Iqbal – Javid Nama

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

از مقام مؤمنان دوری چرا یعنی از فردوس مهجوری چرا حلاج مرد آزادی که داند خوب و زشت می نگنجد روح او اندر بهشت جنت ملا ، می و حور و غلام جنت آزادگان سیر دوام جنت ملا خور و خواب و سرود جنت عاشق تماشای وجود حشر ملا شق قبر و بانگ صور عشق شور انگیز خود صبح نشور علم بر بیم و رجا دارد اساس عاشقان را نی امید ...

نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود

نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود

«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدار هیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر ای برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون بی هنر دان نزد بی دین هم قلم هم تیغ را چون نباشد دین نباشد کلک و آهن را ثمن دین گرامی شد بدانا و بنادان خوار گشت پیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن همچو...

آشکارا می شود روح هندوستان

آشکارا می شود روح هندوستان

آسمان شق گشت و حوری پاک زاد پرده را از چهره خود بر گشاد در جبینش نار و نور لایزال در دو چشم او سرور لایزال حله ئی در بر سبکتر از سحاب تار و پودش از رگ برگ گلاب با چنین خوبی نصبیش طوق و بند بر لب او ناله های درد مند گفت رومی «روح هند است این نگر از فغانش سوزها اندر نگر» حضرت علامه محمد اقبال رح

فلک زهره

فلک زهره

در میان ما و نور آفتاب از فضای تو بتو چندین حجاب پیش ما صد پرده را آویختند جلوه های آتشین را بیختند تا ز کم سوزی شود دل سوز تر سازگار آید بشاخ و برگ و بر از تب او در عروق لاله خون آب جو از رقص او سیماب گون همچنان از خاک خیزد جان پاک سوی بی سوئی گریزد جان پاک در ره او مرگ و حشر و نشر و مرگ جز تب و تا...

حضور

حضور

گرچه جنت از تجلی های اوست جان نیاساید بجز دیدار دوست ما ز اصل خویشتن در پرده ایم طائریم و آشیان گم کرده ایم علم اگر کج فطرت و بد گوهر است پیش چشم ما حجاب اکبر است علم را مقصود اگر باشد نظر می شود هم جاده و هم راهبر می نهد پیش تو از قشر وجود تا تو پرسی چیست راز این نمود جاده را هموار سازد اینچین شوق ...

فلک مشتری – ارواح جلیلهٔ حلاج و غالب و قرة العین طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند «و بگردش جاودان گرائیدند

فلک مشتری – ارواح جلیلهٔ حلاج و غالب و قرة العین طاهره که به نشیمن بهشتی نگرویدند «و بگردش جاودان گرائیدند

من فدای این دل دیوانه ئی هر زمان بخشد دگر ویرانه ئی چون بگیرم منزلی گوید که خیز مرد خود رس بحر را داند قفیز زانکه آیات خدا لا انتهاست ای مسافر جاده را پایان کجاست کار حکمت دیدن و فرسودن است کار عرفان دیدن و افزودن است آن بسنجد در ترازوی هنر این بسنجد در ترازوی نظر آن بدست آورد آب و خاک را این بدست آ...

زنده رود رخصت میشود از فردوس برین و تقاضای حوران بهشتی

زنده رود رخصت میشود از فردوس برین و تقاضای حوران بهشتی

شیشهٔ صبر و سکونم ریز ریز پیر رومی گفت در گوشم که خیز آن حدیث شوق و آن جذب و یقین آه آن ایوان و آن کاخ برین با دل پر خون رسیدم بر درش یک هجوم حور دیدم بر درش بر لب شان زنده رود ای زنده رود زنده رود ای صاحب سوز و سرود شور و غوغا از یسار و از یمین یکدو دم با ما نشین ، با ما نشین زنده رود راهرو کو داند...

نوای طاهره

نوای طاهره

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده‌ام خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو می‌رود از فراق تو خون دل از دو دیده‌ام دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان رشته به رشته نخ به نخ،...

