Sufi Abdulhaq Betab

استقبال حضرت حبیب الله بلبل رح از غزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

استقبال حضرت حبیب الله بلبل رح از غزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

گوهر نایاب گوهر نایاب من ای یار ناپیدا بیا جای کس مهمان مشو امشب بسوی ما بیا رفتن بیهوده هر جا جانمن زیبنده نیست هر که امروزت بخواند گویدش فردا بیا عاشق پاکیزه دل را گل بچشم کم مبین پیش قیس پاکبازت دلبر لیلا بیا در نگاه ما که قدر ات بیحد حصیر است خیر گوهر تابنده ام خوش از دل دریا بیا شهره شهر است &#...

مخمس صوفی غلام نبی عشقری بر غزل صوفی عبدالحق بیتاب

مخمس صوفی غلام نبی عشقری بر غزل صوفی عبدالحق بیتاب

مخمس صوفی غلام نبی “عشقری” بر غزل صوفی عبدالحق “بیتاب” جنس حسن از بسکه هر جا مفت وار زان بوده است از هوس هر بو الهوس جویان بوده است عشقبازی را نپنداری که آسان بوده است گرچه هر سو طلب لیلی فراوان بوده است لیک تنها شرق مجنون مرد میدان بوده است گرمجوشیهای مردم عاقبت دارد ذلل هیچ...

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل بیتاب 1

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل بیتاب 1

باز روز عید آمد بیتاب

باز روز عید آمد بیتاب

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی بیتاب

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی بیتاب

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا بیتاب

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا بیتاب

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل بیتاب

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل بیتاب

بدل داغی ز هجران مه نا مهربان دارم بیتاب

بدل داغی ز هجران مه نا مهربان دارم بیتاب

بدل داغی ز هجر آن مه نا مهربان دارم بیتاب

بدل داغی ز هجر آن مه نا مهربان دارم بیتاب

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه بیتاب

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه بیتاب

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است بیتاب

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است بیتاب

از چمن تا انجمن جوش بهار است

از چمن تا انجمن جوش بهار است

میکنی عهد وصال و از فراقم میکشی بیتاب

میکنی عهد وصال و از فراقم میکشی بیتاب

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی بیتاب

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی بیتاب

گر نبندم دل به بیداد نگاهش چون کنم بیتاب

گر نبندم دل به بیداد نگاهش چون کنم بیتاب

گر چنین از خود برد هر دم خیال او مرا بیتاب

گر چنین از خود برد هر دم خیال او مرا بیتاب

گر از بیدست و پایی سعی اشکم نارسا افتد بیتاب

گر از بیدست و پایی سعی اشکم نارسا افتد بیتاب

صورت حال خودم را چون نمایم جالب است بیتاب

صورت حال خودم را چون نمایم جالب است بیتاب

روز خود را تیره و تاریک بینم تا به کی بیتاب

روز خود را تیره و تاریک بینم تا به کی بیتاب

راست گو با من عزیز من به وجدانت قسم بیتاب

راست گو با من عزیز من به وجدانت قسم بیتاب

دل از دستم بصد افسون گرفت و ساخت پامالش بیتاب

دل از دستم بصد افسون گرفت و ساخت پامالش بیتاب

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا بیتاب

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا بیتاب

به بزم ما نکنی شیشه قلقل آهنگی بیتاب

به بزم ما نکنی شیشه قلقل آهنگی بیتاب

به این نمایش حسن و جمال خویش چه نازی بیتاب

به این نمایش حسن و جمال خویش چه نازی بیتاب

به جایی میرسد بیتاب آخر بیتاب

به جایی میرسد بیتاب آخر بیتاب

محو دلدارم دماغ سیر گلزارم کجاست بیتاب

محو دلدارم دماغ سیر گلزارم کجاست بیتاب

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا بیتاب

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا بیتاب

شکر عمر من به تعلیم و تعلم صرف شد

شکر عمر من به تعلیم و تعلم صرف شد

عداوت با من شیدا گرفته

عداوت با من شیدا گرفته

بیتاب که واقف رموز اشیاست

بیتاب که واقف رموز اشیاست

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را صوفی عبدالحق بیتاب

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را صوفی عبدالحق بیتاب

به سر پیچیده از بس دود سودا زلف جانان را ندارد از پریشانی خبر حال اسیران را به پیش روی تا آیینه آن آیینه رو بگرفت چه حیرت ها که از غم رو نداد این چشم حیران را به جانان گفتم از نیم نگاهی ساز ممنونم هلاکم کرد از تیغ تغافل بنگر احسان را سر مویی نپردازد به احوال پریشانم چه می باشد بسر یارب ندانم زلف جا...

