Forugh Farrokhzad

اشعار فروغ فرخزاد آواز احمد ظاهر

اشعار فروغ فرخزاد آواز احمد ظاهر

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی نمی ترسی، نمی ترسی، که بنویسند نامت را به سنگ تیره گوری، شب غمناک خ...

فرخزاد همه شب با دلم کسی می گفت فروغ فرخزاد

فرخزاد همه شب با دلم کسی می گفت فروغ فرخزاد

همه شب با دلم کسی می گفت ( سخت آشفته ای ز دیدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود ،می رود ، نگهدارش ) من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تورها می شکفتم ز عشق و می گفتم ( هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به...

فرخزاد ای ستاره ها که بر فراز فروغ فرخزاد

فرخزاد ای ستاره ها که بر فراز فروغ فرخزاد

ای ستاره ها که بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته اید ای ستاره ها که از ورای ابرها بر جهان نظاره گر نشسته اید آری این منم که در دل سکوت شب نامه های عاشقانه پاره می کنم ای ستاره ها اگر به من مدد کنید دامن از غمش پر از ستاره می کنم با دلی که بویی از وفا نبرده است جور بیکرانه و بهانه خوشتر است در...

فرخزاد دانم اکنون از آن خانهٔ فروغ فرخزاد

فرخزاد دانم اکنون از آن خانهٔ فروغ فرخزاد

دانم اکنون از آن خانهٔ دور شادی زندگی پر گرفته دانم اکنون که طفلی به زاری ماتم از هجر مادر گرفته هر زمان می دود در خیالم نقشی از بستری خالی و سرد نقش دستی که کاویده نومید پیکری را در آن با غم و درد بینم آنجا کنار بخاری سایهٔ قامتی سست و لرزان سایهٔ بازوانی که گویی زندگی را رها کرده آسان دورتر کودکی ...

فرخزاد فاتح شدم – 1 فروغ فرخزاد

فرخزاد فاتح شدم – 1 فروغ فرخزاد

فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیَم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران دیگر خیالم از همه سو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق ِ جقجقهٔ قانون… آه دیگر خیالم از همه سو...

روز یا شب ؟ فروغ فرخزاد

روز یا شب ؟ فروغ فرخزاد

– روز یا شب ؟ – نه ، ای دوست ، غروبی ابدیست با عبور دو کبوتر در باد چون دو تابوت سپید و صداهایی از دور ، از آن دشت غریب ، بی ثبات و سرگردان ، همچون حرکت باد – سخنی باید گفت سخنی باید گفت دل من می خواهد با ظلمت جفت شود سخنی باید گفت چه فراموشی سنگینی سیبی از شاخه فرو می افتد دانه ها...

فرخزاد آن کلاغی که پرید فروغ فرخزاد

فرخزاد آن کلاغی که پرید فروغ فرخزاد

آن کلاغی که پرید از فراز سَر ِ ما و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر ما را با خود خواهد برد به شهر همه می دانند همه می دانند که من و تو از آن روزنهٔ سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخهٔ بازیگر دور از دست سیب را چیدیم همه می ترسند همه می ترسند ، ...

فرخزاد در گذشت پر شتاب لحظه های فروغ فرخزاد

فرخزاد در گذشت پر شتاب لحظه های فروغ فرخزاد

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد چشمهای وحشی تو در سکوت خویش گرد من دیوار می سازد می گریزم از تو در بیراهه های راه تا ببینم دشتها را در غبار ماه تا بشویم تن به آب چشمه های نور در مه رنگین صبح گرم تابستان پر کنم دامان ز سوسن های صحرایی بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبهٔ دهقان می گریزم از تو تا در دامن صحرا...

فرخزاد لخت شدم تا در آن هوای دل فروغ فرخزاد

فرخزاد لخت شدم تا در آن هوای دل فروغ فرخزاد

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز پیکر خود را به آب چشمه بشویم وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش تا غم دل را به گوش چشمه بگویم آب خنک بود و موجهای درخشان ناله کنان گرد من به شوق خزیدند گویی با دست های نرم و بلورین جان و تنم را به سوی خویش کشیدند بادی از آن دورها وزید و شتابان دامنی از گل به روی گیسوی من ری...

