Iqbal – Pas Che Bayad Kard

اشکی چند بر افتراق هندیان

اشکی چند بر افتراق هندیان

ای هماله ! ای اطک ، ای رود گنگ زیستن تا کی چنان بی آب و رنگ پیر مردان از فراست بی نصیب نوجوانان از محبت بی نصیب شرق و غرب آزاد و ما نخچیر غیر خشت ما سرمایهٔ تعمیر غیر زندگانی بر مراد دیگران جاودان مرگست ، نی خواب گران نیست این مرگی که آید ز آسمان تخم او می بالد ز اعماق جان صید او نی مرده شو خواهد نه گور نی هجوم دوستان از نزد و دور جامهٔ کس در غم او چاک نیست دوزخ او آنسوی افلاک نیست در هجوم روز حشر او را مجو هست در امروز او فردای او هر که اینجا دانه کشت اینجا درود پیش حق آن بنده را بردن چه سود امتی کز آرزو نیشی نخورد نقش او را فطرت از گیتی سترد اعتبار تخت و تاج از ساحری است سخت چون سنگ این زجاج... »

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه

بر مزار حضرت احمد شاه باباعلیه الرحمه مؤسس ملت افغانیه

تربت آن خسرو روشن ضمیر از ضمیرش ملتی صورت پذیر گنبد او را حرم داند سپهر با فروغ از طوف او سیمای مهر مثل فاتح آن امیر صف شکن سکه ئی زد هم به اقلیم سخن ملتی را داد ذوق جستجو قدسیان تسبیح خوان بر خاک او از دل و دست گهر ریزی که داشت سلطنت ها برد و بی پروا گذاشت نکته سنج و عارف و شمشیر زن روح پاکش با من آمد در سخن گفت می دانم مقام تو کجاست نغمهٔ تو خاکیان را کیمیاست خشت و سنگ از فیض تو دارای دل روشن از گفتار تو سینای دل پیش ما ای آشنای کوی دوست یک نفس بنشین که داری بوی دوست ایخوش آن کو از خودی آئینه ساخت وندر آن آئینه عالم را شناخت پیر گردید این زمین و این سپهر ماه کور از کور چشمیهای مهر گرمی هنگام... »

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه ایده الله بنصره

خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه ایده الله بنصره

ای قبای پادشاهی بر تو راست سایهٔ تو خاک ما را کیمیاست خسروی را از وجود تو عیار سطوت تو ملک و دولت را حصار از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفر تخت احمد شاه را شانی دگر سینه ها بی مهر تو ویرانه به از دل و از آرزو بیگانه به آبگون تیغی که داری در کمر نیم شب از تاب او گردد سحر نیک میدانم که تیغ نادر است من چه گویم باطن او ظاهر است حرف شوق آورده ام از من پذیر از فقیری رمز سلطانی بگیر ای نگاه تو ز شاهین تیز تر گرد این ملک خدا دادی نگر این که می بینیم از تقدیر کیست چیست آن چیزی که میبایست و نیست روز و شب آئینهٔ تدبیر ماست روز و شب آئینهٔ تقدیر ماست با تو گویم ای جوان سخت کوش چیست فردا؟ دختر امروز و دوش هر که خ... »

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه

بر مزار سلطان محمود علیه الرحمه

خیزد از دل ناله ها بی اختیار آه ! آن شهری که اینجا بود پار آن دیار و کاخ و کو ویرانه ایست آن شکوه و فال و فر افسانه ایست گنبدی ، در طوف او چرخ برین تربت سلطان محمود است این آنکه چون کودک لب از کوثر بشست گفت در گهواره نام او نخست برق سوزان تیغ بی زنهار او دشت و در لرزنده از یلغار او زیر گردون آیت الله رایتش قدسیان قرآن سرا بر تربتش شوخی فکرم مرا از من ربود تا نبودم در جهان دیر و زود رخ نمود از سینه ام آن آفتاب پردگیها از فروغش بی حجاب مهر گردون از جلالش در رکوع از شعاعش دوش میگردد طلوع وارهیدم از جهان چشم و گوش فاش چون امروز دیدم صبح دوش شهر غزنین یک بهشت رنگ و بو آب جوها نغمه خوان در کاخ و کو ... »

