ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش یک حوضک نقل و یک تنورک آتش باقلیککی و نانکی پنج از شش گر فرمایی جمال ده…

Read More..

هرکو به مواظبت بخواند چیزی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هرکو به مواظبت بخواند چیزی با او به همه حال بماند چیزی آخر پس از آن، از آن به چیزی برسد چیزی نبود هر که…

Read More..

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد تا حشر سعود را قران بی‌تو مباد آسایش جان ز تست جان بی‌تو مباد مقصود جهان تویی جهان…

Read More..

دورم ز قرار و خواب از دوری تو اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دورم ز قرار و خواب از دوری تو وز پرده برون شدم به مستوری تو گویی که کراست برگ مهجوری من انگشت به خود کشم…

Read More..

کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

کو آنکه ز غم دست به جایی زدمی یا در طلب وصل تو رایی زدمی بر حیله‌گری دسترسم نیز نماند آن دولت شد که دست…

Read More..

شاها به خدایی که ترا بگزیدست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

شاها به خدایی که ترا بگزیدست گر ملک چو تو خدایگانی دیدست الا تو که بودست که صد باره جهان روزان بگرفتست و شبان بخشیدست…

Read More..

رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

رنجی که مرا ز هجر آن ماه آمد گویی که همه به کام بدخواه آمد افزون ز هزار بار گویم هرشب هان ای اجل ار…

Read More..

دل محنت تازه چاشنی کرد آخر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دل محنت تازه چاشنی کرد آخر سوگند هلاک جان من خورد آخر عشقی که فرود برد جهانی به زمین می‌جست و هم از زمین برآورد…

Read More..

چون آتش سودای تو جز دود نداشت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت…

Read More..

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود اوحدالدین محمد بن محمد انوری

تسلیم چو بر حادثه پیروز شود هم حادثه یار و حیله‌آموز شود هر سان که بود چو حالها گردانست روزی به شب آید و شبی…

Read More..

با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

با هرکه زبان چرخ رازی بگشاد چون پای نداشت پای تا سر بنهاد زان داد سخن همی بنتوانم داد کابستن رازهابنتواند زاد انوری

Read More..

ای ماه تمام برنیایی آخر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من…

Read More..

ای دل به غم عشق بدین دشواری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دل به غم عشق بدین دشواری آسان آسان پرده مگر برداری ور هست وگر نیست به کامت باری آن دم که به کام دل…

Read More..

از آرزوی خیال تو روز دراز اوحدالدین محمد بن محمد انوری

از آرزوی خیال تو روز دراز در بند شبم با دل پر درد و نیاز وز بی‌خوابی همه شب ای شمع طراز می‌گویم کی بود…

Read More..

گر همت من دل به جهان برنهدی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گر همت من دل به جهان برنهدی طبعم به ذخیره گنج گوهر نهدی ور بخت بگویم قدم اندر نهدی جود کف من جهان دیگر نهدی…

Read More..

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل اوحدالدین محمد بن محمد انوری

منزل دوردست و روز بی‌گاه ای دل زین رو مکش انتظار همراه ای دل بشتاب که منقطع فراوان هستند زین راه دراز و روز کوتاه…

Read More..

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید اوحدالدین محمد بن محمد انوری

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید وان خال بدان…

Read More..

با یار مرا زور و ستم درنگرفت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

با یار مرا زور و ستم درنگرفت زاری و فغان و لابه هم درنگرفت از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت تدبیر درم کنم که…

Read More..

ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست آنکس که ازو خزینت از مال تهیست سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازو سگ داند و کفشگر که…

Read More..

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت وان مایه که کردمی بدان سود گذشت افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید پس چون شب…

Read More..

زین جور اگر گذر توان کرد بکن اوحدالدین محمد بن محمد انوری

زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتی‌ای یکبار دگر اگر توان…

Read More..

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکیست جان بر…

Read More..

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…

Read More..

چون روی ندارم که به رویت نگرم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

چون روی ندارم که به رویت نگرم باری به سر کوی تو بر می‌گذرم در دیده کشم ز آرزوی رخ تو گردی که زکوی تو…

Read More..

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

تا خرمن آز را دلت پیمانه‌ست نزدیک تو جز حدیث نان افسانه‌ست خوش‌باش که یک نیمه مرا در خانه‌ست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانه‌ست…

Read More..

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت جان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت دل گفت مضایقت مکن زود بده با او به…

Read More..

ای شب چو ز نالهای من بی‌خبری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای شب چو ز نالهای من بی‌خبری بر خیره کنون چند کنم نوحه‌گری ای روز سپید وقت نامد که مرا از صحبت این شب سیه…

Read More..

اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

اندوه تو چون دلم به شادی انگاشت وز بهر تو پیوند جهانی بگذاشت گیرم ز جفاش باز نتوانی برد دایم ز وفاش باز نتوانی داشت…

Read More..

گویی که میفکن دبه در پای شتر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر … این…

Read More..

هجران تو دوش چون به من درنگریست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به های‌های بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان…

Read More..

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز اوحدالدین محمد بن محمد انوری

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز وز عشق تو با نالهٔ زارست هنوز وان آتش دل بر سر کارست هنوز وان آب دو دیده…

Read More..

جانا لبم از شراب غم خشک مکن اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک…

Read More..

گر شعر در مراد می‌بگشادی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گر شعر در مراد می‌بگشادی یا کار کسی به شعر نوری دادی آخر به سه چار خدمتم صدر جهان از ملک چنان یک صله بفرستادی…

Read More..

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی آنجا که تو دامن کرم افشانی از خاک بجز ستاره کس چیند…

Read More..

زان پس که دل و دیده بر من سپرند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

زان پس که دل و دیده بر من سپرند با عشق یکی شوند و آبم ببرند صبرا به تو آیم غم کارم بخوری ای صبر…

Read More..

دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دوشینه شب ارچه جانم از رنج بکاست چون تو به عیادت آمدی رنج رواست بربوی عیادت تو امشب همه شب ز ایزد به دعا درد…

Read More..

در منزل آبگینه هنگام درنگ اوحدالدین محمد بن محمد انوری

در منزل آبگینه هنگام درنگ چون بی‌تو دل شکسته را دیدم تنگ گفتم که چگونه‌ای دلا گفت مپرس چونانک در آبگینه اندازی سنگ انوری

Read More..

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون اوحدالدین محمد بن محمد انوری

چشمم ز همه جهان فرازست اکنون وین دیده به دیدار تو بازست اکنون گفتار همه جهان مجازست اکنون ما را به جمال تو نیازست اکنون…

Read More..

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بوطالب نعمه طالب نعمت نیست زان در کرمش تکلف و منت نیست در همت او هر دو جهان مختصرست جز وی ز پیمبریست آن همت…

Read More..

با آنکه غم عشق تو از من جان برد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بی‌درمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به…

Read More..

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دل مگذار عمر چون بی‌خبران ایمن منشین ز روزگار گذران تو طاق نه‌ای با تو همان خواهد کرد ایام که کرد و می‌کند با…

Read More..

از بهر هلال عید آن مه ناگاه اوحدالدین محمد بن محمد انوری

از بهر هلال عید آن مه ناگاه بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه هرکس که بدید گفت سبحان‌الله خورشید برآمدست و می‌جوید ماه…

Read More..

مریخ سلاح چاوشان تو برد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

مریخ سلاح چاوشان تو برد گوی تو زحل به پاسبانی سپرد در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد گر چاوش تو به پاسبان…

Read More..

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که…

Read More..

ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دل هم از ابتدا دل از جان برگیر وانگه به فراغت پی آن دلبر گیر یا نی مزن این حلقه و راه اندر گیر…

Read More..

پای تو اگرچه در وفا محکم نیست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

پای تو اگرچه در وفا محکم نیست در دست تو یک درد مرا مرهم نیست با این همه از غمت گزیرم هم نیست دل بی‌غم…

Read More..

کویی که درو مست و بهش درگذری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

کویی که درو مست و بهش درگذری زنهار به خاک او به حرمت نگری نیکو نبود که از سر بی‌خبری تو زلف بتان و چشم…

Read More..

شادم به تو گر فلک حزینم نکند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

شادم به تو گر فلک حزینم نکند وانچه از تو گمانست یقینم نکند اکنون باری دست من و دامن تست گر چرخ سزا در آستینم…

Read More..

رفتم چو نبود بیش از این جای مقام اوحدالدین محمد بن محمد انوری

رفتم چو نبود بیش از این جای مقام هرچند به نزدیک تو بودم آرام کس را به جهان مباد ای سیم‌اندام رفتن نه به اختیار…

Read More..

در راه فرید کاتب فرزانه اوحدالدین محمد بن محمد انوری

در راه فرید کاتب فرزانه بگشاد شبی در تناسل خانه آورده به صحرای جهان مردانه خوارزمیکی باره و دندانه انوری

Read More..

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت…

Read More..

جانا به تن شکسته و عزم درست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جانا به تن شکسته و عزم درست عمریست که دل در طلب صحبت تست وامروز که نومید شد از وصل تو چست در صبر زد…

Read More..

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان اوحدالدین محمد بن محمد انوری

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان عیشی که به عمرها توان گفت از آن یاران همه انگشت زنان گرد رزان من در غم تو نشسته…

Read More..

ای محنت هجر بر دلم سرنایی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای محنت هجر بر دلم سرنایی وی دولت وصل از درم درنایی از بخت چو هیچ کار برمی‌ناید ای جان ستیزه کار هم برنایی انوری

Read More..

ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دل بخر آن زلف که دستت نگرفت جز غمزهٔ آن نرگس مستت نگرفت می لاف زدی که صبر دستم گیرد از پای درآمدی و…

Read More..

آخر دل من به وصل پیروز نشد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

آخر دل من به وصل پیروز نشد شایستهٔ صحبت دل‌افروز نشد دردا که به عشوه روز عمرم زغمش شب گشت و شب فراق او روز…

Read More..

گر عقل عزیز را به فرمان شومی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گر عقل عزیز را به فرمان شومی ناریخته آبم از پی نان شومی زین قصهٔ دیرباز چون البقره هم با سر درس آل عمران شومی…

Read More..

می نوش کنم ولیک مستی نکنم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

می نوش کنم ولیک مستی نکنم الا به قدح درازدستی نکنم دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟ تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم انوری

Read More..

از مشرق دست گوهر آل نظام اوحدالدین محمد بن محمد انوری

از مشرق دست گوهر آل نظام ده ماه تمام را طلوعست مدام اینک بنگر که آن خداوند کرام بفکند مه نوی ز هر ماه تمام…

Read More..

بر جان منت نیست دمی دلسوزی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بر جان منت نیست دمی دلسوزی بر وصل توام نیست شبی پیروزی در عشق کسی بود بدین بد روزی وای من مستمند هجران روزی انوری

Read More..