Iqbal – Zabore Ajam

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد این مشت غباری را انجم به سجود آمد آن راز که پوشیده در سینهٔ هستی بود از شوخی آب و گل در گفت و شنود آمد حضرت علامه محمد اقبال رح

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده این در عرب نمانده آن در عجم نمانده در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده در ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم شاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده سیاره های گردون بی ذوق انقلابی شاید که روز و شب را توفیق رم نمانده بی منزل آرمیدند پا از طلب ک...

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی تو بدرد من رسیدی بضمیرم آرمیدی ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی تو عیار کم عیاران تو قرار بیقراران تو دوای دل فگاران مگر اینکه دیریابی غم و عشق و لذت او اثر دو گونه دارد گهی سوز و دردمندی گهی مستی و خرابی ز حکایت دل من تو بگو ک...

ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست

ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهی درون سینه مرغان به های و هوست در نرگس آرمید که بیند جمال ما چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست آهی سحر گهی که زند در فراق ما بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست هنگامه بست از پی دیدار خاکئی نظار...

از چشم ساقی مست شرابم

از چشم ساقی مست شرابم

از چشم ساقی مست شرابم بی می خرابم بی می خرابم شوقم فزون تر از بی حجابی بینم نه بینم در پیچ و تابم چون رشتهٔ شمع آتش بگیرد از زخمهٔ من تار ربابم از من برون نیست منزلگه من من بی نصیبم ، راهی نیابم تا آفتابی خیزد ز خاور مانند انجم بستند خوابم حضرت علامه محمد اقبال رح

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را چه دلی که محنت او ز نفس شماری او که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی بکناره برفکندی در آبدار خود را مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او...

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی شرار از خاک من خیزد کجا ریزم کرا سوزم غلط کردی که در جانم فکندی سوز مشتاقی مکدر کرد مغرب چشمه های علم و عرفان را جهان را تیره تر سازد چه مشائی چه اشر...

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است نگاه او بتماشای این کف خاک است گمان مبر که بیک شیوه عشق می بازند قبا بدوش گل و لاله بی جنون چاک است حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوست به ناله ئی که ز آلایش نفس پاک است توان گرفت ز چشم ستاره مردم را خرد بدست تو شاهین تند و چالاک است گشای چهره که آنکس که لن ترانی گفت هنو...

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست بخاشاکم شرار افتاده باد صبحدم تیز است ندارد عشق سامانی ولیکن تیشه ئی دارد خراشد سینهٔ کهسار و پاک از خون پرویز است مرا در دل خلید این نکته از مرد ادا دانی ز معشوقان نگه کاری تر از حرف دلاویز است به بالینم بیا ، یکدم نشین ، کز درد مهجوری تهی پیمانه بزم ترا پی...

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا این جام جهان بینم روشن تر ازین بادا تلخی که فرو ریزد گردون به سفال من در کام کهن رندی آنهم شکرین بادا حضرت علامه محمد اقبال رح

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم به طواف خانه کاری بخدای خانه دارم شرر پریده رنگم مگذر ز جلوهٔ من که بتاب یک دو آنی تب جاودانه دارم نکنم دگر نگاهی به رهی که طی نمودم به سراغ صبح فردا روش زمانه دارم یم عشق کشتی من یم عشق ساحل من نه غم سفینه دارم نه سر کرانه دارم شرری فشان ولیکن شرری که وا نسوزد که...

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم کجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئی دو صد هنگامهٔ خیزد ز سودائی که من دارم مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآید که چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسم نداری تاب آن آشوب و غوغائی ک...

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر ز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نئی بکوی دوست بانداز محرمانه گذر بهر نفس که بر آری جهان دگرگون کن درین رباط کهن صورت زمانه گذر اگر عنان تو جبریل و حور می گیرند کرشمه بر دلشان ریز و دلبرانه گذر حضرت علامه محمد اقبال رح

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است ولی چشمی که بینا شد نگاهش بر دل افتاد است شب تاریک و راه پیچ پیچ و بی یقین راهی دلیل کاروان را مشکل اندر مشکل افتاد است رقیب خام سودا مست و عاشق مست و قاصد مست که حرف دلبران دارای چندین محمل افتاد است یقین مؤمنی دارد گمان کافری دارد چه تدبیر ای مسلمانان که کا...