فرخزاد از چهرهٔ طبیعت افسونکار فروغ فرخزاد

فرخزاد از چهرهٔ طبیعت افسونکار فروغ فرخزاد

از چهرهٔ طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ، ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری ؟ جز غم چه می دهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟ جز سردی و ملال چه می بخشد بر جان در...

فرخزاد تمام روز در آیینه گریه فروغ فرخزاد

فرخزاد تمام روز در آیینه گریه فروغ فرخزاد

تمام روز در آیینه گریه می کردم بهار ، پنجره ام را به وهم سبز درختان سپرده بود تنم به پیلهٔ تنهاییَم نمی گنجید و بوی تاج کاغذیَم فضای آن قلمرو بی آفتاب را آلوده کرده بود نمی توانستم ، دیگر نمی توانستم صدای کوچه ، صدای پرنده ها صدای گم شدن توپ های ماهوتی و هایهوی گریزان کودکان و رقص بادکنک ها که چون ح...

فرخزاد ز آن نامه ای که دادی و فروغ فرخزاد

فرخزاد ز آن نامه ای که دادی و فروغ فرخزاد

ز آن نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است ای مایهٔ امید من ، ای تکیه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت احساس قلب کوچک خود را نهان کنم بگذار تا ترانهٔ من رازگو شود بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم تا بر گذشته می نگرم ، عشق خویش...

فرخزاد نیمه شب گهواره ها آرام فروغ فرخزاد

فرخزاد نیمه شب گهواره ها آرام فروغ فرخزاد

نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خبر از کوچ درد آلود انسانها باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان می کشد پاروزنان در کام طوفانها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشکِ اخترها وحشتِ زندان و برق حلقهٔ زنجیر داستانهایی ز لطفِ ایزد یکتا سینهٔ سرد زمین و لکه های گور هر سلامی سایهٔ تاریکِ بدرو...

فرخزاد ای شب از رویای تو رنگین فروغ فرخزاد

فرخزاد ای شب از رویای تو رنگین فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر تواَم سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیَم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیَم زآلودگی ها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهٔ مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در ِ بگشوده بر خورشیدها در هجوم ِ ...

فرخزاد دختر کنار پنجره تنها فروغ فرخزاد

فرخزاد دختر کنار پنجره تنها فروغ فرخزاد

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی تو را با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی د...

فرخزاد شب سیاهی کرد و بیماری فروغ فرخزاد

فرخزاد شب سیاهی کرد و بیماری فروغ فرخزاد

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت دیده را طغیان بیداری گرفت دیده از دیدن نمی ماند ، دریغ دیده پوشیدن نمی داند ، دریغ رفت و در من مرگزاری کهنه یافت هستیَم را انتظاری کهنه یافت آن بیابان دید و تنهاییم را ماه و خورشید مقواییم را چون جنینی پیر ، با زهدان به جنگ می درد دیوار زهدان را به چنگ زنده ، اما حسرت زادن...

فرخزاد یک روز بلند آفتابی فروغ فرخزاد

فرخزاد یک روز بلند آفتابی فروغ فرخزاد

یک روز بلند آفتابی در آبی بیکران دریا امواج تو را به من رساندند امواج ترانه بار تنها چشمان تو رنگ آب بودند آن دم که تو را در آب دیدم در غربت آن جهان بی شکل گویی که تو را به خواب دیدم از تو تا من سکوت و حیرت از من تا تو نگاه و تردید ما را می خواند مرغی از دور می خواند به باغ سبز خورشید در ما تب تند ب...

فرخزاد بر پرده های در هم امیال فروغ فرخزاد

فرخزاد بر پرده های در هم امیال فروغ فرخزاد

بر پرده های در هم امیال سر کشم نقش عجیب چهره یک ناشناس بود نقشی ز چهره ای که چو می جستمش به شوق پیوسته می رمید و به من رخ نمی نمود یک شب نگاه خستهٔ مردی به روی من لغزید و سست گشت و همانجا خموش ماند تا خواستم که بگسلم این رشتهٔ نگاه قلبم تپید و باز مرا سوی او کشاند نو مید و خسته بودم از آن جستجوی خوی...

فرخزاد در شب کوچک من ، افسوس فروغ فرخزاد

فرخزاد در شب کوچک من ، افسوس فروغ فرخزاد

در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها ، همچو...

فرخزاد گنه کردم گناهی پر ز لذت فروغ فرخزاد

فرخزاد گنه کردم گناهی پر ز لذت فروغ فرخزاد

گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه ِ تاریک و خاموش در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل ...

فرخزاد امشب از آسمان دیدهٔ تو فروغ فرخزاد

فرخزاد امشب از آسمان دیدهٔ تو فروغ فرخزاد

امشب از آسمان دیدهٔ تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانهٔ تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دو باره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز ، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذرکردن شب ...

فرخزاد تا به کی باید رفت فروغ فرخزاد

فرخزاد تا به کی باید رفت فروغ فرخزاد

تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر نتوانم ، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر آه ، اکنون دیریست که فرو ریخته در من ، گویی ، تیره آواری از ابر گران چو می آمیزم ، با بوسهٔ تو روی لبهایم ، می پندارم می سپارد جان ، عطری گذرا...

فرخزاد شب به روی جادهٔ نمناک فروغ فرخزاد

فرخزاد شب به روی جادهٔ نمناک فروغ فرخزاد

شب به روی جادهٔ نمناک سایه های ما ز ما گویی گریزانند دور از ما در نشیب راه در غبار شوم مهتابی که می لغزد سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک سوی یکدیگر به نرمی پیش می رانند شب به روی جادهٔ نمناک در سکوت خاک عطر آگین نا شکیبا گه به یکدیگر می آویزند سایه های ما … همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم د...

فرخزاد هیچ جز حسرت نباشد کار من فروغ فرخزاد

فرخزاد هیچ جز حسرت نباشد کار من فروغ فرخزاد

هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد ، بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در می نهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز ...

فرخزاد با امیدی گرم و شادی بخش فروغ فرخزاد

فرخزاد با امیدی گرم و شادی بخش فروغ فرخزاد

با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی : *** بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر ضربهٔ سُمّ ستور باد پیمایش می درخشد شعلهٔ خورشید بر فراز تاج زیبایش . تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی ا...

فرخزاد دخترک خنده کنان گفت که فروغ فرخزاد

فرخزاد دخترک خنده کنان گفت که فروغ فرخزاد

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقهٔ زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهرهٔ او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت : حلقهٔ خوشبختی است ، حلقهٔ زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زن...

فرخزاد فاتح شدم فروغ فرخزاد

فرخزاد فاتح شدم فروغ فرخزاد

فاتح شدم خود را به ثبت رساندم خود را به نامی ، در یک شناسنامه ، مزین کردم و هستیَم به یک شماره مشخص شد پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران دیگر خیالم از همه سو راحت است آغوش مهربان مام وطن پستانک سوابق پر افتخار تاریخی لالایی تمدن و فرهنگ و جق و جق ِ جقجقهٔ قانون… آه دیگر خیالم از همه سو...

فرخزاد آخر گشوده شد ز هم آن فروغ فرخزاد

فرخزاد آخر گشوده شد ز هم آن فروغ فرخزاد

آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز آخر مرا شناختی ای چشم آشنا چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو من هستم آن عروس خیالات دیر پا چشم منست اینکه در او خیره مانده ای لیلی که بود ؟ قصهٔ چشم سیاه چیست ؟ در فکر این مباش که چشمان من چرا چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود در چشم م...

فرخزاد به آفتاب سلامی دوباره فروغ فرخزاد

فرخزاد به آفتاب سلامی دوباره فروغ فرخزاد

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری بود به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصل های خشک گذر می کردند به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه می آوردند به مادرم که در آیینه زندگی می کرد و شکل پیری ِ من بود و به زمین ، که شهوت...

فرخزاد دلم گرفته است فروغ فرخزاد

فرخزاد دلم گرفته است فروغ فرخزاد

دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست

فرخزاد معشوق من فروغ فرخزاد

فرخزاد معشوق من فروغ فرخزاد

معشوق من با آن تن برهنهٔ بی شرم بر ساقهای نیرومندش چون مرگ ایستاد خط های بی قرار مورّب اندامهای عاصی او را در طرح استوارش دنبال می کنند معشوق من گویی ز نسل های فراموش گشته است گویی که تاتاری در انتهای چشمانش پیوسته در کمین سواریست گویی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش مجذوب خون گرم شکاریست معشوق م...

فرخزاد از من رمیده ای و من ساده فروغ فرخزاد

فرخزاد از من رمیده ای و من ساده فروغ فرخزاد

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق تو را آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسهٔ تو را دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت یک شب...

فرخزاد تو را می خواهم و دانم که فروغ فرخزاد

فرخزاد تو را می خواهم و دانم که فروغ فرخزاد

تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس ، مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامُش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنا...

فرخزاد شانه های تو فروغ فرخزاد

فرخزاد شانه های تو فروغ فرخزاد

شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میکشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوهٔ شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سکوت معبد هوس خفته ام کنار پیکر تو...

فرخزاد و این منم فروغ فرخزاد

فرخزاد و این منم فروغ فرخزاد

و این منم زنی تنها در آستانهٔ فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهٔ زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده...

فرخزاد این شعر را برای تو می فروغ فرخزاد

فرخزاد این شعر را برای تو می فروغ فرخزاد

این شعر را برای تو می گویم در یک غروب تشنهٔ تابستان در نیمه های این ره ِ شوم آغاز در کهنه گور این غم ِ بی پایان این آخرین ترانه لالاییست در پای گاهوارهٔ خواب تو باشد که بانگ وحشی این فریاد پیچد در آسمان شباب تو بگذار سایهٔ من ِ سرگردان از سایهٔ تو ، دور و جدا باشد روزی به هم رسیم که گر باشد کس بین م...

فرخزاد در تمام طول تاریکی فروغ فرخزاد

فرخزاد در تمام طول تاریکی فروغ فرخزاد

در تمام طول تاریکی سیرسیرکها فریاد زدند : ( ماه ، ای ماه بزرگ … ) در تمام طول تاریکی شاخه ها با آن دستان دراز که از آنها آهی شهوتناک سوی بالا می رفت و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز و هزاران نَفَس پنهان ، در زندگی ِ مخفی خاک و در آن دایرهٔ سیار نورانی ، شبتاب دقدقه در سقف چوبین ل...

فرخزاد فردا اگر ز راه نمی آمد فروغ فرخزاد

فرخزاد فردا اگر ز راه نمی آمد فروغ فرخزاد

فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانهٔ عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت گویی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مِه آیینه تصویر ما شکسته و بی آهنگ موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود موهای من ، خمیده و قی...

فرخزاد میان تاریکی فروغ فرخزاد

فرخزاد میان تاریکی فروغ فرخزاد

میان تاریکی تو را صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد در آسمان ملول ستاره ای می سوخت ستاره ای می رفت ستاره ای می مرد تو را صدا کردم تو را صدا کردم تمام هستی من چو یک پیالهٔ شیر میان دستم بود نگاه آبی ماه به شیشه ها می خورد ترانه ای غمناک چو دود بر می خاست ز شهر زنجره ها چون دود می لغزید به رو...

فرخزاد بر لبانم سایه ای از فروغ فرخزاد

فرخزاد بر لبانم سایه ای از فروغ فرخزاد

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سرگردانی این روح عاصی را با تو خواهم در میان بگذاردن ، امروز گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی سرگذشت تیرهٔ من ، سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند بی خب...

