Ghazaliat Bedil

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال ‌کرد سنگ را بیتابی آه شرر غربال ‌کرد از تب‌ سودای‌ مجنون خواندم‌ افسونی‌ به دشت گردبادش تا فلک آرایش تبخال‌کرد ناله توفان‌خیز شد تا نارسا افتاد جهل بلبل ما طرح منقار از شکست بال‌کرد قامت پیری قیامت دارد از شور رحیل خواب ما گر تلخ کرد آواز این خلخال کرد نفی خود کردم دو ع...

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا خورشید معنی را ببین ازروزن مینا که یاد صبح صادق می‌دهد خندیدن مینا ز زهد خشک زاهد نیست باکی سیر مستان را که ایمن از خزان باشد بهارگلشن مینا زنام می‌، زبانم مست و بیخود در دهان افتد نگاهم رنگ می پیداکند از دیدن مینا مسیح وقت اگرکس باده را خواند عجب نبود که هردم باده جان تازه بخشد در تن مینا سلامت...

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌روی‌نسخهٔ‌هستی‌که نیست جز تب وتاب نوشته‌اند خط عافیت به موج سراب گرآرزو شکنی می‌شود عمارت دل شکست موج بود باعث بنای حباب دلیل غفلت ما نیست غیروحشت عمر صدای آب ندارد به جز فسانهٔ خواب که می‌خورد غم ویرانی عمارت هوش بنای خانهٔ زنجیر ما مباد خراب به‌جز شکستگی‌ام قبلهٔ نیازی نیست سرحباب مرا موج بس بو...

به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به هر طرف‌ که هوای سفر شکست‌ کلاهم همان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم خیال موی میان‌که شدگره به دل من که عرض معنی باریک می دهد رگ آهم به‌گلشنی‌که ادب داشت آبیاری حیرت نمو ز جوهر آیینه وام‌کردگیاهم کفیل عافیت من بس است وضع ضعیفی ز رنگ رفته همان سر به بالش پرکاهم به صفحه‌ای که نویسند حرفی از عمل من خط...

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به عشقت‌ گر همه یک داغ سامان بود در دستم همان انگشتر ملک سلیمان بود در دستم درین‌گلشن نه‌ گل دیدم نه رمز غنچه فهمیدم ز دل تا عقده وا شد چشم حیران بود در دستم ز غفلت ره نبردم در نزاکت‌خانهٔ هستی ز نبضم رشته‌واری زلف جانان بود در دستم به هر بی‌دستگاهی گر به قسمت می‌شدم قانع کف خود دامن صحرای امکان بود...

به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را رک‌گل رشتهٔ شیرازه شد جمعیت ما را خرامت بال شوقم داد در پرواز حیرانی که‌چون قمری قدح در چشم‌دارم سرو مینا را نگه شد شمع فانوس خیال از چشم پوشیدن فنا مشکل که از عاشق برد ذوق تماشا را درین محفل سراغ گوشهٔ امنی نمی‌یابم چو شمع آخرگریبان می‌کنم نقش‌کف پا را کف خاکی ن...

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری ببالد از مژه انگشتهای زنهاری چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت کشند محمل پرواز برگرفتاری نگه ز پردهٔ آن چشم ناتوان پیداست به رنگ شخص اجل در لباس بیماری زبان خار ندانم چه‌گفت درگوشش که چشم از آبله‌ام برد سیل خونباری چه ممکنست دل ازگریه‌ام بجا ماند ز سنگ نیز نیاید در آب خوددا...

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بعد مردن گر همین داغست وحشت‌زای من خاک هم خالی در آتش می‌نماید جای من گر به صد چاه جهنم سرنگون غلتم خوش است در دل مأیوس خود یارب نلغزد پای من صد جنون شور قیامت می‌تپد درگرد یاس از ادبگاه خموشی تا لب گویای من آرزوها بسکه در جیب نفس خون‌ کرده‌ام بال طاووس است اگر موج است در دریای من کو تأمل تا به کنه ...

بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم کز قد خم به سر سایهٔ آن ابرو ماند چون مه نو همه را پیش‌کماندار قضا تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است آنچه ا...

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است چون بط می بال پروازم ز موج باده است نقش پایم ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از سایه اجزایم به خاک افتاده است عجز هم در عالم مشرب دلیل عالمی‌ست پای خواب‌آلوده را دامان صحرا جاده است حیرت ما را به‌تحریک مژه رخصت نداد خط شوخ اوکه رنگ حسن را پر داده است نافه شدگلبرگ خ...

بر خیالی چیده‌ایم از دیده تا دل انتظار – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خیالی چیده‌ایم از دیده تا دل انتظار – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر خیالی چیده‌ایم از دیده تا دل انتظار لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار تا دل از امید غافل بود تشویشی نبود ساز استغنای ما را کرد باطل انتظار هرکه را دیدیم فکری آنسوی تحقیق داشت بیکرانی رفت از این دریای ساحل انتظار از هوس جز ناامیدی با چه پردازدکسی جست‌وجو آواره است و پای در گل انتظار نقش پا هر گ...

بازآکه بی‌جمالت توفان شکسته بر دل – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بازآکه بی‌جمالت توفان شکسته بر دل – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بازآکه بی‌جمالت توفان شکسته بر دل تو بار بسته بر ناز ما دست بسته بر دل سرو تو در چه‌ گلشن دارد خرام عشرت چون داغ نقش پایت صد جا نشسته بر دل از آه بی‌ا‌ثر هم ممنون التفاتیم کز یأس آمد آخر این تیر جسته بر دل نتوان به جهد بردن غلتانی از گهرها آوارگی عنانی دیگر گسسته بر دل شبنم به باغ حسرت دیدار می‌پرست...

با عشق نه نامیست نه ننگم‌ که برآیم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با عشق نه نامیست نه ننگم‌ که برآیم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با عشق نه نامیست نه ننگم‌ که برآیم از خانه دگر با که بجنگم‌که بر آیم در عرصهٔ توفیق چو تیغ‌ کف نامرد نگرفت ‌نیام آن همه تنگم‌ که برآیم رسوایی موهوم‌ گریبان در ننگست زین بحر نه ماهی نه نهنگم‌ که برآیم خلقی به عدم آینه‌پرداز خیال است من زان گل نشکفته چه رنگم‌ که برآیم بی‌همتی از تهمت پستی نتوان رست زل...

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود هر جلوه‌که دیدم نشنیدن سخنی بود این فرصت ‌هستی‌ که نفس‌ کشمکش ‌اوست هنگامهٔ بیتاب ‌گسستن رسنی بود تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام قطع نفس از هر من و ما جامه‌کنی بود جمعیت سر بستهٔ هر غنچه در این باغ زان پیش‌ که ‌گل در نظر آید چمنی بود تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد امزوز تو ...

ای شمع تک وتاز نفس ‌گرد سفر شد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای شمع تک وتاز نفس ‌گرد سفر شد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای شمع تک وتاز نفس ‌گرد سفر شد اکنون به چه امید توان سوخت سحر شد در نسخهٔ بیحاصل هستی چه توان خواند زان خط‌که غبار ‌نفسش زبر و زبر شد مردم همه در شکوهء بیکاری خویشند سرخاری این طایفه هنگامهٔ‌ گر شد در خامهٔ تقدیر نگونی عرقی داشت کاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد تمثال به آن جلوه نمودیم مقابل ای بیخردان...

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای بهار جلوه‌ات را شش جهت دربار گل بی‌ رخت در دیدهٔ من می‌خلد چون خار گل یک نگه نظاره‌ات سر جوش صد میخانه می یک تبسم‌ کردنت آغوش صد گلزار گل درگلستانی که بوی وعدهٔ دیدار توست می‌کند جای نگه چون برگ از اشجارگل اینقدر در پردهٔ رنگ حنا شوخی‌ کجاست می‌زند جوش ازکف پایت به این هنجارگل تا به ‌کی پوشد تغاف...

آنها که رنگ خودسری شمع دیده‌اند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آنها که رنگ خودسری شمع دیده‌اند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آنها که رنگ خودسری شمع دیده‌اند انگشت زینهار ز گردن کشیده‌اند داغ تحیرم‌که نفس مایه‌های وهم زپن چار سو امید اقامت خریده‌اند جمعی ‌کزین بساط به وحشت نساختند چون اشک شمع لغزش رنگ پریده‌اند خلقی به اشتهار جنونهای ساخته دامن به چین نداده گریبان دریده‌اند گوش و زبان خلق به وضع رباب و چنگ بسیار گفتگوی سخن...

