Fakhr Shirazi

عشق و رندی بود و مستی از ازل تقدیر ما – فخر شیرازی

عشق و رندی بود و مستی از ازل تقدیر ما – فخر شیرازی

عشق و رندی بود و مستی از ازل تقدیر ما بر نتابد پنجهٔ تقدیر را تدبیر ما آنچه را دست قضا بر لوح امضاء نقش کرد چون تواند محو کردن خامهٔ تصویر ما ما هوس ناکان رخ عشقش کی آرائیم کی ننگ دارد حسن او از غازهٔ تذویر ما بعد از این ما و سر کوی جنون در عاشقی گر نگیرند از جهالت عاقلان زنجیر ما در دل سختت ندانم ا...

بگو به ساقی اگر با منت سر یاریست – فخر شیرازی

بگو به ساقی اگر با منت سر یاریست – فخر شیرازی

بگو به ساقی اگر با منت سر یاریست بیا که مستی این دوره به ز هشیاری ست از آن زمان که نهفت ارغوان ز چهرهٔ خویش عذار زرد من از اشک سرخ گلناری ست دقیقه ایست در آن روی و که نشناسد مگر کسی که دیده اش چو من تاری ست جمال صورت اگر با کمال معنی نیست مباز نقد دل آنجا که از زیانکاری ست ببست پای دل و دست جور بگشا...

وصف دلدار گفتنم هوس است – فخر شیرازی

وصف دلدار گفتنم هوس است – فخر شیرازی

وصف دلدار گفتنم هوس است دُرّ اسرار سفتنم هوس است آنچه واعظ نگفت بر منبر بر سر دار گفتنم هوس است سالها سرّ عشق بنهفتم این زمان نا نهفتنم هوس است این غباری که نام اوست وجود از ره دوست رُفتنم هوس است بود بیداریم ز خواب عدم چون عبث باز خفتنم هوس است چند چون غنچه تنگ دل مانم به هوایش شکفتنم هوس است باز ا...

دیدم به جام لعل می لعل فام را – فخر شیرازی

دیدم به جام لعل می لعل فام را – فخر شیرازی

دیدم به جام لعل می لعل فام را معذورم ار ز می نکنم فرق جام را همرنگ جام باده و همرنگ بادهٔ جام در حیرتم که باده بخوانم کدام را از نکته سنج نکته سرائیست در مقال وز نکته دان که باز شناسد مقام را بر ماست آنکه پرده بپوشیم بر مرام بر تست آنکه فهم نمائی کلام را با کوی او به باغ جنان نیست حاجتی از ما سلام ر...

ای ز هر سو روی اهل دل به سامان شما – فخر شیرازی

ای ز هر سو روی اهل دل به سامان شما – فخر شیرازی

ای ز هر سو روی اهل دل به سامان شما قبلهٔ ارباب معنی کوی عرفان شما بسته احرام طواف کعبهٔ کوی تو دل حج کند یا عمره آرد چیست فرمان شما کی بود عشاق را عید آن زمان کز روی شوق در منای قرب جان سازند قربان شما کس ز تقبیل حجر طرفی نبست از بندگی تا نبوسید از دل و جان خاک ایوان شما سعی نا مقبول ما مشکور خواهد ...

گفتم به ره عشق توام بیم ز جان است – فخر شیرازی

گفتم به ره عشق توام بیم ز جان است – فخر شیرازی

گفتم به ره عشق توام بیم ز جان است گفتا که ره و رسم محبت نه چنان است آوخ که به پیری دل ما برد به بازی آن طفل که محبوب دل پیر و جوان است گر نیست سر قتل منش تا به بناگوش از چیست که آن ترک خم آورده کمان است آنرا که غم عشق بتی نیست بخاطر انسان نتوان گفت مر او را حیوان است دلدار اگر تیر زند سینه سپر ساز ک...

ترک ما کز تیر و مژگان کار عالم ساخته – فخر شیرازی

ترک ما کز تیر و مژگان کار عالم ساخته – فخر شیرازی

ترک ما کز تیر و مژگان کار عالم ساخته از پی قتل که دیگر تیغ ابرو آخته پنجۀ سیمین او را این بار از خون کیست باز بر قتل کدامین بی گنه پرداخته کعبتین خال بر آن صفحۀ عارض بین تا ببینی نقد دل عاشق کجا در باخته هر کجا ملک دلی آورده در زیر نگین حسن جان افروز او کاینسان عَلَم افراخته حیرتی دارم ز آب و آتش ان...

