Hakim Nzari Qahistani

همین که از برم آن سرو نازنین برخاست – حکیم نزاری قهستانی

همین که از برم آن سرو نازنین برخاست – حکیم نزاری قهستانی

همین که از برم آن سرو نازنین برخاست ز اندرون دلم آه آتشین برخاست ز هر کجا که به جای دگر به طالع سعد نزول کرد قیامت از آن زمین برخاست نمود از طرف برقع آفتاب جمال ز عاشقان جهان الغیاث ازین برخاست به راستی که اگر چه نشسته در جان است به قامت از چمن باغ دل چنین برخاست به رغم اگر چه رقیبش نشسته هم پهلوست ...

می خور که بر اصحاب خرابات حلال است – حکیم نزاری قهستانی

می خور که بر اصحاب خرابات حلال است – حکیم نزاری قهستانی

می خور که بر اصحاب خرابات حلال است گو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است زان باده که گویی دمش از بوی بهشت است گر نیز به دوزخ بروم توبه محال است بسیار بکوشید خَضر تا که بدانست آخر که حیاتش هم از این آب زلال است از صحبت یاران دل افروز به نوروز غایب نتوان بود که هنگام وصال است آنچ از دم عیسی به روایت ...

مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب – حکیم نزاری قهستانی

مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب – حکیم نزاری قهستانی

مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب بیار باده و گوهر هرچه باد امشب کمند زلف تو وجام باده هر دو به کف رقیب را چه بماند به دست ، باد امشب مگر زمانه ببخشود بر من مسکین که هم به وصل تو داد دلم بداد امشب صبا کجاست که یعقوب صبح را گوید که آفتاب چو یوسف به چه فتاد امشب جهان ز مادر فطرت در آفرینش خاص جز از برا...

کُشتی از بس انتظارم آه دوست – حکیم نزاری قهستانی

کُشتی از بس انتظارم آه دوست – حکیم نزاری قهستانی

کُشتی از بس انتظارم آه دوست بیش از این طاقت ندارم آه دوست با تو می دانی که چون خو کرده ام بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست تا تو رفتی از کنارم بود و هست پر سرشکِ خون کنارم آه دوست چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین همچو زلفت روزگارم آه دوست چون شوی پیوند جان از ما مبُر آخرت دیرینه یارم آه دوست بر من از آشفتگی...

زبان بربسته ای با ما که جنگ است – حکیم نزاری قهستانی

زبان بربسته ای با ما که جنگ است – حکیم نزاری قهستانی

زبان بربسته ای با ما که جنگ است نمی دانم دگر بار این چه ننگ است دل صاحب دلان خون کردی آخر چه دل داری کدامین دل چه سنگ است سگ آهوی وصلت می توان بود ولی خوی رقیب بد پلنگ است شگفت است اینکه تو هرلحظه ما را به دم در می کشی و او چون نهنگ است دلم در عالمی با این مسافت چرا گر چشم شوخت نیست تنگ است به من گر...

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است – حکیم نزاری قهستانی

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است – حکیم نزاری قهستانی

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است عقل من گر خجل ا...

چو بلبل دگر باره آواز کرد – حکیم نزاری قهستانی

چو بلبل دگر باره آواز کرد – حکیم نزاری قهستانی

چو بلبل دگر باره آواز کرد به رویم در خوش دلی باز کرد به بیغوله خلوت اباد من چو زهره به خنیاگری ساز کرد به فریاد و افغان و زاری ز بس که تدبیر انجام واغاز کرد میان گلستان بر اطراف خار به صد حیله خود را دمی کاز کرد بر آورد دستان به تشنیع گل که چون تو بسی خواجه پرواز کرد هم از غایت حسن گل مست شد فرو مان...

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا – حکیم نزاری قهستانی

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا – حکیم نزاری قهستانی

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا دانی چرا به آتش صهبا بسوختم تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوست روزی هزار بار به جان آورد مرا خود می روم به غربت و بر بخت بی گناه تشنیع...

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست – حکیم نزاری قهستانی

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست – حکیم نزاری قهستانی

ای که جانم به فدایِ قد خوش منظرِ دوست کاش صد جان دگر داشتمی در خور دوست روزها می­گذرد تا خبرش نشنیدم چون کنم، با که بگویم که فرستم برِ دوست دشمن اربا من ازین روی ترش خواهد داشت بس که من بوسه شیرین خورم از شکّرِ دوست گر همه خلقِ جهان دشمنِ عاشق باشند هیچ غم نبود اگر دوست بود یاور دوست ساقیا باده به ی...

وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خواب – حکیم نزاری قهستانی

وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خواب – حکیم نزاری قهستانی

وقت خواب است بینداز بتا جامه ی خواب ساقیا بیش مده می که خرابیم و به تاب هرچه سر برکند از جیب قصب ماه زمین از رخ ماه قدح باید برداشت نقاب مطلع ماه قدح چون بود از مشرق خم هم چو خورشید که طالع شود از ظل حجاب هم در این زاویه باید که مرتب باشد همه اسباب صبوحی چو در آییم ز خواب رفته بر طور طرب موسی عیسی ا...

دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد – حکیم نزاری قهستانی

دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد – حکیم نزاری قهستانی

دولتِ آن کس که عمر با تو گذارد هر که نه در بندِ تست بخت ندارد آن که زیارت کند ترا به ارادت حاجتِ آن نبودش که حج بگزارد نی غلطم بر تو مدّعی به محبّت بر نخورد گر چه تخمِ مهر بکارد عمر بباید که باغ بان چو تو سروی در چمنِ باغِ روزگار بکارد عیب کنندم که دل بدو مده از دل کس چه کند گر به دل بری نسپارد قدرت...

یقینم که ضایع نماند مرا – حکیم نزاری قهستانی

یقینم که ضایع نماند مرا – حکیم نزاری قهستانی

یقینم که ضایع نماند مرا زلالی به لب برچکاند مرا اگر خواهد از تند بالای قهر به قعر جهنم دواند مرا و گر خواهد از پای گاه عدم به فردوس اعلا رساند مرا به سلطانیّ ام ملک باقی دهند اگر بندۀ خویش خواند مرا طفیل گدایان اویم اگر به تخت کیی برنشاند مرا که داند مگر دایۀ صنعِ او که بهر چه می پروراند مرا به کشتی...

هرگز مه آزمای دگر آزموده را – حکیم نزاری قهستانی

هرگز مه آزمای دگر آزموده را – حکیم نزاری قهستانی

هرگز مه آزمای دگر آزموده را زیرا محل بوده نباشد نبوده را گر جاهلی ستایش جاهل کند ولی نتوان ستود پیش خرد ناستوده را بر هر کس اعتماد مکن زان که هرزه گوی باور نکن که باز نگوید شنوده را جانش بکاهد ار ندهی رخصتش به گفت نتوان خموش داشت سخن بر فزوده را قلاب را اگر ز خیانت گریز نیست صرّاف نیک داند از زر، زد...

مستم امروز چنین مستی ‌مست – حکیم نزاری قهستانی

مستم امروز چنین مستی ‌مست – حکیم نزاری قهستانی

مستم امروز چنین مستی ‌مست که زمن نیستی آمد در هست گرنه پیوسته چنین باید بود پس چرا عاشق و مستم پیوست بر من انکار چرا چون همه‌‌اند عاشق و شیفته و دوست پرست محتسب مست و مشنِّع بر من که دگر باره فلان توبه شکست ای مسلمانان از بهر خدای کیست کو نیست چو من عاشق و مست هیچ کس نیست در آفاق که نیست زیر پای هوس...

ما را به روی دوست همه رنج راحت است – حکیم نزاری قهستانی

ما را به روی دوست همه رنج راحت است – حکیم نزاری قهستانی

ما را به روی دوست همه رنج راحت است مرهم ز دست غیر نه مرهم جراحت است حسن جمال و روی نکوخوش بود ولیک آن جاست ذوق عشق که صاحب ملاحت است می در فراق مونس بیدل بود که می سرمایهی سخاوت و اصل سماحت است پس بیش تر خلایق عالم مباحی اند گر رخصت خواص به می از اباحت است بر اهل دل ملامت و تشنیع شرط نیست این جا به ...

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد – حکیم نزاری قهستانی

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد – حکیم نزاری قهستانی

عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذارد هرگز روا نباشد کز زندگی شمارد بی ذکرِ او وبال است گر یک سخن بگوید بی یادِ او حرام است گر یک نفس برآرد حاسد به طعنه گوید کز دوست می شکیبد من می روم و لیکن بختم نمی گذارد سنگین دلان بخندند از بی قراریِ ما رضوان اگر ببیند رویِ تو حالت آرد گر تلخ گفت شیرین فرهاد می پسن...

