Iqbal – Payame Mashriq

به مرغان چمن همداستانم

به مرغان چمن همداستانم

به مرغان چمن همداستانم زبان غنچه های بی زبانم چو میرم با صبا خاکم بیامیز که جز طوف گلان کاری ندانم حضرت علامه محمد اقبال رح

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست

جهان رنگ و بو فهمیدنی هست درین وادی بسی گل چیدنی هست ولی چشم از درون خود نبندی که در جان تو چیزی دیدنی هست حضرت علامه محمد اقبال رح

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم

خاکیم و تند سیر مثال ستاره ایم در نیلگون یمی به تلاش کناره ایم بود و نبود ماست ز یک شعلهٔ حیات از لذت خودی چو شرر پاره پاره ایم با نوریان بگو که ز عقل بلند دست ما خاکیان به دوش ثریا سواره ایم در عشق غنچه ایم که لرزد ز باد صبح در کار زندگی صفت سنگ خاره ایم چشم آفریده ایم چو نرگس درین چمن روبند بر گشا...

دوام ما ز سوز ناتمام است

دوام ما ز سوز ناتمام است

دوام ما ز سوز ناتمام است چو ماهی جز تپش بر ما حرام است مجو ساحل که در آغوش ساحل تپید یک دم و مرگ دوام است حضرت علامه محمد اقبال رح

سرود انجم

سرود انجم

هستی ما نظام ما مستی ما خرام ما گردش بی مقام ما زندگی دوام ما دور فلک بکام ما می نگریم و میرویم جلوه گه شهود را بتکدهٔ نمود را رزم نبود و بود را کشکمش وجود را عالم دیر و زود را می نگریم و میرویم گرمی کار زار ها خامی پخته کار ها تاج و سریر و دارها خواری شهریار ها بازی روزگارها می نگریم و میرویم خواجه...

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد

فریب کشمکش عقل دیدنی دارد که میر قافله و ذوق رهزنی دارد نشان راه ز عقل هزار حیله مپرس بیا که عشق کمالی ز یک فنی دارد فرنگ گرچه سخن با ستاره میگوید حذر که شیوهٔ او رنگ جوزنی دارد ز مرگ و زیست چه پرسی درین رباط کهن که زیست کاهش جان مرگ جانکنی دارد سر مزار شهیدان یکی عنان در کش که بی زبانی ما حرف گفتنی...

مشو نومید ازین مشت غباری

مشو نومید ازین مشت غباری

مشو نومید ازین مشت غباری پریشان جلوهٔ ناپایداری چو فطرت می تراشد پیکری را تمامش می کند در روزگاری حضرت علامه محمد اقبال رح

همای علم تا افتد بدامت

همای علم تا افتد بدامت

همای علم تا افتد بدامت یقین کم کن گرفتار شکی باش عمل خواهی یقین را پخته تر کن یکی جوی و یکی بین و یکی باش حضرت علامه محمد اقبال رح

بندگی

بندگی

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش مشرب باده گساران کهن این بود است که تو از میکده خیزی همه مستی همه هوش من نگویم که فروبند لب از نکتهٔ شوق ادب از دست مده باده به اندازه بنوش گرد راهیم ولی ذوق طلب جوهر ماست بندگی با همه جبروت خدائی مفروش حضرت علامه محمد اقبال رح

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش

تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویش براه دیگران رفتن عذاب است گر از دست تو کار نادر آید گناهی هم اگر باشد ثواب است حضرت علامه محمد اقبال رح

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان زاید تمنا در دل ما چسان سوزد چراغ منزل ما بچشم ما که می بیند چه بیند چسان گنجید دل اندر گل ما حضرت علامه محمد اقبال رح

خیالم کو گل از فردوس چیند

خیالم کو گل از فردوس چیند

خیالم کو گل از فردوس چیند چو مضمون غریبی آفریند دلم در سینه می لرزد چو برگی که بر وی قطرهٔ شبنم نشیند حضرت علامه محمد اقبال رح

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت

ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت جهانی از ارم زیبا تری ساخت ولی ساقی به آن آتش که دارد ز خاک من جهان دیگری ساخت حضرت علامه محمد اقبال رح

شو پنهاور و نیچه

شو پنهاور و نیچه

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید بد گفت فطرت چمن روزگار را از درد خویش و هم ز غم دیگران تپید داغی ز خون بی گنهی لاله را شمرد اندر طلسم غنچه فریب بهار دید گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کج صبحی کجا که چرخ درو شامها نچید نالید تا به حوصلهٔ آن نوا طراز خون گشت نغمه و ز دو چشمش ...

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد

گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد دل خود کام را از عشق خون کرد ز اقبال فلک پیما چه پرسی حکیم نکته دان ما جنون کرد حضرت علامه محمد اقبال رح

میان آب و گل خلوت گزیدم

میان آب و گل خلوت گزیدم

میان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم نکردم از کسی دریوزهٔ چشم جهان را جز به چشم خود ندیدم حضرت علامه محمد اقبال رح

اگر در مشت خاک تو نهادند

اگر در مشت خاک تو نهادند

اگر در مشت خاک تو نهادند دل صد پارهٔ خونابه باری ز ابر نو بهاران گریه آموز که از اشک تو روید لاله زاری حضرت علامه محمد اقبال رح

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

به این بهانه درین بزم محرمی جویم

به این بهانه درین بزم محرمی جویم غزل سرایم و پیغام آشنا گویم بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا حدیث دل به زبان نگاه می گویم پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش نگاه شوق به جوی سرشک می شویم چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواست گمان مبر که درین بحر ساحلی...

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم

ترا یک نکتهٔ سر بسته گویم اگر درس حیات از من بگیری بمیری گر به تن جانی نداری وگر جانی به تن داری نمیری حضرت علامه محمد اقبال رح

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ

چو در جنت خرامیدم پس از مرگ به چشمم این زمین و آسمان بود شکی با جان حیرانم در آویخت جهان بود آن که تصویر جهان بود حضرت علامه محمد اقبال رح

درین گلشن پریشان مثل بویم

درین گلشن پریشان مثل بویم

درین گلشن پریشان مثل بویم نمیدانم چه میخواهم چه جویم برآید آرزو یا بر نیاید شهید سوز و ساز آرزویم حضرت علامه محمد اقبال رح

ز من گو صوفیان با صفا را

ز من گو صوفیان با صفا را

ز من گو صوفیان با صفا را خدا جویان معنی آشنا را غلام همت آن خود پرستم که با نور خودی بیند خدا را حضرت علامه محمد اقبال رح

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست

ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیست نشان بی نشان غیر از تو کس نیست قدم بیباک تر نه در ره زیست به پهنای جهان غیر از تو کس نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست

مرا از پردهٔ ساز آگهی نیست ولی دانم نوای زندگی چیست سرودم آنچنان در شاخساران گل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟ حضرت علامه محمد اقبال رح

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم

نه افغانیم و نی ترک و تتاریم چمن زادیم و از یک شاخساریم تمیز رنگ و بو بر ما حرام است که ما پروردهٔ یک نو بهاریم حضرت علامه محمد اقبال رح

بخود نازم گدای بی نیازم

بخود نازم گدای بی نیازم

بخود نازم گدای بی نیازم تپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم ترا از نغمه در آتش نشاندم سکندر فطرتم ، آئینه سازم حضرت علامه محمد اقبال رح

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است

بیا که بلبل شوریده نغمه پرداز است عروس لاله سراپا کرشمه و ناز است نوا ز پردهٔ غیب است ای مقام شناس نه از گلوی غزل خوان نه از رگ ساز است کسی که زخمه رساند به تار ساز حیات ز من بگیر که آن بنده محرمراز است مرا ز پردگیان جهان خبر دادند ولی زبان نگشایم که چرخ کج باز است سخن درشت مگو در طریق یاری کوش که ص...

جهان عمل

جهان عمل

هست این میکده و دعوت عام است اینجا قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است هنوز از لب جام چکید است و کلام است اینجا نشه از حال بگیرند و گذشتند ز قال نکتهٔ فلسفه درد ته جام است اینجا ما درین ره نفس دهر برانداخته ایم آفتاب سحر او لب بام است اینجا ای که تو پاس غلط کردهٔ خود مید...

حکیم اینشتین

حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس زود پروازی که پروازش نیاید در شعور خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاک جلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور بی تغیر در طلسم چون و چند و بیش و کم برتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور در نهادش تار و ...

دل من در طلسم خود اسیر است

دل من در طلسم خود اسیر است

دل من در طلسم خود اسیر است جهان از پرتو او تاب گیر است مپرس از صبح و شامم ز آفتابی که پیش روزگار من پریر است حضرت علامه محمد اقبال رح

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند

سطوت از کوه ستانند و بکاهی بخشند کلهٔ جم به گدای سر راهی بخشند در ره عشق فلان ابن فلان چیزی نسیت ید بیضای کلیمی به سیاهی بخشند گاه شاهی به جگر گوشهٔ سلطان ندهند گاه باشد که بزندانی چاهی بخشند فقر را نیز جهانبان و جهانگیر کنند که به این راه نشین تیغ نگاهی بخشند عشق پامال خرد گشت و جهان دیگر شد بود آی...

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور

قسمت نامهٔ سرمایه دار و مزدور

غوغای کارخانهٔ آهنگری ز من گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو نخلی که شه خراج برو مینهد ز من باغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو تلخابه ئی که درد سر آرد از آن من صهبای پاک آدم و حوا از آن تو مرغابی و تذرو و کبوتر از آن من ظل هما و شهپر عنقا از آن تو این خاک و آنچه درشکم او از آن من و ز خاک تا بعرش معلا از آن ...

مگو از مدعای زندگانی

مگو از مدعای زندگانی

مگو از مدعای زندگانی ترا بر شیوه های او نگه نیست من از ذوق سفر آنگونه مستم که منزل پیش من جز سنگ ره نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود نگاهش بیقرار از جستجو بود چو دید او را پرید از سینهٔ من ندانستم که دست آموز او بود حضرت علامه محمد اقبال رح

به باغان باد فروردین دهد عشق

به باغان باد فروردین دهد عشق

به باغان باد فروردین دهد عشق به راغان غنچه چون پروین دهد عشق شعاع مهر او قلزم شکاف است به ماهی دیدهٔ ره بین دهد عشق حضرت علامه محمد اقبال رح

تراشیدم صنم بر صورت خویش

تراشیدم صنم بر صورت خویش

تراشیدم صنم بر صورت خویش به شکل خود خدا را نقش بستم مرا از خود برون رفتن محال است بهر رنگی که هستم خود پرستم حضرت علامه محمد اقبال رح

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست

چه غم داری ، حیات دل ز دم نیست که دل در حلقه بود و عدم نیست مخور ای کم نظر اندیشهٔ مرگ اگر دم رفت دل باقی است غم نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست

خواجه ئی نیست که چون بنده پرستارش نیست بنده ئی نیست که چون خواجه خریدارش نیست گرچه از طور و کلیم است بیان واعظ تاب آن جلوه به آئینه گفتارش نیست پیر ما مصلحتاً رو به مجاز آورد است ورنه با زهره وشان هیچ سروکارش نیست دل به او بند و ازین خرقه فروشان بگریز نشوی صید غزالی که ز تاتارش نیست نغمهٔ عافیت از ب...

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری در خور تقاضا نیست به ملک جم ندهم مصرع نظیری را «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست» اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوست جهان...

شهید ناز او بزم وجود است

شهید ناز او بزم وجود است

شهید ناز او بزم وجود است نیاز اندر نهاد هست و بود است نمی بینی که از مهر فلک تاب به سیمای سحر داغ سجود است حضرت علامه محمد اقبال رح

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

گذشتی تیز گام ای اختر صبح

گذشتی تیز گام ای اختر صبح مگر از خواب ما بیزار رفتی من از ناآگهی گم کرده راهم تو بیدار آمدی بیدار رفتی حضرت علامه محمد اقبال رح

میخانهٔ فرنگ

میخانهٔ فرنگ

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است چشم مست می فروشش باده را پروردگار باده خواران را نگاه ساقی اش پیغمبر است جلوهٔ او بی کلیم و شعله او بی خلیل عقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است در هوایش گرمی یک آه بیتابانه نیست رند این میخانه را یک لغزش مستانه نیست حضرت علامه محمد اق...

الملک ﷲ

الملک ﷲ

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست دوریم از سواد وطن باز چون رسیم ترک سبب ز روی شریعت کجا رواست خندید و دست خویش بشمشیر برد و گفت هر ملک ملک ماست که ملک خدای ماست حضرت علامه محمد اقبال رح

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت

به شبنم غنچهٔ نورسته می گفت نگاه ما چمن زادان رسا نیست در آن پهنا که صد خورشید دارد تمیز پست و بالا هست یا نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

تو می گوئی که من هستم خدا نیست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست

تو می گوئی که من هستم خدا نیست جهان آب و گل را انتها نیست هنوز این راز بر من ناگشود است که چشمم آنچه بیند هست یا نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم

حسرت جلوهٔ آن ماه تمامی دارم دست بر سینه نظر بر لب بامی دارم حسن می گفت که شامی نپذیرد سحرم عشق می گفت تب و تاب دوامی دارم نه به امروز اسیرم نه به فردا نه به دوش نه نشیبی نه فرازی نه مقامی دارم بادهٔ رازم و پیمانه گساری جویم در خرابات مغان گردش جامی دارم بی نیازانه ز شوریده نوایم مگذر مرغ لاهوتم و ا...

