Amir Moazi Naishaburi Qitaat

بیار آن می‌که پنداری روان یاقوت نابستی – امیرمعزی نیشابوری

بیار آن می‌که پنداری روان یاقوت نابستی – امیرمعزی نیشابوری

بیار آن می‌که پنداری روان یاقوت نابستی و یا جون برکشیده تیغ پیش آفتابستی بیا کی‌گویی اندر جام مانند گلابستی به خوشی گویی اندر دیدهٔ بی خواب خوابستی سحابستی قدح‌ گویی و می قطر سحابستی طرب‌گویی که اندر دل دعای مستجابستی اگر می نیستی یکسر همه دلها خرابستی وگر درکالبد جان را بدل هستی شرابستی اگر این می ... »

نه بس بود که در غزل یار و در مدیح – امیرمعزی نیشابوری

نه بس بود که در غزل یار و در مدیح – امیرمعزی نیشابوری

نه بس بود که در غزل یار و در مدیح طبعی بود لطیف و زبانی بود فصیح معشوق سازگار بباید گه غزل ممدوح مال بخش بباید گه مدیح »

امام بود محمد، علی خلیفه ی او – امیرمعزی نیشابوری

امام بود محمد، علی خلیفه ی او – امیرمعزی نیشابوری

امام بود محمد، علی خلیفه ی او کنون علی است مشیر و محمدست وزیر علی ز مهر محمد همی چنان نازد که از دعای محمد علی به روز غدیر »

زان خط تو که همی بردمد از عارض تو – امیرمعزی نیشابوری

زان خط تو که همی بردمد از عارض تو – امیرمعزی نیشابوری

زان خط تو که همی بردمد از عارض تو کس نگوید که جمال تو دگر خواهد شد عارض نازک تو بر صفت گل تازه است زینت تازه گلت سُنبلِ تَر خواهد شد گر دلم بر رخ تو شیفته و فتنه شدست بر خطت فتنه‌تر و شیفته‌تر خواهد شد ای پسر گر خط مشکینت چنین خواهد بود نه بر آنم ‌که مرا با تو به سر خواهد شد به سر کار تو هر چند که د... »

به سعی همت خویش ای اجل مؤید دین – امیرمعزی نیشابوری

به سعی همت خویش ای اجل مؤید دین – امیرمعزی نیشابوری

به سعی همت خویش ای اجل مؤید دین خجسته دولت و پیروز اخترم کردی چو رای خویش بیفروختی ضمیر مرا چو بخت خویش بر اعدا مظفرم‌ کردی به جاه بر همه صدران تقدمم دادی به مال با همه میران برابرم‌ کردی تو را ستایم همچون رسول را حَسّان که تو به احسان حَسّان دیگرم‌کردی »

کردم اندر فتح غزنین ساحری در شاعری – امیرمعزی نیشابوری

کردم اندر فتح غزنین ساحری در شاعری – امیرمعزی نیشابوری

کردم اندر فتح غزنین ساحری در شاعری کرد پرگوهر دهانم پادشاه گوهری دست رادش در دهانم درّ دریایی نهاد چون ببارید از زبانم پیش او درّ دری پادشا بخشد به شاعر زرّ و دیبا و قصب او مرا این هر سه بخشید و جواهر بر سری درکنارم درّ و فیروزه است و لعل از جود او در وثاقم جامهٔ رومی و زرّ جعفری هرگز از محمود غازی ... »

از سروران باستان، وز مهتران عصر ما – امیرمعزی نیشابوری

از سروران باستان، وز مهتران عصر ما – امیرمعزی نیشابوری

از سروران باستان، وز مهتران عصر ما کردند نازش چار قوم از چار تن تا روز دین ایرانیان از رستم و عباسیان از معتصم سلجوقیان از سنجر و اسحاقیان از صدر دین »

دریاست خاطر من و گوهر در او سخن – امیرمعزی نیشابوری

دریاست خاطر من و گوهر در او سخن – امیرمعزی نیشابوری

دریاست خاطر من و گوهر در او سخن در مجلس شریف تو گوهر کنم نثار شعری که خاطرم به معانی بپرورد باشد یکی طویله پر از در شاهوار در نقد و در شناختن شعرهای خویش بر همت و کفایت تو کردم اختصار تا هست در زمانهٔ فانی بلند و پست تا هست در میانهٔ ‌گیتی عزیز و خوار بادی بلند و دشمن تو باد سرنگون بادی عزیز و حاسد ... »