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

امروز دور صحبت وقف ستم ایاغی‌ست قلقل ترنگ میناست از بسکه نشئه باغی‌ست الزام و انفعال است شرط وفاق احباب دلبستگی‌که دارند با یکدگر جناغی‌ست از طبع نکته‌سنجان انصاف‌کرده پرواز از بسکه خرده‌گیرند تحسینشان‌کلاغی‌ست در دوستان شکایت هنگام گرم دارد هرجاخموشیی‌هست‌از شکوه‌بی‌دماغی‌ست نی دل حضور دارد، نی دید...

اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب بلرزد آینه برخود چوچشمهٔ سیماب به یاد شبنم‌گلزار عارضت عمری‌ست خیال مشق شنا می‌کند به موج‌گلاب زبرق حیرت حسنت چوموج درگوهر درآب آینه محوند ماهیان‌کباب خیال وصل توپختن دلیل غفلت ماست کتان چه صرفه برد در قلمرو مهتاب عروج همت ما خاک شد زشرم نفس کسی چه خیمه فرازد به این‌گ...

ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازین محفل چه امکان است بیرون رفتن مینا که پالغز دو عالم دارد امشب دامن مینا نفس سرمایهٔ عجزاست از هستی مشو غافل که تا صهباست نتوان برد خم ازگردن مینا سلامت بی‌خبر دارد ز فیض عالم آبم حباب من ندارد صرفه در نشستن مینا بتاب ای آفتاب عیش مخموران‌که در راهت سفیدازپنبه شد چون صبح چشم روشن مینا اگر می نیست...

از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از قاصد دلبر خبر دل طلبیدم خاکم به دهن به، ‌که بگویم چه شنیدم عالم همه در چشم من از یأس سیه شد جز کسوت پایم به بر دهر ندیدم آماج جهان ستمم‌ کرد ندامت چندانکه ز دل آه کشم تار کشیدم دیوانه‌ام امروز به پیش که بنالم ای کاش عدم بشنود آواز بعیدم جانا ز خیال تو به خود ساخته بودم نازت به نگاهی نپسندید شهیدم...

از بس‌گرفته است تحیر عنان ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از بس‌گرفته است تحیر عنان ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از بس‌گرفته است تحیر عنان ما دارد هجوم آینه اشک روان ما گلها تمام پنبهٔ گوش تغافلند بلبل به هرز سر نکنی داستان ما وضع خموش ما ز سخن دلنشین‌تر است با تیر احتیاج نداردگمان ما حرف درشت ما ثمر سود عالمی‌ست گوهر دهد به جای شرر سنگ‌کان ما گاه سخن به ذوق سپرداری‌کمان شدگوشها نشان خدنگ بیان ما از بس سبک زگل...

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود ورنه از تدبیر یک ناخن ‌گره نتوان‌ گشود گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود آرزو از نفی ما اثبا یار ایجاد کرد هرچه ازآثار مجنون‌ کاست بر لیلی فزود صافی دل تهمت‌آلودکلف شد از حسد رنگ آب از سیلی امواج می‌گردد کبود حیف طبعی‌کز وبال‌کب...

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام فریاد ما به‌گو ‌ش ترحم شنیدنی است پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد بالی‌که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ام گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست حرمان نصیب نالهٔ دلهای خسته‌ام جمعیم چون حواس در آغوش یکنفس گلهای چیدهٔ به هم...

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد تماشاگاه معدومی ز من چیده‌ست سامانی که هر کس چشم می‌پوشد ز خود بر من نظر‌ دارد به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد به بو‌ی مژدهُ وصلت دل از خود رفته است اما چنان نام تو می‌پرسد که پندا...

به یمن سبقت جهد از هزار قافله‌ گیری – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یمن سبقت جهد از هزار قافله‌ گیری – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به یمن سبقت جهد از هزار قافله‌ گیری به رنگ موج‌ گهر گر پی یک آبله‌ گیری به علم و فن تک وتاز نفس چه فایده دارد جز اینقدرکه عدم تا وجود فاصله‌ گیری حیا خوشست ز برگ عدم به فرصت هستی به یک قدم سفر ‌آخر چه زاد و راحله گیری به محفلی‌ که بود دور جام و جلوهٔ ساقی چو زاهد از چه هوس کنج خلوت و چله‌گیری فتاده ...

