Attar Ghazals

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی – عطار نیشابوری

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی – عطار نیشابوری

هر نفسی شور عشق در دو جهان افکنی آتش سودای خویش در دل و جان افکنی جان و دل خسته را ز آرزوی خویشتن گه به خروش آوری گه به فغان افکنی گر به سر کوی خویش پردهٔ عشاق را گل کنی از خاک و خون کار به جان افکنی گر بگشایی ز بند گوهر دریای عشق بی دل و جان صد هزار سر عیان افکنی هر نفسی روی خویش باز بپوشی به زلف ت...

هر زمان لاف وفایی می زنی – عطار نیشابوری

هر زمان لاف وفایی می زنی – عطار نیشابوری

هر زمان لاف وفایی می زنی آتشی در مبتلایی می زنی چون که جانی داری اندر مردگی لاف نیکویی ز جایی می زنی بوالعجب مرغی که کس آگاه نیست تا تو پر بر چه هوایی می زنی ماهرویی و ازین رو ای پسر مهر و مه را پشت پایی می زنی گفته‌ای کار تو را رایی زنم من بمردم تا تو رایی می زنی می‌زنم بر آتش عشق آب چشم تا چرا راه...

نشستی در دل من چونت جویم – عطار نیشابوری

نشستی در دل من چونت جویم – عطار نیشابوری

نشستی در دل من چونت جویم دلم خون شد مگر در خونت جویم تو با من در درون جان نشسته من از هر دو جهان بیرونت جویم چو فردا گم نخواهی بود جاوید پس آن بهتر بود کاکنونت جویم مرا گویی چو گم گردی مرا جوی چو بی چونی تو آخر چونت جویم چو راهت را نه سر پیداست نه پای نه سر نه پای چون گردونت جویم یقین دانم که در دست...

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو – عطار نیشابوری

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو – عطار نیشابوری

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو کوتاه کرده قصهٔ زلف دراز تو تا ترکتاز هندوی زلف تو دیده‌ام زنگی دلم ز شادی بی ترکتاز تو هرگز نساخت در ره عشاق پرده‌ای کان راست بود ترک کج پرده ساز تو سر در نشیب مانده‌ام از غم چو مست عشق از شوق زلف عنبری سرفراز تو گر بود پیش قامت تو سرو در نماز آزاد شد ز قامت تو در نم...

گرد ره تو کعبه و خمار نماند – عطار نیشابوری

گرد ره تو کعبه و خمار نماند – عطار نیشابوری

گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند وآن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند گر برفکنی پرده از آن چهرهٔ زیبا از چهرهٔ خورشید و مه آثار نماند جان چو بگشاید به رخت دیده که جان را با نور رخت دیده...

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم – عطار نیشابوری

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم – عطار نیشابوری

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم کفار بشنوند نگروند کافرم وز زلف او اگر سر مویی به من رسد در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم درهم ز دست دست سر زلفش از شکن دستم نمی‌دهد که شکن‌هاش بشمرم تا برد دل ز من سر زلف معنبرش از بوی دل شده است دماغی معنبرم جان من است گرچه نمی‌بینمش چو جان بی جان چگونه عمر گرامی به س...

قصد کرد از سرکشی یارم به جان – عطار نیشابوری

قصد کرد از سرکشی یارم به جان – عطار نیشابوری

قصد کرد از سرکشی یارم به جان قصد او را من خریدارم به جان گر بسوزد همچو شمعم عشق او راز عشقش را نگه دارم به جان عشق او دل خواهد و زین چاره نیست دل بدادم چون گرفتارم به جان ماه‌رویا جان من در حکم توست جان ببر چند آوری کارم به جان نی چو عشقم هست جانم گو مباش من ز جان خویش بیزارم به جان جانم از شادی نگن...