بخور ای سیدی به شادی و ناز – امیرمعزی نیشابوری

بخور ای سیدی به شادی و ناز – امیرمعزی نیشابوری

بخور ای سیدی به شادی و ناز هرکجا نعمتی به چنگ آری چرخ در بردنش شتاب کند گر تو در خوردنش درنگ آری »

همای کلک تو مرغی است لاغر – امیرمعزی نیشابوری

همای کلک تو مرغی است لاغر – امیرمعزی نیشابوری

همای کلک تو مرغی است لاغر که از منقار او شد ملک فربی هر آنکس کو تو را بیند بپرسد که این خورشید تابنده است یا نی »

چون مشک سیه بود مرا هر دو بنا گوش – امیرمعزی نیشابوری

چون مشک سیه بود مرا هر دو بنا گوش – امیرمعزی نیشابوری

چون مشک سیه بود مرا هر دو بنا گوش کافور ‌شد از پیری مشک سیه من هرچندکه بسیارگنه دارم یا رب آمرزش تو بیشترست از گنه من »

ای وزیری‌ که همت تو همی – امیرمعزی نیشابوری

ای وزیری‌ که همت تو همی – امیرمعزی نیشابوری

ای وزیری‌ که همت تو همی عدم سائلان وجود کند شرم دارد زمانه با چو تویی که ز حاتم حدیث جود کند گر سر از خاک برکند حاتم خاک پای تو را سجود کند »

فخر کردی که نسب داری از آباء کرام – امیرمعزی نیشابوری

فخر کردی که نسب داری از آباء کرام – امیرمعزی نیشابوری

فخر کردی که نسب داری از آباء کرام همه مشهور به‌ جود و کرم و آزادی راست گفتی پدرانت همه نیکان بودند بد تو بودی به‌ حقیقت که از ایشان زادی »

چو بنوشت بر لوح نام تو را – امیرمعزی نیشابوری

چو بنوشت بر لوح نام تو را – امیرمعزی نیشابوری

چو بنوشت بر لوح نام تو را فرو ایستاد از نوشتن قلم همی گفت زین پس ندانم نوشت چو جزوی و کلی نوشتم به هم »

این منم آمده نزدیک کریمی‌که شدست – امیرمعزی نیشابوری

این منم آمده نزدیک کریمی‌که شدست – امیرمعزی نیشابوری

این منم آمده نزدیک کریمی‌که شدست شخص او قبله قبول شرف وتمکین را وین منم دست به من داده بزرگی‌که سپرد به‌کف پای بزرگی سر علیّین را وین منم یافته اقبال وزیری‌که زعدل تازه کردست کنون قاعدهٔ پیشین را وین منم از پس سی سال به‌کام دل خویش دیده در صدر خداوند معین‌الدین را باد در صدر معالیش همه ساله بقا تا ب... »

موی سیاه من به جوانی چو مشک بود – امیرمعزی نیشابوری

موی سیاه من به جوانی چو مشک بود – امیرمعزی نیشابوری

موی سیاه من به جوانی چو مشک بود کافور شد به پیری مشک سیاه من آورد روزگار ز پیری اثر پدید بر روی پژمریده و پشت دوتاه من هرگه ‌که من به سجده نهم روی بر زمین از دیدگان بر آب شود سجده‌گاه من یا رب اگر چه هست فراوان مرا گناه آمرزش تو بیشتر است از گناه من »

جهاندار شد صدر دین در وزارت – امیرمعزی نیشابوری

جهاندار شد صدر دین در وزارت – امیرمعزی نیشابوری

جهاندار شد صدر دین در وزارت سپهدار شد شمس دین در امارت ز جد و پدر یادگار اند هر دو یکی در امارت یکی در وزارت »

ای شاه عطا بخش که بخشنده‌تر از تو – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه عطا بخش که بخشنده‌تر از تو – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه عطا بخش که بخشنده‌تر از تو چشم فلک پیر ندیدست جوانی درویش به‌درگاه تو بشتافتم امروز جود تو مرا کرد توانگر به‌ زمانی شد قصهٔ من قصهٔ موسی‌که همی جست از روشنی اندر شب تاریک نشانی در آخر شب‌ گشت‌ کلیمی و رسولی در اول شب بود کلیمی و شبانی من شکر توگفتن نتوانم به‌تمامی گر بر تن من‌گردد هر موی زبان... »

