Iqbal – Armaghane Ijaz

بروی او در دل ناگشاد

بروی او در دل ناگشاد

بروی او در دل ناگشاد خودی اندر کف خاکش نزاده ضمیر او تهی از بانگ تکبیر حریم ذکر او از پا فتاده حضرت علامه محمد اقبال رح

به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

به هر کو رهزنان چشم و گوش اند

به هر کو رهزنان چشم و گوش اند که در تاراج دلها سخت کوش اند گران قیمت گناهی با پشنیری که این سوداگران ارزان فروش اند حضرت علامه محمد اقبال رح

تو سلطان حجازی من فقیرم

تو سلطان حجازی من فقیرم

تو سلطان حجازی من فقیرم ولی در کشور معنی امیرم جهانی کو ز تخم «لااله» رست بیا بنگر به آغوش ضمیرم حضرت علامه محمد اقبال رح

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی

چه خوش زد ترک ملاحی سرودی رخ او احمری چشمش کبودی به دریا گر گره افتد به کارم بجز طوفان نمیخواهم گشودی حضرت علامه محمد اقبال رح

خلافت بر مقام ما گواهی است

خلافت بر مقام ما گواهی است

خلافت بر مقام ما گواهی است حرام استنچه بر ما پادشاهی است ملوکیت همه مکر است و نیرنگ خلافت حفظ ناموس الهی است حضرت علامه محمد اقبال رح

دل بی قید من در پیچ و تابیست

دل بی قید من در پیچ و تابیست

دل بی قید من در پیچ و تابیست نصیب من عتابی یا خطابیست دل ابلیس هم نتوانم آزرد گناه گاهگاه من صوابیست حضرت علامه محمد اقبال رح

زبان ما غریبان از نگاهیست

زبان ما غریبان از نگاهیست

زبان ما غریبان از نگاهیست حدیث دردمندان اشک و آهیست گشادم چشم و بر بستم لب خویش سخن اندر طریق ما گناهیست حضرت علامه محمد اقبال رح

غم راهی نشاط آمیزتر کن

غم راهی نشاط آمیزتر کن

غم راهی نشاط آمیزتر کن فغانش را جنون انگیزتر کن بگیر ای ساربان راه درازی مرا سوز جدائی تیز تر کن حضرت علامه محمد اقبال رح

متاع من دل درد آشنای است

متاع من دل درد آشنای است

متاع من دل درد آشنای است نصیب من فغان نارسای است بخاک مرقد من لاله خوشتر که هم خاموش و هم خونین نوای است حضرت علامه محمد اقبال رح

مقام عشق و مستی منزل اوست

مقام عشق و مستی منزل اوست

مقام عشق و مستی منزل اوست چه آتش ها که در آب و گل اوست نوای او به هر دل سازگار است که در هر سینه قاشی از دل اوست حضرت علامه محمد اقبال رح

نگویم از فرو فالی که بگذشت

نگویم از فرو فالی که بگذشت

نگویم از فرو فالی که بگذشت چه سود از شرح احوالی که بگذشت چراغی داشتم در سینهٔ خویش فسرد اندر دو صد سالی که بگذشت حضرت علامه محمد اقبال رح

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟ که گرد ثابت و سیاره گردد مثال پاره ای ابری که از باد به پهنای فضاواره گردد حضرت علامه محمد اقبال رح

اگر می آید آن دانای رازی

اگر می آید آن دانای رازی

اگر می آید آن دانای رازی بده او را نوای دل گدازی ضمیر امتان را می کند پاک کلیمی یا حکیمی نی نوازی حضرت علامه محمد اقبال رح

بگو از من به پرویزان این عصر

بگو از من به پرویزان این عصر

بگو از من به پرویزان این عصر نه فرهادم که گیرم تیشه در دست ز خاری کو خلد در سینهٔ من دل صد بیستون را میتوان خست حضرت علامه محمد اقبال رح

بیا تا کار این امت بسازیم

بیا تا کار این امت بسازیم

بیا تا کار این امت بسازیم قمار زندگی مردانه بازیم چنان نالیم اندر مسجد شهر که دل در سینهٔ ملا گدازیم حضرت علامه محمد اقبال رح