عشق بی درد ناتمام بود – عطار نیشابوری

عشق بی درد ناتمام بود – عطار نیشابوری

عشق بی درد ناتمام بود کز نمک دیگ را طعام بود نمک این حدیث درد دل است عشق بی درد دل حرام بود کشته عشق گرد و سوخته شو زانکه بی این دو کار خام بود کشتهٔ عشق را به خون شویند آب اگر نیست خون تمام بود کفن عاشقان ز خون سازند کفنی به ز خون کدام بود از ازل تا ابد ز مستی عشق بی قراری علی‌الدوام بود در ره عاشق...

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد – عطار نیشابوری

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد – عطار نیشابوری

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد عقل از طرهٔ او نعره‌زنان مجنون گشت روح از حلقهٔ او رقص‌کنان رسوا شد تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی بس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد هر که امروز معایینه رخ یار ندید طفل راه است اگر منتظر فردا شد همه سرسبزی سودای رخش می‌خواهم که ...

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد – عطار نیشابوری

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد – عطار نیشابوری

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره‌ای تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابد ذره‌ای اندوه این زندان فانی کی خورد گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق تو تا نه لال آید زلال جاودانی کی خورد دل که عشقت یافت بی...

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم – عطار نیشابوری

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم – عطار نیشابوری

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم تا صید پرده‌بازی گردون نیامدم چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر هر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم بنهاده‌ام قدم به حرمگاه فقر در تا هرچه بود از همه بیرون نیامدم زر همچو گل ز صره از آن ریختم به خاک تا همچو غنچه با دل پر خون نیامدم از اهل روزگار به معیار امتحان کم نیستم به ه...

دلی کز عشق او دیوانه گردد – عطار نیشابوری

دلی کز عشق او دیوانه گردد – عطار نیشابوری

دلی کز عشق او دیوانه گردد وجودش با عدم همخانه گردد رخش شمع است و عقل ار عقل دارد ز عشق شمع او دیوانه گردد کسی باید که از آتش نترسد به گرد شمع چون پروانه گردد به شکر آنکه زان آتش بسوزد همه در عالم شکرانه گردد کسی کو بر وجود خویش لرزد همان بهتر که در کاشانه گردد اگر بر جان خود لرزد پیاده به فرزینی کجا...

دستم نرسد به زلف چون شستش – عطار نیشابوری

دستم نرسد به زلف چون شستش – عطار نیشابوری

دستم نرسد به زلف چون شستش در پای از آن فتادم از دستش گر مرغ هوای او شوم شاید صد دام معنبر است در شستش از لب ندهد میی و می‌داند مخموری من ز نرگس مستش بیچاره دلم که چشم مست او صد توبه به یک کرشمه بشکستش بشکفت گل رخش به زیبایی غنچه ز میان جان کمر بستش از بس که بریخت مشک از زلفش چون خاک به زیر پای شد پس...

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد – عطار نیشابوری

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد – عطار نیشابوری

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی‌رسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی‌رسد آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست گرچه بگویم بسی سوی زبان نمی‌رسد جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد تاختنی دو کون در پی جان نمی‌رسد گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه سوی تو بی نور تو کس به نشان نمی‌رسد عاشق دل خسته را تا نرسد ه...

خراباتی است پر رندان سرمست – عطار نیشابوری

خراباتی است پر رندان سرمست – عطار نیشابوری

خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست همه فارغ ز امروز و ز فردا همه آزاد از هشیار و از مست مگر افتاد پیر ما بر آن قوم مرقع چاک زد زنار در بست یقینش گشت کار و بی گمان شد درستش گشت فقر و توبه بشکست سیاهیی که در هر دو جهان بود فرود آ...

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است – عطار نیشابوری

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است – عطار نیشابوری

چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است شور لب لعلش همه شیرینی جان است نقاش که بنگاشت رخ او به تعجب از غایت حسن رخش انگشت گزان است جانا نبرم جان ز تو زیرا که تو ترکی وابروی تو در تیز زدن سخت کمان است از غالیه دانت شکری نیست امیدم کان خال سی...

چاره نیست از توام چه چاره کنم – عطار نیشابوری

چاره نیست از توام چه چاره کنم – عطار نیشابوری

چاره نیست از توام چه چاره کنم تا به تو از همه کناره کنم چکنم تا همه یکی بینم به یکی در همه نظاره کنم آنچه زو هیچ ذره پنهان نیست همچو خورشید آشکاره کنم ذره‌آی چون هزار عالم هست پرده بر ذره ذره پاره کنم تا که هر ذره را چو خورشیدی بر براق فلک سواره کنم صد هزاران هزار عالم را پیش روی تو پیشکاره کنم پس ب...

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی – عطار نیشابوری

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی – عطار نیشابوری

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی دیدم به در دیری چون بت که بیارایی زنار کمر کرده وز دیر برون جسته طرف کله اشکسته از شوخی و رعنایی چون چشم و لبش دیدم صد گونه بگردیدم ترسا بچه چون دیدم بی توش و توانایی آمد بر من سرمست زنار و می اندر دست اندر بر من بنشست گفتا اگر از مایی امشب بر ما باشی تاج سر ما باشی م...

تا در تو خیال خاص و عام است – عطار نیشابوری

تا در تو خیال خاص و عام است – عطار نیشابوری

تا در تو خیال خاص و عام است از عشق نفس زدن حرام است تا هیچ و همه یکی نگردد دعوی یگانگیت عام است تا پاک نگردی از وجودت هر پختگیی که هست خام است چون اصل همه به قطع هیچ است این از همه، هیچ ناتمام است تو اصل طلب ز فرع بگذر کین یک گذرنده و آن مدام است چون او همه را ندید می‌گفت اکنون جز ازین همه کدام است ...

بی رخت در جهان نظر چکنم – عطار نیشابوری

بی رخت در جهان نظر چکنم – عطار نیشابوری

بی رخت در جهان نظر چکنم بی لبت عالمی شکر چکنم رویت ای ترک اگر نخواهم دید زحمت هندوی بصر چکنم چون دریغ آیدم رخت به نظر رخت آلودهٔ نظر چکنم دو جهان گرچه سخت با خطر است من خطیری نیم خطر چکنم چون سر موی تو به از دو جهان از سر کوی تو گذر چکنم گر عزیز است عمر مختصر است من بدین عمر مختصر چکنم همه عالم جمال...

بار دیگر روی زیبایی ببین – عطار نیشابوری

بار دیگر روی زیبایی ببین – عطار نیشابوری

بار دیگر روی زیبایی ببین عقل و جان را تازه سودایی ببین از غم آن پیچ زلف بیقرار زاهدان را ناشکیبائی ببین در جمالش هر که را آن چشم هست تا ابد در خود تمنایی ببین در میان اهل دل هر ساعتش غارتی نو تازه غوغایی ببین عاشقان را نقد عشق او نگر فارغ از امروز و فردایی ببین بر سر میدان رسوایی عشق عالمی را همچو ش...

ای گرد قمر خطی کشیده – عطار نیشابوری

ای گرد قمر خطی کشیده – عطار نیشابوری

ای گرد قمر خطی کشیده دل در خط تو ز جان بریده هم زلف تو توبه‌ها شکسته هم خط تو پرده‌ها دریده مشکی که بر خط تو گردی است در گرد خط تو نارسیده خط تو هزار بیش دارد چون مشک خطا درم خریده بر هیچ ورق ندیده خطی خوشتر ز خط تو هیچ دیده سر بر خط تو نهاده طوطی سر سبزی خط تو گزیده کس گرد قمر نشان نداده است از قیر...

ای روی تو فتنهٔ جهانی – عطار نیشابوری

ای روی تو فتنهٔ جهانی – عطار نیشابوری

ای روی تو فتنهٔ جهانی مبهوت تو هر کجا که جانی کرده سر زلف پر فریبت از هر سر مویم امتحانی در چشم زدی ز دست بر هم چشمت به کرشمه‌ای جهانی ابروی تو رستها چو تیراست بر زه که کند چنان کمانی طراری را طراوتی نیست با طرهٔ چون تو دلستانی ندهد مه و مهر نور هرگز بی عارض چون تو مهربانی در دل بردن به خوبی تو هرگز...

ای چو چشم سوزن عیسی دهانت – عطار نیشابوری

ای چو چشم سوزن عیسی دهانت – عطار نیشابوری

ای چو چشم سوزن عیسی دهانت هست گویی رشتهٔ مریم میانت چون دم عیسی‌زنی از چشم سوزن چشمهٔ خورشید گردد جان فشانت آنچه بر مریم ز راه آستین زد می‌توان یافت از هوای آستانت ماه کو از آسمان سازد زمینی بر زمین سر می‌نهد از آسمانت نقد صد دل بایدم در هر زمانی بر امید صید زلف دلستانت گرچه غلطان است در پای تو زلفت...

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته – عطار نیشابوری

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته – عطار نیشابوری

ای آتش سودای تو دود از جهان انگیخته صد سیل خونین عشق تو از چشم جان انگیخته ای کار دل ناساخته ناگاه بر دل تاخته برقع ز روی انداخته وز دل فغان انگیخته تو همچو مست سرکشی افکنده در جان مفرشی سلطان عشقت آتشی اندر جهان انگیخته گه دام زلف انداخته گه تیغ مژگان آخته صد حیله زین بر ساخته صد فتنه زان انگیخته ا...

آفتاب عاشقان روی تو بس – عطار نیشابوری

آفتاب عاشقان روی تو بس – عطار نیشابوری

آفتاب عاشقان روی تو بس قبلهٔ سرگشتگان کوی تو بس ترکتاز هر دو عالم را به حکم یک گره از زلف هندوی تو بس آب حیوان را برای قوت جان یک شکر از درج لولوی تو بس جملهٔ عشاق را سرمایه‌ها طاق آوردن ز ابروی تو بس صد سپاه عقل پیش اندیش را یک خدنگ از جزع جادوی تو بس شیرمردان را شکار آموختن از خیال چشم آهوی تو بس ...

یک غمت را هزار جان گفتم – عطار نیشابوری

یک غمت را هزار جان گفتم – عطار نیشابوری

یک غمت را هزار جان گفتم شادی عمر جاودان گفتم عاشق ذره‌ای غمت دیدم هر دلی را که شادمان گفتم بر درت آفتاب را همه شب عاشقی سر بر آستان گفتم باز چون سایه‌ای همه روزش در بدر از پیت دوان گفتم ذره‌ای عکس را که از رخ توست آفتاب همه جهان گفتم تا که وصف دهان تو کردم قصه‌ای بس شکرفشان گفتم چون بدو وصف را طریق ...

هر که را ذوق دین پدید آید – عطار نیشابوری

هر که را ذوق دین پدید آید – عطار نیشابوری

هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید چه کنی در زمانه‌ای که درو پیر چون طفل نا رسید آید آنچنان عقل را چه خواهی کرد که نگونسار یک نبید آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود زین خرید آید این نه آن عالمی است ای غافل که درو هیچکس پدید آید نشود باز این چنین قفلی گر دو عالم پر از کلید آید گر...

هر دل که وصال تو طلب کرد – عطار نیشابوری

هر دل که وصال تو طلب کرد – عطار نیشابوری

هر دل که وصال تو طلب کرد شب خوش بادش که روز شب کرد در تاریکی میان خون مرد هر که آب حیات تو طلب کرد وآنکس که بنا در این گهر یافت بی خود شد و مدتی طرب کرد آن چیز که یافت بس عجب یافت وآن حال که کرد بس عجب کرد چون حوصله پر برآمد او را بانگی نه به وقت ازین سبب کرد عشق تو میان خون و آتش بردار کشیدش و ادب ...

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم – عطار نیشابوری

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم – عطار نیشابوری

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که من آن کهنه بت‌ها را دگر باره جلا کردم از آن مادر که من زادم، دگر باره شدم جفتش از آنم گبر می خوانند که با مادر زنا کردم به بکری زادم از مادر از آن عیسیم می‌خوانند که من این شیر مادر را دگ...

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیم – عطار نیشابوری

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیم – عطار نیشابوری

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیم پس در قمارخانه مناجات می‌کنیم گاهی ز درد درد هیاهوی می‌زنیم گاهی ز صاف میکده هیهات می‌کنیم چون یک نفس به صومعه هشیار نیستیم مست و خراب کار خرابات می‌کنیم پیرا بیا ببین که جوانان رند را از بهر دردیی چه مراعات می‌کنیم طاماتیان ز دردی ما توبه می‌کنند ما بی‌نفاق توبه ز طا...

گر نبودی در جهان امکان گفت – عطار نیشابوری

گر نبودی در جهان امکان گفت – عطار نیشابوری

گر نبودی در جهان امکان گفت کی توانستی گل معنی شکفت جان ما را تا به حق شد چشم باز بس که گفت و بس گل معنی که رفت بی قراری پیشه کرد و روز و شب یک نفس ننشست و یک ساعت نخفت بس گهر کز قعر دریای ضمیر بر سر آورد و به خون دل بسفت پاک‌رو داند که در اسرار عشق بهتر از ما راهبر نتوان گرفت آنچه ما دیدیم در عالم ک...

کشتی عمر ما کنار افتاد – عطار نیشابوری

کشتی عمر ما کنار افتاد – عطار نیشابوری

کشتی عمر ما کنار افتاد رخت در آب رفت و کار افتاد موی همرنگ کفک دریا شد وز دهان در شاهوار افتاد روز عمری که بیخ بر باد است با سر شاخ روزگار افتاد سر به ره در نهاد سیل اجل شورشی سخت در حصار افتاد مستییی بود عهد برنایی این زمان کار با خمار افتاد چون به مقصد رسم که بر سر راه خر نگونسار گشت و بار افتاد گ...

عشقت ایمان و جان به ما بخشد – عطار نیشابوری

عشقت ایمان و جان به ما بخشد – عطار نیشابوری

عشقت ایمان و جان به ما بخشد لیک بی‌علتی عطا بخشد نیست علت که ملک صد سلطان در زمانی به یک گدا بخشد گر همه طاعتی به جای آری هر یکی را صدت جزا بخشد لیک گنجی که قسم عشاق است عشق بی چون و بی چرا بخشد نیست کس را خبر که پرتو عشق به کجا آید و کجا بخشد ذره‌ای گر ز پرده در تابد شرق تا غرب کیمیا بخشد گر بقا بی...

عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش – عطار نیشابوری

عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش – عطار نیشابوری

عاشقی نه دل نه دین می‌بایدش من چنینم چون چنین می‌بایدش هر کجا رویی چو ماه آسمان است پیش رویش بر زمین می‌بایدش زن صفت هرگز نبیند آستانش مرد جان در آستین می‌بایدش می‌کشد هر روز عاشق صد هزار این چه باشد بیش ازین می‌بایدش شادمانی از غرور است از غرور دایما اندوهگین می‌بایدش برهم افتاده هزاران عرش هست حجر...

سر مستی ما مردم هشیار ندانند – عطار نیشابوری

سر مستی ما مردم هشیار ندانند – عطار نیشابوری

سر مستی ما مردم هشیار ندانند انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند در صومعه سجاده نشینان مجازی سوز دل آلودهٔ خمار ندانند آنان که بماندند پس پردهٔ پندار احوال سراپردهٔ اسرار ندانند یاران که شبی فرقت یاران نکشیدند اندوه شبان من بی‌یار ندانند بی یار چو گویم بودم روی به دیوار تا مدعیان از پس دیوار ندانند سوز ...

ز لعلت زکاتی شکر می‌ستاند – عطار نیشابوری

ز لعلت زکاتی شکر می‌ستاند – عطار نیشابوری

ز لعلت زکاتی شکر می‌ستاند ز رویت براتی قمر می‌ستاند به یک لحظه چشمت ز عشاق صد جان به یک غمزهٔ حیله‌گر می‌ستاند سزد گر ز رشک نظر خون شود دل که داد از جمالت نظر می‌ستاند خطت طوطی است آب حیوانش در بر کزان آب حیوان شکر می‌ستاند زهی ترکتازی که لوح چو سیمت خطی سبزم آورد و زرمی‌ستاند مرا نیست زر چون دهم زر...

دوش وقت صبح چون دل داده‌ای – عطار نیشابوری

دوش وقت صبح چون دل داده‌ای – عطار نیشابوری

دوش وقت صبح چون دل داده‌ای پیشم آمد مست ترسازاده‌ای بی دل و دینی سر از خط برده‌ای بی سر و پایی ز دست افتاده‌ای چون مرا از خواب خوش بیدار کرد گفت هین برخیز و بستان باده‌ای من ز ترسازاده چون می بستدم گشتم از می بستدن دل داده‌ای چون شراب عشق در دل کار کرد دل شد از کار جهان چون ساده‌ای در زمان زنار بستم...

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو – عطار نیشابوری

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو – عطار نیشابوری

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو چو کامت بر نمی‌آید به ناکامی فرو ده تن که در زندان ناکامی نیابی کامرانی تو به چیزی زندگی باید که نبود زین جهان لابد که تا چون زین جهان رفتی بدان زنده...

درد من هیچ دوا نپذیرد – عطار نیشابوری

درد من هیچ دوا نپذیرد – عطار نیشابوری

درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد از لطافت که رخت را دیدم نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد نتوانم که تو را بینم از آنک چشم خفاش ضیا نپذیرد گرچه زلف تو دل ما می‌خواست سر گرفته است عطا نپذیرد ما بدادیم دل اما چه کنیم اگر آن زلف دوتا نپذیرد هرچه پیش ت...

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست – عطار نیشابوری

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست – عطار نیشابوری

در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند بسیار اثر جست و ز یک تن اثری نیست دل بر سر ره ماند که می‌دید که هستش مشکل سفری پیش که چون هر سفری نیست این کار بر...

چون نیاید سر عشقت در بیان – عطار نیشابوری

چون نیاید سر عشقت در بیان – عطار نیشابوری

چون نیاید سر عشقت در بیان همچو طفلان مهر دارم بر زبان چون عبارت محرم عشق تو نیست چون دهد نامحرم از پیشان نشان آنک ازو سگ می‌کند پهلو تهی دوستکانی چون خورد با پهلوان چون زبان در عشق تو بر هیچ نیست لب فرو بستم قلم کردم زبان همچو مرغ نیم بسمل در رهت در میان خاک و خون گشتم نهان دور از تو جان ز من گیرد ک...

چو دریا شور در جانم میفکن – عطار نیشابوری

چو دریا شور در جانم میفکن – عطار نیشابوری

چو دریا شور در جانم میفکن ز سودا در بیابانم میفکن چو پر پشهٔ وصلت ندیدم به پای پیل هجرانم میفکن به دست خویش در پای خودم کش به دست و پای دورانم میفکن به دشواری به دست آید چو من کس چنین از دست آسانم میفکن اگر از تشنگی چون شمع مردم به سیرابی طوفانم میفکن به چشم او کز ابروی کمان کش به دل در تیر مژگانم م...

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد – عطار نیشابوری

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد – عطار نیشابوری

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد سودای زلف و خالت در هر خیال ناید اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد پیغام خستگانت در کوی تو که آرد کانجا ز ع...

تا ما سر ننگ و نام داریم – عطار نیشابوری

تا ما سر ننگ و نام داریم – عطار نیشابوری

تا ما سر ننگ و نام داریم بر دل غم تو حرام داریم تو فارغ و ما در اشتیاقت بیچارگیی تمام داریم ز اندیشهٔ آنکه فارغی تو اندیشهٔ بر دوام داریم گه دست ز جان خود بشوییم گه دست به سوی جام داریم گه زهد و نماز پیش گیریم گه میکده را مقام داریم گه بر سر درد درد ریزیم گه بر سر کام کام داریم ما با تو کدام نوع ورز...

تا با غم عشق آشنا گشتیم – عطار نیشابوری

تا با غم عشق آشنا گشتیم – عطار نیشابوری

تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم تا هست شدیم در بقای تو از هستی خویشتن فنا گشتیم تا در ره نامرادی افتادیم بر کل مراد پادشا گشتیم زان دست همه جهان فرو بستی تا جمله به جملگی تورا گشتیم یک شمه چو زان حدیث بنمودی مستغرق سر کبریا گشتیم زانگه که به عشق اقتدا کردیم در عالم عشق مقتدا گشتیم...

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم – عطار نیشابوری

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم – عطار نیشابوری

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان ولیک این کوی چون یاب...

اینت گم گشته دهانی که توراست – عطار نیشابوری

اینت گم گشته دهانی که توراست – عطار نیشابوری

اینت گم گشته دهانی که توراست وینت نابوده میانی که توراست از دو چشم تو جهان پرشور است اینت شوریده جهانی که توراست جادوان را به سخن خشک کنی خه زهی چرب‌زبانی که توراست آخر این ناز تو هم در گذرد چند مانده است زمانی که توراست گفتی از من شکری باید خواست اینت آشفته دهانی که توراست چون بهای شکرت صد جان است ...

ای عشق تو با وجود هم تنگ – عطار نیشابوری

ای عشق تو با وجود هم تنگ – عطار نیشابوری

ای عشق تو با وجود هم تنگ در راه تو کفر و دین به یک رنگ بی روی تو کعبه‌ها خرابات بی نام تو نامها همه ننگ در عشق تو هر که نیست قلاش دور است به صد هزار فرسنگ قلاشان را درین ولایت از دار همی کنند آونگ عشقت به ترازوی قیامت دو کون نسخت نیم جو سنگ قرابهٔ ننگ و شیشهٔ نام افتاد و شکست بر سر سنگ زنار مغانه بر...

ای دو عالم پرتوی از روی تو – عطار نیشابوری

ای دو عالم پرتوی از روی تو – عطار نیشابوری

ای دو عالم پرتوی از روی تو جنت الفردوس خاک کوی تو صد جهان پر عاشق سرگشته را هیچ وجهی نیست الا روی تو صد هزارن قصه دارم دردناک دور از روی تو با هر موی تو کور باید گشت از دید دو کون تا توان کردن نگاهی سوی تو یافت هندوخان لقب بر خوان چرخ ترک گردون تا که شد هندوی تو پشت صد صد پهلوان می‌بشکند تیر یک یک غ...

ای جان جان جانم تو جان جان جانی – عطار نیشابوری

ای جان جان جانم تو جان جان جانی – عطار نیشابوری

ای جان جان جانم تو جان جان جانی بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزی تو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقت اکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی گنج نهانی اما چندین طلسم داری هرگز کسی ندانست گنجی بدین نهانی نی نی که عقل و جانم حیران شدند و ...

آن نه روی است ماه دو هفته است – عطار نیشابوری

آن نه روی است ماه دو هفته است – عطار نیشابوری

آن نه روی است ماه دو هفته است وان نه قد است سرو برفته است پیش ماه دو هفتهٔ رخ تو ماه و خورشید طفل یک هفته است ذره‌ای عشق آفتاب رخش همه دلها به جان پذیرفته است نرگس اوست ای عجب بیمار دل عشاق درد بگرفته است هر کجا صف کشیده مژه او فتنه بیدار و عافیت خفته است از دهانش که هست معدومی نیست عالم تهی پر آشفت...

از می عشق تو چنان مستم – عطار نیشابوری

از می عشق تو چنان مستم – عطار نیشابوری

از می عشق تو چنان مستم که ندانم که نیست یا هستم آتش عشق چون درآمد تنگ من ز خود رستم و درو جستم لاجرم هست نیستم، هیچم لاجرم عاقلی نیم، مستم چند گویم ز خود که در ره عشق جرعه‌ای خوردم و ز خود رستم ننگ من از من است بی من من بر پریدم به دوست پیوستم ساقیا درد درد در ده زود که به یک درد توبه بشکستم باز، خم...

هم تن مویم از آن میان که نداری – عطار نیشابوری

هم تن مویم از آن میان که نداری – عطار نیشابوری

هم تن مویم از آن میان که نداری تنگ دلم مانده زان دهان که نداری ننگری از ناز در زمین که دمی نیست سر ز تکبر بر آسمان که نداری من چه بلایی است هر نفس که ندارم تو چه نکویی است هر زمان که نداری هرچه بباید ز نیکویی همه هستت مثل بماند است در جهان که نداری نام وفا می‌بری و هیچ وفایی از تو نیاید بدان نشان که...

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد – عطار نیشابوری

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد – عطار نیشابوری

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت بی‌خود و بی‌خرد و بی‌خبر و حیران شد سالک راه تو بی نام و نشان اولیتر در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد در منازل منشین خیز که...

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید – عطار نیشابوری

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید – عطار نیشابوری

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید نه هر حقیر دل را دیدار می‌نماید در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور کان ماه‌روی رخ را دشوار می‌نماید بر چار سوی دعوی از بی‌نیازی خود سرهای سرکشان بین کز دار می‌نماید سلطان غیرت او خون همه عزیزان بر خاک اگر بریزد بس خوار می‌نماید گر مرد ره نه‌ای تو بر بوی گل چه پویی رو ب...

مست شدم تا به خرابات دوش – عطار نیشابوری

مست شدم تا به خرابات دوش – عطار نیشابوری

مست شدم تا به خرابات دوش نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش پیر خرابات چو بانگم شنید گفت درآی ای پسر خرقه‌پوش گفتمش ای پیر چه دانی مرا گفت ز خود هیچ مگو شو خموش مذهب رندان خرابات گیر خرقه و سجاده بیفکن ز دوش کم زن و قلاش و قلندر بباش در صف اوباش برآور خروش صا...

لب تو مردمی دیده دارد – عطار نیشابوری

لب تو مردمی دیده دارد – عطار نیشابوری

لب تو مردمی دیده دارد ولی زلف تو سر گردیده دارد که داند تا سر زلف تو در چین چه زنگی بچه ناگردیده دارد چو حسنت می‌نگنجد در جهانی به جانم چون رهی دزدیده دارد چو مژه بر سر چشمت نشاند سر یک مژه هر کو دیده دارد وصال تو مگر در چین زلف است که چندین پردهٔ دریده دارد کنون هر کو به جان وصل تو می‌جست اگر دارد ...

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید – عطار نیشابوری

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید – عطار نیشابوری

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید طلعت خورشید را زوال نماید ور ز رخش لحظه‌ای نقاب برافتد هر دو جهان بازی خیال نماید ذرهٔ سرگشته در برابر خورشید نیست عجب گر ضعیف حال نماید مرد مسلمان اگر ز زلف سیاهش کفر نیارد مرا محال نماید هر که به عشقش فروخت عقل به نقصان جمله نقصان او کمال نماید دوش غمش خون من بریخت و مرا...

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند – عطار نیشابوری

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند – عطار نیشابوری

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند روزی هزار بار بمیرند و بر زیند هر لحظه‌شان ز هجر به دردی دگر کشند تا هر نفس ز وصل به جانی دگر زیند در راه نه به بال و پر خویشتن پرند در عشق نه به جان و دل مختصر زیند مانند گوی در خم چوگان حکم او در خاک راه مانده و بی پا و سر زیند از زندگی خویش بمیرند همچو شمع پس همچو ...