الا یا خاطب الدنیا دع الدنیا و طلّقها – فخر شیرازی

الا یا خاطب الدنیا دع الدنیا و طلّقها – فخر شیرازی

الا یا خاطب الدنیا دع الدنیا و طلّقها که در کابین این عذرا خطا کردند وامقها به عشق او مکن دلخوش که معشوقیست عاشق کش یکی از چشم عبرت کن نظر بر حال عاشقها به نرمی پیکرش مایل و لیکن سم او قاتل چو آن ماری که نامش صل کند منزل به شاهقها مگو ای همچو من واله به رنگ و بوی این لاله سیه دل را نمیشاید ملامت بر ...

عبث مپوش ز ما آن عذار عذرا را – فخر شیرازی

عبث مپوش ز ما آن عذار عذرا را – فخر شیرازی

عبث مپوش ز ما آن عذار عذرا را که تاب دیدن خورشید نیست حربا را جمال و طلعت یوسف ندیده کی داند چه حالت است ز عشق رخش زلیخا را درون سینه بیاراستم برای غمت که حجلهٔ زشت نشاید عروس زیبا را گمان مکن که گزیند به جز تو خاطر من نه وامق است که جوید به غیر عذرا را چه پرده بود ندانم که باز مطرب ساخت که در سماع ...

بـه حمــدالله که با دلـــــدارم امشـــب – فخر شیرازی

بـه حمــدالله که با دلـــــدارم امشـــب – فخر شیرازی

بـه حمــدالله که با دلـــــدارم امشـــب به بر دلدار و هم دل دارم امشب چــو صبـــح دولتـــم زد از افق سـر چه پـــروا زاختـــر بد دارم امشب درخـــت آرزو بـــرگ و ثمـــر کـــرد ز شـــاخ عمـــر برخــوردارم امشب بر آن عـــزمم که بوســم چشم مستش کشـــد مـــژگانش ار بــردارم امشب زنم پیش از همه خود بر صف ش...

هست اگر روز قیامت را نظیری امشب است – فخر شیرازی

هست اگر روز قیامت را نظیری امشب است – فخر شیرازی

هست اگر روز قیامت را نظیری امشب است کز فراق ماه روشن دامنم پر کوکب است تا که شد دور از برم حور بهشتی روح من روز و شب از هجر او در دوزخ تاب و تب است کشت و میگرید بر احوالم عجب تر گویمت نوش داروی منش در خندۀ زیر لب است چشمۀ آب بقا ای دل چه میپرسی ز من باز پرس از آنکه او را لعل جانان مشرب است چاه بر ما...

دوش تا صبحدمم دیده به یاد تو نخفت – فخر شیرازی

دوش تا صبحدمم دیده به یاد تو نخفت – فخر شیرازی

دوش تا صبحدمم دیده به یاد تو نخفت داشت با خیل خیالت همه شب گفت و شنفت تا تو ای جان جهان روی به ما بنمودی طاقت و صبر و شکیب از بر ما رخ بنهفت گفته بودی به صبا عرضه کنم پیغامت سخن عشق به هر بی سر و پا نتوان گفت گلبنی را که همه عمر به جان پروردم بر مراد دلم آوخ که گلی زان نشکفت گله از لعل تو دارم که مو...

ای دریغا هیچکس از حال ما آگاه نیست – فخر شیرازی

ای دریغا هیچکس از حال ما آگاه نیست – فخر شیرازی

ای دریغا هیچکس از حال ما آگاه نیست در چهی افتاده دل کاگه کسی زان چاه نیست کیست کاحوال گدایان باز گوید با شهی کاندر اقلیم وفا و مهر جز او شاه نیست رخ متاب از من که در این ره پیاده مانده ام پیل بارم بر ندارد اسب من جز آه نیست آبروی ما مریز ای دوست نزد دشمنان ملجائی ما را به غیر از خاک این درگاه نیست خ...

گفتم ای سلطان مه رویان مکش زار این غریب – فخر شیرازی

گفتم ای سلطان مه رویان مکش زار این غریب – فخر شیرازی

گفتم ای سلطان مه رویان مکش زار این غریب گفت از سودای شاهان بگذرد مسکین غریب گفتمش این دعوت عامت چه حاصل داشت گفت صحبت یک آشنا و لطف بر چندین غریب گفتمش شاها تو را بازی درویشان چکار گفت یکسانند در غربت شه و مسکین غریب گفتمش ایمن نیم بر جان و دل زان زلف و خال گفت نبود قتل و غارت زین دو بی آئین غریب گف...

تا کی نهانی از نظر برقع فرو هل ای پری – فخر شیرازی

تا کی نهانی از نظر برقع فرو هل ای پری – فخر شیرازی

تا کی نهانی از نظر برقع فرو هل ای پری یک چند دل بی پرده بر در پرده تا کی دلبری ای سرو قد سیم بر شمسی ندانم یا قمر کاین حسن نبود در بشر وین لطف نبود در پری دانم که داری در جهان دلداده بس ای دل ستان ما هم ز خیل عاشقان هستیم بی پا و سری اکنون که افکندی ز پا گر دست میگیری بیا ای با وفا دلدار ما داری اگر...