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را من از ذوق حضوری طول دادم داستانی را ز مشتاقان اگر تاب سخن بردی نمیدانی محبت می کند گویا نگاه بی زبانی را کجا نوری که غیر از قاصدی چیزی نمیداند کجا خاکی که در آغوش دارد آسمانی را اگر یک ذره کم گردد ز انگیز وجود من باین قیمت نمی گیرم حیات جاودانی را من ای دریای بی پای...

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها تو ای درد آشنا بیگانه شو از آشنائی ها بدرگاه سلاطین تا کجا این چهره سائی ها بیاموز از خدای خویش ناز کبریائی ها محبت از جوانمردی بجائی میرسد روزی که افتد از نگاهش کاروبار دلربائی ها چنان پیش حریم او کشیدم نغمهٔ دردی که دادم محرمان را لذت سوز جدائی ها از آن بر خویش م...

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید از نقش این و آن بتماشای خود رسید صوفی! برون ز بنگه تاریک پا بنه فطرت متاع خویش به سوداگری کشید صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب بی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید حضرت علامه محمد اقبال رح

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم به نظارهٔ جمالی چو ستاره دیده بازم بهوای زخمه تو همه نالهٔ خموشم تو باین گمان که شاید ز نوا فتاده سازم به ضمیرم آنچنان کن که ز شعلهٔ نوائی دل خاکیان فروزم دل نوریان گدازم تب و تاب فطرت ما ز نیازمندی ما تو خدای بی نیازی نرسی بسوز و سازم به کسی عیان نکردم ز کسی نها...

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده کف خاک مرا ساقی بباد فرودینی ده ز مینائی که خوردم در فرنگ اندیشه تاریکست سفر ورزیدهٔ خود را نگاه راه بینی ده چو خس از موج هر بادی که می آید ز جا رفتم دل من از گمانها در خروش آمد یقینی ده بجانم آرزوها بود و نابود شرر دارد شبم را کوکبی از آرزوی دل نشینی ده بدستم...

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من به ضمیر تو جهانی دگر آفریده ام من همه خاوران بخوابی که نهان ز چشم انجم به سرود زندگانی سحر آفریده ام من حضرت علامه محمد اقبال رح

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر که من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر دمی این پیکر فرسوده را سازی کف خاکی فشانی آب و از خاک آتش انگیزی دمی دیگر بیار آن دولت بیدار و آن جام جهان بین را عجم را داده ئی هنگامهٔ بزم جمی دیگر حضرت علامه محمد اقبال رح

غزل سرای و نواهای رفته باز آور

غزل سرای و نواهای رفته باز آور

غزل سرای و نواهای رفته باز آور به این فسرده دلان حرف دل نواز آور کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور ز باده ئی که بخاک من آتشی آمیخت پیاله ئی بجوانان نو نیاز آور نئی که دل ز نوایش بسینه می رقصد مئی که شیشهٔ جان را دهد گداز آور به نیستان عجم باد صبحدم تیز است شراره ئی که ف...

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز موئینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی آنگونه تپیدی که بجائی نرسیدی در انجمن شوق تپیدن دگر آموز کافر دل آواره دگر باره به او بند بر خویش گشا دیده و از غیر فروبند دیدن دگر آموز و ندیدن دگر آموز دم چیست پیام است شنیدی...

از داغ فراق او در دل چمنی دارم

از داغ فراق او در دل چمنی دارم

از داغ فراق او در دل چمنی دارم ای لالهٔ صحرائی با تو سخنی دارم این آه جگر سوزی در خلوت صحرا به لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم حضرت علامه محمد اقبال رح

جانم در آویخت با روزگاران

جانم در آویخت با روزگاران

جانم در آویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران این کوه و صحرا این دشت و دریا نی راز داران نی غمگساران بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوق این جویباران این آبشاران فریاد بی سوز فریاد بی سوز بانگ هزاران در شاخساران داغی که سوزد در سینهٔ من آن داغ کم سوخت در لاله ز...

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است چه قاصدی که وجودش تمام پیغام است گمان مبر که نصیب تو نیست جلوهٔ دوست درون سینه هنوز آرزوی تو خام است گرفتم این که چو شاهین بلند پروازی بهوش باش که صیاد ما کهن دام است به اوج مشت غباری کجا رسد جبریل بلند نامی او از بلندی بام است تو از شمار نفس زنده ئی نمیدانی که زندگی به...

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت عشق از فریاد ما هنگام...

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این یکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این نگاه جلوه بدمست از صفای جلوه می لغزد تو میگوئی حجابست این نقابست این مجاز است این بیا در کش طناب پرده های نیلگونش را که مثل شعله عریان بر نگاه پاکباز است این مرا این خاکدان من ز فردوس برین خوشتر مقام ذوق و شوقس...

این هم جهانی آن هم جهانی

این هم جهانی آن هم جهانی

این هم جهانی آن هم جهانی این بیکرانی آن بیکرانی هر دو خیالی هر دو گمانی از شعلهٔ من موج دخانی این یک دو آنی آن یک دو آنی من جاودانی من جاودانی این کم عیاری آن کم عیاری من پاک جانی نقد روانی اینجا مقامی آنجا مقامی اینجا زمانی آنجا زمانی اینجا چه کارم آنجا چه کارم آهی فغانی آهی فغانی این رهزن من آن ره...

خیال من به تماشای آسمان بود است

خیال من به تماشای آسمان بود است

خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است به چشم مور فرومایه آشکار آید هزار نکته که از چشم ما نهان بود است زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد غبار ماست که بر دوش او گران بود است ز داغ لالهٔ خونین پیاله می ...

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است فشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم است چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود هنوز تا به کمر در میانهٔ عدم است بیا که مثل خلیل این طلسم در شکنیم که جز تو هر چه درین دیر دیده ام صنم است اگر به سینهٔ این کائنات در نروی نگاه را به تماشا گذاشتن ستم است غلط خرامی ما نیز لذتی دارد خوشم ک...

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست زندگی را روش نوری و ناری از تست دل بیدار و کف خاک و تماشای جهان سیر این ماه بشب گونه عماری از تست همه افکار من از تست چه در دل چه بلب گهر از بحر بر آری نه بر آری از تست من همان مشت غبارم که بجائی نرسد لاله از تست و نم ابر بهاری از تست نقش پرداز توئی ما قلم افشانیم ح...

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب از خلش کرشمه ئی کار نمی شود تمام عقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات را جام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب راهروانبرهنه پا راه تمام خار زار تا به مقام خود رسی راحله از رضا طلب چون بکمال میرسد فقر دلیل ...

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله هزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله فشان یک جرعه بر خاک چمن از بادهٔ لعلی که از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله جهان رنگ و بو دانی ولی دل چیست میدانی مهی کز حلقهٔ آفاق سازد گرد خود هاله حضرت علامه محمد اقبال رح

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد بیک نفس گره غنچه وا توانی کرد حیات چیست جهان را اسیر جان کردن تو خود اسیر جهانی کجا توانی کرد مقدر است که مسجود مهر و مه باشی ولی هنوز ندانی چها توانی کرد اگر ز میکدهٔ من پیاله ئی گیری ز مشت خاک جهانی بپا توانی کرد چسان به سینه چراغی فروختی اقبال به خویش آنچه توانی به...

شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو

شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو

’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو» «منکر او اگر شدی منکر خویشتن مشو» حضرت علامه محمد اقبال رح

نظر به راه نشینان سواره می گذرد

نظر به راه نشینان سواره می گذرد

نظر به راه نشینان سواره می گذرد مرا بگیر که کارم ز چاره می گذرد به دیگران چه سخن گسترم ز جلوهٔ دوست بیک نگاه مثال شراره می گذرد رهی به منزل آن ماه سخت دشوار است چنانکه عشق بدوش ستاره می گذرد ز پرده بندی گردون چه جای نومیدیست که ناوک نظر ما ز خاره می گذرد یمی است شبنم ما کهکشان کنارهٔ اوست بیک شکستن ...