دل از منزل تهی کن پا بره دار

دل از منزل تهی کن پا بره دار

دل از منزل تهی کن پا بره دار نگه را پاک مثل مهر و مه دار متاع عقل و دین با دیگران بخش غم عشق ار بدست افتد نگه دار حضرت علامه محمد اقبال رح

زمین خاک در میخانهٔ ما

زمین خاک در میخانهٔ ما

زمین خاک در میخانهٔ ما فلک یک گردش پیمانهٔ ما حدیث سوز و ساز ما دراز است جهان دیباچه افسانه ما حضرت علامه محمد اقبال رح

عشق

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زد در دیر شد و در حرم زد در دشت طلب بسی دویدم دامن چون گرد باد چیدم پویان بی خضر سوی منزل بر دوش خیال بسته محمل جویای می و شکسته جامی چون صبح به باد چیده دامی پیچیده بخود چو موج دریا آواره چو گرد باد صحرا عشق تو دلم ربود ناگاه از کار گره گشود ناگاه آگاه ز هستی و عدم ساخت بتخانهٔ...

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

محاورهٔ ما بین خدا و انسان

خدا جهان را ز یک آب و گل آفریدم تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی من از خال پولاد ناب آفریدم تو شمشیر و تیر و تفنگآفریدی تبر آفریدی نهال چمن را قفس ساختی طایر نغمه زن را انسان تو شب آفریدی چراغ آفریدم سفال آفریدی ایاغ آفریدم بیابان و کهسار و راغ آفریدی خیابان و گلزار و باغ آفریدم من آنم که از سنگ آئینه ...

نفس آشفته موجی از یم اوست

نفس آشفته موجی از یم اوست

نفس آشفته موجی از یم اوست نی ما نغمهٔ ما از دم اوست لب جوی ابد چون سبزه رستیم رگ ما ریشهٔ ما از نم اوست حضرت علامه محمد اقبال رح

برون از ورطهٔ بود و عدم شو

برون از ورطهٔ بود و عدم شو

برون از ورطهٔ بود و عدم شو فزونتر زین جهان کیف و کم شو خودی تعمیر کن در پیکر خویش چو ابراهیم معمار حرم شو حضرت علامه محمد اقبال رح

پند باز با بچهٔ خویش

پند باز با بچهٔ خویش

تو دانی که بازان ز یک جوهرند دل شیر دارند و مشت پرند نکو شیوه و پخته تدبیر باش جسور و غیور و کلان گیر باش میامیز با کبک و تورنگ و ساز مگر اینکه داری هوای شکار چه قومی فرو مایهٔ ترسناک کند پاک منقار خود را به خاک شد آن باشه نخچیر خویش که گیرد ز صید خود آئین و کیش بسا شکره افتاده بر روی خاک شد از صحبت...

جهان کز خود ندارد دستگاهی

جهان کز خود ندارد دستگاهی

جهان کز خود ندارد دستگاهی به کوی آرزو می جست راهی ز آغوش عدم دزدیده بگربخت گرفت اندر دل آدم پناهی حضرت علامه محمد اقبال رح

حیات جاوید

حیات جاوید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست قبای زندگیش از دم صبا چاک است اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر دلی که از خلش خار آرزو پاک است به خود خزیده و محکم چو کوهساران زی چو خش مزی که هوا تیز و شعله بی‌باک است حضرت علامه محمد اقبال رح

رگ مسلم ز سوز من تپید است

رگ مسلم ز سوز من تپید است

رگ مسلم ز سوز من تپید است ز چشمش اشک بیتابم چکید است هنوز از محشر جانم نداند جهان را با نگاه من ندید است حضرت علامه محمد اقبال رح

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت

سکندر با خضر خوش نکته ئی گفت شریک سوز و ساز بحر و بر شو تو این جنگ از کنار عرصه بینی بمیر اندر نبرد و زنده تر شو حضرت علامه محمد اقبال رح

کبر و ناز

کبر و ناز

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار گستاخ می سرائی و بیباک میروی هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار شایان دودمان کهستانیان نئی خود را مگوی دخترک ابر کوهسار گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاک راه دگر بگیر و برو سوی مرغزار گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگوی بر خویشتن مناز و نهال ...

من از بود و نبود خود خموشم

من از بود و نبود خود خموشم

من از بود و نبود خود خموشم اگر گویم که هستم خود پرستم ولیکن این نوای ساده کیست کسی در سینه می گوید که هستم حضرت علامه محمد اقبال رح

هزاران سال با فطرت نشستم

هزاران سال با فطرت نشستم

هزاران سال با فطرت نشستم به او پیوستم و از خود گسستم ولیکن سر گذشتم این دو حرفست تراشیدم ، پرستیدم ، شکستم حضرت علامه محمد اقبال رح