Amir Moazi Naishaburi Quatrains

گر یابد زهره آگهی از نامت – امیرمعزی نیشابوری

گر یابد زهره آگهی از نامت – امیرمعزی نیشابوری

گر یابد زهره آگهی از نامت خواهد که به‌جای می‌بود در جامت گر ماه ز چرخ بشنود پیغامت آید به ‌زمین و اوفتد در دامت »

در عشق توام امید بهروزی نیست – امیرمعزی نیشابوری

در عشق توام امید بهروزی نیست – امیرمعزی نیشابوری

در عشق توام امید بهروزی نیست وز عهد شب وصال تو روزی نیست از آتش تو دلم چرا می‌سوزد چون هیچ تو را عادت دلسوزی نیست »

چون باز خیال تو پر و بال زند – امیرمعزی نیشابوری

چون باز خیال تو پر و بال زند – امیرمعزی نیشابوری

چون باز خیال تو پر و بال زند در جان رهی عشق تو چنگال زند آن کس‌ که نه از وصال تو نال زند شاید که ز چشم خویش قیقال زند »

ای نور مه از جمال رخسارهٔ تو – امیرمعزی نیشابوری

ای نور مه از جمال رخسارهٔ تو – امیرمعزی نیشابوری

ای نور مه از جمال رخسارهٔ تو ای ظلمت شب ز خال رخسارهٔ تو هرگز نفسی مباد کاین دیدهٔ من خالی بود از خیال رخسارهٔ تو »

ای پیش تو حاسدانت‌ را سنگی نه – امیرمعزی نیشابوری

ای پیش تو حاسدانت‌ را سنگی نه – امیرمعزی نیشابوری

ای پیش تو حاسدانت‌ را سنگی نه در جنب تو دشمنانْت‌‌ْ را رنگی نه ملک از ملکان بری و آهنگی نه لشکر شکنی و در میان جنگی نه »

هر سال به‌کار ملک بیدار تری – امیرمعزی نیشابوری

هر سال به‌کار ملک بیدار تری – امیرمعزی نیشابوری

هر سال به‌کار ملک بیدار تری چون‌ گوی زنی شها و چوگان بازی هر روز سخی تری و دیندارتری چوگان ز خمیده قد ایشان سازی »

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد – امیرمعزی نیشابوری

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد – امیرمعزی نیشابوری

عشقت صنما به روی‌ زردم دارد وز کام و هوای خویش فردم دارد این خود صنما قاعدهٔ بخت من است با هر که وفا کنم به دردم دارد »

خورشید فلک سجده برد رأی تو را – امیرمعزی نیشابوری

خورشید فلک سجده برد رأی تو را – امیرمعزی نیشابوری

خورشید فلک سجده برد رأی تو را ور سجده برد روی دلارای تورا من خود چه‌ کسم که جان کنم جای تو را جان در تن من خاک سزد پای تو را »

تا عصمت ایزدت نکوخواه نکرد – امیرمعزی نیشابوری

تا عصمت ایزدت نکوخواه نکرد – امیرمعزی نیشابوری

تا عصمت ایزدت نکوخواه نکرد توقیع تو اِعتَصَمت بِالله نکرد هرگز ستمی بر دل تو راه نکرد ایزد به غلط تو را شهنشاه نکرد »

ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت شمشیر تو را ظفر در آغوش‌ گرفت اقبال تو را غاشیه بر دوش گرفت اد‌بار مخالف تو را گوش گرفت »

از کوی تو تا کوی من ای شمع طراز – امیرمعزی نیشابوری

از کوی تو تا کوی من ای شمع طراز – امیرمعزی نیشابوری

از کوی تو تا کوی من ای شمع طراز دریاست ز اشک من همه راه دراز گر هست درآمدن به‌کشتیت نیاز زان دل که زمن ربوده‌ای کشتی ساز »

مهرست ظفر نگین فرمان تو را – امیرمعزی نیشابوری

مهرست ظفر نگین فرمان تو را – امیرمعزی نیشابوری

مهرست ظفر نگین فرمان تو را صید است بهشت دام احسان تو را خاک است ستاره صحن میدان تو را گوی است زمانه خَمٌ جوگان تورا »

شاها ادبی کن فلک بد خو را – امیرمعزی نیشابوری

شاها ادبی کن فلک بد خو را – امیرمعزی نیشابوری

شاها ادبی کن فلک بد خو را گر چشم رسانید رخ نیکو را گرگوی خطا کرد به چوگانش زن ور اسب خطا کرد به‌ من بخش او را »

خالق همه اقبال خلایق به تو داد – امیرمعزی نیشابوری

خالق همه اقبال خلایق به تو داد – امیرمعزی نیشابوری

خالق همه اقبال خلایق به تو داد تا دهر بود بقای اقبال تو باد تو باده به‌ دست همچنین با دل شاد بدخواه تو جان و خان و مان داده به‌ باد »

بر خلق توراست پادشاهی ملکا – امیرمعزی نیشابوری

بر خلق توراست پادشاهی ملکا – امیرمعزی نیشابوری

بر خلق توراست پادشاهی ملکا وز ماه توراست تا به ماهی ملکا دور فلک و حکم الهی ملکا آن باد و چنان بادکه خواهی ملکا »

ای سیمبر از عشق تو در رشته شدم – امیرمعزی نیشابوری

ای سیمبر از عشق تو در رشته شدم – امیرمعزی نیشابوری

ای سیمبر از عشق تو در رشته شدم در خون دل از غم تو آغشته شدم در بادیهٔ فراق سرگشته شدم تو زنده بمانیا که من‌کشته شدم »

هر شب که وصال یار دلبر باشد – امیرمعزی نیشابوری

هر شب که وصال یار دلبر باشد – امیرمعزی نیشابوری

هر شب که وصال یار دلبر باشد شب زورق و ماه باد صرصر باشد وان شب که فراق آن سمن بر باشد شب کشتی و آفتاب لنگر باشد »

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد – امیرمعزی نیشابوری

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد – امیرمعزی نیشابوری

گر نعمت دشمنت ز حد بیرون شد بنگر که به عاقبت ز محنت چون شد از قارون‌ گر به مال و گنج افزون شد در زیر زمین نهفته چون قارون شد »

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز منند – امیرمعزی نیشابوری

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز منند – امیرمعزی نیشابوری

در عشق تو زیر و بم هم‌آواز منند اندیشه و باد سرد دمساز من اند خاموشی و صبر خازن راز من اند رنگ رخ و آب دیده غماز من اند »

چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرق – امیرمعزی نیشابوری

چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرق – امیرمعزی نیشابوری

چون ابر کف تو بیند ای خسرو شرق از تو نکند به جود تا دریا فرق گردد خجل و شود به آب اندر غرق از رشک بگرید و برو خندد برق »

ای یار چو روزگار یار من و توست – امیرمعزی نیشابوری

ای یار چو روزگار یار من و توست – امیرمعزی نیشابوری

ای یار چو روزگار یار من و توست بس کس که حسود روزگار من و توست این باده که اندوه‌گسار من و توست برگیر و بیا که ‌کار کار من و توست »

ای تاخته از جهان جهانبانان را – امیرمعزی نیشابوری

ای تاخته از جهان جهانبانان را – امیرمعزی نیشابوری

ای تاخته از جهان جهانبانان را برهم زده ملک و خانهٔ خانان را ای وارث نامدار سلطانان را فخرست به تو جمله مسلمانان را »

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم – امیرمعزی نیشابوری

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم – امیرمعزی نیشابوری

هر شب غم تو به مه اشارت‌کُنَدَم وز چشم پر آب خواب غارت کندم یک شب نگذارد که کنم دیده فراز چندان که خیال تو زیادت کندم »

شاها همه تدبیر صواب است تو را – امیرمعزی نیشابوری

شاها همه تدبیر صواب است تو را – امیرمعزی نیشابوری

شاها همه تدبیر صواب است تو را وز بخت به فرخی جواب است تو را آتش تیغی و نفع آب است تورا از خاکی و نور آفتاب است تورا »

خورشید بر آسمان نپیماید راه – امیرمعزی نیشابوری

خورشید بر آسمان نپیماید راه – امیرمعزی نیشابوری

خورشید بر آسمان نپیماید راه زان‌ گونه که بر زمین سپه راند شاه جز شاه ملکشاه به یک نیمهٔ ماه از دجله به جیحون که کشیدست سپاه »

تا شاه نشاط دجله کردست امشب – امیرمعزی نیشابوری

تا شاه نشاط دجله کردست امشب – امیرمعزی نیشابوری

تا شاه نشاط دجله کردست امشب اندر دل بندگان فزودست طرب دریاست شه پاکدل پاک نسب دریا به ‌میان دجله در هست عجب »

ای شاه زمین فلک سریرتو سزد – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه زمین فلک سریرتو سزد – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه زمین فلک سریرتو سزد مریخ به جَدْی پرّ تیر تو سزد خورشید نگویم که دبیر تو سزد یک نقطه ز اتوقیع‌ا وزیر تو سزد »

از عمر شبی به‌ کام دل دوشم بود – امیرمعزی نیشابوری

از عمر شبی به‌ کام دل دوشم بود – امیرمعزی نیشابوری

از عمر شبی به‌ کام دل دوشم بود کاواز سرود و رود درگوشم بود بگذشته و بامداد فرموشم بود مهتاب نبود و مه در آغوشم بود »

نشناخت ملک سعادت اختر خویش – امیرمعزی نیشابوری

نشناخت ملک سعادت اختر خویش – امیرمعزی نیشابوری

نشناخت ملک سعادت اختر خویش در منقبت وزیر خدمتگر خویش بگماشت بلای تاج برکشور خویش تا در سر تاج‌کرد آخر سر خویش »

سروی‌که بنفشه برگل آمد بر او – امیرمعزی نیشابوری

سروی‌که بنفشه برگل آمد بر او – امیرمعزی نیشابوری

سروی‌که بنفشه برگل آمد بر او اقبال رسانید به گردون سر او ماییم به مهر و دوستی در خور او فرماندهٔ عالمیم و فرمانبر او »

حوران سپاهت ای شه شیر شکر – امیرمعزی نیشابوری

حوران سپاهت ای شه شیر شکر – امیرمعزی نیشابوری

حوران سپاهت ای شه شیر شکر در آب روان همی نمایند صُوَر آن است مرادشان که باشند مگر در خدمت مجلس تو اِستاده کمر »

بگرفت شها قضای بد دامن من – امیرمعزی نیشابوری

بگرفت شها قضای بد دامن من – امیرمعزی نیشابوری

بگرفت شها قضای بد دامن من تا لشکر غم نشست پیرامن من گر خست به تیر تو دل روشن من بخت تو نگاه داشت جان در تن من »

ای شاه بنای ملک محکم به‌تو ماند – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه بنای ملک محکم به‌تو ماند – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه بنای ملک محکم به‌تو ماند باغ ظفر و فتوح خرم به تو ماند شاهنشهی از نژاد آدم به تو ماند رفتند مخالفان و عالم به تو ماند »

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد – امیرمعزی نیشابوری

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد – امیرمعزی نیشابوری

هر کار که هست جز به‌ کام تو مباد هر خصم‌ که هست جز به دام تو مباد هر شاه که هست جز غلام تو مباد هر خطبه که هست جز به نام تو مباد »

گر نور مه و روشنی شمع توراست – امیرمعزی نیشابوری

گر نور مه و روشنی شمع توراست – امیرمعزی نیشابوری

گر نور مه و روشنی شمع توراست پس سوزش وکاهش من از بهر چراست گر شمع تویی مرا چرا باید سوخت ور ماه تویی مرا چرا باید کاست »

دلها همه در زلف تو آویخته باد – امیرمعزی نیشابوری

دلها همه در زلف تو آویخته باد – امیرمعزی نیشابوری

دلها همه در زلف تو آویخته باد جانها همه از طبع تو آمیخته باد هر شور که در جهان برانگیزد چرخ آن شور ز جعد زلفت انگیخته باد »

چون آتش خاطر مرا شاه بدید – امیرمعزی نیشابوری

چون آتش خاطر مرا شاه بدید – امیرمعزی نیشابوری

چون آتش خاطر مرا شاه بدید از خاک مرا بر زبر ماه کشید چون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید »

ای ماه کمان شهریاری گویی – امیرمعزی نیشابوری

ای ماه کمان شهریاری گویی – امیرمعزی نیشابوری

ای ماه کمان شهریاری گویی یا ابروی آن طرفه نگاری گویی نعلی زده از زرّ عیاری گویی درگوش سپهر گوشواری گویی »

ای برده به شمشیر همه ملک تگین – امیرمعزی نیشابوری

ای برده به شمشیر همه ملک تگین – امیرمعزی نیشابوری

ای برده به شمشیر همه ملک تگین آورده همه ملک تگین زیر نگین پیروزی و نصرت تو بر روی زمین آرایش دولت است و افزایش دین »

هر شب که رهی فال ز روی تو زند – امیرمعزی نیشابوری

هر شب که رهی فال ز روی تو زند – امیرمعزی نیشابوری

هر شب که رهی فال ز روی تو زند مرغی شود و بال به سوی تو زند هر نعره که پاسبان کوی تو زند گویی‌که زجان مهرجوی تو زند »

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش – امیرمعزی نیشابوری

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش – امیرمعزی نیشابوری

شاهی که به رزم کاویان داشت درفش گر زنده شود پیش تو بردارد کفش ای کرده دل خصم خلاف تو بنفش بشت است دل خصم و خلاف تو درفش »

خورشید چو بیند ای ملک رای تورا – امیرمعزی نیشابوری

خورشید چو بیند ای ملک رای تورا – امیرمعزی نیشابوری

خورشید چو بیند ای ملک رای تورا وین فر و جمال عالم ارای تورا جوینده شود بزمگه و جای تو را تا سجده برد خاک‌کف پای تورا »

تا شاه گشاده دست بر تخت نشست – امیرمعزی نیشابوری

تا شاه گشاده دست بر تخت نشست – امیرمعزی نیشابوری

تا شاه گشاده دست بر تخت نشست دست همه بیدادگران سخت ببست دستور به دستوری شاه اندر دست از پای فتاده را همی گیرد دست »

ای شاه زمین بر آسمان داری تخت – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه زمین بر آسمان داری تخت – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه زمین بر آسمان داری تخت سست است عدو تا تو کمان داری سخت حمله سبک آری وگران داری لخت پیری تو به تدبیر و جوان داری بخت »

از درگه تو ملوک را تاج آید – امیرمعزی نیشابوری

از درگه تو ملوک را تاج آید – امیرمعزی نیشابوری

از درگه تو ملوک را تاج آید در همّت تو هزار معراج آید توقیع تو چون به ‌دست محتاج آید چون‌کعبه بود که بیش حُجاج آید »

من با تو بتا نفس نمی‌یارم زد – امیرمعزی نیشابوری

من با تو بتا نفس نمی‌یارم زد – امیرمعزی نیشابوری

من با تو بتا نفس نمی‌یارم زد در موکب تو جرس نمی‌یارم زد جان میدهم و نفس نمی‌یارم زد دست از تو به هیچ‌کس نمی‌یارم زد »

زین فتح‌ که‌ کرد شاه در کشور چین – امیرمعزی نیشابوری

زین فتح‌ که‌ کرد شاه در کشور چین – امیرمعزی نیشابوری

زین فتح‌ که‌ کرد شاه در کشور چین هم ملک همی نازد و هم دولت و دین هر مملکتی که هست بر روی زمین بوالفتح ملکشاه کند فتح چنین »

چون نرگس اگر نهیم در خاکستر – امیرمعزی نیشابوری

چون نرگس اگر نهیم در خاکستر – امیرمعزی نیشابوری

چون نرگس اگر نهیم در خاکستر ور داریم اندر آب چون نیلوفر ور بسپریم به پای همچون‌ گل تر از شرم تو چون بنفشه بر نارم سر »

باکم ز منی پای تو اندر گل باد – امیرمعزی نیشابوری

باکم ز منی پای تو اندر گل باد – امیرمعزی نیشابوری

باکم ز منی پای تو اندر گل باد با به ز تویی مراد من حاصل باد گر دل پس از این هوای تو خواهد جست لعنت ز خدای بر من و بر دل باد »

ای رفته ز خانه مدتی سوی سفر – امیرمعزی نیشابوری

ای رفته ز خانه مدتی سوی سفر – امیرمعزی نیشابوری

ای رفته ز خانه مدتی سوی سفر باز آمده سوی خانه با فتح و ظفر هرگز سفری چنین‌ که کردست دگر افروخته روی ملک و افراخته سر »

هرگز نشوم من از بت و باده صبور – امیرمعزی نیشابوری

هرگز نشوم من از بت و باده صبور – امیرمعزی نیشابوری

هرگز نشوم من از بت و باده صبور کز بت همه راحت است و از باده سرور از دست و کنار خویش کی دارم دور پروردهٔ آفتاب و برکردهٔ حور »

گر سینه بخست شاه سنجر ما را – امیرمعزی نیشابوری

گر سینه بخست شاه سنجر ما را – امیرمعزی نیشابوری

گر سینه بخست شاه سنجر ما را کم نیست خمار عشق در سر ما را گر دل‌بر بود یار دلبر ما را پیکان بَدَل دل است در بر ما را »

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند – امیرمعزی نیشابوری

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند – امیرمعزی نیشابوری

در عشق تو ای صنم مرا رای نماند وان طبع لطیف حکمت آرای نماند بر جای همی بود دلم بی‌غم تو تا جای غم تو گشت بر جای نماند »

چشم من و چشم آن بت تنگ دهان – امیرمعزی نیشابوری

چشم من و چشم آن بت تنگ دهان – امیرمعزی نیشابوری

چشم من و چشم آن بت تنگ دهان در بیع و شری شدند و در سود و زیان کردند یکی بیع زما هر دو نهان آن آب بدین سپرد و این خواب بدان »

ای‌ گوی زَنَخ سخن ز کویت ‌گویم – امیرمعزی نیشابوری

ای‌ گوی زَنَخ سخن ز کویت ‌گویم – امیرمعزی نیشابوری

ای‌ گوی زَنَخ سخن ز کویت ‌گویم وی موی میان ز عشق مویت مویم گر آب شوم‌ گذر به جویت جویم ور سر و شوم به پیش رویت رویم »

ای باخته عشق در جهان با دگری – امیرمعزی نیشابوری

ای باخته عشق در جهان با دگری – امیرمعزی نیشابوری

ای باخته عشق در جهان با دگری نوشیده سبک می‌ گران با دگری در مذهب دوستی روا نیست چنین من بی‌ تو به غم تو شادمان با دگری »

هر شاه که داشت دولت و بخت جوان – امیرمعزی نیشابوری

هر شاه که داشت دولت و بخت جوان – امیرمعزی نیشابوری

هر شاه که داشت دولت و بخت جوان هر دو یله کرد و خود برون شد زمیان ایزد چو تو را کرد شهنشاه جهان هر دو به تو داد وگفت جاوید بمان »

شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست – امیرمعزی نیشابوری

شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست – امیرمعزی نیشابوری

شاها همه آشوب ز بدخواه تو خاست دادار جز آن خواست که بدخواه تو خواست پیغمبری ملوک بی‌وحی تو راست کارت همه معجزات را ماند راست »

خور گوید کاشکی که زرین تنمی – امیرمعزی نیشابوری

خور گوید کاشکی که زرین تنمی – امیرمعزی نیشابوری

خور گوید کاشکی که زرین تنمی تا جام شراب شاه شیر اوژنمی مه‌ گوید کاشکی من از آهنمی تا نعل ستور شاه‌گیتی‌، منمی »

تا دید زمانه در دلم غایت عشق – امیرمعزی نیشابوری

تا دید زمانه در دلم غایت عشق – امیرمعزی نیشابوری

تا دید زمانه در دلم غایت عشق در پیش دلم همی کشد رایت عشق گر وحی زآسمان گسسته نشدی درشان دل من آمدی آیت عشق »