به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته‌خوانی بود چه رنگها که ندادم به بادپیمایی بهار شمع در این انجمن خزانی بود نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود هنوزآن پری ازسنگ فرق شیشه نداشت که دل شررکده ی چشمک نهانی بود به‌کام دل نگشودیم بال پروازی چو رنگ‌، هستی ما گرد پر...

به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به صدگردون تسلسل بست دور ساغر عشقم که گردانید یارب اینقدر گرد سر عشقم سیاهی می‌کنم اما برون از رنگ پیدایی غبار عالم رازم سواد کشور عشقم نه دنیا عبرت آموزم نه عقبا حسرت اندوزم به هیچ آتش نمی‌سوزم سپند مجمر عشقم به صیقل‌کم نمی‌گردد غرور زنگ خودبینی مگر آیینه بر سنگی زند روشنگر عشقم عنان بگسست عمر و من...

به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به دل ز مقصد موهوم خار خار مریز در امید مزن خون انتظار مریز مبند دل به هوای جهان بیحاصاا ز جهل‌، تخم تعلق به شوره‌زار مریز به یک دو اشک‌، غم ماتم‌که خواهی داشت گل چراغ فضولی به هر مزار مریز حدیث عشق سزاوار گوش زاهد نیست زلال آب‌گهر در دهان مار مریز به عرض بیخردان جوهرکلام مبر به سنگ و خشت دم تیغ آبد...

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد سحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد به دوش الرحیلی بار حسرت می‌کشد عالم جرس عمری‌ست چون گل محمل این ‌کاروان دارد بجز وحشت نمی‌بالد ز اجزای جهان‌گردی چمن از برگ برگ خویش دامن بر میان دارد به ذوق عافیت خون خورردنت‌ کار است معذوری در اینجا گر همه مغز است درد اس...

بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو چیدن دامن دربن‌گلشن‌ گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت ایمای سرو مطلب آزادگیها پر بلند افتاده است عالمی خم شد به فکر بار ناپیدای سرو باغبانان قدر آزادی ندانستند حیف ناله بایستی درین‌گلشن نشاندن جای سرو باده را در دامن مینا بهار...

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمی‌گر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان می‌کنند از یکدگرکسب نشاط از نسیم صبح شمع خانهٔ‌گل روشن است از حیا با چرب‌طبعان برنیاید هیچ‌کس آب در هرجاکه دیدم زیردست روغن است پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبند آن‌که ز مردان به مردی باج می‌ گیرد زن است اینقدر اسباب اوهام...

برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره ‌کعبهٔ تحقیق ترسم‌که به ‌گرد قدم لنگ نگردی تا راه سلامت سپری ضبط نفس‌ کن قانون تو سازست گر آهنگ نگردی چون خاک هواگیر درین عرصه محالست کز خود روی و صاحب اورنگ نگردی در آینهٔ شوخی این جلوه شکستی است بر روی جهان بیهده چون ر...

بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است صاف معنی‌کرد مستغنی ز درد صورتم چون بط می باطن من عالم آب من است شور شوقم پردهٔ آهنگ‌ساز بیخودیست نالهٔ‌من چون سپند افسانهٔ‌خواب‌من است در صفای حیرتم محو است نقش‌کاینات این‌کتان‌گمگشتهٔ آغوش مهتاب من است تاکمان وحشتم در قبضهٔ وارستگی...

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی رنگ‌گل‌، طرف عذاری بوی‌سنبل‌کاکلی سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی لاله وارم دل به حسرت سوخت اماگل نکرد آنقدر دودی‌که پیچم بر دماغ سنبلی جز خراش دل چه دارد چرخ دوار از فسون عقدهٔ ما هم نیاز ناخن بی‌چنگلی کاش نومیدی به فریادگرفتاران رسد خا...

آیینه بر خاک زد صنع یکتا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه بر خاک زد صنع یکتا – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگ‌کردیم رسوا در پرده پختیم سودای خامی چندان‌که خندید آیینه بر ما از عالم فاش بی‌پرده گشتیم پنهان نبودن‌، کردیم پیدا ما و رعونت‌، افسانهٔ کیست ناز پری بست‌گردن به مینا آیینه‌واریم محروم عبرت دادند ما را چشمی‌که مگشا...

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی سیل‌ خیزست حیا آنهمه عریان نشوی چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توست جلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی از زمین تا فلکت دعوی استعدادست به تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی ذره خورشید دکان‌، قطره و دریا سامان آنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی هر قدم رشتهٔ این راه تامل دارد به گشاد...

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای ذوق فضولی ز خود انداخته دورت از خانه هوای ارنی برده به طورت ای کاش تغافل‌، مژه‌ات باز نمی‌کرد غیبت شد از افسون نگه کار حضورت بی‌مردمک از جوهر نظاره اثر نیست در ظلمت زنگ آینه پرداخته نورت مینای حبابی ز دم گرم بیندیش بر طاق بلندی‌ست تماشای غرورت حرص دنی‌ات غرهٔ اقبال برآورد شد پای ملخ فیل به دروازه...

ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای به عشرت متهم سامان درد سر مکن صاف و دردی نیست اینجا وهم در ساغر مکن شمع این محفل وبال گردن خویش است و بس تا بود ممکن ز جیب خامشی سر بر مکن زندگی مفتست اگر بی‌فکر مردن بگذرد شعلهٔ خود را بیابان مرگ خاکستر مکن تا توانی درکمین زحمت دلها مباش همچو سیل از خاک این ویرانه‌ها سر بر مکن لب‌ گشودن‌ کشتی عم...

انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح چندین ‌خمار رنگ شکست از شراب صبح از زخم ما و لمعهٔ تیغ تو دیدنی‌ست خمیازه ‌کاری لب مخمور و آب صبح غیر، ازخیال تیغ تو گردن به جیب دوخت بی‌مغز را چوکوه ‌گران است خواب صبح از چاک دل رهی به خیال تو برده‌ایم جز آفتاب چهره ندارد نقاب صبح از چشم نوخطان به حیا می‌دمد نگاه گر...

اگردریا نگیرد خرده بر بیش و کم شبنم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگردریا نگیرد خرده بر بیش و کم شبنم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

اگردریا نگیرد خرده بر بیش و کم شبنم ز مغروری ندارند این‌گل اندامان غم شبنم صبا بوی سر زلف که می‌آرد درین گلشن که زخم گل ندارد التیام از مرهم شبنم نزاکت آشنای دل ندارد چاره از حیرت مگر آیینه دربابد زبان همدم شبنم بقا در عرض شوخیها همان رنگ فنا دارد نباشد مختلف آب و هوای عالم شبنم هوای وحشت آهنگ در جو...

افتاده زندگی به‌کمین هلاک ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

افتاده زندگی به‌کمین هلاک ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

افتاده زندگی به‌کمین هلاک ما چندان‌که وارسی به سر ماست خاک ما ذوق گداز دل چقدر زور داشته‌ست انگور را ز ریشه برآورد تاک ما بردیم تا سپهر غبار جنون چو صبح برشمع خنده ختم شد ازجیب چاک ما تاب‌ و تب قیامت هستی کشیده‌ایم ازمرگ نیست آن هه تشویش و باک ما کهسار را ز نالهٔ ما باد می‌برد کس را به درد عشق مباد ...

ازکجا وهم دو رنگی به قدح ریخته بنگم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکجا وهم دو رنگی به قدح ریخته بنگم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ازکجا وهم دو رنگی به قدح ریخته بنگم حسن‌، بی رنگ و، من بیخبر آیینه به چنگم شوخی‌ام جز عرق شرم درین باغ چه دارد همچو شبنم‌ گل حیرت چمن آینه رنگم تهمت‌آلود هوسهای دویی نیست محبت عکس او گشتم از آیینه زدودند چو زنگم شیشه برسنگ زدم لیک ز سنگینی غفلت چشم نگشود درین بزم رگ خواب ترنگم زبن بیابان به چه تدبیر...

از خود سری مچینید ادبار تا به‌گردن – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خود سری مچینید ادبار تا به‌گردن – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از خود سری مچینید ادبار تا به‌گردن خلقی‌ست زین چنین سر بیزار تا به‌گردن ای غافلان گر این است آثار سربلندی فرقی نمی‌توان یافت از دار تا به گردن تسلیم تیغ تقدیر زین بیشتر چه بالد چون موست پیکر ما یک تار تا به‌گردن زین سرکشی چه دارد طبع جنون سرشتت آفات همچو سیل‌ست درکار تابه گردن تمکین نمی‌پسندد هنگامه...