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه وقت است که در عالم نقش دگر انگیزی آنکس که بسر دارد سودای جهانگیری تسکین جنونش کن با نشتر چنگیزی من بنده بی قیدم شاید که گریزم باز این طر...

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند دگر مرو بطواف بتی که بشکستند چه جلوه ایست که دلها بلذت نگهی ز خاک راه مثال شراره بر جستند کجاست منزل تورانیان شهر آشوب که سینه های خود از تیزی نفس خستند تو هم بذوق خودی رس که صاحبان طریق بریده از همه عالم بخویش پیوستند بچشم مرده دلان کائنات زندانی است دو جام باده کشی...

زمستان را سرآمد روزگاران

زمستان را سرآمد روزگاران

زمستان را سرآمد روزگاران نواها زنده شد در شاخساران گلان را رنگ و نم بخشد هواها که می آید ز طرف جویباران چراغ لاله اندر دشت و صحرا شود روشن تر از باد بهاران دلم افسرده تر در صحبت گل گریزد این غزال از مرغزاران دمی آسوده با درد و غم خویش دمی نالان چو جوی کوهساران ز بیم اینکه ذوقش کم نگردد نگویم حال دل ...

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست اندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست آنچه ازکار فروبسته گره بگشاید هست و در حوصلهٔ زمزمه پروازی هست تاب گفتار اگر هست شناسائی نیست وای آن بنده که در سینه او رازی هست گرچه صد گونه بصد سوز مرا سوخته اند ای خوشا لذت آن سوز که هم سازی هست مرده خاکیم و سزاوار دل زنده شدیم این...

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند کیمیا ساز است و اکسیری بسیمابی زند من ندانم نور یا نار است اندر سینه ام این قدر دانم بیاض او به مهتابی زند بر دل من فطرت خاموش می آرد هجوم ساز از ذوق نوا خود را به مضرابی زند غم مخور نادان که گردون در بیابان کم آب چشمه ها دارد که شبخونی به سیلابی زند ایکه نوشم خورده ئ...

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را پس از مدت شنیدم نغمه های ساربانی را اگر یک یوسف از زندان فرعونی برون آید بغارت میتوان دادن متاع کاروانی را حضرت علامه محمد اقبال رح

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست عجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست بزیر خرقهٔ پیران سبوها چه خالی است فغان که کس نشناسد می جوانه کجاست درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد کسی که سازد و وا سوزد آشیانه کجاست هزار قافله بیگانه وار دید و گذشت دلی که دید به انداز محرمانه کجاست چو موج خیز و به یم جاودانه می آویز...

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها شبها که سحر گردد از گردش کوکب ها نشناخت مقام خویش افتاد بدام خویش عشقی که نمودی خواست از شورش یارب ها آهی که ز دل خیزد از بهر جگر سوزی است در سینه شکن او را آلوده مکن لب ها در میکده باقی نیست از ساقی فطرت خواه آن می که نمی گنجد در شیشهٔ مشرب ها آسوده نمی گردد آندل که ...

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی هزار شعله دهی یک زبانه میخواهی مرا ز لذت پرواز آشنا کردند تو در فضای چمن آشیانه میخواهی یکی به دامن مردان آشنا آویز ز یار اگر نگه محرمانه می خواهی جنون نداری و هوئی فکنده ئی در شهر سبو شکستی و بزم شبانه می خواهی تو هم به عشوه گری کوش و دلبری آموز اگر ز ما غزل عاشقانه م...

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم همه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا چه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم نه به ماست زندگانی نه ز ما ست زندگانی همه جاست زندگانی ز کجا ست زندگانی حضرت علامه محمد اقبال رح

دعا

دعا

یارب درون سینه دل با خبر بده در باده نشهٔ را نگرم آن نظر بده این بنده را که با نفس دیگران نزیست یک آه خانه زاد مثال سحر بده سیلم ، مرا بجوی تنک مایه ئی مپیچ جولانگهی بوادی و کوه و کمر بده سازی اگر حریف یم بیکران مرا بااضطراب موج ، سکون گهر بده شاهین من بصید پلنگان گذاشتی همت بلند و چنگل ازین تیز تر ...