رفتم و دریافتم پیر خرابات را – حکیم نزاری قهستانی

رفتم و دریافتم پیر خرابات را – حکیم نزاری قهستانی

رفتم و دریافتم پیر خرابات را باز نمودم بدو کلّ مهمّات را گفت به من ای فلان وقت همی درگذشت بیش عبادت مکن کعبه پرلات را سینه نه پرداخته دیده نه بردوخته چند پرستی چنین محض خیالات را رفته برون از خیال محو شده در وصال گر شده ای یافتی کلّ کمالات را دست برآورده ایم گرچه درین باب نیست حاجت دستان ما قاضی حاج...

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت – حکیم نزاری قهستانی

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت – حکیم نزاری قهستانی

خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفت بسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت گر اندکی به شراب و سماع میلم بود سماع باز ستاند و شراب بازگرفت به من بر ید محبت ز ابتدای ازل پیام عشق بداد و جواب بازگرفت چو مرغ شب نظرم تاب آفتاب نداشت و گر نه چند ره از خور نقاب بازگرفت نداشت طاقتِ نور تجّلی شب طور کلیم از آن ورق اضطر...

چشم بر راهم که جانان کی رسد – حکیم نزاری قهستانی

چشم بر راهم که جانان کی رسد – حکیم نزاری قهستانی

چشم بر راهم که جانان کی رسد با چمن سروِ خرامان کی رسد نافۀ آهویِ چین کی آورند وز سبا مرغِ سلیمان کی رسد هر دمم از عشق صفرا می کند دردِ این سودا به درمان کی رسد این معمّا را به می باید گشاد تا مرادِ بی نوایان کی رسد یا رب این باد از گلِ ستان کی وزد یا رب این سیب از سپاهان کی رسد کی به ما آید نسیمِ زن...

به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست – حکیم نزاری قهستانی

به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست – حکیم نزاری قهستانی

به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست ترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسند به دوستی که مکن ترکِ دوستان ای دوست بر آن قرار برفتی که زود بازآیی بیا به قول وفا کن بدین نشان ای دوست به وصل اگر زمیانِ توم کناری نیست کنارِ من ز سرشک است تا میان ای دوست خبر چه گویمت از جانِ خسته...

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است – حکیم نزاری قهستانی

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است – حکیم نزاری قهستانی

اگر مفارقت ای دوست بر تو آسان است دل تو را نتوان گفت دل که سندان است اگر شکیب ندارد نیازمند وصال بدش مگو که مشتاق روی جانان است اگر گدایی عاشق شود خجل مکنش به سرزنش که اسیر ایاز سلطان است هر آدمی که پری پیکری به دست نکرد هنوز حاشا در پای گاه حیوان است در آن وجود که از عشق جنبشی نبود بود معاینه چون ص...

ما را سخنِ مولّهانه ست – حکیم نزاری قهستانی

ما را سخنِ مولّهانه ست – حکیم نزاری قهستانی

ما را سخنِ مولّهانه ست تو پنداری مگر فسانه ست گرچه سخنی رود دو وجهی لیکن زدویی یکی یگانه ست این یک به اضافت است و کثرت وآن یک بنگر موحّدانه ست عقل ار چه مقدّم است لیکن او نیز مسخّرِ زمانه ست بشنو که مدارِ عشق بر چیست وین موعظه یی محقّقانه ست بر نقطۀ امرو نقطۀ جان بر مرکزِ عمرِ جاودانه ست بحری متغیّر...

چون دردمند به حیّ علی الصّلات – حکیم نزاری قهستانی

چون دردمند به حیّ علی الصّلات – حکیم نزاری قهستانی

چون دردمند به حیّ علی الصّلات ساقی به دست من ده سرمایه ی حیات دانی که بس ثوابِ جزیل است اگر کنی دفعِ خمارِ سخت که جز وی ست از ممات یک دم موافقت کن و در کارِ خیر باش تا وارهانیم به سه کاسه ز شش جهات تا بر لبِ تو نوش کنم می که خوش تر است بر سبزه ی لبی که بود خوش تر از نبات خطِّ سیاهِ مورچه بر عارضِ چو...

شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را – حکیم نزاری قهستانی

شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را – حکیم نزاری قهستانی

شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح را ساقیا روح الامین با ماست در ده راح را الصّلای خفتگان مست در ده پیش از آنک دردمند از بام مسجد فالق الاصباح را می بده اصحاب را تا در هم آمیزند باز جز به می ممکن نباشد اتّصال ارواح را خانۀ خم باز کن در، پیش تر زان کا فکند دست روز اندر دهان قفل شب مفتاح را هان سبک دور...

یار ما را همچو روح الله دمی جان‌پرورست – حکیم نزاری قهستانی

یار ما را همچو روح الله دمی جان‌پرورست – حکیم نزاری قهستانی

یار ما را همچو روح الله دمی جان‌پرورست گرد بر گرد لبش چون چشمهٔ خضر اخضر است پستهٔ شور لبش خاصیتی دارد عجب در ادای بوسه جان‌بخش است اگرچه دلبرست سرو او بر می‌دهد شفتالو و سیب و انار نیک ‌بختا هرکه را سروی چنانش در برست آفتاب سرو قامت کس ندیده‌ست ای عجب سرو ما را این عجب‌تر کآفتابش بر سرست سرو نرگس چ...

نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کرد – حکیم نزاری قهستانی

نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کرد – حکیم نزاری قهستانی

نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کرد که زندگانی بی هم نفس نخواهم کرد خرد ز باختن عشق می کند منعم زهی خیال من و توبه پس نخواهم کرد نه طاقت و نه دماغ و نه دل نه عقل و نه هوش قبول صبر بدین دسترس نخواهم کرد چه آشنا و چه بیگانه زحمتم مدهید که احتمال نصیحت ز کس نخواهم کرد به ترک مستی و زاهد پرستی و رندی اگر ...

مرا مادر به شیرِ عشق پرورد – حکیم نزاری قهستانی

مرا مادر به شیرِ عشق پرورد – حکیم نزاری قهستانی

مرا مادر به شیرِ عشق پرورد پدر تعلیم در دیوانگی کرد ز تن با جان برون آید چنین شیر ولیکن تا که را دادند و که خورد گر آبا واسطه گرامّهات اند ز فطرت هر کس آورد آن چه آورد چه می خواهد ز رندان مصلحت جوی برو گو هم به گِردِ صالحان گَرد دماغِ هرکه برد از خاکِ ما بوی بر آرد عشق از مغزِ سرش گرد زنان را فرق با...

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد – حکیم نزاری قهستانی

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد – حکیم نزاری قهستانی

که دست از هوایِ تو بر سر ندارد که چشم از فراقت به خون تر ندارد جمادست نه جانور هر که شوری ز شیرینِ عشقِ تو در سر ندارد درین آشیان خانه مرغی نبینم ز شوقِ تو بر بالِ جان پر ندارد دگر در خرابات رندی ندیدم که بر کف ز یادِ تو ساغر ندارد مبیناد چشمی که از خاکِ راهت به خونابۀ دل مخمَّر ندارد مرا از تو دردی...

صبح دم خیز من النوم الصّلات – حکیم نزاری قهستانی

صبح دم خیز من النوم الصّلات – حکیم نزاری قهستانی

صبح دم خیز من النوم الصّلات چون برآمد بر کفم نه هات هات آتشی کز ملعمه ی اشراق او در عرق مستغرق است آب حیات آفتاب ار می کند نسبت بدو تا بگویم کان کدام است از صفات صفوتِ پاکش تعلّق می کند ذاتِ این نسبت کند با آن به صفات گر نه رز بودی غرض از بدوِ کون بر ندادی در زمین هرگز نبات نافرید ایزد تعالی وحده جو...

دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیرد – حکیم نزاری قهستانی

دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیرد – حکیم نزاری قهستانی

دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیرد یوسفِ جان را ز قعرِ چاه بگیرد هم چو من از طاعت و گناه نپرسد ترکِ خرابات و خانقاه بگیرد دل به جگر گوشه یی دهد که دو چشمش مملکتِ جان به یک نگاه بگیرد ای که به جز غمزۀ تو باک ندارد زلفِ تو هر دل که در پناه بگیرد چند رقیب از برابرِ تو یه استد راست چو فرزین که پیشِ شاه بگیرد...