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است آنقدر مردم به راه او که جانی یافتم بی‌نیازی در کمین سجدهٔ تسلیم بود تا زمین آیینه ‌گردید آسمانی یافتم کوشش غواص دل صد رنگ ‌گوهر می‌کشد غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم دستگاه جهد فهمیدم دلیل امن نیست...

بی‌محابا بر من مجنون میفشان پشت دست – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌محابا بر من مجنون میفشان پشت دست – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌محابا بر من مجنون میفشان پشت دست چون سفر غافل مزن در تیغ عریان پشت دست بار هر دوشی بقدر دستگاه قدرت است برنمی‌دارد به غیر از زخم دندان پشت دست چشم دنیادار، هرجا می‌گشاید دام حرص می‌نهد بر خاک کشکول گدایان پشت دست خاک‌گردم کز غبار سرنوشت آیم برون چون نگین نتوان زدن بر نام آسان پشت دست دخل درکار جه...

بی‌پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بی‌پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح تاکی روی چو دیده‌ای انجم به خواب صبح اهل صفا ز زخم‌ گل فیض چیده‌اند بیرون چاک سینه مدن فتح باب صبح پیری رسید مغفرت آماده شو که نیست غیر از کف دعا ورقی در کتاب صبح از وحشت نفس نتوان جز غبار چید رنگ شکستهٔ تو بس است انتخاب صبح جرم جوان به پیر ببخشند روز حشر سپند نامهٔ س...

به‌هر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ من – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌هر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ من – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌هر جا پرتو حسنت برافروزد چراغ من سیاهی افکند در خانهٔ خورشید داغ من به بو یی زپن بهارم وا نشد آغوش استغنا عیار شرم‌گیرید از تریهای دماغ من به رنگ نشئهٔ می‌ رفته‌ام زین انجمن اما همان خمیازه نقش پاست در یاران سراغ من حباب اینجا عرق تا چند برروی هوا مالد پری را از نگونی منفعل دارد ایاغ من شبستانها ...

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به وحشت برنمی‌آیم ز فکر چشم جادویی چو رم دارم وطن در سایهٔ مژگان آهویی به بزمت نیست ممکن جرأت تحریک مژگانم نی‌ام آیینه اما از تحیر برده‌ام بویی نگردی ای صبا بر هم زن هنگامهٔ عهدم که من مشت غباری‌ کرده‌ام نذر سر کویی به پیری هم ز قلاب محبت نیستم ایمن قد خم‌گشته جیبم می‌کشد تا ناز ابرویی جهانی نقد فطر...

به‌ گفتگوی کسان مردمی که می‌لافند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌ گفتگوی کسان مردمی که می‌لافند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به‌ گفتگوی کسان مردمی که می‌لافند چو خط به معنی خود نارسیده حرافند مباش غره انصاف کاین نفس‌بافان به پنبه‌کاری مغز خیال ندافند توانگری‌که دم از فقر می‌زند غلط است به موی‌کاسهٔ چینی نمد نمی‌بافند تهیهٔ سپر از احتراز کن کامروز به قطع هم‌، بد ونیک زمانه سیافند سخن چه عرض نجابت دهد در آن محفل که سیم و ‌‌...

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به سرم شور تمنای تو تا می‌پیچد دود در ساغر داغم چو صدا می‌پیچد حسرت چاک گرببان نشود دام‌ کسی این کمندی‌ست که در گردن ما می‌پیچد عالم از شکوهٔ نومیدی عشاق پُر است نارسا نالهٔ ما در همه جا می‌پیچد نبود هستی اگر دشمن روشن‌گهران نفس پوچ در آیینه چرا می‌پیچد پیر گردیده‌ام و از خودم آزادی نیست حلقهٔ زلف ‌...

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به خود آنقدرکروفر مچین‌که ببنددت پی‌کین‌کمر حذر از بلندی دامنی که ‌گران ‌کند ته چین‌ کمر ز پیام نشئهٔ عزوشان به دماغ سفله فسون مخوان که مباد چون خط‌ کهکشان فکند به چرخ برین ‌کمر بگذارکوشش حرص دون ته قبر زنده فرو رود توبه سنگ نقب هوس مزن پی نام نقش نگین‌کمر ز قبول خدمت ناکسان خجل است فطرت محرمان نبری...