پیغام افغانی با ملت روسیه

پیغام افغانی با ملت روسیه

منزل و مقصود قرآن دیگر است رسم و آئین مسلمان دیگر است در دل او آتش سوزنده نیست مصطفی در سینه او زنده نیست بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد در ایاغ او نه می دیدم نه درد خود طلسم قیصر و کسری شکست خود سر تخت ملوکیت نشست تا نهال سلطنت قوت گرفت دین او نقش از ملوکیت گرفت از ملوکیت نگه گردد دگر عقل و هوش و رسم و ...

فلک عطارد – زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پاشا

فلک عطارد – زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پاشا

مشت خاکی کار خود را برده پیش در تماشای تجلی های خویش یا من افتادم بدام هست و بود یا بدام من اسیر آمد وجود اندرین نیلی تتق چاک از من است من ز افلاکم که افلاک از من است یا ضمیرم را فلک در بر گرفت یا ضمیر من فلک را در گرفت اندرونست این که بیرون است چیست؟ آنچه می بیند نگه چون است چیست؟ پر زنم بر آسمانی ...

حکمت خیرکثیر است

حکمت خیرکثیر است

گفت حکمت را خدا خیر کثیر هر کجا این خیر را بینی بگیر علم حرف و صوت را شهپر دهد پاکی گوهر به نا گوهر دهد علم را بر اوج افلاک است ره تا ز چشم مهر بر کندد نگه نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کل بستهٔ تدبیر او تقدیر کل دشت را گوید حبابی ده ، دهد بحر را گوید سرابی ده ، دهد چشم او بر واردات کائنات تا ببیند محکمات کا...

محکمات عالم قرآنی – خلافت آدم

محکمات عالم قرآنی – خلافت آدم

در دو عالم هر کجا آثار عشق ابن آدم سری از اسرار عشق سر عشق از عالم ارحام نیست او ز سام و حام و روم و شام نیست کوکب بی شرق و غرب و بی غروب در مدارش نی شمال و نی جنوب حرف انی جاعل تقدیر او از زمین تا آسمان تفسیر او مرگ و قبر و حشر و نشر احوال اوست نور و نار آن جهان اعمال اوست او امام و او صلوت و او حر...

دیباچه

دیباچه

خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه و به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است حضرت علامه محمد اقبال رح

نوای غالب

نوای غالب

«بیا که قاعدهٔ آسمان بگردانیم قضا بگردش رطل گران بگردانیم اگر ز شحنه بود گیر و دار نندیشیم وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانیم اگر کلیم شود همزبان سخن نکنیم وگر خلیل شود میهمان بگردانیم بجنگ باج ستانان شاخساری را تهی سبد ز در گلستان بگردانیم به صلح بال فشانان صبحگاهی را ز شاخسار سوی آشیان بگردانیم ز حیدری...

تذکیر نبیهٔ مریخ

تذکیر نبیهٔ مریخ

ای زنان ای مادران ای خواهران زیستن تا کی مثال دلبران دلبری اندر جهان مظلومی است دلبری محکومی و محرومی است در دو گیسو شانه گردانیم ما مرد را نخچیر خود دانیم ما مرد صیادی به نخچیری کند گرد تو گردد که زنجیری کند خود گدازیهای او مکر و فریب درد و داغ و آرزو مکر و فریب گرچه آن کافر حرم سازد ترا مبتلای درد...

شرق و غرب

شرق و غرب

غربیان را زیرکی ساز حیات شرقیان را عشق راز کائنات زیرکی از عشق گردد حق شناس کار عشق از زیرکی محکم اساس عشق چون با زیرکی همبر شود نقشبند عالم دیگر شود خیز و نقش عالم دیگر بنه عشق را با زیرکی آمیز ده شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست زخمها خوردند از شمشیر خویش بسمل افتادند چون...

حرکت به کاخ سلاطین مشرق

حرکت به کاخ سلاطین مشرق

نادر ، ابدالی ، سلطان شهید رفت در جانم صدای برتری مست بودم از نوای برتری گفت رومی «چشم دل بیدار به پا برون از حلقهٔ افکار نه کرده ئی بر بزم درویشان گذر یک نظر کاخ سلاطین هم نگر خسروان مشرق اندر انجمن سطوت ایران و افغان و دکن نادر آن دانای رمز اتحاد با مسلمان داد پیغام وداد مرد ابدالی وجودش آیتی داد ...

نغمهٔ بعل

نغمهٔ بعل

آدم این نیلی تتق را بر درید آنسوی گردون خدائی را ندید در دل آدم بجز افکار چیست همچو موج این سر کشید و آن رمید جانش از محسوس می گیرد قرار بو که عهد رفته باز آید پدید زنده باد افرنگی مشرق شناس آنکه ما را از لحد بیرون کشید ای خدایان کهن وقت است وقت در نگر آن حلقهٔ وحدت شکست آل ابراهیم بی ذوق الست صحبتش...

زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

از کلامش جان من بیتاب شد در تنم هر ذره چون سیماب شد ناگهان دیدم میان غرب و شرق آسمان در یک سحاب نور غرق زان سحاب افرشته ئی آمد فرود با دو طلعت این چو آتش آن چو دود آن چو شب تاریک و این روشن شهاب چشم این بیدار و چشم آن بخواب بال او را رنگهای سرخ و زرد سبز و سیمین و کبود و لاجورد چون خیال اندر مزاج او...

ارض ملک خداست

ارض ملک خداست

سر گذشت آدم اندر شرق و غرب بهر خاکی فتنه های حرب و ضرب یک عروس و شوهر او ما همه آن فسونگر بی همه هم با همه عشوه های او همه مکر و فن است نی از آن تو نه از آن من است در نسازد با تو این سنگ و حجر این ز اسباب حضر تو در سفر اختلاط خفته و بیدار چیست ثابتی را کار با سیار چیست حق زمین را جز متاع ما نگفت این...

برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه

برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه

پیر مردی ریش او مانند برف سالها در علم و حکمت کرده صرف تیز بین مانند دانایان غرب کسوتش چون پیر ترسایان غرب دیر سال و قامتش بالا چو سرو طلعتش تابنده چون ترکان مرو آشنای رسم و راه هر طریق آشکار از چشم او فکر عمیق آدمی را دید و چون گل بر شکفت در زبان طوسی و خیام گفت «پیکر گل آن اسیر چند و چون از مقام ت...

فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین

فریاد یکی از زورق نشینان قلزم خونین

«نی عدم ما را پذیرد نی وجود وای از بی مهری بود و نبود تا گذشتیم از جهان شرق و غرب بر در دوزخ شدیم از درد و کرب ق یک شرر بر صادق و جعفر نزد بر سر ما مشت خاکستر نزد گفت دوزخ را خس و خاشاک به شعلهٔ من زین دو کافر پاک به آنسوی نه آسمان رفتیم ما پیش مرگ ناگهان رفتیم ما گفت «جان سری ز اسرار من است حفظ جان...

در حضور شاه همدان

در حضور شاه همدان

زنده رود از تو خواهم سر یزدان را کلید طاعت از ما جست و شیطان آفرید زشت و ناخوش را چنان آراستن در عمل از ما نکوئی خواستن از تو پرسم این فسون سازی که چه با قمار بدنشین بازی که چه مشت خاک و این سپهر گرد گرد خود بگو می زیبدش کاری که کرد کار ما ، افکار ما ، آزار ما دست با دندان گزیدن کار ما شاه همدان بند...

نالهٔ ابلیس

نالهٔ ابلیس

ای خداوند صواب و ناصواب من شدم از صحبت آدم خراب هیچگه از حکم من سر بر نتافت چشم از خود بست و خود را در نیافت خاکش از ذوق ابا بیگانه ئی از شرار کبریا بیگانه ئی صید خود صیاد را گوید بگیر الامان از بندهٔ فرمان پذیر از چنین صیدی مرا آزاد کن طاعت دیروزهٔ من یاد کن پست ازو آن همت والای من وای من ، ای وای ...

صحبت با شاعر هندی برتری هری

صحبت با شاعر هندی برتری هری

حوریان را در قصور و در خیام ناله من دعوت سوز تمام آن یکی از خیمه سر بیرون کشید وان دگر از غرفه رخ بنمود و دید هر دلی را در بهشت جاودان دادم از درد و غم آن خاکدان زیر لب خندید پیر پاک زاد گفت «ای جادو گر هندی نژاد» آن نوا پرداز هندی را نگر شبنم از فیض نگاه او گهر نکته آرائی که نامش برتری است فطرت او ...

