Hafiz Quatrains

قسام بهشت و دوزخ آن عقده  خواجه حافظ شیرازی

قسام بهشت و دوزخ آن عقده خواجه حافظ شیرازی

قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی، بنمای سرپنجهٔ دشمن افکن ای شیر خدای

ای دوست دل از جفای دشمن  خواجه حافظ شیرازی

ای دوست دل از جفای دشمن خواجه حافظ شیرازی

ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان  خواجه حافظ شیرازی

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان خواجه حافظ شیرازی

نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

با شاهد شوخ شنگ و با  خواجه حافظ شیرازی

با شاهد شوخ شنگ و با خواجه حافظ شیرازی

با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی

گفتی که تو را شوم مدار  خواجه حافظ شیرازی

گفتی که تو را شوم مدار خواجه حافظ شیرازی

گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل، کنچه دلش می‌خوانند یک قطرهٔ خون است و هزار اندیشه

ای شرمزده غنچهٔ مستور از  خواجه حافظ شیرازی

ای شرمزده غنچهٔ مستور از خواجه حافظ شیرازی

ای شرمزده غنچهٔ مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کاو نور ز مه دارد و مه نور از تو

هر روز دلم به زیر باری  خواجه حافظ شیرازی

هر روز دلم به زیر باری خواجه حافظ شیرازی

هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیدهٔ من ز هجر خاری دگر است من جهد همی‌کنم قضا می‌گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگراست

چشم تو که سحر بابل است  خواجه حافظ شیرازی

چشم تو که سحر بابل است خواجه حافظ شیرازی

چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسونها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزهٔ در ز نظم حافظ بادش

در سنبلش آویختم از روی  خواجه حافظ شیرازی

در سنبلش آویختم از روی خواجه حافظ شیرازی

در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش‌آویز نه در عمر دراز

ای کاش که بخت سازگاری  خواجه حافظ شیرازی

ای کاش که بخت سازگاری خواجه حافظ شیرازی

ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی‌ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی

هر دوست که دم زد ز وفا  خواجه حافظ شیرازی

هر دوست که دم زد ز وفا خواجه حافظ شیرازی

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کاو مرد ندید از چه آبستن شد

خوبان جهان صید توان کرد  خواجه حافظ شیرازی

خوبان جهان صید توان کرد خواجه حافظ شیرازی

خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر

لب باز مگیر یک زمان از  خواجه حافظ شیرازی

لب باز مگیر یک زمان از خواجه حافظ شیرازی

لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام

ای سایهٔ سنبلت سمن  خواجه حافظ شیرازی

ای سایهٔ سنبلت سمن خواجه حافظ شیرازی

ای سایهٔ سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می‌پرور زان راح که روحیست به تن پرورده

از چرخ به هر گونه  خواجه حافظ شیرازی

از چرخ به هر گونه خواجه حافظ شیرازی

از چرخ به هر گونه همی‌دار امید وز گردش روزگار می‌لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید

چون غنچهٔ گل قرابه‌پرداز  خواجه حافظ شیرازی

چون غنچهٔ گل قرابه‌پرداز خواجه حافظ شیرازی

چون غنچهٔ گل قرابه‌پرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود

گفتم که لبت، گفت لبم آب  خواجه حافظ شیرازی

گفتم که لبت، گفت لبم آب خواجه حافظ شیرازی

گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات

با می به کنار جوی  خواجه حافظ شیرازی

با می به کنار جوی خواجه حافظ شیرازی

با می به کنار جوی می‌باید بود وز غصه کناره‌جوی می‌باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود

نی دولت دنیا به ستم  خواجه حافظ شیرازی

نی دولت دنیا به ستم خواجه حافظ شیرازی

نی دولت دنیا به ستم می‌ارزد نی لذت مستی‌اش الم می‌ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می‌ارزد

چون باده ز غم چه بایدت  خواجه حافظ شیرازی

چون باده ز غم چه بایدت خواجه حافظ شیرازی

چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن

ماهی که قدش به سرو  خواجه حافظ شیرازی

ماهی که قدش به سرو خواجه حافظ شیرازی

ماهی که قدش به سرو می‌ماند راست آیینه به دست و روی خود می‌آراست دستارچه‌ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