اگر در فقر میدیدی کلاه و افسر ما را – فخر شیرازی

اگر در فقر میدیدی کلاه و افسر ما را – فخر شیرازی

اگر در فقر میدیدی کلاه و افسر ما را به ما همسر نمیکردی سکندر را و دارا را بیا مطرب بزن راهی به یاد لعل شیرینش به بزم خسرو آئینم به رقص آور نکیسا را بنازم دستت ای ساقی ازین پیمانه پیمائی که کردی آن چنان مستم که نشناسم سرا پا را دلا در عاشقی خواهی اگر سر مشقی از وامق ز لوح سینه باید شست نقش غیر عذرا ر...

شهید تیغ تو در زیر تیغ خندان گفت – فخر شیرازی

شهید تیغ تو در زیر تیغ خندان گفت – فخر شیرازی

شهید تیغ تو در زیر تیغ خندان گفت نه لذتیست مرا زین الم که بتوان گفت خدنگ خاره شکافش به سینه چون جا کرد چه راز ها که به دل از زبان پیکان گفت برید باد صبا از تو و داد پیغامی حدیث یوسف مصری به پیر کنعان گفت بمن معاینه آن روی و موی باز نمود هر آنچه عارف از اسرار صنع یزدان گفت مگر هم آینه گوید بما ازو وص...

باز دل را هوس صحبت درویشان است – فخر شیرازی

باز دل را هوس صحبت درویشان است – فخر شیرازی

باز دل را هوس صحبت درویشان است سود و سرمایهٔ جان خدمت درویشان است سر ما و قدم طاعت آن کس که به صدق گردنش در گرو بیعت درویشان است فیض روح القدس ای آن که به جان می طلبی گنج مقصود تو در ساحت درویشان است اگر از دیدهٔ معنی نگری خواهی دید مهر و مه پرتوی از طلعت درویشان است آن مقامات که اندر نظر ماست بلند ...

همین نه خرمن صبرم بسوخت برق غمت – فخر شیرازی

همین نه خرمن صبرم بسوخت برق غمت – فخر شیرازی

همین نه خرمن صبرم بسوخت برق غمت که رفت خاک وجودم به باد از ستمت یقین که مزرع آمال من تباه شود بر آن اگر ننماید ترشحی قلمت چه شد که با همهٔ مهر و وفا نیآرد یاد ز حال دل شدگان کلک عنبرین رقمت صبا به کعبهٔ کویش اگر گذر کنی بگو اسیر قفس شد کبوتر حرمت عجب مدار که سر بر کنم ز خاک از شوق پس از وفات رسد گر ...

دل کند یار طلب، یار وفادار کجاست – فخر شیرازی

دل کند یار طلب، یار وفادار کجاست – فخر شیرازی

دل کند یار طلب، یار وفادار کجاست میگریزد ز جفا ،غیر جفاکار کجاست تلخ کامم ز جفای فلک و جور رقیب شربتی زان لب شیرین شکربار کجاست یوسفی دارم خواهم نفروشم ارزان باز گوئید عزیزان که خریدار کجاست یار در جلوه و صاحب نظران در طلبش هست دیدار اگر، بینش دیدار کجاست ایکه گفتی بجهان یار وفاداری هست باز بنما بمن...

ای پسر حاصل آمال جهان اینهمه نیست – فخر شیرازی

ای پسر حاصل آمال جهان اینهمه نیست – فخر شیرازی

ای پسر حاصل آمال جهان اینهمه نیست آز کم کن که نیاز تو در آن اینهمه نیست همت آن است که از هر دو جهان پوشی چشم ورنه مقدار جهان گذران اینهمه نیست ایکه سر مست می غفلتی از جام غرور نشأیه بادۀ مغشوش جهان اینهمه نیست چند کام دل ازین زال زبون میجوئی حدّ آمیزش این دشمن جان اینهمه نیست خود گرفتم همه سود است ز...

گر کند در شیشه گردون خون ما – فخر شیرازی

گر کند در شیشه گردون خون ما – فخر شیرازی

گر کند در شیشه گردون خون ما نشکند پیمان دل مفتون ما خاک ما زآب وفا بسرشته اند خاصیت ها هست در معجون ما کشت ما را درد داروئی فرست ای تو جالینوس و افلاطون ما درد دل این است درمان جز حبیب گر شفا جوئی تو از قانون ما نقش جوئی مانی از نقاش دور یاد گیر این نکته زان کلیون ما رنگ نیرنگ است نزد اهل دل اطلس چر...