نوای حلاج

نوای حلاج

ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری در خور تقاضا نیست نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست به ملک جم ندهم مصرع نظیری را «کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست» اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری چه نغمه ...

آن سوی افلاک – مقام حکیم آلمانی نیچه

آن سوی افلاک – مقام حکیم آلمانی نیچه

هر کجا استیزه ی بود و نبود کس نداند سر این چرخ کبود هر کجا مرگ آورد پیغام زیست ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست هر کجا مانند باد ارزان حیات بی ثبات و با تمنای ثبات چشم من صد عالم شش روزه دید تا حد این کائنات آمد پدید هر جهان را ماه و پروینی دگر زندگی را رسم و آئینی دگر وقت هر عالم روان مانند زو دیر یاز...

طاسین گوتم

طاسین گوتم

«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش» گوتم می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست پیش صاحب نظران حور جنان چیزی نیست هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست دانش مغربیان فلسفه مشرقیان همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر که تو هستی و وجود دو جه...

حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

حرکت به و وادی یرغمید که ملائکه او را وادی طواسین مینامند

رومی آن عشق و محبت را دلیل تشنه کامان را کلامش سلسبیل گفت «آن شعری که آتش اندروست اصل او از گرمی الله هوست آن نوا گلشن کند خاشاک را آن نوا برهم زند افلاک را آن نوا بر حق گواهی میدهد با فقیران پادشاهی میدهد خون ازو اندر بدن سیار تر قلب از روح الامین بیدار تر ای بسا شاعر که از سحر هنر رهزن قلب است و ا...

مجلس خدایان اقوام قدیم

مجلس خدایان اقوام قدیم

آن هوای تند و آن شبگون سحاب برق اندر ظلمتش گم کرده تاب قلزمی اندر هوا آویخته چاک دامان و گهر کم ریخته ساحلش ناپید و موجش گرم خیز گرم خیز و با هواها کم ستیز رومی و من اندر آن دریای قیر چون خیال اندر شبستان ضمیر او سفر ها دیده و من نو سفر در دو چشمم ناصبور آمد نظر هر زمان گفتم نگاهم نارساست آن دگر عال...

طاسین محمد

طاسین محمد

نوحهٔ روح ابوجهل در حرم کعبه سینهٔ ما از محمد داغ داغ از دم او کعبه را گل شد چراغ از هلاک قیصر و کسری سرود نوجوانان را ز دست ما ربود ساحر و اندر کلامش ساحری است این دو حرف لااله خود کافری است تا بساط دین آبا در نورد با خداوندان ما کرد آنچه کرد پاش پاش از ضربتش لات و منات انتقام از وی بگیر ای کائنات ...

احوال دوشیزهٔ مریخ که دعوی رسالت کرده

احوال دوشیزهٔ مریخ که دعوی رسالت کرده

در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ بر کنار شهر میدان فراخ اندر آن میدان هجوم مرد و زن در میان یک زن قدش چون نارون چهره اش روشن ولی بی نور جان معنی او بر بیان او گران حرف او بی سوز و چشمش بی نمی از سرور آرزو نامحرمی فارغ از جوش جوانی سینه اش کور و صورت ناپذیر آئینه اش بیخبر از عشق و از آئین عشق صعوهٔ رد ک...

اشتراک و ملوکیت

اشتراک و ملوکیت

صاحب سرمایه از نسل خلیل یعنی آن پیغمبری بی جبرئیل زانکه حق در باطل او مضمر است قلب او مؤمن دماغش کافر است غربیان گم کرده اند افلاک را در شکم جویند جان پاک را رنگ و بو از تن نگیرد جان پاک جز به تن کاری ندارد اشتراک دین آن پیغمبری حق ناشناس بر مساوات شکم دارد اساس تا اخوت را مقام اندر دل است بیخ او در...

قصر شرف النسا

قصر شرف النسا

گفتم این کاشانه ئی از لعل ناب آنکه میگیرد خراج از آفتاب این مقام این منزل این کاخ بلند حوریان بر درگهش احرام بند ای تو دادی سالکانرا جستجوی صاحب او کیست با من باز گوی گفت «این کاشانهٔ شرف النساست مرغ بامش با ملائک هم نواست قلزم ما اینچنین گوهر نزاد هیچ مادر اینچنین دختر نزاد خاک لاهور از مزارش آسمان...

دین و وطن

دین و وطن

لرد مغرب آن سراپا مکر و فن اهل دین را داد تعلیم وطن او بفکر مرکز و تو در نفاق بگذر از شام و فلسطین و عراق تو اگر داری تمیز خوب و زشت دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت چیست دین برخاستن از روی خاک تا ز خود آگاه گردد جان پاک می نگنجد آنکه گفت الله هو در حدود این نظام چار سو پر که از خاک و برخیزد ز خاک حیف ا...

نمودار شدن خواجهٔ اهل فراق ابلیس

نمودار شدن خواجهٔ اهل فراق ابلیس

صحبت روشندلان یک دم ، دو دم آن دو دم سرمایهٔ بود و عدم عشق را شوریده تر کرد و گذشت عقل را صاحب نظر کرد و گذشت چشم بر بربستم که با خود دارمش از مقام دیده در دل آرمش ناگهان دیدم جهان تاریک شد از مکان تا لامکان تاریک شد اندر آن شب شعله ئی آمد پدید از درونش پیر مردی بر جهید یک قبای سرمه ئی اندر برش غرق ...

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند

عارف هندی که به یکی از غار های قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» میگویند

من چوکوران دست بر دوش رفیق پا نهادم اندر آن غار عمیق ماه را از ظلمتش دل داغ داغ اندرو خورشید محتاج چراغ وهم و شک بر من شبیخون ریختند عقل و هوشم را بدار آویختند راه رفتم رهزنان اندر کمین دل تهی از لذت صدق و یقین تا نگه را جلوه ها شد بی حجاب صبح روشن بی طلوع آفتاب وادی هر سنگ او زنار بند دیو سار از نخ...

تمهید آسمانی – نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را

تمهید آسمانی – نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را

زندگی از لذت غیب و حضور بست نقش این جهان نزد و دور آنچنان تار نفس از هم گسیخت رنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت هر کجا از ذوق و شوق خود گری نعرهٔ «من دیگرم ، تو دیگری» ماه و اختر را خرام آموختند صد چراغ اندر فضا افروختند بر سپهر نیلگون زد آفتاب خیمهٔ زر بفت با سیمین طناب از افق صبح نخستین سر کشید عالم نو زاد...

فلک قمر

فلک قمر

این زمین و آسمان ملک خداست این مه و پروین همه میراث ماست اندرین ره هر چه آید در نظر با نگاه محرمی او را نگر چون غریبان در دیار خود مرو ای ز خود گم اندکی بیباک شو این و آن حکم ترا بر دل زند گر تو گوئی این مکن آن کن ،کند نیست عالم جز بتان چشم و گوش اینکه هر فردای او میرد چو دوش در بیابان طلب دیوانه شو...

خطاب به جاوید

خطاب به جاوید

سخنی به نژاد نو این سخن آراستن بیحاصل است بر نیاید آنچه در قعر دل است گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب نکته ئی دارم که ناید در کتاب گر بگویم می شود پیچیده تر حرف و صوت او را کند پوشیده تر سوز او را از نگاه من بگیر یا ز آه صبحگاه من بگیر مادرت درس نخستین با تو داد غنچهٔ تو از نسیم او گشاد از نسیم او ترا ...

نه تا سخن از عارف هندی

نه تا سخن از عارف هندی

ذات حق را نیست این عالم حجاب غوطه را حایل نگردد نقش آب زادن اندر عالمی دیگر خوش است تا شباب دیگری آید بدست حق ورای مرگ و عین زندگی است بنده چون میرد نمیداند که چیست گرچه ما مرغان بی بال و پریم از خدا در علم مرگ افزون تریم وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته رحمت عامی به قهر آمیخته خالی از قهرش نبینی شهر و دشت...

فرو رفتن بدریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را

فرو رفتن بدریای زهره و دیدن ارواح فرعون و کشنر را

پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل» ضرب او را سطوت ضرب خلیل این غزل در عالم مستی سرود هر خدای کهنه آمد در سجود غزل «باز بر رفته و آینده نظر باید کرد هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویش عاشقی راحله از شام و سحر باید کرد پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست از خوش و ناخوش او قطع نظر ...

تمهید زمینی – آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

تمهید زمینی – آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

عشق شور انگیز بی پروای شهر شعلهٔ او میرد از غوغای شهر خلوتی جوید بدشت و کوهسار یا لب دریای ناپیدا کنار من که در یاران ندیدم محرمی بر لب دریا بیاسودم دمی بحر و هنگام غروب آفتاب نیلگون آب از شفق لعل مذاب کور را ذوق نظر بخشد غروب شام را رنگ سحر بخشد غروب با دل خود گفتگوها داشتم آرزوها جستجوها داشتم آنی...

قلزم خونین

قلزم خونین

آنچه دیدم می نگنجد در بیان تن ز سهمش بیخبر گردد ز جان من چه دیدم قلزمی دیدم ز خون قلزمی ، طوفان برون ، طوفان درون در هوا ماران چو در قلزم نهنگ کفچه شبگون بال و پر سیماب رنگ موجها درنده مانند پلنگ از نهیبش مرده بر ساحل نهنگ بحر ساحل را امان یک دم نداد هر زمان که پاره ئی در خون فتاد موج خون با موج خون...

زمزمهٔ انجم

زمزمهٔ انجم

عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائنات پیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو صاحب شوق و آرزو دل ندهد بکلیات صدق و صفاست زندگی نشوونماست زندگی «تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی» شوق غزل سرای را رخصت ...

نمودار شدن درویش سودانی

نمودار شدن درویش سودانی

برق بیتابانه رخشید اندر آب موجها بالید و غلطید اندر آب بوی خوش از گلشن جنت رسید روح آن درویش مصر آمد پدید در صدف از سوز او گوهر گداخت سنگ اندر سینه کشنر گداخت گفت «ای کشنر اگر داری نظر انتقام خاک درویشی نگر آسمان خاک ترا گوری نداد مرقدی جز در یم شوری نداد باز حرف اندر گلوی او شکست از لبش آهی جگر تاب...

غزل زنده رود

غزل زنده رود

این گل و لاله تو گوئی که مقیم اند همه راه پیما صفت موج نسیم اند همه معنی تازه که جوئیم و نیابیم کجاست مسجد و مکتب و میخانه عقیم اند همه حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوز که درین خانقه بی سوز کلیم اند همه از صفا کوشی این تکیه نشینان کم گوی موی ژولیده و ناشسته گلیم اند همه چه حرمها که درون حرمی ساخ...

پیغام سلطان شهید به رود کاویری

پیغام سلطان شهید به رود کاویری

حقیقت حیات و مرگ و شهادت رود کاویری یکی نرمک خرام خسته ئی شاید که از سیر دوام در کهستان عمر ها نالیده ئی راه خود را با مژه کاویده ئی ای مرا خوشتر ز جیحون و فرات ای دکن را آب تو آب حیات آه شهری کو در آغوش تو بود حسن نوشین جلوه از نوش تو بود کهنه گردیدی شباب تو همان پیچ و تاب و رنگ و آب تو همان موج تو...

گردش در شهر مرغدین

گردش در شهر مرغدین

مرغدین و آن عمارات بلند من چه گویم زان مقام ارجمند ساکنانش در سخن شیرین جو نوش خوب روی و نرم خوی و ساده پوش فکرشان بی درد و سوز اکتساب رازدان کیمیای آفتاب هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نور چون نمک گیریم ما از آب شور خدمت آمد مقصد علم و هنر کارها را کس نمی سنجد بزر کس ز دینار و درم آگاه نیست این بتان ر...

روح هندوستان ناله و فریاد می کند

روح هندوستان ناله و فریاد می کند

شمع جان افسرد در فانوس هند هندیان بیگانه از ناموس هند مردک نامحرم از اسرار خویش زخمهٔ خود کم زند بر تار خویش بر زمان رفته می بندد نظر از تش افسرده میسوزد جگر بند ها بر دست و پای من ازوست ناله های نارسای من ازوست خویشتن را از خودی پرداخته از رسوم کهنه زندان ساخته آدمیت از وجودش دردمند عصر نو از پاک و...