فرخزاد دیدگان تو در قاب اندوه فروغ فرخزاد

فرخزاد دیدگان تو در قاب اندوه فروغ فرخزاد

دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان ِ نگه گفته بودند از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی می کشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظهٔ تلخ دیدار سر به سر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کر...

فرخزاد من از نهایت شب حرف می فروغ فرخزاد

فرخزاد من از نهایت شب حرف می فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم

فرخزاد نگاه کن که غم درون دیده فروغ فرخزاد

فرخزاد نگاه کن که غم درون دیده فروغ فرخزاد

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایهٔ سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون ب...

فرخزاد آن تیره مردمکها ، آه فروغ فرخزاد

فرخزاد آن تیره مردمکها ، آه فروغ فرخزاد

آن تیره مردمکها ، آه آن صوفیان سادهٔ خلوت نشین من در جذبهٔ سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند دیدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونهٔ آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهایت تا آن سوی حیات گسترده بود او دیدم که در وزیدن دستانش جسمیّت وجودم تحلیل می ر...

فرخزاد جمعهٔ ساکت فروغ فرخزاد

فرخزاد جمعهٔ ساکت فروغ فرخزاد

جمعهٔ ساکت جمعهٔ متروک جمعهٔ چون کوچه های کهنه ، غم انگیز جمعهٔ اندیشه های تنبل بیمار جمعهٔ خمیازه های موذی کشدار جمعهٔ بی انتظار جمعهٔ تسلیم خانهٔ خالی خانهٔ دلگیر خانهٔ دربسته بر هجوم جوانی خانهٔ تاریکی و تصوّر خورشید خانهٔ تنهایی و تفأل و تردید خانهٔ پرده ، کتاب ، گنجه ، تصاویر آه ، چه آرام و پر ...

فرخزاد شب تیره و ره دراز و من فروغ فرخزاد

فرخزاد شب تیره و ره دراز و من فروغ فرخزاد

شب تیره و ره دراز و من حیران فانوس گرفته او به راه من بر شعلهٔ بی شکیب فانوسش وحشت زده می دود نگاه من بر ما چه گذشت ؟ کس چه می داند در بستر سبزه های تر دامان گویی که لبش به گردنم آویخت الماس هزار بوسهٔ سوزان بر ما چه گذشت ؟ کس چه می داند من او شدم … او خروش دریاها من بوتهٔ وحشی نیازی گرم او زم...

فرخزاد هرگز آرزو نکرده ام فروغ فرخزاد

فرخزاد هرگز آرزو نکرده ام فروغ فرخزاد

هرگز آرزو نکرده ام یک ستاره درسراب آسمان شوم یا چو روح برگزیدگان همنشین خامش فرشتگان شوم هرگز از زمین جدا نبوده ام با ستاره آشنا نبوده ام روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقهٔ گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند باروَر ز میل باروَر ز درد روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیمها...

فرخزاد باز کن از سر گیسویم بند فروغ فرخزاد

فرخزاد باز کن از سر گیسویم بند فروغ فرخزاد

باز کن از سر گیسویم بند پند بس کن ، که نمی گیرم پند در امید عبثی دل بستن تو بگو تا به کی آخر ، تا چند از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزندهٔ لبهایم را تا به کی در عطشی دردآلود به سر آرم همه شبهایم را خوب دانم که مرا برده ز یاد من هم از دل بکنم بنیادش باده ای ، ای که ز من بی خبری باده ای تا ببرم از ی...

فرخزاد چون سنگها صدای مرا گوش فروغ فرخزاد

فرخزاد چون سنگها صدای مرا گوش فروغ فرخزاد

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی سنگی و ناشنیده فراموش می کنی رگبار نو بهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقهٔ سبز نوازش است با بر گ های مرده هم آغوش می کنی گمراه تر از روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش باد مستیَت ، که مرا ن...