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند ز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچند به خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریر بروز رزم خود آگاه و تن فراموشند نظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشند ستاره های کهن را جنازه بر دوشند زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب م...

نور تو وانمود سپید و سیاه را

نور تو وانمود سپید و سیاه را

نور تو وانمود سپید و سیاه را دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را تو در هوای آنکه نگه آشنای اوست من در تلاش آنکه نتابد نگاه را حضرت علامه محمد اقبال رح

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن گفتند جهان ما آیا بتو می سازد گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن تو سوز درون او ، تو گرمی خون او با...

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند کار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند گاه باشد که ته خرقه زره می پوشند عاشقان بندهٔ حال اندو چنان نیز کنند چون جهان کهنه شود پاک بسوزند او را و ز همان آب و گل ایجاد جهان نیز کنند همه سرمایهٔ خود را به نگاهی بدهند این چه قومی است که سودا بزیان نیز کنند آنچه از موج هو...

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم گدای معنی پاکم تهی ادراک می آیم گهی رسم و ره فرزانگی ذوق جنون بخشد من از درس خرد مندان گریبان چاک میآیم گهی پیچد جهان بر من گهیمن بر جهان پیچم بگردان باده تا بیرون ازین پیچاک میآیم نه اینجا چشمک ساقی نه آنجا حرف مشتاقی ز بزم صوفی و ملا بسی غمناک می آیم رسد وقتی...

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز فتنه ئی را که دو صد فتنه با آغوشش بود دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز که ترا کار بگرداب و نهنگ است هنوز از سر تیشه گذشتن ز خردمندی نیست ای بسا لعل که اندر دل سنگ است هنوز باش تا پرده گشایم ز مقام دگ...

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسم هوای او ببال تو دهد پرواز کوتاهی غباری گشته ئی آسوده نتوان زیستن اینجا بباد صبحدم در پیچ و منشین بر سر راهی ز جوی کهکشان بگذر ز نیل آسمان بگذر ز منزل دل بمیرد گرچه باشد منزل ماهی اگر...

خوشتر ز هزار پارسائی

خوشتر ز هزار پارسائی

خوشتر ز هزار پارسائی گامی به طریق آشنائی در سینهٔ من دمی بیاسای از محنت و کلفت خدائی ما را ز مقام ما خبر کن مائیم کجا و تو کجائی آن چشمک محرمانه یاد آر تا کی به تغافل آزمائی دی ماه تمام گفت با من در ساز به داغ نارسائی خوش گفت ولی حرام کردند در مذهب عاشقان جدائی پیش تو نهاده ام دل خویش شاید که تو این...

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست در بهای آن کف خاکی که دارای دل است حضرت علامه محمد اقبال رح

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم کس چه داند که چسان اینهمه راه آمده ایم با رقیبان سخن از درد دل ما گفتی شرمسار از اثر ناله و آه آمده ایم پرده از چهره بر افکن که چو خورشید سحر بهر دیدار تو لبریز نگاه آمده ایم عزم ما را به یقین پخته ترک ساز که ما اندرین معرکه بی خیل و سپاه آمده ایم تو ندانی که نگا...

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی نگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی سخن بی پرده گو با ما شد آن روز کم آمیزی که می گفتند تو ما را چنین خواهی چنان خواهی نگاه بی ادب زد رخنه ها در چرخ مینائی دگر عالم بنا کن گر حجابی درمیان خواهی چنان خود را نگه داری که با این بی نیازی ها شهادت بر وجود خود ز ...

بینی جهان را خود را نبینی

بینی جهان را خود را نبینی

بینی جهان را خود را نبینی تا چند نادان غافل نشینی نور قدیمی شب را بر افروز دست کلیمی در آستینی بیرون قدم نه از دور آفاق تو پیش ازینی تو بیش ازینی از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟ مرگ است صیدی تو در کمینی جانی که بخشد دیگر نگیرند آدم بمیرد از بی یقینی صورت گری را از من بیاموز شاید که خود را باز آفرینی حضرت...