به مرغان چمن همداستانم

به مرغان چمن همداستانم زبان غنچه های بی زبانم چو میرم با صبا خاکم بیامیز که جز طوف گلان کاری ندانم حضرت …

سرود انجم

هستی ما نظام ما مستی ما خرام ما گردش بی مقام ما زندگی دوام ما دور فلک بکام ما می نگریم و …

مشو نومید ازین مشت غباری

مشو نومید ازین مشت غباری پریشان جلوهٔ ناپایداری چو فطرت می تراشد پیکری را تمامش می کند در روزگاری حضرت علامه محمد …

همای علم تا افتد بدامت

همای علم تا افتد بدامت یقین کم کن گرفتار شکی باش عمل خواهی یقین را پخته تر کن یکی جوی و یکی …

بندگی

دوش در میکده ترسا بچه باده فروش گفت از من سخنی دار چو آویزه بگوش مشرب باده گساران کهن این بود است …

چسان زاید تمنا در دل ما

چسان زاید تمنا در دل ما چسان سوزد چراغ منزل ما بچشم ما که می بیند چه بیند چسان گنجید دل اندر …

شو پنهاور و نیچه

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پرید خاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید بد گفت فطرت چمن روزگار را از درد …

میان آب و گل خلوت گزیدم

میان آب و گل خلوت گزیدم ز افلاطون و فارابی بریدم نکردم از کسی دریوزهٔ چشم جهان را جز به چشم خود …

درین گلشن پریشان مثل بویم

درین گلشن پریشان مثل بویم نمیدانم چه میخواهم چه جویم برآید آرزو یا بر نیاید شهید سوز و ساز آرزویم حضرت علامه …

بخود نازم گدای بی نیازم

بخود نازم گدای بی نیازم تپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازم ترا از نغمه در آتش نشاندم سکندر فطرتم ، آئینه …

جهان عمل

هست این میکده و دعوت عام است اینجا قسمت باده به اندازهٔ جام است اینجا حرف آن راز که بیگانهٔ صوت است …

حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبور تا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفس زود …

مگو از مدعای زندگانی

مگو از مدعای زندگانی ترا بر شیوه های او نگه نیست من از ذوق سفر آنگونه مستم که منزل پیش من جز …

وفا ناآشنا بیگانه خو بود

وفا ناآشنا بیگانه خو بود نگاهش بیقرار از جستجو بود چو دید او را پرید از سینهٔ من ندانستم که دست آموز …

میخانهٔ فرنگ

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگ جام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است چشم مست می فروشش باده را پروردگار باده …

الملک ﷲ

طارق چو بر کناررهٔ اندلس سفینه سوخت گفتند کار تو به نگاه خرد خطاست دوریم از سواد وطن باز چون رسیم ترک …

زمین خاک در میخانهٔ ما

زمین خاک در میخانهٔ ما فلک یک گردش پیمانهٔ ما حدیث سوز و ساز ما دراز است جهان دیباچه افسانه ما حضرت …

عشق

فکرم چو به جستجو قدم زد در دیر شد و در حرم زد در دشت طلب بسی دویدم دامن چون گرد باد …

پند باز با بچهٔ خویش

تو دانی که بازان ز یک جوهرند دل شیر دارند و مشت پرند نکو شیوه و پخته تدبیر باش جسور و غیور …

جهان کز خود ندارد دستگاهی

جهان کز خود ندارد دستگاهی به کوی آرزو می جست راهی ز آغوش عدم دزدیده بگربخت گرفت اندر دل آدم پناهی حضرت …

حیات جاوید

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان …

کبر و ناز

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفت ما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار گستاخ می سرائی …

هزاران سال با فطرت نشستم

هزاران سال با فطرت نشستم به او پیوستم و از خود گسستم ولیکن سر گذشتم این دو حرفست تراشیدم ، پرستیدم ، …