Hafiz Qitaat

در این ظلمت‌سرا تا کی به خواجه حافظ شیرازی

در این ظلمت‌سرا تا کی به خواجه حافظ شیرازی

در این ظلمت‌سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژدهٔ وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا

شمه‌ای از داستان عشق خواجه حافظ شیرازی

شمه‌ای از داستان عشق خواجه حافظ شیرازی

شمه‌ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایتها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند هیچ مژگان دراز و عشوهٔ جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده‌اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده‌اند در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید کاین حریفان خدمت جام جهان‌بین کرده‌اند نک...

سرای مدرسه و بحث علم و خواجه حافظ شیرازی

سرای مدرسه و بحث علم و خواجه حافظ شیرازی

سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آنجا نیست

به سمع خواجه رسان ای خواجه حافظ شیرازی

به سمع خواجه رسان ای خواجه حافظ شیرازی

به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت‌شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه‌ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته‌ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد

خسروا گوی فلک در خم خواجه حافظ شیرازی

خسروا گوی فلک در خم خواجه حافظ شیرازی

خسروا گوی فلک در خم چوگان توشد ساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفتهٔ پرچم توست دیدهٔ فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیرهٔ جلوهٔ طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه ...

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط خواجه حافظ شیرازی

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط خواجه حافظ شیرازی

قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان میرفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می‌بست با هزاران گله از ملک سلیمان می‌رفت می‌شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی‌دیدم و از کالبدم جان می‌رفت چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ من سخت می‌گفت و دل‌آزرده و گریان می‌رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگو...

سرور اهل عمایم شمع جمع خواجه حافظ شیرازی

سرور اهل عمایم شمع جمع خواجه حافظ شیرازی

سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن

به عهد سلطنت شاه شیخ خواجه حافظ شیرازی

به عهد سلطنت شاه شیخ خواجه حافظ شیرازی

به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی‌ای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیهٔ ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف ...

دادگرا تو را فلک جرعه کش خواجه حافظ شیرازی

دادگرا تو را فلک جرعه کش خواجه حافظ شیرازی

دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروهٔ کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه‌ساز حاسدت از سماع آن محروم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آ...

آصف عهد زمان جان جهان خواجه حافظ شیرازی

آصف عهد زمان جان جهان خواجه حافظ شیرازی

آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق‌بینی و حق‌گویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت

به روز شنبهٔ سادس ز ماه خواجه حافظ شیرازی

به روز شنبهٔ سادس ز ماه خواجه حافظ شیرازی

به روز شنبهٔ سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله

دل منه بر دنیی و اسباب خواجه حافظ شیرازی

دل منه بر دنیی و اسباب خواجه حافظ شیرازی

دل منه بر دنیی و اسباب او زانکه از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی‌نیش از این دکان نخورد کس رطب بی‌خار از این بستان نچید هر به ایامی چراغی بر فروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هر که دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود می‌پرورید شاه غازی خسرو گیتی‌ستان آنکه از شمشیر او خون می‌چکید گه به یک حمله سپا...

گدا اگر گهر پاک داشتی در خواجه حافظ شیرازی

گدا اگر گهر پاک داشتی در خواجه حافظ شیرازی

گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطهٔ شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش به دست آصف صاحب عیار بایستی چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت به عمر مهلتی از روزگار بایستی

به گوش جان رهی منهی ای خواجه حافظ شیرازی

به گوش جان رهی منهی ای خواجه حافظ شیرازی

به گوش جان رهی منهی ای ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواریست نصیب حقیقت آنکه نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

دلا دیدی که آن فرزانه خواجه حافظ شیرازی

دلا دیدی که آن فرزانه خواجه حافظ شیرازی

دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین

آن میوهٔ بهشتی کآمد به خواجه حافظ شیرازی

آن میوهٔ بهشتی کآمد به خواجه حافظ شیرازی

آن میوهٔ بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله‌اش فروخوان از میوهٔ بهشتی

برادر خواجه عادل طاب خواجه حافظ شیرازی

برادر خواجه عادل طاب خواجه حافظ شیرازی

برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضهٔ رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش

روح القدس آن سروش فرخ خواجه حافظ شیرازی

روح القدس آن سروش فرخ خواجه حافظ شیرازی

روح القدس آن سروش فرخ بر قبهٔ طارم زبرجد می‌گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد

مجد دین سرور و سلطان خواجه حافظ شیرازی

مجد دین سرور و سلطان خواجه حافظ شیرازی

مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانهٔ بی‌نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق

پادشاها لشکر توفیق همراه خواجه حافظ شیرازی

پادشاها لشکر توفیق همراه خواجه حافظ شیرازی

پادشاها لشکر توفیق همراه تو اند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می‌کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دلهای آگه می‌کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغه الله می‌کنی آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می‌کنی

ساقیا پیمانه پر کن زانکه خواجه حافظ شیرازی

ساقیا پیمانه پر کن زانکه خواجه حافظ شیرازی

ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می‌بخشد و اسرار می‌دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف‌نشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص خال جانان دانهٔ دل زلف ساقی دام راه دور از این به...

بر سر بازار جانبازان خواجه حافظ شیرازی

بر سر بازار جانبازان خواجه حافظ شیرازی

بر سر بازار جانبازان منادی می‌زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده‌ست رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید جامه‌ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید ...

خسروا دادگرا شیردلا خواجه حافظ شیرازی

خسروا دادگرا شیردلا خواجه حافظ شیرازی

خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازهٔ شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر ا...

زان حبه خضرا خور کز روی خواجه حافظ شیرازی

زان حبه خضرا خور کز روی خواجه حافظ شیرازی

زان حبه خضرا خور کز روی سبک روحی هر کاو بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زان لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سیمرغ

اعظم قوام دولت و دین خواجه حافظ شیرازی

اعظم قوام دولت و دین خواجه حافظ شیرازی

اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی‌قعد از عرصهٔ وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امید جود

تو نیک و بد خود هم از خواجه حافظ شیرازی

تو نیک و بد خود هم از خواجه حافظ شیرازی

تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب

ساقیا باده که اکسیر حیات خواجه حافظ شیرازی

ساقیا باده که اکسیر حیات خواجه حافظ شیرازی

ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان‌افشانی بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی

بلبل و سرو و سمن یاسمن و خواجه حافظ شیرازی

بلبل و سرو و سمن یاسمن و خواجه حافظ شیرازی

بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعهٔ بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل

به من سلام فرستاد دوستی خواجه حافظ شیرازی

به من سلام فرستاد دوستی خواجه حافظ شیرازی

به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجهٔ کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانهٔ خواجه به در نمی‌آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضی‌ام اندر گذر کمین کرده‌ست به کف قبالهٔ دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم بگی...

رحمان لایموت چو آن خواجه حافظ شیرازی

رحمان لایموت چو آن خواجه حافظ شیرازی

رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق خواجه حافظ شیرازی

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق خواجه حافظ شیرازی

بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاد دار نکتهٔ حلم هر که برد سرت گهر بخشش

بهاء الحق و الدین طاب خواجه حافظ شیرازی

بهاء الحق و الدین طاب خواجه حافظ شیرازی

بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می‌رفت از جهان این بیت می‌خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می‌توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت

سال و فال و مال و حال و خواجه حافظ شیرازی

سال و فال و مال و حال و خواجه حافظ شیرازی

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

ای معرا اصل عالی جوهرت خواجه حافظ شیرازی

ای معرا اصل عالی جوهرت خواجه حافظ شیرازی

ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو