Fayez Dashtestani

مرا زان روز قصه مشکل افتاد – فایز دشتستانی

مرا زان روز قصه مشکل افتاد – فایز دشتستانی

مرا زان روز قصه مشکل افتاد که کار من رجوعش با دل افتاد ملامتهای خلق و خیر فایز همه بی صرفه و بی حاصل افتاد

ره عشق است باید زان حذر کرد – فایز دشتستانی

ره عشق است باید زان حذر کرد – فایز دشتستانی

ره عشق است باید زان حذر کرد به اول گام باید ترک سر کرد نه راه هرکس است این راه، فایز خوشا آن شیردل کاو این سفر کرد

به قامت مظهر سرو رسایی – فایز دشتستانی

به قامت مظهر سرو رسایی – فایز دشتستانی

به قامت مظهر سرو رسایی به طلعت دلفریب و جانفزایی تو با این قامت و حسن خداداد هزار افسوس ای مه، بی‌وفایی

نه هر رخشنده کوکب آفتابست – فایز دشتستانی

نه هر رخشنده کوکب آفتابست – فایز دشتستانی

نه هر رخشنده کوکب آفتابست نه هر پیغمبری صاحب کتابست نه هر شیرین شود معشوقه، فایز نه هر آب روان بینی گلابست

غم و غصه تن و جانم گرفته – فایز دشتستانی

غم و غصه تن و جانم گرفته – فایز دشتستانی

غم و غصه تن و جانم گرفته فراق یا دامانم گرفته به کشتی اجل فایز سوار است میان آب، طوفانم گرفته

دلم در حلقه زلفش گره گیر – فایز دشتستانی

دلم در حلقه زلفش گره گیر – فایز دشتستانی

دلم در حلقه زلفش گره گیر چو دزدان گرفتار به زنجیر بپرسید ای هواداران فایز از آن زنجیربان، ما را چه تقصیر

برفت آن یار و از ما مهر برداشت – فایز دشتستانی

برفت آن یار و از ما مهر برداشت – فایز دشتستانی

برفت آن یار و از ما مهر برداشت خیالش هم مرا آسوده نگذاشت به فایز آنچه کرده آن جفاجو نه باور کرد دل، نه عقل پنداشت

ندانم خواب یا بیدار بودم – فایز دشتستانی

ندانم خواب یا بیدار بودم – فایز دشتستانی

ندانم خواب یا بیدار بودم ز شوقش مست یا هشیار بودم به باغ خلد فایز بود گویا و یا سر در کنار یار بودم

سر زلف تو جانا لام و میم است – فایز دشتستانی

سر زلف تو جانا لام و میم است – فایز دشتستانی

سر زلف تو جانا لام و میم است چو بسم الله الرحمن الرحیم است به هفتاد و دو ملت برده حسنت قدم از هجر تو مانند جیم است

خروس امشب بداده هرزه‌خوانی – فایز دشتستانی

خروس امشب بداده هرزه‌خوانی – فایز دشتستانی

خروس امشب بداده هرزه‌خوانی مگر وقت سحر امشب ندانی؟ اگر بیداد گردد یار فایز به بالت تیر تا شهپر نشانی

اگر در عهد، ابروت منکر ماست – فایز دشتستانی

اگر در عهد، ابروت منکر ماست – فایز دشتستانی

اگر در عهد، ابروت منکر ماست ولی تصدیق تو آن چشم شهلاست لب و دندان و زلف و خال، فایز مرا زین چار شاهد قطع دعواست

مرا در پیش راهی پر ز بیم است – فایز دشتستانی

مرا در پیش راهی پر ز بیم است – فایز دشتستانی

مرا در پیش راهی پر ز بیم است ازین ره در دلم خوفی عظیم است برو فایز میندیش از مهابت که آنجا حکم یا رب رحیم است

رخت تا در نظر می‌آرم ای دوست – فایز دشتستانی

رخت تا در نظر می‌آرم ای دوست – فایز دشتستانی

رخت تا در نظر می‌آرم ای دوست خودم را زنده می‌پندارم ای دوست ولی چون تو برفتی یار فایز بگو این دل به کی بسپارم ای دوست

به سیر باغ رفتم باختم من – فایز دشتستانی

به سیر باغ رفتم باختم من – فایز دشتستانی

به سیر باغ رفتم باختم من نظر بر نوگلی انداختم من الهی دیده فایز شود کور که دلبر آمد و نشناختم من

نه هر آهوی دشت آهوی چین است – فایز دشتستانی

نه هر آهوی دشت آهوی چین است – فایز دشتستانی

نه هر آهوی دشت آهوی چین است نه هر گاوی که بینی عنبرین است نه هر یاری وفادار است، فایز وفا در خطه ارمن زمین است

فراق لاله‌رویان ساخت کارم – فایز دشتستانی

فراق لاله‌رویان ساخت کارم – فایز دشتستانی

فراق لاله‌رویان ساخت کارم ربود از کف عنان اختیارم پس از صد سال بعد از مرگ فایز گل حسرت بروید بر مزارم

دلا از بی‌وفایان دست بردار – فایز دشتستانی

دلا از بی‌وفایان دست بردار – فایز دشتستانی

دلا از بی‌وفایان دست بردار برو با نیک‌خویان کن سر و کار که فایز، از جفاهای زمانه شده در دست مهرویان گرفتار

بتم سرپنجه با لوح و قلم زد – فایز دشتستانی

بتم سرپنجه با لوح و قلم زد – فایز دشتستانی

بتم سرپنجه با لوح و قلم زد زمین و آسمان از نو به هم زد پس پرده درآمد یار فایز چو خورشیدی که از مشرق علم زد

ندارم راحتی جز رنج و زحمت – فایز دشتستانی

ندارم راحتی جز رنج و زحمت – فایز دشتستانی

ندارم راحتی جز رنج و زحمت به جز خواری و دشواری و محنت دل فایز به پیری کرده پرواز به باغ گلرخان چون اشتر مست

سحرگه ز نوای مرغ گلزار – فایز دشتستانی

سحرگه ز نوای مرغ گلزار – فایز دشتستانی

سحرگه ز نوای مرغ گلزار سرم پرشور گشت و دیده بیدار به هر گل بلبلی فایز نواخوان چه خوش باشد نشستن یار با یار

خداوندا جوانیم به سر رفت – فایز دشتستانی

خداوندا جوانیم به سر رفت – فایز دشتستانی

خداوندا جوانیم به سر رفت درخت شادکامی بی ثمر رفت درخت شادکامی عمر فایز سر شام آمد و بانگ سحر رفت

اگر دانی که فردا محشری نیست – فایز دشتستانی

اگر دانی که فردا محشری نیست – فایز دشتستانی

اگر دانی که فردا محشری نیست سوال و پرسش و پیغمبری نیست بتاز اسب جفا تا می‌توانی که فایز را سپاه و لشکری نیست

مرا هم ساق و هم زانو کند درد – فایز دشتستانی

مرا هم ساق و هم زانو کند درد – فایز دشتستانی

مرا هم ساق و هم زانو کند درد کمر با ساعد و بازو کند درد به هر عضو تو فایز پیری آمد جوانی رفت و جای او کند درد

رخ تو آتش و زلف تو دود است – فایز دشتستانی

رخ تو آتش و زلف تو دود است – فایز دشتستانی

رخ تو آتش و زلف تو دود است مرا زین سرد‌مهری‌ها چه سود است؟ چو فایز در بیابان تشنه جان داد چه حاصل در صفاهان زنده‌رود است

به هرجا بگذرد آن ماه رخسار – فایز دشتستانی

به هرجا بگذرد آن ماه رخسار – فایز دشتستانی

به هرجا بگذرد آن ماه رخسار گریزد دین ز در، ایمان ز دیوار دخیل ای یار فایز، رخ بپوشان ز مردم روی خود پوشیده می‌دار

هنوزم بوی زلفش در مشام است – فایز دشتستانی

هنوزم بوی زلفش در مشام است – فایز دشتستانی

هنوزم بوی زلفش در مشام است هنوزم ذوق لبهایش به کام است کجا فایز شود از ناله خاموش مگر آن دم که در خاکش مقام است

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است – فایز دشتستانی

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است – فایز دشتستانی

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است و یا پروین به روی ماهتابست؟ نشانده یار فایز نقره بر آل و یا بر آتش تر خشک آب است؟

دل و شوق و خیال و مهر هر چار – فایز دشتستانی

دل و شوق و خیال و مهر هر چار – فایز دشتستانی

دل و شوق و خیال و مهر هر چار کشانندم همی تا منزل یار تو را این چار فایز دشمنانند از این خصمان به مردی خود نگه دار

بتی کز ناز پا بر دل گذارد – فایز دشتستانی

بتی کز ناز پا بر دل گذارد – فایز دشتستانی

بتی کز ناز پا بر دل گذارد ستم باشد که پا بر گل گذارد تمنایی که دارد یار فایز به چشم ما قدم مشکل گذارد

من از عهد جوانی تا شدم پیر – فایز دشتستانی

من از عهد جوانی تا شدم پیر – فایز دشتستانی

من از عهد جوانی تا شدم پیر نکردم در جفای دوست تقصیر چرا فایز وفا کرد و جفا دید کنم با کوکب بختم چه تدبیر

سحرگه زورق سیمین مهتاب – فایز دشتستانی

سحرگه زورق سیمین مهتاب – فایز دشتستانی

سحرگه زورق سیمین مهتاب چو در دریای اخضر گشت غرقاب بت فایز ز هامون سر برآورد دوباره شد شب مهتاب احباب

چرا از دلبر حورا سرشتم – فایز دشتستانی

چرا از دلبر حورا سرشتم – فایز دشتستانی

چرا از دلبر حورا سرشتم چو آدم دور از باغ بهشتم به کام دل نشد فایز از او دور بشد روز ازل این سرنوشتم

اگر خواهی بسوزانی جهان را – فایز دشتستانی

اگر خواهی بسوزانی جهان را – فایز دشتستانی

اگر خواهی بسوزانی جهان را رخی بنما بیفشان گیسوان را بت فایز اشارت کن به ابروت بکش تیغ و بکش پیر و جوان را

مرا خلد برین دی بودیم جا – فایز دشتستانی

مرا خلد برین دی بودیم جا – فایز دشتستانی

مرا خلد برین دی بودیم جا کنونم دوزخ است امروز ماوا نمانده دی نماند فایز امروز خدا داند چه باشد حال فردا

دو گیسو را به دوش انداختی تو – فایز دشتستانی

دو گیسو را به دوش انداختی تو – فایز دشتستانی

دو گیسو را به دوش انداختی تو ز ملک دل دو لشکر ساختی تو به استمداد چشم و زلف و رخسار به یکدم کار فایز ساختی تو

به زیر زلف مشکین عارض یار – فایز دشتستانی

به زیر زلف مشکین عارض یار – فایز دشتستانی

به زیر زلف مشکین عارض یار نمایان چون قمر اندر شب تار چنان جلوه کند بر چشم، فایز که زاغی برگ گل دارد به منقار

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد – فایز دشتستانی

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد – فایز دشتستانی

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد به نیکی باد یادت ای پریزاد عجب نبود کنی فایز فراموش فراموشی‌ست رسم آدمیزاد

عجب دارم ز سرو قامت یار – فایز دشتستانی

عجب دارم ز سرو قامت یار – فایز دشتستانی

عجب دارم ز سرو قامت یار که مشک و لعل و گوهر آورد بار دو گیسوهاش فایز مشک ناب است لبانش لعل و دندان دُر شه‌وار

دل من همچو هدهد در سبا شد – فایز دشتستانی

دل من همچو هدهد در سبا شد – فایز دشتستانی

دل من همچو هدهد در سبا شد خیالم چون سلیمان در قفا شد دل فایز ز استحضار بلقیس مثال آصف بن برخیا شد

بتا در گوش، گوش آویز داری – فایز دشتستانی

بتا در گوش، گوش آویز داری – فایز دشتستانی

بتا در گوش، گوش آویز داری لب می‌گون شکّرریز داری بشارت می‌دهد این دل به فایز دلی در سینه مهرانگیز داری

مه بالانشین، پایین نظر کن – فایز دشتستانی

مه بالانشین، پایین نظر کن – فایز دشتستانی

مه بالانشین، پایین نظر کن به مسکینان کلامی مختصر کن بتا فایز غریب این دیار است محبت با غریبان بیشتر کن

سحر، دل ناله‌های زار می‌کرد – فایز دشتستانی

سحر، دل ناله‌های زار می‌کرد – فایز دشتستانی

سحر، دل ناله‌های زار می‌کرد چنان که دیده را خونبار می‌کرد شکایت‌های ایام جوانی به فایز یک به یک اظهار می‌کرد

تو بر من بگذری چون برق رخشان – فایز دشتستانی

تو بر من بگذری چون برق رخشان – فایز دشتستانی

تو بر من بگذری چون برق رخشان منت چون رعد اندر پی خروشان ز باران سرشک چشم فایز بروید لاله چون فصل بهاران

اگر آهی کشم افلاک سوزد – فایز دشتستانی

اگر آهی کشم افلاک سوزد – فایز دشتستانی

اگر آهی کشم افلاک سوزد در و دشت و بیابان پاک سوزد اگر آهی کشد فایز از این دل یقین دارم گل نمناک سوزد

مرا تا دل به تن تسلیم کردند – فایز دشتستانی

مرا تا دل به تن تسلیم کردند – فایز دشتستانی

مرا تا دل به تن تسلیم کردند همی مهر بتان تعلیم کردند دل فایز بتان بردند یغما ببردند و به هم تقسیم کردند

دلم را جز تو کس دلبر نباشد – فایز دشتستانی

دلم را جز تو کس دلبر نباشد – فایز دشتستانی

دلم را جز تو کس دلبر نباشد به جز شور توام در سر نباشد دل فایز تو عمدا می‌کنی تنگ که تا جای کس دیگر نباشد

به زیر زلف برق گوشواره – فایز دشتستانی

به زیر زلف برق گوشواره – فایز دشتستانی

به زیر زلف برق گوشواره زدی بر خرمن عمرم شراره بیا فایز که از نو آتش طور تجلی کرده بر موسی دوباره

نمی‌بینم ز مردم آشنایی – فایز دشتستانی

نمی‌بینم ز مردم آشنایی – فایز دشتستانی

نمی‌بینم ز مردم آشنایی نمی‌آید ز کس بوی وفایی مده فایز به وصل گلرخان دل که آخر می‌کشندت از جدایی

صنم عشق تو همچون نار نمرود – فایز دشتستانی

صنم عشق تو همچون نار نمرود – فایز دشتستانی

صنم عشق تو همچون نار نمرود مرا در منجنیق عشق فرسود خلیل آسا رود فایز در آتش تو قل یا نار کونی برد کن زود

دل من در خم زلفت گره گیر – فایز دشتستانی

دل من در خم زلفت گره گیر – فایز دشتستانی

دل من در خم زلفت گره گیر چنان شیری که افتاده به زنجیر ترحم کن دمی بر فایز زار مگر در مذهبت کردم چه تقصیر

بتا بیژن‌صفت در چه گرفتار – فایز دشتستانی

بتا بیژن‌صفت در چه گرفتار – فایز دشتستانی

بتا بیژن‌صفت در چه گرفتار منیژه‌وار اگر هستی وفادار کمند زلف بگشا چون تهمتن تو فایز را ز چاه غم برون آر

ندانم ای غزالم از چه دشتی – فایز دشتستانی

ندانم ای غزالم از چه دشتی – فایز دشتستانی

ندانم ای غزالم از چه دشتی در ایام جوانی خوش گذشتی گذشتی از بر چشمان فایز چو عمر رفته رفتی برنگشتی

سحرگه چون ز مشرق ماه خاور – فایز دشتستانی

سحرگه چون ز مشرق ماه خاور – فایز دشتستانی

سحرگه چون ز مشرق ماه خاور برون آید جهان گردد منور خوش آن ساعت مه فایز ز مغرب برون آید چو حوران بسته زیور

پس از ببریدن و پیوند جانان – فایز دشتستانی

پس از ببریدن و پیوند جانان – فایز دشتستانی

پس از ببریدن و پیوند جانان مرا خوش آمده از دادن جان پس از مرگ جوانی همچو فایز تو را خوش باد صحبت با رفیقان

اگر از رخ براندازی نقابت – فایز دشتستانی

اگر از رخ براندازی نقابت – فایز دشتستانی

اگر از رخ براندازی نقابت کنند مردم خیال آفتابت از این پوشیده‌ای رخ، یار فایز که ترسی شب کسی بیند به خوابت؟

مرا این زندگی از بوی یار است – فایز دشتستانی

مرا این زندگی از بوی یار است – فایز دشتستانی

مرا این زندگی از بوی یار است وگرنه جان بدین پیکر چه کارست؟ کنون که هست فایز زنده ز آنست دو چشم و دل به راه انتظار است

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد – فایز دشتستانی

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد – فایز دشتستانی

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد لب لعل و رخت روزم سیه کرد مکن عشوه دگر بر فایز زار که ابروی کجت جانم تبه کرد

به زیر پرده آن روی دل‌آرا – فایز دشتستانی

به زیر پرده آن روی دل‌آرا – فایز دشتستانی

به زیر پرده آن روی دل‌آرا بود چون شمع در فانوس پیدا دل فایز چو پروانه به دورش مدامش سوختن باشد تمنا

هر آن کس عاشق‌ست از دور پیداست – فایز دشتستانی

هر آن کس عاشق‌ست از دور پیداست – فایز دشتستانی

هر آن کس عاشق‌ست از دور پیداست لبش خشک و دو چشمش مست و شیداست بود فایز مثال روزه‌داران اگر تیرش زنی خونش نه پیداست

صنم تا کی دل ما را کنی آب – فایز دشتستانی

صنم تا کی دل ما را کنی آب – فایز دشتستانی

صنم تا کی دل ما را کنی آب دل نازک ندارد اینقدر تاب اگر تو راست می‌گویی به فایز به بیداری بیا پیشم نه در خواب

  • 1
  • 2