نوای سروش

نوای سروش

ترسم که تو میرانی زورق به سراب اندر زادی به حجاب اندر میری به حجاب اندر چون سرمه رازی را از دیده فروشستم تقدیر امم دیدم پنهان بکتاب اندر بر کشت و خیابان پیچ بر کوه و بیابان پیچ برقی که بخود پیچد میرد به سحاب اندر با مغربیان بودم پر جستم و کم دیدم مردی که مقاماتش ناید بحساب اندر بی درد جهانگیری آن قر...

فلک زحل – ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده

فلک زحل – ارواح رذیله که با ملک و ملت غداری کرده و دوزخ ایشانرا قبول نکرده

پیر رومی آن امام راستان آشنای هر مقام راستان گفت ای گردون نورد سخت کوش دیده ئی آن عالم زنار پوش آنچه بر گرد کمر پیچیده است از دم استاره ئی دزدیده است از گران سیری خرام او سکون هر نکو از حکم او زشت و زبون پیکر او گرچه از آب و گل است بر زمینش پا نهادن مشکل است صد هزار افرشتهٔ تندر بدست قهر حق را قاسم ...

جلوهٔ سروش

جلوهٔ سروش

مرد عارف گفتگو را در ببست مست خود گردید و از عالم گسست ذوق و شوق او را ز دست او ربود در وجود آمد ز نیرنگ شهود با حضورش ذره ها مانند طور بی حضور او نه نور و نی ظهور نازنینی در طلسم آن شبی آن شبی بی کوکبی را کوکبی سنبلستان دو زلفش تا کمر تاب گیر از طلعتش کوه و کمر غرق اندر جلوهٔ مستانه ئی خوش سرود آن ...

مناجات

مناجات

آدمی اندر جهان هفت رنگ هر زمان گرم فغان مانند چنگ آرزوی هم نفس می سوزدش ناله های دل نواز آموزدش لیکن این عالم که از آب و گل است کی توان گفتن که دارای دل است بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر آسمان و مهر و مه خاموش و کر گرچه بر گردون هجوم اختر است هر یکی از دیگری تنها تر است هر یکی مانند ، بیچاره ایست ...

حکومت الهی

حکومت الهی

بندهٔ حق بی نیاز از هر مقام نی غلام او را نه او کس را غلام رسم و راه و دین و آئینش ز حق زشت و خوب و تلخ و نوشینش ز حق عقل خود بین غافل از بهبود غیر سود خود بیند نبیند سود غیر وحی حق بینندهٔ سود همه در نگاهش سود و بهبود همه عادل اندر صلح و هم اندر مصاف وصل و فصلش لایراعی لایخاف غیر حق چون ناهی و آمر ...

نغمه ملائک

نغمه ملائک

فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی زمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی خیال او که از سیل حوادث پرورش گیرد ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسی هنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونی که یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روز...

طاسین مسیح

طاسین مسیح

رویای حکیم تولستوی در میان کوهسار هفت مرگ وادی بی طایر و بی شاخ و برگ تاب مه از دود گرد او چو قیر آفاب اندر فضایش تشنه میر رود سیماب ، اندر آن وادی روان خم به خم مانند جوی کهکشان پیش او پست و بلند راه هیچ تند سیر و موج موج و پیچ پیچ غرق در سیماب مردی تا کمر با هزاران ناله های بی اثر قسمت او ابر و با...

حرکت بجنت الفردوس

حرکت بجنت الفردوس

در گذشتم از حد این کائنات پا نهادم در جهان بی جهات بی یمین و بی یسار است این جهان فارغ از لیل و نهار است این جهان پیش او قندیل ادراکم فسرد حرف من از هیبت معنی بمرد با زبان آب و گل گفتار جان در قفس پرواز میآید گران اندکی اندر جهان دل نگر تا ز نور خود شوی روشن بصر چیست دل یک عالم بی رنگ و بوست عالم بی...

فلک مریخ – اهل مریخ

فلک مریخ – اهل مریخ

چشم را یک لحظه بستم اندر آب اندکی از خود گسستم اندر آب رخت بردم زی جهانی دیگری با زمان و با مکانی دیگری آفتاب ما به آفاقش رسید روز و شب را نوع دیگر آفرید تن ز رسم و راه جان بیگانه ایست در زمان و از زمان بیگانه ایست جان ما سازد بهر سوزی که هست وقت او خرم بهر روزی که هست می نگردد کهنه از پرواز روز روز...