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی

سفر به غزنی و زیارت مزار حکیم سنائی

از نوازشهای سلطان شهید صبح و شامم ، صبح و شام روز عید نکته سنج خاوران هندی فقیر میهمان خسرو کیوان سریر تا ز شهر خسروی کردم سفر شد سفر بر من سبکتر از حضر سینه بگشادم به آن بادی که پار لاله رست از فیض او در کوهسار آه غزنی آن حریم علم و فن مرغزار شیر مردان کهن دولت محمود را زیبا عروس از حنا بندان او دانای طوس خفته در خاکش حکیم غزنوی از نوای او دل مردان قوی آن «حکیم غیب» ، آن صاحب مقام «ترک جوش» رومی از ذکرش تمام من ز پیدا او ز پنهان در سرور هر دو را سرمایه از ذوق حضور او نقاب از چهره ایمان گشود فکر من تقدیر مؤمن وانمود هر دو را از حکمت قرآن سبق او ز حق گوید من از مردان حق در فضای مرقد او سوختم تا... »

بخوانندهٔ کتاب

بخوانندهٔ کتاب

سپاه تازه برانگیزم از ولایت عشق که در حرم خطری از بغاوت خرد است زمانه هیچ نداند حقیقت او را جنون قباست که موزون بقامت خرد است به آن مقام رسیدم چو در برش کردم طواف بام و در من سعادت خرد است گمان مبر که خرد را حساب و میزان نیست نگاه بندهٔ مؤمن قیامت خرد است حضرت علامه محمد اقبال رح »

حرفی چند با امت عربیه

حرفی چند با امت عربیه

ای در و دشت تو باقی تا ابد نعره «لا قیصر و کسری» که زد در جهان نزد و دور و دیر و زود اولین خوانندهٔ قرآن که بود رمز الا الله که را آموختند این چراغ اول کجا افروختند علم و حکمت ریزه ئی از خوان کیست؟ آیه «فاصبحتم» اندر شأن کیست؟ از دم سیراب آن امی لقب لاله رست از ریگ صحرای عرب حریت پروردهٔ آغوش اوست یعنی امروز امم از دوش اوست او دلی در پیکر آدم نهاد او نقاب از طلعت آدم گشاد هر خداوند کهن را او شکست هر کهن شاخ از نم او غنچه بست گرمی هنگامهٔ بدر و حنین حیدر و صدیق و فاروق و حسین سطوت بانگ صلوت اندر نبرد قرأت «الصافات» اندر نبرد تیغ ایوبی نگاه بایزید گنجهای هر دو عالم را کلید عقل و دل را مستی از یک... »

حکمت فرعونی

حکمت فرعونی

حکمت ارباب دین کردم عیان حکمت ارباب کین را هم بدان حکمت ارباب کین مکر است و فن مکر و فن تخریب جان ، تعمیر تن حکمتی از بند دین آزاده ئی از مقام شوق دور افتاده ئی مکتب از تدبیر او گیرد نظام تا بکام خواجه اندیشد غلام شیخ ملت با حدیث دلنشین بر مراد او کند تجدید دین از دم او وحدت قومی دو نیم کس حریفش نیست جز چوب کلیم وای قومی کشتهٔ تدبیر غیر کار او تخریب خود تعمیر غیر می شود در علم و فن صاحب نظر از وجود خود نگردد با خبر نقش حق را از نگین خود سترد در ضمیرش آرزوها زاد و مرد بی نصیب آمد ز اولاد غیور جان بتن چون مرده ئی در خاک گور از حیا بیگانه پیران کهن نوجوانان چون زنان مشغول تن در دل شان آرزوها بی ث... »

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید

مسافر وارد میشود به شهر کابل و حاضر میشود بحضور اعلیحضرت شهید

شهر کابل خطهٔ جنت نظیر آب حیوان از رگ تاکش بگیر چشم صائب از سوادش سرمه چین روشن و پاینده باد آن سر زمین در ظلام شب سمن زارش نگر بر بساط سبزه می غلطد سحر آن دیار خوش سواد ، آن پاک بوم باد او خوشتر ز باد شام و روم آب او براق و خاکش تابناک زنده از موج نسیمش ، مرده خاک ناید اندر حرف و صوت اسرار او آفتابان خفته در کهسار او ساکنانش سیر چشم و خوش گهر مثل تیغ از جوهر خود بی خبر قصر سلطانی که نامش دلگشاست زائران را گرد راهش کیمیاست شاه را دیدم در آن کاخ بلند پیش سلطانی فقیری دردمند خلق او اقلیم دلها را گشود رسم و آئین ملوک آنجا نبود من حضور آن شه والا گهر بینوا مردی به دربار عمر جانم از سوز کلامش در گد... »