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

به اندک شوخیی بنیاد تمکین‌کنده می‌گردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده می‌گردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که صحبت از سریشم اختلاطی‌کنده می‌گردد تغافل‌حکم همواری‌ست‌کوه و دشت امکان را به‌چندین تخته یک ‌تحریک‌ مژگان ‌رنده می‌گردد به‌عزلت ساز و ایمن زی‌که در خلق وفا دشمن سگ دیوانهٔ مطلب مرسها ...

بسکه زخم‌ کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه زخم‌ کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بسکه زخم‌ کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند هر چه را دیدم درین مشهد تبسم می‌کند چشم بگشا برحصول جستجو کاینجا چو شمع نقد خود هرکس بقدر یافتن ‌گم می‌کند پختگان دامن ز قید تن‌پرستی چیده‌اند باده‌ات از خام‌ جوشی خدمت خم می کند هیچکس از بی‌تکلف زبستن آگاه نیست آدمی بودن خلل در عیش مردم می‌کند زین ‌نفس سوزی ‌که دار...

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یک‌جهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔ‌موهوم هستی تشنهٔ‌ناب‌من است تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده‌ام چشم‌پوشیدن بساط‌آرایی خواب‌من است درخور وارستگی مسندطراز عزتم بال پروازم چو قمری فرش سنجاب من است موبه مویم چشمهٔ برق تجلیه...

بر طمع‌، طبع خسیسی‌ که تفاخر دارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر طمع‌، طبع خسیسی‌ که تفاخر دارد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

بر طمع‌، طبع خسیسی‌ که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد با بخیلان نه همین طبع‌ گدا ناصاف است کیسهٔ خود هم ازین قول دلی پر دارد گل این باغ اگر بیخبر از فرصت نیست خندهٔ رنگ به روی که تمسخر دارد طبع‌شهوت‌نسب از سیرگریبان عاری‌ست گردن خر سر تحقیق به آخور دارد خاک شو معنی موهومی هستی دریاب فهم رازت ب...

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

باکه‌گویم چه قیامت به سرم می‌گذرد که نفس نازده هر شب سحرم می‌گذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستی‌که ز دل برکمرم می‌گذرد خاک ‌گل می‌کنم ‌و می‌روم از خویش چو اشک عرق شرم زپا پیشترم می‌گذرد ترک سعی طلب ز شمع نمی‌آید راست پای رفتارم اگر نیست سرم می‌گذرد گرد کم فرصتی کاغذ آتش زده‌ام هر نفس قافل...

با همه افسردگی مفت تماشاییم ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه افسردگی مفت تماشاییم ما – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

با همه افسردگی مفت تماشاییم ما موجها د‌ارد پری چندان که میناییم ما رنگها گل کرده‌ایم‌اما در آغوش عدم بیضهٔ طاووس ز زیر بال عنقاییم ما منزل ما محمل ما، سعی ما افتادگیست همچو اشک ازکاروان لغزش پاییم ما بیخودی‌عمری‌ست ازدل‌می‌کشد رخت‌نفس تا برون خود جهانی دیگر آراییم ما نردبان چاک دل تا قصرگردون بردن ا...

این غافلان که آینه‌پرداز می‌دهند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این غافلان که آینه‌پرداز می‌دهند – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

این غافلان که آینه‌پرداز می‌دهند در خانه‌ای که نیست کس آواز می‌دهند خون شد دل از معامله‌داران وهم و ظن تمثال ماست آن چه به ما باز می‌دهند مجبور غفلتیم‌، قبول اثر کراست یاران به‌گوش کر خبر راز می‌دهند کم‌همتان به حاصل دنیای مختصر در صید پشه زحمت شهباز می‌دهند ناز غرور شیفتهٔ وضع عاجزی‌ست رنگ شکسته را...

ای فکر نازکت را شبهت ‌کمینی از مو – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای فکر نازکت را شبهت ‌کمینی از مو – حضرت ابوالمعانی بیدل رح

ای فکر نازکت را شبهت ‌کمینی از مو تشویش عطسه تا کی مانند بینی از مو در کارگاه فطرت نام شکست ننگست باید قلم نبندد نقاش چینی از مو دل آتش تو دارد ضبط نفس چه حرفست اخگر نمی‌پسندد نقش نگینی از مو نیرنگ التفاتت مغرور کرد ما را افسون آفتاب است مار آفرینی از مو تعظیم ناتوانان دشواریی ندارد بر عضوها گران نی...