جدائی شوق را روشن بصر کرد

جدائی شوق را روشن بصر کرد

جدائی شوق را روشن بصر کرد جدائی شوق را جوینده تر کرد نمی دانم که احوال تو چون است مرا اینب و گل از من خبر کرد حضرت علامه محمد اقبال رح

چه گویم قصه دین و وطن را

چه گویم قصه دین و وطن را

چه گویم قصه دین و وطن را که نتوان فاش گفتن این سخن را مرنج از من که از بی مهری تو بنا کردم همان دیر کهن را حضرت علامه محمد اقبال رح

خوشآن قومی پریشان روزگاری

خوشآن قومی پریشان روزگاری

خوشن قومی پریشان روزگاری که زاید از ضمیرش پخته کاری نمودش سری از اسرار غیب است ز هر گردی برون ناید سواری حضرت علامه محمد اقبال رح

دل صاحبدلان او برد یا من؟

دل صاحبدلان او برد یا من؟

دل صاحبدلان او برد یا من؟ پیام شوق او آورد یا من؟ من و ملا ز کیش دین دو تیریم بفرما بر هدف او خورد یا من؟ حضرت علامه محمد اقبال رح

سحرها در گریبان شب اوست

سحرها در گریبان شب اوست

سحرها در گریبان شب اوست دو گیتی را فروغ از کوکب اوست نشان مرد حق دیگر چه گویم چو مرگید تبسم بر لب اوست حضرت علامه محمد اقبال رح

کسی کو بر خودی زد «لااله» را

کسی کو بر خودی زد «لااله» را

کسی کو بر خودی زد «لااله» را ز خاک مرده رویاند نگه را مده از دست دامان چنین مرد که دیدم در کمندش مهر و مه را حضرت علامه محمد اقبال رح

مریدی فاقه مستی گفت با شیخ

مریدی فاقه مستی گفت با شیخ

مریدی فاقه مستی گفت با شیخ که یزدان را ز حال ما خبر نیست بما نزدیک تر از شهرک ماست ولیکن از شکم نزدیکتر نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

نپنداری که مرغ صبح خوانم

نپنداری که مرغ صبح خوانم

نپنداری که مرغ صبح خوانم بجزه و فغان چیزی ندانم مده از دست دامانم که یابی کلید باغ را درشیانم حضرت علامه محمد اقبال رح

هر آن قومی که می ریزد بهارش

هر آن قومی که می ریزد بهارش

هر آن قومی که می ریزد بهارش نسازد جز به بوهای رمیده ز خاکش لاله می روید ولیکن قبائی دارد از رنگ پریده حضرت علامه محمد اقبال رح

بخود پیچیدگان در دل اسیرند

بخود پیچیدگان در دل اسیرند

بخود پیچیدگان در دل اسیرند همه دردند و درمان ناپذیرند سجود از ما چه میخواهی که شاهان خراجی از ده ویران نگیرند حضرت علامه محمد اقبال رح

به چشم او نه نور و نی سرور است

به چشم او نه نور و نی سرور است

به چشم او نه نور و نی سرور است نه دل در سینهٔ او ناصبور است خدا آن امتی را یار بادا که مرگ او ز جان بی حضور است حضرت علامه محمد اقبال رح

تب و تابی که باشد جاودانه

تب و تابی که باشد جاودانه

تب و تابی که باشد جاودانه سمند زندگی را تازیانه به فرزندان بیاموز این تب و تاب کتاب و مکتب افسون و فسانه حضرت علامه محمد اقبال رح

جوانان را بدموز است این عصر

جوانان را بدموز است این عصر

جوانان را بدموز است این عصر شب ابلیس را روز است این عصر بدامانش مثال شعله پیچم که بی نور است و بی سوز است این عصر حضرت علامه محمد اقبال رح

حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی

حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی

حرم از دیر گیرد رنگ و بوئی بت ما پیرک ژولیده موئی نیابی در بر ما تیره بختان دلی روشن ز نور آرزوئی حضرت علامه محمد اقبال رح

درین وادی زمانی جاودانی

درین وادی زمانی جاودانی

درین وادی زمانی جاودانی زخاکش بی صور روید معانی حکیمان با کلیمان دوش بردوش که اینجا کس نگوید «لن ترانی» حضرت علامه محمد اقبال رح

ز افرنگی صنم بیگانه تو شو

ز افرنگی صنم بیگانه تو شو

ز افرنگی صنم بیگانه تو شو که پیمانش نمی ارزد بیک جو نگاهی وام کن از چشم فاروق قدم بیباک نه در عالم نو حضرت علامه محمد اقبال رح

شبی پیش خدا بگریستم زار

شبی پیش خدا بگریستم زار

شبی پیش خدا بگریستم زار مسلمانان چرا زارند و خوارند ندا آمد ، نمیدانی که این قوم دلی دارند و محبوبی ندارند حضرت علامه محمد اقبال رح

گناه عشق و مستی عام کردند

گناه عشق و مستی عام کردند

گناه عشق و مستی عام کردند دلیل پختگان را خام کردند به آهنگ حجازی می سرایم «نخستین باده کاندر جام کردند» حضرت علامه محمد اقبال رح

مسلمانان به خویشان در ستیزند

مسلمانان به خویشان در ستیزند

مسلمانان به خویشان در ستیزند بجز نقش دوئی بر دل نریزند بنالند از کسی خشتی بگیرد از آن مسجد که خود از وی گریزند حضرت علامه محمد اقبال رح

نصیبی بردم از تاب و تب او

نصیبی بردم از تاب و تب او

نصیبی بردم از تاب و تب او شبم مانند روز از کوکب او غزالی در بیابان حرم بین که ریزد خنده شیر از لب او حضرت علامه محمد اقبال رح

یکی از حجرهٔ خلوت برونی

یکی از حجرهٔ خلوت برونی

یکی از حجرهٔ خلوت برونی بباد صبحگاهی سینه بگشای خروش این مقام رنگ و بو را بقدر نالهٔ مرغی بیفزای حضرت علامه محمد اقبال رح

بروی من در دل باز کردند

بروی من در دل باز کردند

بروی من در دل باز کردند ز خاک من جهانی ساز کردند ز فیض او گرفتم اعتباری که با من ماه و انجم ساز کردند حضرت علامه محمد اقبال رح

بهرحالی که بودم خوش سرودم

بهرحالی که بودم خوش سرودم

بهرحالی که بودم خوش سرودم نقاب از روی هر معنی گشودم مپرس از اضطراب من که با دوست دمی بودم دمی دیگر نبودم حضرت علامه محمد اقبال رح

تو ای نادان دل آگاه دریاب

تو ای نادان دل آگاه دریاب

تو ای نادان دل آگاه دریاب بخود مثل نیاکان راه دریاب چسان مؤمن کند پوشیده را فاش ز «لا» موجود «الا الله» دریاب حضرت علامه محمد اقبال رح

چه خوش صحرا که در وی کاروانها

چه خوش صحرا که در وی کاروانها

چه خوش صحرا که در وی کاروانها درودی خواند و محمل براند به ریگ گرم او آور سجودی جبین را سوز تا داغی بماند حضرت علامه محمد اقبال رح

خلافت فقر با تاج و سریر است

خلافت فقر با تاج و سریر است

خلافت فقر با تاج و سریر است زهی دولت که پایان ناپذیر است جوان بختا ! مده از دست، این فقر که بی او پادشاهی زود میر است حضرت علامه محمد اقبال رح

دل بیگانه خوزین خاکدان نیست

دل بیگانه خوزین خاکدان نیست

دل بیگانه خوزین خاکدان نیست شب و روزش زدورسمان نیست تو خود وقت قیام خویش دریاب نماز عشق و مستی را اذان نیست حضرت علامه محمد اقبال رح

زمانه فتنه ها ورد و بگذشت

زمانه فتنه ها ورد و بگذشت

زمانه فتنه هاورد و بگذشت خسان را در بغل پرورد و بگذشت دو صد بغداد را چنگیزی او چو گور تیره بختان کرد و بگذشت حضرت علامه محمد اقبال رح

فرنگی صید بست از کعبه و دیر

فرنگی صید بست از کعبه و دیر

فرنگی صید بست از کعبه و دیر صدا از خانقاهان رفت «لاغیر» حکایت پیش ملا باز گفتم دعا فرمود «یا رب عاقبت خیر» حضرت علامه محمد اقبال رح

محبت از نگاهش پایدار است

محبت از نگاهش پایدار است

محبت از نگاهش پایدار است سلوکش عشق و مستی را عیار است مقامش عبده‘مد ولیکن جهان شوق را پروردگار است حضرت علامه محمد اقبال رح

مگو با من خدای ما چنین کرد

مگو با من خدای ما چنین کرد

مگو با من خدای ما چنین کرد که شستن میتوان از دامنش گرد ته بالا کن این عالم که در وی قماری میبرد نامرد از مرد حضرت علامه محمد اقبال رح

نم اشک است در چشم سیاهش

نم اشک است در چشم سیاهش

نم اشک است در چشم سیاهش دلم سوزد ز آه صبحگاهش همان می کو ضمیرم را برافروخت پیاپی ریزد از موج نگاهش حضرت علامه محمد اقبال رح

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت

ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت چو کرد از رخت هستی چار سو ریخت بگیر از دست من سازی که تارش ز سوز زخمه چون اشکم فرو ریخت حضرت علامه محمد اقبال رح

الایا خیمگی خیمه فروهل

الایا خیمگی خیمه فروهل

الایا خیمگی خیمه فروهل که پیش آهنگ بیرون شد ز منزل خرد از راندن محمل فرو ماند زمام خویش دادم در کف دل حضرت علامه محمد اقبال رح

بصدق فطرت رندانه من

بصدق فطرت رندانه من

بصدق فطرت رندانهء من بسوز آه بیتابانه من بده آن خاک را ابر بهاری که در آغوش گیرد دانهء من حضرت علامه محمد اقبال رح

بیا ساقی بگردان جام می را

بیا ساقی بگردان جام می را

بیا ساقی بگردان جام می را ز می سوزنده تر کن سوز نی را دگر آن دل بنه در سینهٔ من که پیچم پنجهٔ کاؤس و کی را حضرت علامه محمد اقبال رح

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟

جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟ جمالش جلوهء بی پردهٔ کیست؟ مرا گوئی که از شیطان حذر کن بگو با من که او پروردهٔ کیست؟ حضرت علامه محمد اقبال رح

چه میخواهی ازین مرد تن آسای

چه میخواهی ازین مرد تن آسای

چه میخواهی ازین مرد تن آسای به هر بادی که آمد رفتم از جای سحر جاوید را در سجده دیدم به صبحش چهره شامم بیارای حضرت علامه محمد اقبال رح

خیالش با مه و انجم نشیند

خیالش با مه و انجم نشیند

خیالش با مه و انجم نشیند نگاهشن سوی پروین ببیند دل بیتاب خود را پیش او نه دم او رعشه از سیماب چیند حضرت علامه محمد اقبال رح

دمید آن لاله از مشت غبارم

دمید آن لاله از مشت غبارم

دمید آن لاله از مشت غبارم که خونش می تراود از کنارم قبولش کن ز راه دلنوازی که من غیر از دلی ، چیزی ندارم حضرت علامه محمد اقبال رح

سرود رفته باز آید که ناید؟

سرود رفته باز آید که ناید؟

سرود رفته باز آید که ناید؟ نسیمی از حجاز آید که ناید؟ سرآمد روزگار این فقیری دگر دانای راز آید که ناید؟ حضرت علامه محمد اقبال رح

کسی کو فاش دید اسرار جانرا

کسی کو فاش دید اسرار جانرا

کسی کو فاش دید اسرار جانرا نبیند جز به چشم خود جهان را نوائیفرین در سینه خویش بهاری میتوان کردن خزان را حضرت علامه محمد اقبال رح

مسلمان آن فقیر کج کلاهی

مسلمان آن فقیر کج کلاهی

مسلمان آن فقیر کج کلاهی رمید از سینه او سوز آهی دلش نالد چرا نالد نداند نگاهی یارسول الله نگاهی حضرت علامه محمد اقبال رح

می روشن ز تاک من فرو ریخت

می روشن ز تاک من فرو ریخت

می روشن ز تاک من فرو ریخت خوشا مردی که در دامانمویخت نصیب ازتشی دارم که اول سنائی از دل رومی برانگیخت حضرت علامه محمد اقبال رح

نه هرکس خود گردهم خود گد از است

نه هرکس خود گردهم خود گد از است

نه هرکس خود گردهم خود گد از است نه هرکس مست ناز اندر نیاز است قبای لا اله خونین قبانی است که بربالای نامردان درا راست حضرت علامه محمد اقبال رح