خواص باد بهشت است در نسیم ریاح – حکیم نزاری قهستانی

خواص باد بهشت است در نسیم ریاح – حکیم نزاری قهستانی

خواص باد بهشت است در نسیم ریاح همین که بانگ برآید بخواه کاسه ی راح صبوحیانِ مشوّق به های و هوی کنند ندای صبح و موذّن به فالق الاصباح همین فریضه ی وقت است سنّت حکما دوگانه یی به فلاح و سه کاسه ای به صلاح شب سیاه نقاب از رخ قدح بردار چه حاجت است به مشعل مباش گو مصباح چو آفتاب بر آید عجب مدار اگر به زی...

جام پر جان کن بیاور ساقیا – حکیم نزاری قهستانی

جام پر جان کن بیاور ساقیا – حکیم نزاری قهستانی

جام پر جان کن بیاور ساقیا بین که می گردد سرم چون آسیا طبع را اکسیر می پر می کنم می کنم حاصل از او این کیمیا هم بدین اکسیر حاصل می شود کیمیای معنوی از اسخیا شرب من ام الخبائث کی بود من به پاکی می خورم با ازکیا راستی را هم حرام و هم پلید هست و شد بر بی ثبات و بی حیا بنگ را قومی به جای می خورند ظلمت شب...

این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد – حکیم نزاری قهستانی

این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد – حکیم نزاری قهستانی

این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد عجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد آن چنان حور محال است که باشد به بهشت و آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد کی به هر سنگی در نفع زمرّد باشد یا ز هر چوبی کی معجز ثعبان خیزد به تمنای تو گر تشنه بمیرم خوش تر از بهشتی که درو چشمه حیوان خیزد معده ی آن که به سد لقمه نباشد ...

از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت – حکیم نزاری قهستانی

از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت – حکیم نزاری قهستانی

از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفت که صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت بهانه می کنم آخر شراب باری چیست که دل ز مشعله ی مهر دوست تاب گرفت هنوز هیچ ندیدم مرا زمن بستد چه خوب رفت و موافق ره صواب گرفت اگر نه بهر خلاص از عذاب هجران است چرا چنین به رحیل خودم شتاب گرفت امید خیر بباید برید و استخلاص ز تش...

کاش برون آمدی یوسف ما از نقاب – حکیم نزاری قهستانی

کاش برون آمدی یوسف ما از نقاب – حکیم نزاری قهستانی

کاش برون آمدی یوسف ما از نقاب تا به ملامت حسود بیش نکردی خطاب نی چه حدیث است نی ما که و یوسف کدام شب پره و احتمال در نظر آفتاب کیست که انگیخت باز در همه آفاق شور چیست که افتاد باز در همه خلق اضطراب مطرب داوود لحن بر سر من کن سماع ساقی عیسی نفس بر کف من نه شراب تیغ چو آب از قفا زود ببیند رقیب بی هده ...

به دیدار توام چندان نیازست – حکیم نزاری قهستانی

به دیدار توام چندان نیازست – حکیم نزاری قهستانی

به دیدار توام چندان نیازست که شرحش چون شبِ هجران درازست دگر خوابم نمی گیرد که تا روز همه شب چشمم از اندیشه بازست نیازم در نمی گیرد همانا درِ امّید مشتاقان فرازست تو می دانی و من اسرار معلوم کسی دیگر نداند کاین چه رازست وفا می کن که جانِ اهل معنی فدایِ راهِ یارِ پاک بازست بناز از کام رانی بر جوانی که...

یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتاب – حکیم نزاری قهستانی

یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتاب – حکیم نزاری قهستانی

یاد آن شبها که بودی در کنارم آفتاب بر لبم یاقوت لب در جام می لعل مذاب هر چه مستظهر به تشریف حضورش گشتمی کنج من چون کلبة عطار کردی مستطاب در خرامیدی به حسن و بذله در دادی به لطف تازه بنشستی و خوش از رخ برافکندی نقاب آفتابی دیدمی بالای سرو سیم بر خرمنی گل دیدمی در زیر کافوری حجاب از حجاب چادر عفت چو ب...

می ده که در خواص کم از سلسبیل نیست – حکیم نزاری قهستانی

می ده که در خواص کم از سلسبیل نیست – حکیم نزاری قهستانی

می ده که در خواص کم از سلسبیل نیست رغم جماعتی که بر ایشان سبیل نیست بی می مرو طریق محبت که هم چو می روشن دلی دگر سوی مقصد دلیل نیست گر می پرست ناخلف است و حرام زاد پس در همه قبیله ی آدم اصیل نیست می شاهدست اگر نبود همدم خمار هرچند ازهرست ولی بی هلیل نیست اقبال آن که دارد و خوش میخورد به طبع بدبخت چو...

مثل تو را دوست داشتن نه صواب است – حکیم نزاری قهستانی

مثل تو را دوست داشتن نه صواب است – حکیم نزاری قهستانی

مثل تو را دوست داشتن نه صواب است این مثَل تشنه و فریب سراب است وصل تو در یافتن خیال نبندم ور متصور شود معاینه خواب است در تو نخواهد رسید هدهد جهدم ور به مثل آن که هدهدست عقابست پرتو خورشید پیش نور جمالت در بر طاووس هم چو پرّ غراب است نیست مرا طاقت مطالعه کردن فتنه همان مصلحت که زیر نقاب است دل کششی ...

قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست – حکیم نزاری قهستانی

قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست – حکیم نزاری قهستانی

قصد به جان کرده ای ای دل محنت پرست دیده نهادی به صبر ، دوست بدادی ز دست بس که بسر برزدی دست به حسرت ولیک سود ندارد دریغ ، صید چو از دام رست سینه ی مجروح را وصل چو مرهم نهاد ضربتِ پیکان هجر ، باز جراحت بخست رغبت دنیا مکن ؛ دوست بدنیا مده هرکه ثباتیش هست دل بجهان در نبست دور زمانت اگر تا بفلک برکشد هم...

زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشد – حکیم نزاری قهستانی

زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشد – حکیم نزاری قهستانی

زان پیش که یارم را آهنگِ سفر باشد خوش باشد اگر وصلی یک بارِ دگر باشد در پایِ وی افتادن گر جان طلبد دادن در معرضِ جان بازان جان را چه خطر باشد بی دوست به سر بردن دشوارتر از مردن دل میل به جان دارد تن زنده به سر باشد من دوست کسی دارم ای دوست که بر سَروش هم مشتری و زهره هم شمس و قمر باشد گر هیچ شود روز...

دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است – حکیم نزاری قهستانی

دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است – حکیم نزاری قهستانی

دلم چو زلف پریشان دوست پر تاب است ز سوزناکی چو ماهیی که بر تابه‌ست از آن زمان که بدیدم پر آب چشمانش کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است گزاف نیست ز سیلاب دیده گر گویم به جنت بحر کنارم محیط پایاب است چو پیش چشم بر استد خیال ابروی دوست گمان برم که مرا روی در دو محراب است محققان نپسندند بر دو قبله نماز دو...

چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد – حکیم نزاری قهستانی

چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد – حکیم نزاری قهستانی

چه محنت است که در عاشقی به ما نرسد کجا رویم که صد فتنه در قفا نرسد به رویِ ما همه رنجی رسید درغمِ دوست مگر که راحتِ رویش به رویِ ما نرسد فراغِ دل من از آن داشتم که یک چندی که عشقِ او به سر و جانِ مبتلا نرسد طمع به وصلِ چو اویی حماقتی ست عظیم که پادشاهیِ عالم به هر گدا نرسد اگر ز عشق ملامت به ما رسد ...

تا با منت این ملال باشد – حکیم نزاری قهستانی

تا با منت این ملال باشد – حکیم نزاری قهستانی

تا با منت این ملال باشد کی با منت اتّصال باشد هر چند که صحبتِ گدایی با پادشهی محال باشد نتوان دانست هم بکوشم باشد که مگر وصال باشد گر حسن کند شگفت نبود آن را که چنین جمال باشد جز خاکِ درِ تو آتشِ دل ننشاند اگر زلال باشد اندیشه نمی کنی که چندین بی داد و ستم وبال باشد از کویِ تو جان برد نزاری هرگز نبر...

ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویت – حکیم نزاری قهستانی

ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویت – حکیم نزاری قهستانی

ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویت وی حلقه ی جان و دل پیرامن گیسویت تشویش خردمندان از باد صبا بودی گر هیچ گذر کردی بر سلسله ی مویت از پیرهن یوسف تا بیش نگوید کس بر باد فشان یک شب سامک چه ی خوش بویت شاید که کند دعوی کز خلد همی آیم آن را که گذر باشد بر خاک سر کویت وصف لب شیرینت چون من که کند الّا هنگام...

ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست – حکیم نزاری قهستانی

ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست – حکیم نزاری قهستانی

ابرِ نیسان دیده ی گریان ماست دوزخ سوزان دل بریان ماست چون ز درد سینه میگرییم زار هرکجا دردی‌ست در دیوان ماست سر ز جایی عاقبت بیرون کند جنبشی کاندر میان جان ماست گر مسلمانی‌ست این گر کافری‌ست قبلهٔ ما هم رخ جانان ماست عشق اگر نیک است اگر بد عاشقیم یار اگر خوب است اگر زشت آن ماست بندهٔ دیوانگان صادقیم...

دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست – حکیم نزاری قهستانی

دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست – حکیم نزاری قهستانی

دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست شکایت از ده باقی ز فرطِ مشتاقی ست که می دهد سه قدح از پیِ دوگانۀ فرض که عقل منتظرِ یک اشارتِ ساقی ست ز برقِ پرتو مَی خاست جوهرِ آتش وگرنه از چه درو روشنی و برّاقی ست کسی که خوشۀ انگور می کند آونگ به حکمِ فتویِ من کُشتنی و معلاقی ست چراست سرزنشِ سیر خوردگان بر من همی...

یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست – حکیم نزاری قهستانی

یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست – حکیم نزاری قهستانی

یک نفس خیل خیال از نظرم خالی نیست ناودان مژه از آب سرم خالی نیست تا قضا کرد کنارم ز میانش خالی دامن دیده ز خون جگرم خالی نیست آستانش به زیارت نتوانم دریافت کز رقیبان منافق گذرم خالی نیست بویش از باد که بر می گذرد می یابم عکسش از هر چه در آن می نگرم خالی نیست کنج می گیرم و گویم ز غمش بگریزم چون گریزم...

هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج – حکیم نزاری قهستانی

هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج – حکیم نزاری قهستانی

هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاج لایق دار انا الحق نبود هر حلاّج بی خود از خانه برون آی که نتوانی کرد با خود آنجا که کنند اهل قیامت معراج از حجاب خودی خویش برون آی و مکش در سر عجز به دست من و ما بیش دواج کی تواند به کف آورد ز معدن اصداف آن که خوفش بود از قلزم و بیم از امواج دوستی می کند از روزن اخلاص...

مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادب – حکیم نزاری قهستانی

مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادب – حکیم نزاری قهستانی

مکن ملامتم ای شیخ اگر چه نیست ادب صلاح و زهد و ورع لطف کن ز من مطلب حلال خواره چو من نیست دیگری در عصر به روی دوست از آن می خورم شراب عنب عجب نباشد اگر بر من اعتراض کنند که عاقلان جهان منکر من اند اغلب حریف پای خم و یار دست جام می ام مرا به سر نشود از نشاط و عیش و طرب زمین به پای فرو کردم و زمانه به...

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج – حکیم نزاری قهستانی

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج – حکیم نزاری قهستانی

گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاج بستان به حکم باده ز ملک وجود باج پیراهن وجود نزاری ز دست شوق کردم قبا چو غنچه برون آمد ازدواج طبع از صبا چو مریم دوشیزه حامل است لابد تولدی کند آخر ز ازدواج ماییم و خرقه یی و چه باشد که در صبوح کِسرا گرو کند به وجوه شراب تاج من صید ساقیی که کمند نغوله را در گردن افکند ...

عقل نه این دید نه آن باز گفت – حکیم نزاری قهستانی

عقل نه این دید نه آن باز گفت – حکیم نزاری قهستانی

عقل نه این دید نه آن باز گفت عشق به من نام و نشان باز گفت آن چه بدیدم نتوان بازدید وآن چه شنیدم نتوان باز گفت عشق فراگوش دلم برد سر گر سخنی داشت نهان باز گفت چشم نظر کرد و پذیرفت دل سامعه بشنید و زبان باز گفت گر ننهی با دگران در میان سر نهان خانه ی جان باز گفت می شنوی راست نزاری نخست راز ندانست از آ...

رجب آمد سه ماه باید داشت – حکیم نزاری قهستانی

رجب آمد سه ماه باید داشت – حکیم نزاری قهستانی

رجب آمد سه ماه باید داشت شرط طاعت نگاه باید داشت دست از ناسزا بباید شست با خدا سر به راه باید داشت خدمت شرع و حرمت اسلام هر دو بی اشتباه باید داشت توبه ی تن درست باید کرد بر شکستن گناه باید داشت از پی آب روی در محشر گونه این جا چو کاه باید داشت راه پهلوی چاه می گذری نظری هم به چاه باید داشت پیش محرا...

در سِتر ابر چند توان داشت آفتاب – حکیم نزاری قهستانی

در سِتر ابر چند توان داشت آفتاب – حکیم نزاری قهستانی

در سِتر ابر چند توان داشت آفتاب ای رشک آفتاب برافکن ز رخ نقاب خود برگرفته گیر نقاب از جمال خور خفاش چون کند که ندارد توان و تاب گر ذره ای ز نور تجلی کند ظهور همچون کلیم کار ببازی مکن شتاب گردون تراب بر سر آن تیره بخت کرد کز دست داد دامن اولاد بوتراب از مهر همچو ذره ندارد دلم قرار سیماب را گزیر نباشد...

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته ست – حکیم نزاری قهستانی

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته ست – حکیم نزاری قهستانی

چنین ز دستِ دلم اختیار از آن رفته ست که دوستی تو در مغز استخوان رفته ست ره از بر تو فراتر نمی توانم برد که از بدایت فطرت برین نشان رفته ست براتِ عشق چو برنام تست من چه کنم که این حواله ز مبدای کن فکان رفته ست نه دل نه دیده ز بو بر نمی توانم داشت سموم در دل و در دیده گر سنان رفته ست به نوک غمزه دلم س...

بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمت – حکیم نزاری قهستانی

بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمت – حکیم نزاری قهستانی

بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمت بر ندارم به جفا چشم امید از کرمت تا بمیرم زغمت روی نتابم هرگز وین تفاخر نه بس آخر که بمیرم ز غمت در وفای تو نشینم که توانم بر خواست از سر سر که سرم باد فدای قدمت عیب گویند که در پای تو افتم آخر که به بت خانه روی سجده نماید صنمت تا سلامی به تو آرد به رقیبت فرمای تا صبا...

اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت – حکیم نزاری قهستانی

اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت – حکیم نزاری قهستانی

اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشت چو اصل صورت معنی بود چه خوب و چه زشت اگر نه بی تو بمانم چه ترسم از دوزخ وگر نه روی تو بینم چه می کنم ز بهشت نه واقفم متقبل نه جاهلم منکر نه اهل مسجد و محراب و کعبه و نه کنشت کنشت و کعبه تعلق به وجه صدق کند رواست از همه جانب نیاز پاک سرشت کجاست خواجه مجال تصرف اندر غی...

می بیارید که می داروی درد حکماست – حکیم نزاری قهستانی

می بیارید که می داروی درد حکماست – حکیم نزاری قهستانی

می بیارید که می داروی درد حکماست مکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست می به تکلیف نباید به کسی داد به زور جز به مخمور و به این قاعده تکلیف رواست می به نزدیک بهائم چه بها ارزد هیچ برو از زنده دلان پرس که جان را چه بهاست دائم از ماهِ قدح در عرقِ تشویرست چشمه ی نیّر خورشید که در عین ضیاست راح بر طلعت محبوب...

چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را – حکیم نزاری قهستانی

چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را – حکیم نزاری قهستانی

چیست کز من یاد نآید هیچش آن محبوب را خود وفا گویی نمی باید که باشد خوب را گربه صبر آشفته کاران را غرض حاصل بود بیش از این ممکن نباشد احتمال ایوب را طالب وصلم ولیکن عمر ضایع می کنم زآن که هست ازمن فراغت گونه یی مطلوب را شادی جانش مرا خود این رضا کی دل دهد کز من و احوال من باشد غمی محبوب را نه ز نا دی...

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد – حکیم نزاری قهستانی

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد – حکیم نزاری قهستانی

یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازد گر نقابی که برانداخته باز اندازد خوشش آن قامت و بالا که خود استادِ ازل کسوتِ حسن به بالایِ دراز اندازد ساقیا باده دمادم ده و با چنگی گوی تا ز آهنگِ عراقم به حجاز اندازد دشمنِ سختِ من است آن که حدیثِ من و دوست نه به عکسِ روشِ عقل فراز اندازد بارها خواستمش گفت که یک ح...