فرخزاد کارون چو گیسوان پریشان فروغ فرخزاد

فرخزاد کارون چو گیسوان پریشان فروغ فرخزاد

کارون چو گیسوان پریشان دختری بر شانه های لخت زمین تاب می خورد خورشید رفته است و نفس های داغ شب بر سینه های پر تپش آب می خورد دور از نگاه خیرهٔ من ساحل جنوب افتاده مست عشق در آغوش نور ماه شب با هزار چشم درخشان و پر زخون سر می کشد به بستر عشاق بی گناه نیزار خفته خامُش و یک مرغ ناشناس هر دم ز عمق تیرهٔ...

فرخزاد از بیم و امید عشق رنجورم فروغ فرخزاد

فرخزاد از بیم و امید عشق رنجورم فروغ فرخزاد

از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسهٔ آتشین او خوشتر پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دی...

فرخزاد بعد از آن دیوانگی ها ای فروغ فرخزاد

فرخزاد بعد از آن دیوانگی ها ای فروغ فرخزاد

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوییا (او) مُرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر ، به چشمت چیستم ؟ لیک در آینه می بینم که ، وای سایه ای هم زآنچه بودم نیستم همچو آن رقاصهٔ هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسر...

فرخزاد دیروز به یاد تو و آن عشق فروغ فرخزاد

فرخزاد دیروز به یاد تو و آن عشق فروغ فرخزاد

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیره شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین ...

فرخزاد ما تکیه داده نرم به فروغ فرخزاد

فرخزاد ما تکیه داده نرم به فروغ فرخزاد

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر در روحمان طراوت مهتاب عشق بود سرهایمان چو شاخهٔ سنگین ز بار و برگ خامُش ، بر آستانهٔ محراب عشق بود من همچو موج ابر سپیدی کنار تو بر گیسویم نشسته گل مریم سپید هر لحظه می چکید ز مژگان نازکم بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید گویی فرشتگان خدا در کنار ما با دستهای کوچکشان چنگ ...

فرخزاد می روم خسته و افسرده و فروغ فرخزاد

فرخزاد می روم خسته و افسرده و فروغ فرخزاد

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانهٔ خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانهٔ خویش می برم تا که در آن نقطهٔ دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکهٔ عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ، ای جلوهٔ امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد ...

فرخزاد آن روزها رفتند فروغ فرخزاد

فرخزاد آن روزها رفتند فروغ فرخزاد

آن روزها رفتند آن روزهای خوب آن روزهای سالم سرشار آن آسمان های پر از پولک آن شاخساران پر از گیلاس آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر آن بام های بادبادکهای بازیگوش آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها آن روزها رفتند آن روزهایی کز شکاف پلکهای من آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید ...

فرخزاد چه گریزیت ز من ؟ فروغ فرخزاد

فرخزاد چه گریزیت ز من ؟ فروغ فرخزاد

چه گریزیت ز من ؟ چه شتابیت به راه ؟ به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه ؟ مرمرین پلهٔ آن غرفهٔ عاج ای دریغا که زما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایانست شاید آن نقطهٔ نورانی چشم گرگان بیابانست مِی فرومانده به جام سر به سجاده نهادن تا کی او د...

فرخزاد شهریست در کنار آن شط پر فروغ فرخزاد

فرخزاد شهریست در کنار آن شط پر فروغ فرخزاد

شهریست در کنار آن شط پر خروش با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کنارهٔ آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجهٔ یک مرد پر غرور شهریست در کنارهٔ آن شط که سالهاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده است که من نرم کرده ام با ...

فرخزاد همهٔ هستی من آیهٔ فروغ فرخزاد

فرخزاد همهٔ هستی من آیهٔ فروغ فرخزاد

همهٔ هستی من آیهٔ تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می...

فرخزاد ای هفت سالگی فروغ فرخزاد

فرخزاد ای هفت سالگی فروغ فرخزاد

ای هفت سالگی ای لحظهٔ شگفت عزیمت بعد از تو هر چه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن میان ما و پرنده میان ما و نسیم شکست شکست شکست بعد از تو آن عروسک خاکی که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز به جز آب ، آب ، آب در آب غرق شد . بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتی...