Hafiz Related Poems

اگر به لطف بخوانی مزید حافظ شیرازی

اگر به لطف بخوانی مزید حافظ شیرازی

اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است اگر به قهر برانی درون ما صاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشمهاست که بر روی تو ز اطراف است

غمش تا در دلم مأوا حافظ شیرازی

غمش تا در دلم مأوا حافظ شیرازی

غمش تا در دلم مأوا گرفته‌ست سرم چون زلف او سودا گرفته‌ست

ای در چمن خوبی رویت چو حافظ شیرازی

ای در چمن خوبی رویت چو حافظ شیرازی

ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافهٔ چین خوش بو ماه است رخت یا روز؟ مشک است خطت یا شب؟ سیم است برت یا عاج؟ سنگ است دلت یا رو؟ لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو آن رایحهٔ زلف است یا لخلخهٔ عنبر؟ یا غالیه می‌ساید در باغچه حسن او؟ گفتی سخن خود رابا یار ب...

صورت خوبت نگارا خوش به حافظ شیرازی

صورت خوبت نگارا خوش به حافظ شیرازی

صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته‌اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته‌اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته‌اند کار زلف توست مشک‌افشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافهٔ چین بسته‌اند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته‌اند

جانا تو را که گفت که حافظ شیرازی

جانا تو را که گفت که حافظ شیرازی

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود احوال سوز ما از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گ...

مژده ای دل که مسیحا نفسی حافظ شیرازی

مژده ای دل که مسیحا نفسی حافظ شیرازی

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می‌آید هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که...

ای از فروغ رویت روشن حافظ شیرازی

ای از فروغ رویت روشن حافظ شیرازی

ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ، ایزد نیافریده

صراحی دگر بارم از دست حافظ شیرازی

صراحی دگر بارم از دست حافظ شیرازی

صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان، چ...

دلا چندم بریزی خون ز حافظ شیرازی

دلا چندم بریزی خون ز حافظ شیرازی

دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می‌چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنیی و عقبی به من بخشید روزی‌بخش به گوشم قول جنگ اول به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه‌ای تا چند ز همت توشه‌ای بردار ...

کارم ز دور چرخ به سامان حافظ شیرازی

کارم ز دور چرخ به سامان حافظ شیرازی

کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی‌رود و نان نمی‌رسد پی‌پاره‌ای نمی‌کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی‌رسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی‌رسد از آرزوست گشته گر انبار غم دلم آوخ که آرزوی ...

به جد و جهد چو کاری نمی حافظ شیرازی

به جد و جهد چو کاری نمی حافظ شیرازی

به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشدارو نیش ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت...

ما برفتیم، تو دانی و دل حافظ شیرازی

ما برفتیم، تو دانی و دل حافظ شیرازی

ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده‌ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم می‌دانی؟ رشک می‌آیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف ب...

روز عید است و من امروز حافظ شیرازی

روز عید است و من امروز حافظ شیرازی

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کج...

من و صلاح و سلامت کس این حافظ شیرازی

من و صلاح و سلامت کس این حافظ شیرازی

من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم مى کسى گمان نبرد مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضاى خداى جان نبرد اگر چه دیده پاسبان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در ...

در هر هوا که جز برق اندر حافظ شیرازی

در هر هوا که جز برق اندر حافظ شیرازی

در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ست خود ...

هوس باد بهارم به سوی حافظ شیرازی

هوس باد بهارم به سوی حافظ شیرازی

هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسلهٔ شوق تو بست پای خیل...

صبح دولت می‌دمد کو جام حافظ شیرازی

صبح دولت می‌دمد کو جام حافظ شیرازی

صبح دولت می‌دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی‌تشویش و ساقی یار و مطرب نکته‌گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطهٔ چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش می‌کند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دست‌...

صبا به مقدم گل راح روح حافظ شیرازی

صبا به مقدم گل راح روح حافظ شیرازی

صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی؟ گو برآر آواز! چه حلقه‌ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا! ز هجر مکن ناله، زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته‌ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ...

رهروان را عشق بس باشد حافظ شیرازی

رهروان را عشق بس باشد حافظ شیرازی

رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی ...