ای دیر به دست آمده بس زود برفتی – شعر انوری آواز ساربان

زود برفتی ای دیر به دست آمده بس زود برفتی آتش زدی اندر من و چون دود برفتی چون آرزوی تنگ ‌دلان دیر رسیدی چون…

Read More..

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند عاقبت چون حلقه بر در می‌زند طالعی داری که از دست غمت هرکرا دستیست بر سر می‌زند در هوای تو…

Read More..

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند ز من مگرد که احوال تو بگرداند در آن مکوش که آتش ز من برانگیزی که آب دیدهٔ من آتش…

Read More..

عشقم این بار جهان بخواهد برد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

عشقم این بار جهان بخواهد برد برد نامم نشان بخواهد برد در غمت با گران رکابی صبر دل ز دستم عنان بخواهد برد موج طوفان…

Read More..

ز هجران تو جانم می‌برآید اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ز هجران تو جانم می‌برآید بکن رحمی مکن کاخر نشاید فروشد روزم از غم چند گویی که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید سیه‌رویی من…

Read More..

دل بی‌تو به صدهزار زاریست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دل بی‌تو به صدهزار زاریست جان در کف صدهزار خواریست در عشق تو ز اشک دیده دل را الحق ز هزار گونه یاریست در راه…

Read More..

چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد گر وصال تو به ما می‌نرسد ما…

Read More..

تا نپنداری که دستان می‌کنم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

تا نپنداری که دستان می‌کنم اینکه از دست تو افغان می‌کنم کارم از هجران به جان آورده‌ای جان خوشست این ناخوشی زان می‌کنم دوستی گویی…

Read More..

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بر مه از عنبر عذار آورده‌ای بر پرند از مشک مار آورده‌ای بر حریر از قیر نقش افکنده‌ای بر گل از سنبل نگار آورده‌ای هرچه…

Read More..

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد جان…

Read More..

از تو بریدن صنما روی نیست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

از تو بریدن صنما روی نیست زانکه چو رویت به جهان روی نیست تا تو ز کوی تو برون رفته‌ای کوی تو گویی که همان…

Read More..

یک زمان از غم نیاسایم همی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

یک زمان از غم نیاسایم همی تا که هستم باده پیمایم همی می‌کنم تدبیر گوناگون ولیک بستهٔ تقدیر نگشایم همی چند باشم دروفای دلبران چون…

Read More..

هر غم که ز عشق یار می‌بینم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هر غم که ز عشق یار می‌بینم از گردش روزگار می‌بینم بیداد فلک از آنکه دی بودست امروز یکی هزار می‌بینم تا شاخ زمانه کی…

Read More..

گرفتم سر به پیمان درنیاری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گرفتم سر به پیمان درنیاری سر جور و جفا باری چه داری چو یاران گر به پیغامی نیرزم به دشنامی چرا یادم نیاری به غم…

Read More..

عشق بر من سر نخواهد آمدن اوحدالدین محمد بن محمد انوری

عشق بر من سر نخواهد آمدن پا از این گل برنخواهد آمدن گرچه در هر غم دلم صورت کند کز پی‌اش دیگر نخواهد آمدن من…

Read More..

رنگ عاشق چو زعفران باشد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

رنگ عاشق چو زعفران باشد هرکه عاشق بود چنان باشد روی فارغ‌دلان به رنگ بود رنگ غافل چو ارغوان باشد قاصد عشق او ز ره…

Read More..

دل از خوبان دیگر برگرفتم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دل از خوبان دیگر برگرفتم ز دل نو باز عشقی درگرفتم ندانستم که اصل عاشقی چیست چو دانستم رهی دیگر گرفتم فکندم دفتر و جستم…

Read More..

جرم رهی دوستی روی تست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جرم رهی دوستی روی تست آفت سودای دلش موی تست دل نفس از عشق تو تنها نزد در همه دلها هوس روی تست ناوک غمزه…

Read More..

بی‌مهر جمال تو دلی نیست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بی‌مهر جمال تو دلی نیست بی‌مهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی…

Read More..

بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی بس راحتی ندارم باری ز زندگانی ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی وی یار ناموافق…

Read More..

ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت یارب چه چشم زخمست خوبیت را…

Read More..

یار در خوبی قیامت می‌کند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

یار در خوبی قیامت می‌کند حسن بر خوبان غرامت می‌کند در قمار حسن با ماه تمام دعوی داو تمامت می‌کند از کمان ابروان کرد آنچه…

Read More..

من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود اوحدالدین محمد بن محمد انوری

من آن نیم که مرا بی‌تو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای…

Read More..

کارم ز غمت به جان رسیدست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

کارم ز غمت به جان رسیدست فریاد بر آسمان رسیدست نتوان گلهٔ تو کرد اگرچه از دل به سر زبان رسیدست در عشق تو بر…

Read More..

صبر با عشق بس نمی‌آید اوحدالدین محمد بن محمد انوری

صبر با عشق بس نمی‌آید یار فریادرس نمی‌آید دل ز کاری که پیش می‌نرود قدمی باز پس نمی‌آید عشق با عافیت نیامیزد نفسی هم‌نفس نمی‌آید…

Read More..

دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دلم بردی و برگشتی زهی دلدار بی‌معنی چه بود آخر ترا مقصود از این آزار بی‌معنی نگار ازین جفا کردن بدان تا من بیازارم روا…

Read More..

در حسن قرین نوبهار آیی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

در حسن قرین نوبهار آیی در جور نظیر روزگار آیی چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت از رنگ دگر همی بیارایی هر وعده که بود…

Read More..

جان نقش رخ تو بر نگین دارد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جان نقش رخ تو بر نگین دارد دل داغ غم تو بر سرین دارد تا دامن دل به دست عشق تست صد گونه هنر در…

Read More..

به عمری در کفم یاری نیاید اوحدالدین محمد بن محمد انوری

به عمری در کفم یاری نیاید ور آید جز جگرخواری نیاید بنامیزد ز بستان زمانه ز گل قسمم بجز خاری نیاید کنون نقشم کسی می‌باز…

Read More..

ایمن ز عارض تو این خط سیاه تو اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ایمن ز عارض تو این خط سیاه تو گویی که به روم آمد از زنگ سپاه تو بر غبغب چون سیمت از خط سیه گویی…

Read More..

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود اوحدالدین محمد بن محمد انوری

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت…

Read More..

هرکس که ز حال من خبر یابد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

هرکس که ز حال من خبر یابد بدعهدی تو به جمله دریابد بر من غم تو کمین همی سازد جانم شده گیر اگر ظفر یابد…

Read More..

مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

مرا صوت نمی‌بندد که دل یاری دگر گیرد مرا بیکار بگذارد سر کاری دگر گیرد دل خود را دهم پندی اگرچه پند نپذیرد که بگذارد…

Read More..

عشقت اندر میان جان دارم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

عشقت اندر میان جان دارم جان ز بهر تو بر میان دارم تا مرا بر سر جهان داری به سرت گر سر جهان دارم گویی…

Read More..

زلفت چو به دلبری درآمد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

زلفت چو به دلبری درآمد بس کس که ز جان و دل برآمد هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بی‌غمی سر آمد دل گم…

Read More..

دلدار به طبع گشت رام آخر اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دلدار به طبع گشت رام آخر وین کار به صبر شد تمام آخر آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسن بی‌رایض گشت خوش لگام آخر وان مرغ…

Read More..

چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین اوحدالدین محمد بن محمد انوری

چو کرد خیمهٔ حسنت طناب خویش مکین خروش عمر برآمد ز آسمان و زمین جهانیان همه واله شدند و می‌گفتند یکی که کو تن و…

Read More..

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

تا کار مرا وصل تو تیمار ندارد جز با غم هجر تو دلم کار ندارد بی‌رونقی کار من اندر غم عشقت کاریست که جز هجر…

Read More..

بدو چشم تو که تا زنده‌ام اوحدالدین محمد بن محمد انوری

بدو چشم تو که تا زنده‌ام تو خداوندی و من بنده‌ام سر زلف تو گواه منست که من از بهر رخت زنده‌ام به رخ خویش…

Read More..

ای دوست به کام دشمنم کردی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای دوست به کام دشمنم کردی بردی دل و زان پسم جگر خوردی چون دست ز عشق بر سر آوردم از دست شدی و سر…

Read More..

آرزوی روی تو جانم ببرد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

آرزوی روی تو جانم ببرد کافریهای تو ایمانم ببرد از جهان ایمان و جانی داشتم عشق تو هم این و هم آنم ببرد غمزهات از…

Read More..

یارم تویی به عالم یار دگر ندارم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

یارم تویی به عالم یار دگر ندارم تا در تنم بود جان دل از تو برندارم دل برندارم از تو وز دل سخن نگویم زان…

Read More..

نه دل کم عشق یار می‌گیرد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

نه دل کم عشق یار می‌گیرد نه با دگری قرار می‌گیرد از دست تو آن سرشک می‌بارم کانگشت ازو نگار می‌گیرد سرمایهٔ صدهزار غم بیش…

Read More..

گر وفا با جمال یار کند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گر وفا با جمال یار کند حلقه در گوش روزگار کند ماه دست از جمال بفشاند گر بر این پای استوار کند نازها می‌کند جفا…

Read More..

عاشقی چیست مبتلا بودن اوحدالدین محمد بن محمد انوری

عاشقی چیست مبتلا بودن با غم و محنت آشنا بودن سپر خنجر بلا گشتن هدف ناوک قضا بودن بند معشوق چون به بستت پای از…

Read More..

رخت مه را رخ و فرزین نهادست اوحدالدین محمد بن محمد انوری

رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از…

Read More..

درد تو صدهزار جان ارزد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

درد تو صدهزار جان ارزد گرد تو نور دیدگان ارزد نه غمت را بها به جان بکنم که برآنم که بیش از آن ارزد گرچه…

Read More..

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی…

Read More..

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد اوحدالدین محمد بن محمد انوری

تا ماه‌رویم از من رخ در حجیب دارد نه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد هم دست کامرانی دل از عنان گسسته هم پای…

Read More..

با من اندر گرفته‌ای کاری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

با من اندر گرفته‌ای کاری کان به عمری کند ستمکاری راستی زشت می‌کنی با من روی نیکو چنین کند آری بعد از این هم بکش…

Read More..

ای بت یغما دلم یغما مکن اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای بت یغما دلم یغما مکن شادمان جان مرا شیدا مکن روی خوب از چشم من پیدا مدار راز پنهان مرا پیدا مکن ملک زیبایی…

Read More..

یا بدان رخ نظری بایستی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

یا بدان رخ نظری بایستی یا از آن لب شکری بایستی یا مرا در غم و اندیشهٔ او چون دل او دگری بایستی نیست از…

Read More..

ندارم جز غم تو غمگساری اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ندارم جز غم تو غمگساری نه جز تیمار تو تیمارداری مرا از تو غم تو یادگارست از این بهتر چه باشد یادگاری بدان تا روزگارم…

Read More..

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی اوحدالدین محمد بن محمد انوری

گرد ماه از مشک خرمن می‌زنی واتش اندر خرمن من می‌زنی پردهٔ شب را بدین دوری چرا بر فراز روز روشن می‌زنی من ز سودای…

Read More..

سر آن دارم کامروز بر یار شوم اوحدالدین محمد بن محمد انوری

سر آن دارم کامروز بر یار شوم بر آن دلبر دردی‌کش عیار شوم به خرابات و می و مصطبه ایمان آرم وز مناجات شب و…

Read More..

رخ خوبت خدای می‌داند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

رخ خوبت خدای می‌داند که اگر در جهان به کس ماند ماه را بر بساط خوبی تو عقل بر هیچ گوشه ننشاند شعلهٔ آفتاب را…

Read More..

دامن اندر پای صبر آورده‌ای اوحدالدین محمد بن محمد انوری

دامن اندر پای صبر آورده‌ای پس به بیداد آستین برکرده‌ای هر زمان گویی چه خوردم زان تو بیش از این چبود که خونم خورده‌ای یک…

Read More..

جان وصال تو تقاضا می‌کند اوحدالدین محمد بن محمد انوری

جان وصال تو تقاضا می‌کند کز جهانش بی‌تو سودا می‌کند بالله ار در کافری باشد روا آنچه هجران تو با ما می‌کند در بهای بوسه‌ای…

Read More..

به جان آمد مرا کار از دل خویش اوحدالدین محمد بن محمد انوری

به جان آمد مرا کار از دل خویش غمی گشتم زکار مشکل خویش در آن دریا شدستم غرقه کانجا بجز غم می‌نبینم ساحل خویش به…

Read More..

ای قبای حسن بر بالای تو اوحدالدین محمد بن محمد انوری

ای قبای حسن بر بالای تو مایهٔ خوبی رخ زیبای تو یاد زلفت برد آب روی صبر آتش غم گشت خاک پای تو صد هزاران…

Read More..