Iqbal – Israr Khudi

حکایت الماس و زغال

حکایت الماس و زغال

از حقیقت باز بگشایم دری با تو می گویم حدیث دیگری گفت با الماس در معدن ، زغال ای امین جلوه های لازوال همدمیم و هست و بود ما یکیست در جهان اصل وجود ما یکیست من بکان میرم ز درد ناکسی تو سر تاج شهنشاهان رسی قدر من از بد گلی کمتر ز خاک از جمال تو دل آئینه چاک روشن از تاریکی من مجمر است پس کمال جوهرم خاکس...

در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است

در بیان اینکه مقصد حیات مسلم ، اعلای کلمة الله است و جهاد ، اگر محرک آن جوع الارض باشد در مذهب اسلام حرام است

قلب را از صبغة الله رنگ ده عشق را ناموس و نام و ننگ ده طبع مسلم از محبت قاهر است مسلم ار عاشق نباشد کافر است تابع حق دیدنش نا دیدنش خوردنش ، نوشیدنش ، خوابیدنش در رضایش مرضی حق گم شود «این سخن کی باور مردم شود» خیمه در میدان الا الله زدست در جهان شاهد علی الناس آمدست شاهد حالش نبی انس و جان شاهدی صا...

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

حکایت شیخ و برهمن و مکالمه گنگ و هماله در معنی اینکه تسلسل حیات ملیه از محکم گرفتن روایات مخصوصه ملیه می باشد

در بنارس برهمندی محترم سر فرو اندر یم بود و عدم بهره ی وافر ز حکمت داشتی با خدا جویان ارادت داشتی ذهن او گیرا و ندرت کوش بود با ثریا عقل او همدوش بود آشیانش صورت عنقا بلند مهر و مه بر شعله ی فکرش سپند مدتی مینای او در خون نشست ساقی حکمت بجامش می نبست در ریاض علم و دانش دام چید چشم دامش طایر معنی ندی...

دعا

دعا

ای چو جان اندر وجود عالمی جان ما باشی و از ما می رمی نغمه از فیض تو در عود حیات موت در راه تو محسود حیات باز تسکین دل ناشاد شو باز اندر سینه ها آباد شو باز از ما خواه ننگ و نام را پخته تر کن عاشقان خام را از مقدر شکوه ها داریم ما نرخ تو بالا و ناداریم ما از تهیدستان رخ زیبا مپوش عشق سلمان و بلال ارز...

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

در بیان اینکه اصل نظام عالم از خودی است و تسلسل حیات تعینات وجود بر استحکام خودی انحصاردارد

پیکر هستی ز آثار خودی است هر چه می بینی ز اسرار خودی است خویشتن را چون خودی بیدار کرد آشکارا عالم پندار کرد صد جهان پوشیده اندر ذات او غیر او پیداست از اثبات او در جهان تخم خصومت کاشته‌ست خویشتن را غیر خود پنداشته‌ست سازد از خود پیکر اغیار را تا فزاید لذت پیکار را میکشد از قوت بازوی خویش تا شود آگاه...

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

مسلم اول شه مردان علی عشق را سرمایه ی ایمان علی از ولای دودمانش زنده ام در جهان مثل گهر تابنده ام نرگسم وارفته ی نظاره ام در خیابانش چو بو آواره ام زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست می اگر ریزد ز تاک من ازوست خاکم و از مهر او آئینه ام می توان دیدن نوا در سینه ام از رخ او فال پیغمبر گرفت ملت حق از شکوهش فر...

حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

طایری از تشنگی بیتاب بود در تن او دم مثال موج دود ریزه ی الماس در گلزار دید تشنگی نظاره ی آب آفرید از فریب ریزه ی خورشید تاب مرغ نادان سنگ را پنداشت آب مایه اندوز نم از گوهر نشد زد برو منقار و کامش تر نشد گفت الماس ای گرفتار هوس تیز بر من کرده منقار هوس قطره ی آبی نیم ساقی نیم من برای دیگران باقی نی...

اسرار خودی

اسرار خودی

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست زاین همرهان سست‌عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست مولانا جلال الدین رومی حضرت علامه محمد اقبال رح

تمهید

تمهید

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهی چوب هر نخل که منبر نشود دارکنم نظیری نیشابوری راه شب چون مهر عالمتاب زد گریهٔ من بر رخ گل ، آب زد اشک من از چشم نرگس خواب شست سبزه از هنگامه ام بیدار رست باغبان زور کلامم آزمود مصرعی کارید و شمشیری درود در چمن جز دانهٔ اشکم نکشت تار افغانم به پود باغ رشت ذره ام مهر م...

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

در حقیقت شعر و اصلاح ادبیات اسلامیه

گرم خون انسان ز داغ آرزو آتش ، این خاک از چراغ آرزو از تمنا می بجام آمد حیات گرم خیز و تیزگام آمد حیات زندگی مضمون تسخیر است و بس آرزو افسون تسخیر است و بس زندگی صید افکن و دام آرزو حسن را از عشق پیغام آرزو از چه رو خیزد تمنا دمبدم این نوای زندگی را زیر و بم هر چه باشد خوب و زیبا و جمیل در بیابان طل...

حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد

حکایت نوجوانی از مرو که پیش حضرت سید مخدوم علی هجویری رحمة الله علیه آمده از ستم اعدا فریاد کرد

سید هجویر مخدوم امم مرقد او پیر سنجر را حرم بند های کوهسار آسان گسیخت در زمین هند تخم سجده ریخت عهد فاروق از جمالش تازه شد حق ز حرف او بلند آوازه شد پاسبان عزت ام الکتاب از نگاهش خانه ی باطل خراب خاک پنجاب از دم او زنده گشت صبح ما از مهر او تابنده گشت عاشق و هم قاصد طیار عشق از جبینش آشکار اسرار عشق...

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

دربیان اینکه حیات خودی از تخلیق و تولید مقاصد است

زندگانی را بقا از مدعا ست کاروانش را درا از مدعا ست زندگی در جستجو پوشیده است اصل او در رزو پوشیده است رزو را در دل خود زنده دار تا نگردد مشت خاک تو مزار رزو جان جهان رنگ و بوست فطرت هر شی امین رزو ست از تمنا رقص دل در سینه ها سینه ها از تاب او ئینه ها طاقت پرواز بخشد خاک را خضر باشد موسی ادراک را د...

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

اندرز میر نجات نقشبند المعروف به بابای صحرائی که برای مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

ای که مثل گل ز گل بالیده‌ای تو هم از بطن خودی زائیده‌ای از خودی مگذر بقا انجام باش قطره‌ای می باش و بحر آشام باش تو که از نور خودی تابنده‌ای گر خودی محکم کنی پاینده‌ای سود در جیب همین سوداستی خواجگی از حفظ این کالاستی هستی و از نیستی ترسیده‌ای ای سرت گردم غلط فهمیده‌ای چون خبر دارم ز ساز زندگی با تو...

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

در بیان اینکه چون خودی از عشق و محبت محکم میگردد ، قوای ظاهره و مخفیه نظام عالم را مسخر می سازد

از محبت چون خودی محکم شود قوتش فرمانده عالم شود پیر گردون کز کواکب نقش بست غنچه ها از شاخسار او شکست پنجه ی او پنجه ی حق می شود ماه از انگشت او شق می شود در خصومات جهان گردد حکم تابع فرمان او دارا و جم با تو می گویم حدیث بوعلی در سواد هند نام او جلی آن نوا پیرای گلزار کهن گفت با ما از گل رعنا سخن خط...

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد

نقطهٔ نوری که نام او خودی است زیر خاک ما شرار زندگی است از محبت می شود پاینده تر زنده تر سوزنده تر تابنده تر از محبت اشتعال جوهرش ارتقای ممکنات مضمرش فطرت او آتش اندوزد ز عشق عالم افروزی بیاموزد ز عشق عشق را از تیغ و خنجر باک نیست اصل عشق از آب و باد و خاک نیست در جهان هم صلح و هم پیکار عشق آب حیوان...

در بیان اینکه خودی از سؤال ضعیف میگردد

در بیان اینکه خودی از سؤال ضعیف میگردد

ای فراهم کرده از شیران خراج گشته ئی روبه مزاج از احتیاج خستگی های تو از ناداری است اصل درد تو همین بیماری است می رباید رفعت از فکر بلند می کشد شمع خیال ارجمند از خم هستی می گلفام گیر نقد خود از کیسه ی ایام گیر خود فرود آ از شتر مثل عمر الحذر از منت غیر الحذر تابکی دریوزهٔ منصب کنی صورت طفلان ز نی مر...

الوقت سیف

الوقت سیف

سبز بادا خاک پاک شافعی عالمی سر خوش ز تاک شافعی فکر او کوکب ز گردون چیده است سیف بران وقت را نامیده است من چه گویم سر این شمشیر چیست آب او سرمایه دار از زندگیست صاحبش بالاتر از امید و بیم دست او بیضا تر از دست کلیم سنگ از یک ضربت او تر شود بحر از محرومی نم بر شود در کف موسی همین شمشیر بود کار او بال...