حکمت کلیمی

حکمت کلیمی

تا نبوت حکم حق جاری کند پشت پا بر حکم سلطان میزند در نگاهش قصر سلطان کهنه دیر غیرت او بر نتابد حکم غیر پخته سازد صحبتش هر خام را تازه غوغائی دهد ایام را درس او «الله بس باقی هوس» تا نیفتد مرد حق در بند کس از نم او آتش اندر شاخ تاک در کف خاک از دم او جان پاک معنی جبریل و قرآن است او فطرة الله را نگهبان است او حکمتش برتر ز عقل ذوفنون از ضمیرش امتی آید برون حکمرانی بی نیاز از تخت و تاج بی کلاه و بی سپاه و بی خراج از نگاهش فرودین خیزد ز دی درد هر خم تلخ تر گردد ز می اندر آه صبحگاه او حیات تازه از صبح نمودش کائنات بحر و بر از زور طوفانش خراب در نگاه او پیام انقلاب درس «لا خوف علیهم» می دهد تا دلی د... »

سیاسیات حاضره

سیاسیات حاضره

می کند بند غلامان سخت تر حریت می خواند او را بی بصر گرمی هنگامهٔ جمهور دید پرده بر روی ملوکیت کشید سلطنت را جامع اقوام گفت کار خود را پخته کرد و خام گفت در فضایش بال و پر نتوان گشود با کلیدش هیچ در نتوان گشود گفت با مرغ قفس «ای دردمند آشیان در خانهٔ صیاد بند هر که سازد آشیان در دشت و مرغ» او نباشد ایمن از شاهین و چرغ از فسونش مرغ زیرک دانه مست ناله ها اندر گلوی خود شکست حریت خواهی به پیچاکش میفت تشنه میر و بر نم تاکش میفت الحذر از گرمی گفتار او الحذر از حرف پهلو دار او چشم ها از سرمه اش بی نور تر بندهٔ مجبور ازو مجبور تر از شراب ساتگینش الحذر از قمار بدنشینش الحذر از خودی غافل نگردد مرد حر حفظ... »

تمهید

تمهید

پیر رومی مرشد روشن ضمیر کاروان عشق و مستی را امیر منزلش برتر ز ماه و آفتاب خیمه را از کهکشان سازد طناب نور قرآن در میان سینه اش جام جم شرمنده از آئینه اش از نی آن نی نواز پاکزاد باز شوری در نهاد من فتاد گفت «جانها محرم اسرار شد خاور از خواب گران بیدار شد جذبه های تازه او را داده اند بندهای کهنه را بگشاده اند جز تو ای دانای اسرار فرنگ کس نکو ننشست در نار فرنگ باش مانند خلیل الله مست هر کهن بتخانه را باید شکست امتان را زندگی جذب درون کم نظر این جذب را گوید جنون هیچ قومی زیر چرخ لاجورد بی جنون ذوفنون کاری نکرد مؤمن از عزم و توکل قاهر است گر ندارد این دو جوهر کافر است خیر را او باز میداند ز شر از ... »

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

مناجات مرد شوریده در ویرانهٔ غزنی

لاله بهر یک شعاع آفتاب دارد اندر شاخ چندین پیچ و تاب چون بهار او را کند عریان و فاش گویدش جز یک نفس اینجا مباش هر دو آمد یکدگر را ساز و برگ من ندانم زندگی خوشتر که مرگ زندگی پیهم مصاف نیش و نوش رنگ و نم امروز را از خون دوش الامان از مکر ایام الامان الامان از صبح و از شام الامان ای خدا ای نقشبند جان و تن با تو این شوریده دارد یک سخن فتنه ها بینم درین دیر کهن فتنه ها در خلوت و در انجمن عالم از تقدیر تو آمد پدید یا خدای دیگر او را آفرید ظاهرش صلح و صفا باطن ستیز اهل دل را شیشهٔ دل ریز ریز صدق و اخلاص و صفا ، باقی نماند «آن قدح بشکست و آن ساقی نماند» چشم تو بر لاله رویان فرنگ آدم از افسونشان بی آب... »