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا صوفی عبدالحق بیتاب

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا صوفی عبدالحق بیتاب

به هر چمن که نمودیم جستجوی ترا نیافتیم گلی کو نداشت بوی ترا هزار لیل و نهارم ز پیش دیده گذشت ولی نداشت یکی کیف موی و روی ترا ریاست خبثِ درون پاک کی شوی زاهد به زمزم ار بنمایند شست و شوی ترا ز عشق غنچه لبی پاره پاره ات دیدم دلا ز تار رگِ گل کنم رفوی ترا رقیب را به غضب باید از درت رانی که آن پلید ملو...

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل صوفی عبدالحق بیتاب

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل صوفی عبدالحق بیتاب

بیهوده شد به مقصد موهوم آب دل تا کی کنیم بسته به نقش سراب دل دل ساخته است غرقۀ گرداب حیرتم ای کاشکی نداشتمی چون حباب دل هرجا که دید لاله رخی گشت بیخودش داد از گداز خویش مدامم شراب دل قدر وصال هیچ ندانست و می سزد در آتش فراق تو گردد کباب دل ذوقی کنون ز لطف نکویان نمی برد از بسکه خو گرفته بناز و عتاب...

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا صوفی عبدالحق بیتاب

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا صوفی عبدالحق بیتاب

گرچنین از خود برد هردم خیال او مرا کی توان کردن دگر پیدا به جستجو مرا هر چه آید بر سرم از لطف جانان می کشم زین پریشانی نباشد غم بقدر مو مرا گر نبندم دل به بیداد نگاهش چون کنم می کند مژگان زدن چشم تو صد جادو مرا کوکب بختم به ماه و مهر پهلو می زند گر نشیند ماه من از مهر در پهلو مرا با که گویم شکوۀ مژ...

جامه هستی فلک افگنده بر دوشم بزور صوفی عبدالحق بیتاب

جامه هستی فلک افگنده بر دوشم بزور صوفی عبدالحق بیتاب

جامه هستی فلک افگنده بر دوشم بزور این متاع کس مخر را بر که بفروشم بزور جامه ها بافد برایم رشته طول امل گرچه میسازد فنا آخر کفن پوشم بزور عمر رفت و من همان غافل ز پشت کار خود صور خیزاند مگر زین خواب خرگوشم بزور ز ان تنگ ظرفان نیم کز جرعه ای بیخود شوم ساغر سرشار چشمی میبرد هوشم بزور گر بدینسان فتنه ا...

ستایش آن خدای مهربان را صوفی عبدالحق بیتاب

ستایش آن خدای مهربان را صوفی عبدالحق بیتاب

ستایش آن خدای مهربان را که بخشید از سخن زینت زبان را خداوندی که کرد از نیستی هست به قدرت جملۀ کون و مکان را چه نظم منتظم داده است بنگر به چشم دل زمین و آسمان را به انسان داد از روی کرامت چه نیکو قوۀ نطق و بیان را بزیر دست ما آنگه در آورد چه عنصر های با اِجلال و شان را به اوج اِعتلا و عظمت او نمی با...

باز روز عید آمد صوفی عبدالحق بیتاب

باز روز عید آمد صوفی عبدالحق بیتاب

باز روز عید آمد خرمی پدید آمد وقت بازدید آمد عیش را نوید آمد آنچه بود امید آمد عید بس سعید آمد رخصتی کرامت شد نوبت فراغت شد وقت عیش و عشرت شد وه چه خوب فرصت شد باز روز عید آمد خرمی پدید آمد هرکجا که بنشینی روی میز می بینی در رکابی چینی چیده نقل و شیرینی باز روز عید آمد خرمی پدید آمد خلق عید گاه آین...

دلفریب است ز بس حسن درخشان بهار صوفی عبدالحق بیتاب

دلفریب است ز بس حسن درخشان بهار صوفی عبدالحق بیتاب

دلفریب است ز بس حسن درخشان بهار در چمن دیدۀ نرگس شده حیران بهار زنده می گردد ازو عالم حیوان و نبات گوئیا آب حیات آمده باران بهار برطرف ساخته افسردگی دل ها را گرم رو پرتو خورشید درخشان بهار لاله و نسترن و نرگس و ریحان و سمن سنبل و گل همه پروردۀ احسان بهار نیست بی بهره ازو هیچکس از خلق جهان چقدر عام ...

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی صوفی عبدالحق بیتاب

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی صوفی عبدالحق بیتاب

آی آنکه جفا داری و یک زره وفا نی پیوسته نگه میکنی با غیر و به ما نی داده است حیات ابدی بهر شهیدان از تیغ تو ممنونم و از آب بقا نی عمریست که محرومم از آن لعل گهر بار پیغام تو آورده به من باد صبا نی از بخت بد خویش چه گویم که برآیم صد درد روا دار شود لیک دوا نی ای شوخ که دم میزنی از وضع مساوات زین خست...

در پی آب و غم نان بگذرد صوفی عبدالحق بیتاب

در پی آب و غم نان بگذرد صوفی عبدالحق بیتاب

در پی آب و غم نان بگذرد عمر من تا کی بدین سان بگذرد خرم آن خاطر کزین ظلمت سرا زودتر با نور ایمان بگذرد ما درین محفل نکرده جای گرم عمر برق آسا شتابان بگذرد بلبل ما تا مژه برهم زند دور گل عهد گلستان بگذرد از فشارم می کشد برف و خنک تا بهار آید زمستان بگذرد در جهان چیزی نباشد پایدار بی سخن این بگذرد آن...

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه صوفی عبدالحق بیتاب

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه صوفی عبدالحق بیتاب

ببین که گشته چه خوش زیب شاخسار شگوفه درخت میوه نکو داده است بار شگوفه کنون که رفت زمستان و نو بهار بیامد کند تلافیِ ایام برفبار شگوفه خدای داده بهر فصل زینتی متناسب شتِاست برف خوش آیند و در بهار شگوفه چراغ برق ببندی اگر به شاخ درختش به لیل جلوه کند بهتر از نهار شگوفه چنین که سیم سفیدش بروی دست نهاد...

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا صوفی عبدالحق بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا صوفی عبدالحق بیتاب

غم کرده باز گریه گره در گلو مرا این است آب رفته که آید بجو مرا از سرکشی گذشته به من زلف یار گفت انداخت این دویدن بیجا برو مرا دیگر چو شانه بستۀ زلفش نمی شوم معلوم شد تطاول او مو به مو مرا شب خواستم که سر کنم از زلف شکوه گفت کم سازد دماغ ازین گفتگو مرا کوتاه کن شکایت زلف دراز او حرفی که دل سیاه نمای...

به پیشواز آغاز فصل بهار و روز های بارانی صوفی عبدالحق بیتاب

به پیشواز آغاز فصل بهار و روز های بارانی صوفی عبدالحق بیتاب

به پیشواز آغاز فصل بهار و روز های بارانی! بحمدالله که خرم ساخت باز این بوم و بر باران گرفت از تشنه کامان قدوم خود خبر باران زبس تر دستی فطری بعین یاس مشتاقان لب خشک در و دشت و چمن را کرد تر باران سزد گر شادمانی مینماید از نزول او که در چشم خردمندان بود به از گهر باران کند تا دستگیری از نباتات ز پا ...

خار خار خط یاری دارم صوفی عبدالحق بیتاب

خار خار خط یاری دارم صوفی عبدالحق بیتاب

خار خار خط یاری دارم در نظر فصل بهاری دارم اینقدر از بر من دور مرو باش ظالم به تو کاری دارم بر سر کوی تو بی وجهی نیست گر شب و روز گذاری دارم چون سیه روز و پریشان نشوم همرۀ زلف تو تاری دارم می کند صید دلیران به خدا دلبر شیر شکاری دارم گفت سودای وصالم داری گفتمش جان من آری دارم می رود هر نفس از خود (...

مفت ساقی مگذران ایام گل صوفی عبدالحق بیتاب

مفت ساقی مگذران ایام گل صوفی عبدالحق بیتاب

مفت ساقی مگذران ایام گل بادۀ عشرت بده در جام گل خار خار عزلت از دل دور کن رو به باغ و راغ در هنگام گل از برای گل پرستان در بهار آورد باد صبا پیغام گل قید و بند دیگرش ظلم است ظلم آورید از بهر بلبل دامِ گل لاله را زانرو که داغش در دل است کرده ام خوش از همه اقسام گل از نسیم سرد رنگش می پرد از لطافت کر...

در بیان رشوه خوار و رشوه ستانی صوفی عبدالحق بیتاب

در بیان رشوه خوار و رشوه ستانی صوفی عبدالحق بیتاب

در بیان رشوه خوار و رشوه ستانی! رشوه خورا چون خمندُک بد نما پندیده ایی گر نه خوردی خون مردم را چرا پندیده ایی گردنت از فربهی در شانه ها رفته فرو سر فرو کن در گریبان تا کجا پندیده ایی کرده پول رشوه ات انجکسیون فربهی همچو مستسقی بسی حیرت فزا پندیده ایی صبح وشامت خوان الوانیست بر میز هوس بسکه می باشد ...

همیشه سد راه قرب حق بوده است باطل ها صوفی عبدالحق بیتاب

همیشه سد راه قرب حق بوده است باطل ها صوفی عبدالحق بیتاب

همیشه سد راه قرب حق بوده است باطل ها حصول آن بود دشوار بی امداد واصل ها گره شد سخت تر از رشتۀ تدبیرعاقل ها الا یا ایها الساقی ادرکاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها بدستم رشتۀ ایوای زان گیسو نمی آید خمیدم چون هلال و لیک ماهم چهره ننماید هزاران کس چومن برخاک کویش جبهه میساید ببوی ن...

آن بیوفا که شرح غمش را قیاس نیست صوفی عبدالحق بیتاب

آن بیوفا که شرح غمش را قیاس نیست صوفی عبدالحق بیتاب

آن بیوفا که شرح غمش را قیاس نیست لطفی به هیچگونه از او التماس نیست یارب چه رسم داشت ندانم دیار حسن کانجا گذشت عمرم و کس روشناس نیست حرف وفا و مهر رعایت نمی کند از مکتب لحاظ کسی را که پاس نیست بسیار معتبر شده پیشت سگ رقیب آخر چرا نگاه تو آدم شناس نیست جا می دهد خدنگ غمت در میان جان فهمیده قدر ناز تو...

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی صوفی عبدالحق بیتاب

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی صوفی عبدالحق بیتاب

گرچه بامن این زمان بسیار الفت می کنی خوب می دانم که از روی سیاست می کنی می دهی ما را نشان ای بی وفا وضع خنک گر مجوشی با رقیبان فلاکت می کنی می کنم کم التفاتی باز از وضع تو حس می شود معلوم با من قطع الفت می کنی اینقدر بامن نمی شاید که باشی بر خلاف حاضرم حاضر اگر تکلیف خدمت می کنی ملتفت شو اینقدر ناز...

خوش منظریست بنگر باغ و بهار پغمان صوفی عبدالحق بیتاب

خوش منظریست بنگر باغ و بهار پغمان صوفی عبدالحق بیتاب

خوش منظریست بنگر باغ و بهار پغمان بوی بهشت آید از هر کنار پغمان باد بهار هر صبح از قطره های شبنم گوهر همی فشاند بهر نثار پغمان دارد لطافت خاص باغ عمومی او بسیار سیر کردم کنج و کنار پغمان فواره های تیزش خیزد بروی گردون گر اندکی نماید سستی به کار پغمان هر چند سرو دارد بسیار قد بلندک نتوان به راستی شد...

چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی صوفی عبدالحق بیتاب

چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی صوفی عبدالحق بیتاب

چندیست که در کلبۀ ویرانه نیایی معشوق سیه جرده ام انگشت کجایی چون خوردنی امروز نیابیم سراغت از برف و یخ و لای مگر پا به حنایی آن خاکه ات امروز کم از سرمه نباشد ای کاش میداشت کمی دیده درایی بیچاره زغالی ز غمت خاک نشین شد برروز سیاهش زچه رحمی ننمایی با روی سیه ناز پسندیده نباشد آن به که کمی از سر این ...

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا صوفی عبدالحق بیتاب

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا صوفی عبدالحق بیتاب

گشته پای انداز نازت جان و دل یکجا بیا ای به قربانت شوم یک شب به جای ما بیا عیش مستان تلخ باشد بی نگاه سرخوشت گریه دارد جام جام از فرقتت مینا بیا می کنی عهد وصال و از فراقم میکشی بگذر از وضع دو رنگی ای گل رعنا بیا اینقدر بی اعتنایی با اسیران خوب نیست کم ز دلجویی نگردد شان استغنا بیا چند گویی گوهر وص...