حکایت الماس و زغال

از حقیقت باز بگشایم دری با تو می گویم حدیث دیگری گفت با الماس در معدن ، زغال ای امین جلوه های …

دعا

ای چو جان اندر وجود عالمی جان ما باشی و از ما می رمی نغمه از فیض تو در عود حیات موت …

اسرار خودی

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت شیر خدا …

تمهید

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم نظیری نیشابوری راه شب چون مهر عالمتاب …

الوقت سیف

سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را …