خطاب به مهر عالمتاب

خطاب به مهر عالمتاب

ای امیر خاور ای مهر منیر می کنی هر ذره را روشن ضمیر از تو این سوز و سرور اندر وجود از تو هر پوشیده را ذوق نمود می رود روشنتر از دست کلیم زورق زرین تو در جوی سیم پرتو تو ماه را مهتاب داد لعل را اندر دل سنگ آب داد لاله را سوز درون از فیض تست در رگ او موج خون از فیض تست نرگسان صد پرده را بر می درد تا نصیبی از شعاع تو برد خوش بیا صبح مراد آورده ئی هر شجر را نخل سینا کرده ئی تو فروغ صبح و من پایان روز در ضمیر من چراغی بر فروز تیره خاکم را سراپا نور کن در تجلی های خود مستور کن تا بروز آرم شب افکار شرق بر فروزم سینهٔ احرار شرق از نوائی پخته سازم خام را گردش دیگر دهم ایام را فکر شرق آزاد گردد از فرنگ ... »

مرد حر

مرد حر

مرد حر محکم ز ورد «لاتخف» ما بمیدان سر بجیب او سر بکف مرد حر از لااله روشن ضمیر می نگردد بندهٔ سلطان و میر مرد حر چون اشتران باری برد مرد حر باری برد خاری خورد پای خود را آنچنان محکم نهد نبض ره از سوز او بر می جهد جان او پاینده تر گردد ز موت بانگ تکبیرش برون از حرف و صوت هر که سنگ راه را داند زجاج گیرد آن درویش از سلطان خراج گرمی طبع تو از صهبای اوست جوی تو پروردهٔ دریای اوست پادشاهان در قباهای حریر زرد رو از سهم آن عریان فقیر سر دین ما را خبر ، او را نظر او درون خانه ما بیرون در ما کلیسا دوست ، ما مسجد فروش او ز دست مصطفی پیمانه نوش نی مغان را بنده ، نی ساغر بدست ما تهی پیمانه او مست الست چهر... »

خطاب به اقوام سرحد

خطاب به اقوام سرحد

ای ز خود پوشیده خود را بازیاب در مسلمانی حرامست این حجاب رمز دین مصطفی دانی که چیست فاش دیدن خویش را شاهنشی است چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش زندگی مرگ است بی دیدار خویش آن مسلمانی که بیند خویش را از جهانی برگزیند خویش را از ضمیر کائنات آگاه اوست تیغ لا موجود «الا الله» اوست در مکان و لامکان غوغای او نه سپهر آواره در پهنای او تا دلش سری ز اسرار خداست حیف اگر از خویشتن ناآشناست بندهٔ حق وارث پیغمبران او نگنجد در جهان دیگران تا جهانی دیگری پیدا کند این جهان کهنه را برهم زند زنده مرد از غیر حق دارد فراغ از خودی اندر وجود او چراغ پای او محکم به رزم خیر و شر ذکر او شمشیر و فکر او سپر صبحش از بانگی ک... »

قندهار و زیارت خرقه مبارک

قندهار و زیارت خرقه مبارک

قندهار آن کشور مینو سواد اهل دل را خاک او خاک مراد رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب ها آب ها تابنده چون سیماب ها لاله ها در خلوت کهسار ها نارها یخ بسته اندر نارها کوی آن شهر است ما را کوی دوست ساربان بر بند محمل سوی دوست می سرایم دیگر از یاران نجد از نوائی ، ناقه را آرم به وجد غزل از دیر مغان آیم بی گردش صهباست در منزل لا بودم از باده الا مست دانم که نگاه او ظرف همه کس بیند کرد است مرا ساقی از عشوه و ایما مست وقت است که بگشایم میخانهٔ رومی باز پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست این کار حکیمی نیست دامان کلیمی گیر صد بندهٔ ساحل مست یک بنده دریا مست دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد میرد بخیابانها این لا... »

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

پس چه باید کرد ای اقوام شرق باز روشن می شود ایام شرق در ضمیرش انقلاب آمد پدید شب گذشت و آفتاب آمد پدید یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد زیر گردون رسم لادینی نهاد گرگی اندر پوستین بره ئی هر زمان اندر کمین بره ئی مشکلات حضرت انسان ازوست آدمیت را غم پنهان ازوست در نگاهش آدمی آب و گل است کاروان زندگی بی منزل است هر چه می بینی ز انوار حق است حکمت اشیا ز اسرار حق است هر که آیات خدا بیند ، حر است اصل این حکمت ز حکم «انظر» است بندهٔ مومن ازو بهروز تر هم بحال دیگران دلسوز تر علم چون روشن کند آب و گلش از خدا ترسنده تر گردد دلش علم اشیا خاک ما را کیمیاست آه در افرنگ تأثیرش جداست عقل و فکرش بی عیار خوب و زشت چ... »

لا اله الا الله

لا اله الا الله

نکته ئی میگویم از مردان حال امتان را «لا» جلال «الا» جمال لا و الا احتساب کائنات لا و الا فتح باب کائنات هر دو تقدیر جهان کاف و نون حرکت از لا زاید از الا سکون تا نه رمز لااله آید بدست بند غیر الله را نتوان شکست در جهان آغاز کار از حرف لاست این نخستین منزل مرد خداست ملتی کز سوز او یک دم تپید از گل خود خویش را باز آفرید پیش غیر الله «لا» گفتن حیات تازه از هنگامهٔ او کائنات از جنونش هر گریبان چاک نیست در خور این شعله هر خاشاک نیست جذبهٔ او در دل یک زنده مرد می کند صد ره نشین را ره نورد بنده را با خواجه خواهی در ستیز تخم «لا» در مشت خاک او بریز هر کرا این سوز باشد در جگر هولش از هول قیامت بیشتر ل... »

در اسرار شریعت

در اسرار شریعت

نکته ها از پیر روم آموختم خویش را در حرف او واسوختم مال را گر بهر دین باشی حمول «نعم مال صالح’‘ گوید رسول رومی گر نداری اندر این حکمت نظر تو غلام و خواجهٔ تو سیم و زر از تهی دستان گشاد امتان از چنین منعم فساد امتان جدت اندر چشم او خوار است و بس کهنگی را او خریدار است و بس در نگاهش ناصواب آمد صواب ترسد از هنگامه های انقلاب خواجه نان بندهٔ مزدور خورد آبروی دختر مزدور برد در حضورش بنده می نالد چو نی بر لب او ناله های پی به پی نی بجامش باده و نی در سبوست کاخها تعمیر کرد و خود بکوست ایخوش آن منعم که چون درویش زیست در چنین عصری خدا اندیش زیست تا ندانی نکتهٔ اکل حلال بر جماعت زیستن گردد وبال آه یورپ ... »

فقر

فقر

چیست فقر ای بندگان آب و گل یک نگاه راه بین یک زنده دل فقر کار خویش را سنجیدن است بر دو حرف لا اله پیچیدن است فقر خیبر گیر با نان شعیر بستهٔ فتراک او سلطان و میر فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاست ما امینیم این متاع مصطفی است فقر بر کروبیان شبخون زند بر نوامیس جهان شبخون زند بر مقام دیگر اندازد ترا از زجاج ، الماس می سازد ترا برگ و ساز او ز قرآن عظیم مرد درویشی نگنجد در گلیم گرچه اندر بزم کم گوید سخن یک دم او گرمی صد انجمن بی پران را ذوق پروازی دهد پشه را تمکین شهبازی دهد با سلاطین در فتد مرد فقیر از شکوه بوریا لرزد سریر از جنون می افکند هوئی به شهر وا رهاند خلق را از جبر و قهر می نگیرد جز به آن صحر... »

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد

روح حکیم سنائی از بهشت برین جواب میدهد

رازدان خیر و شر گشتم ز فقر زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر یعنی آن فقری که داند راه را بیند از نور خودی الله را اندرون خویش جوید لااله در ته شمشیر گوید لااله فکر جان کن چون زنان بر تن متن همچو مردان گوی در میدان فکن سلطنت اندر جهان آب و گل قیمت او قطره ئی از خون دل مؤمنان زیر سپهر لاجورد زنده از عشقند و نی از خواب و خورد می ندانی عشق و مستی از کجاست؟ این شعاع آفتاب مصطفی است زنده ئی تا سوز او در جان تست این نگهدارندهٔ ایمان تست با خبر شو از رموز آب و گل پس بزن بر آب و گل اکسیر دل دل ز دین سر چشمهٔ هر قوت است دین همه از معجزات صحبت است دین مجو اندر کتب ای بیخبر علم و حکمت از کتب ، دین از نظر بوعلی د... »