تا رنگ تن نه ز آینۀ دل زدوده شد – فخر شیرازی

تا رنگ تن نه ز آینۀ دل زدوده شد – فخر شیرازی

تا رنگ تن نه ز آینۀ دل زدوده شد عکسجمال دوستدر آن کی نموده شد تا دیده است غیر جمالت ندیده است چشمی که از الست به رویت گشوده شد ما دوست را به دوست ستائیم وین عجب هر کس ز اهل فضل به وصفی ستوده شد گر بر جفا فزودی و از مهر کاستی ما را همان محبّت اوّل فزوده شد چشمی که دید چشم فسونساز او به خواب باور مکن ...

اگر چه نرگس مست تو فتنه انگیز است – فخر شیرازی

اگر چه نرگس مست تو فتنه انگیز است – فخر شیرازی

اگر چه نرگس مست تو فتنه انگیز است بلای جان و دل آن طرّۀ دلاویز است مگر به روز و شب از زلف و رخ نشانی داد که شام مشک فروش است و صبح گلبیز است مگر به گیسوی شبرنگ خویش شانه کشید که باد صبحدم امروز عنبر آمیز است بلاست عشق و بود روی خوب ولی نه زین دو اهل نظر را مجال پرهیز است کجاست ساقی این بزم گو بیار آ...

شکرلله ز میان گرد کدورت برخاست – فخر شیرازی

شکرلله ز میان گرد کدورت برخاست – فخر شیرازی

شکرلله ز میان گرد کدورت برخاست یار باز آمد و بنشست و ز ما عذر بخواست کار بر وفق مراد دل ما کرد فلک زد رقم کلک قضا آنچه دل ما میخواست دور نبود که ازین درد بمیرد حاسد زانکه دردیست که نی قابل درمان و دواست ساقیا باده بده دور رقیبان بگذشت کوری چشم عدو وقت طرب کردن ماست اول فصل بهار است و مه فروردین روز ...

برو ای شیخ که عشق رخ او دین منست – فخر شیرازی

برو ای شیخ که عشق رخ او دین منست – فخر شیرازی

برو ای شیخ که عشق رخ او دین منست اندرین مسئله تقلید دل آئین منست تو مرید خرد خویشی و من تابع عشق فرق بسیار ز آئین تو تا دین منست تو نبینی به جز از صورت اندیشۀ خویش وان بعید از نظر چشم خدا بین منست من نخواهم که برین نکته مرا مدح کنی مدح تو قدحم و تحسین تو تهچین منست آنکه میگفت به آن شه نرسد دست گدا ب...

نقاش صنع نقش او از بس نکو ببست – فخر شیرازی

نقاش صنع نقش او از بس نکو ببست – فخر شیرازی

نقاش صنع نقش او از بس نکو ببست شد محو در جمال وی و دل بر او ببست دل داشت آرزو و تمنّای بی شمار شوق وصال او درِ هر آرزو ببست تا خلق را به مهر رخش آزمون کند آن مه نمود گوشۀ ابرو و رو ببست از زلفکان غالیه فامش گره گشود دست عبیر و مشک به رنگ و به بو ببست می گفت هر کسی سخنی از دهان او بگشود لب به خنده و ...

خواب اندر چشم هشیاران ببست – فخر شیرازی

خواب اندر چشم هشیاران ببست – فخر شیرازی

خواب اندر چشم هشیاران ببست چشم بندی میکند آن چشم مست آب شکر لعل شیرینش ببرد قدر عنبر زلف مشکینش شکست حیرتی دارم که نقاش ازل نقش این صورت چسان برآب بست برقع از رخ ای بت زیبا بهل تا چو بُت حیران بماند بت پرست پای دل را حاجت زنجیر نیست رشتۀ مهر تو نتواند گسست زودتر گر دستگیری میکنی کاین ز پا افتاده خوا...

ای که بردی از دلم آرام را – فخر شیرازی

ای که بردی از دلم آرام را – فخر شیرازی

ای که بردی از دلم آرام را توسنی تعلیم کردی رام را از بر ما یا ببر این نا شکیب یا به او ده باز پس آرام را یا که کام من ز وصل خود بر آر یا بران از در من ناکام را یا رها کن یا بکش یا دانه ده چند گیری تنگ بر ما دام را کام من ده تا کشم کیفر ز چرخ یا ادب کن چرخ بد فرجام را ای که گفتی ننگ باشد عاشقی من جز ...

که گفت ای خسرو شیرین ز شکر شور انگیزی – فخر شیرازی

که گفت ای خسرو شیرین ز شکر شور انگیزی – فخر شیرازی

که گفت ای خسرو شیرین ز شکر شور انگیزی ترش بنشینی آنگه تلخ گویی تند بر خیزی چو نخجیرم بدام آورد چون مشکین غزالانت زمن چون صید وحشی از بر صیاد بگریزی چرا چون بشنوی نامم گشایی لب بدشنامم نه من آن رند بد نامم که از نامم بپرهیزی اگر چون زلف خود بیگانه پنداری ز آئینم نه تنها من گنهکارم چرا با او نه بستیزی...

تا جدا دل ز تو ای درّ یتیم افتاد است – فخر شیرازی

تا جدا دل ز تو ای درّ یتیم افتاد است – فخر شیرازی

تا جدا دل ز تو ای درّ یتیم افتاد است از غم هجر صدف وار دو نیم افتاد است زلف هندوی تو تعویذ دل سوخته بود بی وی از خشم بد دهر سقیم افتاد است بود یک چند دل آسوده ز سودای غمت باز اندر سرش آن شور عظیم افتاد است این نه خال است بر آن عارض زیبا که بود نقطۀ مشک که بر صفحۀ سم افتاد است وین نه زلف است که بر چه...

اگــــر چـــه کعبـــۀ حقیقت مقـــام صفــــاست – فخر شیرازی

اگــــر چـــه کعبـــۀ حقیقت مقـــام صفــــاست – فخر شیرازی

اگــــر چـــه کعبـــۀ حقیقت مقـــام صفــــاست ولی بکــــوی تو ماننـــدش ار کننــــد جفاست ستـــم بود کـــه نماینـــد از حــــرم بیــــرون کبوتــــری که گهش جـــای مــروه و صفاست بجــان دوســـت که از آن جنــــاب دل نبــرم اگـــر که جسمم اینجاست لیک جان من آنجاست بگـــو به شیــــخ به این رند مست خرده ...

عجب نباشد اگر دیگرم نبینی مست – فخر شیرازی

عجب نباشد اگر دیگرم نبینی مست – فخر شیرازی

عجب نباشد اگر دیگرم نبینی مست که خم زیاده تهی گشت و ساغرم بشکست گرفت ساقی این دور جام می از ما نهاد در کف دردی کشان باده پرست نشاط و عیش ز ما روزگار داشت دریغ به ما زمانه در آرزو و کام ببست ولی خوشیم که ما را گر این عروس نخواست به شوهری که به از ما و چو ما ننشست ازین عجوزه تمتع کسی نمود طلب که خون ت...

باز آر ای صبا خبری از دیار دوست – فخر شیرازی

باز آر ای صبا خبری از دیار دوست – فخر شیرازی

باز آر ای صبا خبری از دیار دوست چشمم سفید شد به ره انتظار دوست چون است و در چه کار و چگونه است حال او بر صلح یا به جنگ به ما شد قرار دوست از دیده سیل اشک رود در کنار من تا مانده است دور دلم از کنار دوست شرمنده ام که نیست مرا غیر نقد جان وان نیز هیچ نیست برای نثار دوست ز آسیب دشمنان نتوان گفت ایمن اس...

یار من نیست که اندر پی آزار منست – فخر شیرازی

یار من نیست که اندر پی آزار منست – فخر شیرازی

یار من نیست که اندر پی آزار منست خسته زان خاطر محزون دل زار منست متصل در صدد کینه و ظلم است به من من به او صلحم و او بر سر پیکار منست نه دل آرام بود دشمن جان است مرا آنکه سوزان ز وی این سینۀ افکار منست نیست دلدار من این شاهد شیرین حرکات که از او تلخ مذاق دل بیمار منست با چنین شوخ دل آزار ندارم کاری ...

در کشوری که افراخت سلطان عشق رایت – فخر شیرازی

در کشوری که افراخت سلطان عشق رایت – فخر شیرازی

در کشوری که افراخت سلطان عشق رایت دیگر ز شحنهٔ عقل آنجا مجو کفایت گفتی مرا خبر ده زاسرار عشق و رندی ای سائل این حدیثی است موقوف بر درایت دارم عجب حدیثی کان بر زبان نیآید ما را به ساغری چند ساقی بکن حمایت از زلف مشک بیزش وز آه سینه سوزم امشب به مجمر این عود خوش می کند حکایت گم شد سکندر دل در ظلمات زل...

ای باغ خلد از رخ خوبت حکایتی – فخر شیرازی

ای باغ خلد از رخ خوبت حکایتی – فخر شیرازی

ای باغ خلد از رخ خوبت حکایتی وی سلسبیل از لب لعلت روایتی عشق مرا و حسن ترا نیست غایتی وین هر دو را هرگز نباشد نهایتی هر کس دید روی تو و ز کف نداد دل او را به اتفاق نباشد در آیتی دستم کجا به دامن جاه تو میرسد من خود گدای کوی و تو شاه ولایتی آمد گناه کشتن اگر بی گناه را بس بی گنه کشیّ و نداری جنایتی ا...

کعبۀ ما حضــور حضــرت اوســت – فخر شیرازی

کعبۀ ما حضــور حضــرت اوســت – فخر شیرازی

کعبۀ ما حضــور حضــرت اوســت حـــج مبـــرور مــا زیارت اوست هــر کسی رو به قبلــه ای دارد قبلــــۀ مـا جمـــال طلعـــت اوست طاعتی را که نیست شوب و ریا در حقیقــت همـــان محبـــت اوست علـــم الله کــه دیــده را در سر خاصیت نی به غیـر رویت اوست مــاه تابـان نـه همچـو عارض وی سرو بستان نه همچو قامت اوس...

بیحد و احصاست بر من لطفهای عام دوست – فخر شیرازی

بیحد و احصاست بر من لطفهای عام دوست – فخر شیرازی

بیحد و احصاست بر من لطفهای عام دوست یعلم الله عاجزم از شکر یک انعام دوست من کجا و بار اندر بارگاه عزتّش هم مگر باد صبا آرد بمن پیغام دوست گر پیامی داری ای باد صبا از او بگوی تا که جان و دل کنم قربان او و نام دوست هر کجا صیدی گریزان است از صیاد و دام جز من مسکین که دارم آرزوی دام دوست طوطی طبعم ز حسر...

اگـــر چه بمانـــدم ز فیض خـــدمت دوســـت – فخر شیرازی

اگـــر چه بمانـــدم ز فیض خـــدمت دوســـت – فخر شیرازی

اگـــر چه بمانـــدم ز فیض خـــدمت دوســـت بجـــان او کــه دل مـن مقیـــم حضــــرت اوست کسی که گفت به خورشید و ماه مانند است نـدیــــده بــــود گمــــانم جـمــــال طـلعــــت دوست ز زلف غــــالیه بارش اگـــر خبــر میـداشت چــــو مشــــک ناب نمیگــفت آن برنــگ و ببوست ز جویبـــار نظـــر تا بـــرفت ســـ...

شاه مرا شهر حُسن زیر نگین است – فخر شیرازی

شاه مرا شهر حُسن زیر نگین است – فخر شیرازی

شاه مرا شهر حُسن زیر نگین است ماه مرا ملک لطف ملک یمین است زیر نگینش هرآنچه کشور عقل است ملک یمینش هرآنچه خطّۀ دین است هر که چو من شد اسیر لشکر شوقش سلسلۀ او کمند حبل متین است تا که دلم یافت ره به بزم خیالش فارغ از اندیشۀ بهشت برین است گنج غمش تا به کنج سینه نهادم دامنم از اشک غرق درّ ثمین است ملک د...

آیا نگاری که چشم دوران ندیده هرگز چو او نگاری – فخر شیرازی

آیا نگاری که چشم دوران ندیده هرگز چو او نگاری – فخر شیرازی

آیا نگاری که چشم دوران ندیده هرگز چو او نگاری به شوخ و شنگی به دلفریبی به ترکتازی به جان شکاری اگر چه ماهند مهان دلکش ز خیل ایشان تو آفتابی وگر که شاهند بتان مهوش به جمع ایشان تو شهریاری مرا که مشکل سپردمی دل به خط و خال بتان مهوش چنان نمودی که گشت آسان به خاکپای تو جان سپاری مگوی زاهد حدیث رضوان مد...

هر که یابد ز ازل لذت تسلیم و رضا را – فخر شیرازی

هر که یابد ز ازل لذت تسلیم و رضا را – فخر شیرازی

هر که یابد ز ازل لذت تسلیم و رضا را جای در دیده دهد غنچهٔ پیکان قضا را گر براند ز در خویش وگر باز بخواند هرگز از دوست نپرسد سبب خشم و رضا را سوخت از گرمیی کانون دلم جان و عجب که دم سردم چو دی افسرده کند تار غضا را دل که قربانیی مقبول نکرد عید وصالش میکند صد ره ادا هر نفس امروز قضا را تنگنائی است مرا...

دردا که درد عشق تو را هیچ چاره نیست – فخر شیرازی

دردا که درد عشق تو را هیچ چاره نیست – فخر شیرازی

دردا که درد عشق تو را هیچ چاره نیست در ورطه ای فتاده دلم کش کناره نیست گفتی به من بگو دل زارت کجا برفت جائی که جای نطق و محل اشاره نیست گیرم که پرده از رخ تابان بر افکند کس را بر آن جمال مجال نظاره نیست غفلت نگر که جمله پی رویت هلال یک تن به فکر دیدن آن ماه پاره نیست باری که چرخ بر دل من از غمش نهاد...

ای از لبان لعل تو شرب مدام ما – فخر شیرازی

ای از لبان لعل تو شرب مدام ما – فخر شیرازی

ای از لبان لعل تو شرب مدام ما کو جام جم که خون خورد از رشک جام ما ما آب زندگی ز لب یار خورده ایم به طول عمر خضری ندارد دوام ما چندان بود فروغ مه و نور آفتاب کافتد نقاب از رخ ماه تمام ما هرگز به کوی او نرسد نزهت جنان حیف است نام خلد برین بر مقام ما رفتیم از پی دل منت خدای را کاینجا کشید قائد مطلب زما...

که گوید ساقی فرخنده پی را – فخر شیرازی

که گوید ساقی فرخنده پی را – فخر شیرازی

که گوید ساقی فرخنده پی را دریغ از ما چه داری جام می را به مستی میتوان از ما شنیدن حدیث دلبر و اسرار وی را به غیر از نیستی از ما نجوئید که از لا شئی نتوان جست شئی را نه سر ماند و نه افسر در زمانه ببین جمشید جم کاووس کی را نمانم زنده یکدم بی جمالت بقائی نیست بی خورشید فئی را صبا چون بگذری بر حی لیلی ز...

بیا که لشکر غم در مقام بیداد است – فخر شیرازی

بیا که لشکر غم در مقام بیداد است – فخر شیرازی

بیا که لشکر غم در مقام بیداد است بیار جام دمادم که وقت امداد است غلام هندوی آنم که ترک غمّازش بهر چه سحر و فسون در زمانه استاد است حدیث پیر مغان خوش مرا به دل جا کرد که می دوای دل دردمند ناشاد است ز حادثات جهان در پناه میکده آی که سخت مسجد و محراب سست بنیاد است چه گویمت که ز تعمیر غم خرابۀ دل به عهد...

آتش عشق تو تنها نه مرا خانه بسوخت – فخر شیرازی

آتش عشق تو تنها نه مرا خانه بسوخت – فخر شیرازی

آتش عشق تو تنها نه مرا خانه بسوخت شعله ور گشت و بسی خانه و کاشانه بسوخت روز هجر آتش حرمان شب وصل آتش شوق شمع سان این تنم آن رخ چو پروانه بسوخت شد عیان برقی از آن برقع و بر عالم زد زان میان خرمن صبر من دیوانه بسوخت آن چراغی که از آن کلبۀ ما روشن شد مسجد و مصطبه و کعبه و بتخانه بسوخت خویش و بیگانه به ...

شاه مرا چه حاجت انبوه لشکر است – فخر شیرازی

شاه مرا چه حاجت انبوه لشکر است – فخر شیرازی

شاه مرا چه حاجت انبوه لشکر است عالم به یک اشارت حسنش مسخر است ای سرو جویبار چه نازی به خویشتن بالای او به جلوه مگر از تو کمتر است چون دامنش به دست فتد مغتنم شمار یکدم وصال دوست به عمری برابر است از کوی او به روضۀ رضوان نمیروم عشاق را بهشت سر کوی دلبر است در شاهراه عشق مکن عافیت طلب سر کوچۀ سلامت از ...

ای یار اگر حکایت هجران نگارمت – فخر شیرازی

ای یار اگر حکایت هجران نگارمت – فخر شیرازی

ای یار اگر حکایت هجران نگارمت ترسم که بار غم به دل از آن گذارمت کوته کنم مقال در این باب لاجرم فصلی ز باب شوق فراوان نگارمت در حیرتم که تخم وداد و محبتی در کشتزار دل به چه عنوان بکارمت شرح مطوّلی که نگنجد به صد کتاب در مختصر رساله چسان عرضه دارمت این محض آرزوست که جان را دهم نوید کاخر به خاک مقدم جا...

منم که کعبۀ کوی تو سجده گاه منست – فخر شیرازی

منم که کعبۀ کوی تو سجده گاه منست – فخر شیرازی

منم که کعبۀ کوی تو سجده گاه منست طواف درگه او کار سال و ماه منست گرم گناه برون از حد است باکی نیست که عفو و خلق کریم وی عذر خواه منست ز ذلّ بندگی نفس هر که شد آزاد اگر گدای سر کوست پادشاه منست به هر چه حکم کند در وجود من فضل است غنا و قدرت و علمش بر این گواه منست سر ار فرود به شاهی نیاورم چه عجب ز خ...

خرم آن دم كه در آيد چو توئی از در ما – فخر شیرازی

خرم آن دم كه در آيد چو توئی از در ما – فخر شیرازی

خرم آن دم كه در آيد چو توئی از در ما افكند سايهٔ لطفی ز كرم بر سر ما صبح عيد است و شب قدر همايون سحری كه چو خور روی نمايد بت مه پيكر ما چه كنيم ار نكنيم از دل و جانش ايثار نيست جز نقد روان جنس دگر در بر ما مكن از جنت و كوثر دگر ای شيخ حديث روی او جنت و با لعل لبش كوثر ما سر ما و قدم دوست كزين فخر رس...

آن مــه ماست که محبوبی عالم با اوست – فخر شیرازی

آن مــه ماست که محبوبی عالم با اوست – فخر شیرازی

آن مــه ماست که محبوبی عالم با اوست هر چه لطف است در آب و گل آدم با اوست گر چــه در مملکت حسن بسی شــــاهانند حکمــــــرانی به ســــر جـمـلـه مسلّــــم با اوست مــدعی گشــت فــراوان تو خــــدایا بنمای کاندران انجمـــن خـــاص کــه محـــــرم با اوست نالـــه احوال دل زار بر او عرضه کند کــو نــدیمی کــ...

کسی که سدره اش ایوان و لامکان صنبلی است – فخر شیرازی

کسی که سدره اش ایوان و لامکان صنبلی است – فخر شیرازی

کسی که سدره اش ایوان و لامکان صنبلی است سزای او ز کجا این کریچۀ قصبی است بداد خاک ادب همنشین بد بر باد بگو به ساقی بر خیز اگر چه بی ادبی است لبالب آن قدح آبگون می کن که سود عاشق و سرمایه اش زیان طلبی است تو پاک باش و در آلایش کسان منگر چه نقص نام بتی را ز ننگ بولهبی است به گوش صبح سحر نور آفتاب بگفت...

بیا که جز در دیر مغان پناهی نیست – فخر شیرازی

بیا که جز در دیر مغان پناهی نیست – فخر شیرازی

بیا که جز در دیر مغان پناهی نیست به از طریقت رندان مست راهی نیست به زهد خویش مناز آنقدر که در بر ما هزار خرمن از این جنس پرّ کاهی نیست فتاد کشور دل چون بدست لشکر غم چو پای خم حقیقت گریز گاهی نیست دریغ و درد که در این طریق دور و دراز ز زاد و راحله ما را جز اشک و آهی نیست به جرم آنکه نمردم به روز وصال...

ساقی چو به دور تست آسایش این دوران – فخر شیرازی

ساقی چو به دور تست آسایش این دوران – فخر شیرازی

ساقی چو به دور تست آسایش این دوران بر خیز و گلابی ده دردسر ما بنشان دانی که چه محتاج است این خسته به درمانت او را قدحی در ده زان داروی جان درمان چون یار بود ساقی هم باده بود صافی کامی ز رخش بر گیر جامی ز کفش بستان جز نقش رخش ناید در منظر چشم امشب وز نقش بتان بودی دیروز نگارستان با یاد توام از دل یاد...

ای وجودم ذرّه نورت آفتاب – فخر شیرازی

ای وجودم ذرّه نورت آفتاب – فخر شیرازی

ای وجودم ذرّه نورت آفتاب ماه من شو روی مهر از من متاب به گنه مندیش و بی جرمم بکش کین گنه افضل تر است از صد ثواب یا غریب الحسن رفقاٌ بالغریب دل ندارد ملجاَیی جز آن جناب محتسب گر مست گیرد گو بیا مست و مخمورم ولی نی از شراب دفتر طامات اگر شستی بشوی نیست علم عاشقی اندر کتاب گفتی اندر خواب خواهی دیدنم بی...

منّت خدای را که رسیدم به وصل دوست – فخر شیرازی

منّت خدای را که رسیدم به وصل دوست – فخر شیرازی

منّت خدای را که رسیدم به وصل دوست روشن رواق چشم من امشب ز روی اوست چــون مـاه ماست بر سر مهر و وفا بما نه بیـم از ستاره نه از چرخ کینه جوست ســاقی لشــکر آنکــه نشستــی به پای خم بر ما سبیــل کن ز کــرم آنچه در سبوست زان زلف مشــک فام فتــادیم اگر چه دور دامـــان دوســت غالیــه فـام است و مشکبوست با...

جانا صلا زدی که بلا میفرستمت – فخر شیرازی

جانا صلا زدی که بلا میفرستمت – فخر شیرازی

جانا صلا زدی که بلا میفرستمت بر این صلا ز جان صله ها میفرستمت از خاطر بلاکش و از جان غم نصیب هر دم هزار گونه فدا میفرستمت به رسم تحفه رنج و عنا گر فرستیم خوشنودی و رضا به ازاء میفرستمت دشنام اگر دهی و فرستی پیام سخت اندر جواب مدح و ثنا میفرستمت گر جام زهر هدیه نمایی بسوی من اندر عوض من آب بقا میفرست...

آن شوخ که شمع چگل و چین و طراز است – فخر شیرازی

آن شوخ که شمع چگل و چین و طراز است – فخر شیرازی

آن شوخ که شمع چگل و چین و طراز است دل از غمش عمریست که در سوز و گداز است عشــــقش بنهفتیــــم و نگفتیــــم به هر کس زیرا که نه هر بی سر و پا محرم راز است از ماست نهـــــادن به ره جان و دلش ســـر وز آن قد چون سرو روان جلوه و ناز است آن مه به ره کعبه و ما طالب دیدار ما خود به عراقیم و دل ما به حجاز اس...

  • 1
  • 2