض باشی ازو وانرا که نباشی تو کسی نیست عوض حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب سوی مقصدم ره سیر بده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب سوی مقصدم ره سیر بده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

یارب سوی مقصدم ره سیر بده مقصود دلم ز کعبه و دیر بده با غیر تو شغل ناگوارست مرا شغلی باخود فراغت از غیر بده حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خواهیم به بستر هلاک افتادن نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خواهیم به بستر هلاک افتادن نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خواهیم به بستر هلاک افتادن وز پایۀ عالی به مغاک افتادن نا پخته هنوز میوۀ جان به کمال خواهد ز درخت تن به خاک افتادن حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بموج خیز حرمان شده غرق نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بموج خیز حرمان شده غرق نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بموج خیز حرمان شده غرق چیزی نه بجز رعونت و حیله و زرق ای کاش نمی یافت ره از لجۀ جمع کشتی وجود ما سوی حاسل فرق حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای برده غمت شادی صد ساله ز دل نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای برده غمت شادی صد ساله ز دل نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که بدل داغ تو باخاک برم لاله ز گلم بر آید و ناله ز دل حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

روزم بغم جهان فرسوده گذشت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

روزم بغم جهان فرسوده گذشت نورالدین عبدالرحمن جامی رح

روزم بغم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهان ارزد القصه بفکر های بیهوده گذشت حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دیده که روزی بجمالت نگریست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دیده که روزی بجمالت نگریست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دیده که روزی بجمالت نگریست چون از تو جدا ماند چرا خون نگریست هر چند که بی تو زنده ام حیرانم زانکس که رخ تو دید و دور از تو بزیست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر مسند ناز خفتۀ با دگران نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر مسند ناز خفتۀ با دگران نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بر مسند ناز خفتۀ با دگران صد گوهر راز سفتۀ با دگران با من سخن ارنگوئی این بس که رسد در گوش من آنچه گفتۀ با دگران حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم توبه شکستیش روز نخست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم توبه شکستیش روز نخست نورالدین عبدالرحمن جامی رح

کردم توبه شکستیش روز نخست چون بشکستم بتوبه ام خواندی چیست القصه زمام توبه ام در کف تست یک دم نه شکسته اش گذاری نه درست حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از تفرقۀ هجر تو در حلقۀ جمع نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از تفرقۀ هجر تو در حلقۀ جمع نورالدین عبدالرحمن جامی رح

از تفرقۀ هجر تو در حلقۀ جمع از بس که فشاندم اشک دو شینه چو شمع در دیده نماند اشک و اکنون ز دلم لو زاد علی العین دم فهو الدمع حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خوش آنکه ز قید خود پرستی برهیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خوش آنکه ز قید خود پرستی برهیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

خوش آنکه ز قید خود پرستی برهیم از تنگدلی و تنگدستی برهیم بینیم فضای راحت آباد عدم وز محنت تنگنای هستی برهیم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بغمناکی تو شاد شده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بغمناکی تو شاد شده نورالدین عبدالرحمن جامی رح

مائیم بغمناکی تو شاد شده بل از غم و شادی همه آزاد شده خاکیست وجود ما که در راه فنا گشته همه گرد تو و برباد شده حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای چارده ساله مه که در حسن و جمال نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای چارده ساله مه که در حسن و جمال نورالدین عبدالرحمن جامی رح

ای چارده ساله مه که در حسن و جمال همچون مه چارده رسیدی بکمال یارب نرسد بحسنت آسیب زوال در چارده سالگی بمانی صد سال حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در مسجد و خانقۀ بسی گردیدم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در مسجد و خانقۀ بسی گردیدم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

در مسجد و خانقۀ بسی گردیدم بس شیخ و مراد را که پا بوسیدم نی یکساعت ز هستی خود رستم نی آنکه ز خویش رسته باشد دیدم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دم غم آن ماه چگل میگویم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دم غم آن ماه چگل میگویم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

هر دم غم آن ماه چگل میگویم بی مهری آن مهم گسل میگویم چون محرم رازی بجهان یافت نشد با نامه و خامه درد دل میگویم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بگذر بدیار یارم ای پیک شمال نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بگذر بدیار یارم ای پیک شمال نورالدین عبدالرحمن جامی رح

بگذر بدیار یارم ای پیک شمال بر خاک رهش بحای من دیده بمال در قصۀ حال من کند از نو سؤال قل مات من الهجر علی اصعب حال حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

عمری بهوس باد هوا پیمودم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

عمری بهوس باد هوا پیمودم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

عمری بهوس باد هوا پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم در هرچه زدم دست ز غم فرسودم دست از همه باز داشتم آسودم حکیم نورالدین عبدالرحمن جامی رح

  • 1
  • 2