ایام شباب است شراب  خواجه حافظ شیرازی

ایام شباب است شراب خواجه حافظ شیرازی

ایام شباب است شراب اولیتر با سبز خطان بادهٔ ناب اولیتر عالم همه سر به سر رباطیست خراب در جای خراب هم خراب اولیتر

امشب ز غمت میان خون  خواجه حافظ شیرازی

امشب ز غمت میان خون خواجه حافظ شیرازی

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت

در باغ چو شد باد صبا  خواجه حافظ شیرازی

در باغ چو شد باد صبا خواجه حافظ شیرازی

در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل بربست مشاطه‌وار پیرایهٔ گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل

ماهم که رخش روشنی خور  خواجه حافظ شیرازی

ماهم که رخش روشنی خور خواجه حافظ شیرازی

ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمهٔ کوثر بگرفت دلها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت

این گل ز بر همنفسی  خواجه حافظ شیرازی

این گل ز بر همنفسی خواجه حافظ شیرازی

این گل ز بر همنفسی می‌آید شادی به دلم از او بسی می‌آید پیوسته از آن روی کنم همدمی‌اش کز رنگ وی‌ام بوی کسی می‌آید

اول به وفا می وصالم  خواجه حافظ شیرازی

اول به وفا می وصالم خواجه حافظ شیرازی

اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ  خواجه حافظ شیرازی

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ خواجه حافظ شیرازی

سیلاب گرفت گرد ویرانهٔ عمر وآغاز پری نهاد پیمانهٔ عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانهٔ عمر

ماهی که نظیر خود ندارد  خواجه حافظ شیرازی

ماهی که نظیر خود ندارد خواجه حافظ شیرازی

ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید مانندهٔ سنگ خاره در آب زلال

بر گیر شراب طرب‌انگیز و  خواجه حافظ شیرازی

بر گیر شراب طرب‌انگیز و خواجه حافظ شیرازی

بر گیر شراب طرب‌انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا

ای باد حدیث من نهانش  خواجه حافظ شیرازی

ای باد حدیث من نهانش خواجه حافظ شیرازی

ای باد حدیث من نهانش می‌گو سر دل من به صد زبانش می‌گو می‌گو نه بدانسان که ملالش گیرد می‌گو سخنی و در میانش می‌گو

عشق رخ یار بر من زار  خواجه حافظ شیرازی

عشق رخ یار بر من زار خواجه حافظ شیرازی

عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می‌دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر

گر همچو من افتادهٔ این  خواجه حافظ شیرازی

گر همچو من افتادهٔ این خواجه حافظ شیرازی

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی

تو بدری و خورشید تو را  خواجه حافظ شیرازی

تو بدری و خورشید تو را خواجه حافظ شیرازی

تو بدری و خورشید تو را بنده شده‌ست تا بندهٔ تو شده‌ست تابنده شده‌ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده‌ست

من حاصل عمر خود ندارم جز  خواجه حافظ شیرازی

من حاصل عمر خود ندارم جز خواجه حافظ شیرازی

من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم

عمری ز پی مراد ضایع دارم  خواجه حافظ شیرازی

عمری ز پی مراد ضایع دارم خواجه حافظ شیرازی

عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم

من باکمر تو در میان کردم  خواجه حافظ شیرازی

من باکمر تو در میان کردم خواجه حافظ شیرازی

من باکمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست

چشمت که فسون و رنگ  خواجه حافظ شیرازی

چشمت که فسون و رنگ خواجه حافظ شیرازی

چشمت که فسون و رنگ می‌بازد از او افسوس که تیر جنگ می‌بارد از او بس زود ملول گشتی از همنفسان آه از دل تو که سنگ می‌بارد از او

آن جام طرب شکار بر دستم  خواجه حافظ شیرازی

آن جام طرب شکار بر دستم خواجه حافظ شیرازی

آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می‌که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه

در آرزوی بوس و کنارت  خواجه حافظ شیرازی

در آرزوی بوس و کنارت خواجه حافظ شیرازی

در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم

مردی ز کنندهٔ در خیبر  خواجه حافظ شیرازی

مردی ز کنندهٔ در خیبر خواجه حافظ شیرازی

مردی ز کنندهٔ در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجهٔ قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمهٔ آن ز ساقی کوثر پرس

جز نقش تو در نظر نیامد  خواجه حافظ شیرازی

جز نقش تو در نظر نیامد خواجه حافظ شیرازی

جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را