مرا از پی خدمت شاه باید – امیرمعزی نیشابوری

مرا از پی خدمت شاه باید – امیرمعزی نیشابوری

مرا از پی خدمت شاه باید دل و دیده و عمر و جان و جوانی هر آن زندگانی که بی‌شه گذارم مرا مرگ باشد چنان زندگانی ولیکن مرا شاه معذور دارد که طاقت نمیدارم از ناتوانی »

تیر شه را به‌ نظم بستودم – امیرمعزی نیشابوری

تیر شه را به‌ نظم بستودم – امیرمعزی نیشابوری

تیر شه را به‌ نظم بستودم شکر کرد و به‌ فخر سر بفراشت آمد و بوسه داد سینهٔ من رفت و پیکان به‌ سینه در بگذاشت من ندانم که این ودیعت را سینه تا کی نگاه خواهد داشت »

ای شاه ز شاهان که کند آنچه تو کردی – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه ز شاهان که کند آنچه تو کردی – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه ز شاهان که کند آنچه تو کردی در ملک به شاهی ز همه شاهان فردی آنجا که می و بزم بود اصل نشاطی وانجا که صف رزم بود مرد نبردی جان پدر و جان برادر به تو شادست کز هر سه فزونی به جوانی و به مردی هر رزم که آن هر سه نجستند تو جستی هرکار که آن هر سه نکردند توکردی در ملک تو افزود هر آن مال که دادی در جان... »

صدر دین را ملک‌العرش گزید از وزرا – امیرمعزی نیشابوری

صدر دین را ملک‌العرش گزید از وزرا – امیرمعزی نیشابوری

صدر دین را ملک‌العرش گزید از وزرا همچنان چون وزرا از همهٔ خلق جهان وزرا از همگان چون رمضان اندر سال صدر دین از وزرا چون شب قدر از رمضان »

تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان – امیرمعزی نیشابوری

تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان – امیرمعزی نیشابوری

تا هست تیغ ‌کلها در برق و رعد نیسان تا هست سوز دلها در زلف و جعد جانان تا با فساد باشد همواره کون عالم تا با وعید باشد پیوسته وعد یزدان در مجلس بزرگان خالی مباد هرگز پیرایهٔ بزرگی مسعود سعد سلمان آن شاعر سخنور کز نظم او نکوتر کس در جهان ‌کلامی نشنید بعد قرآن »

ای شاه اگر سکندر دیدی حُسام تو – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه اگر سکندر دیدی حُسام تو – امیرمعزی نیشابوری

ای شاه اگر سکندر دیدی حُسام تو از سنگ و روی و آهن سدی نساختی پیش تو پشت مَعْن‌ چو چوگان شدی ز شرم گر با تو در سخا و کرم‌ گوی باختی ور دست تو بدیدی محمود زابلی از خاک سم مرکب تو سر فراختی من بنده از سخاوت و جود تو یافتم امروز خلعت تو و نیکو نواختی رومی و اطلس و قصب و بدره‌های زر دو استر سبک‌رو و اسبی... »

شاها قیاس بخت خود از آفتاب گیر – امیرمعزی نیشابوری

شاها قیاس بخت خود از آفتاب گیر – امیرمعزی نیشابوری

شاها قیاس بخت خود از آفتاب گیر عالم به تیغ دولت و رای صواب‌گیر کاوس وار تاختنی کن سوی ختن صد گنج چون خزانهٔ افراسیاب گیر آباد کرده‌ای همه عالم به عدل خویش از تیغ خویش خانهٔ اعدا خراب‌گیر چون بنگری به طالع خویش و دعا کنی طالع خجسته‌گیر و دعا مستجاب گیر گه اسب تاز و گاه نشاط شراب کن گه‌گوی باز و گاه ب... »

بیاید نام او در مَخلَص شعر – امیرمعزی نیشابوری

بیاید نام او در مَخلَص شعر – امیرمعزی نیشابوری

بیاید نام او در مَخلَص شعر چنان کاندر نماز الله اکبر نه دنیا بهر ما نفع است و ضَرّست وزو ما را نه نفعستی و نه ‌ضرّ بدین معنی خرد نپسندد از ما که با دریا کنیم او را برابر اگر گردون بپیماید مثنی و گر کشور بپیماید مکرر ز قدرش کمتر آید هفت گردون ز جاهش‌ کمتر آید هفت ‌کشور ولی چون در وثاق او نهد پای عدو ... »

ای روزگار خورده کم روزگار گیر – امیرمعزی نیشابوری

ای روزگار خورده کم روزگار گیر – امیرمعزی نیشابوری

ای روزگار خورده کم روزگار گیر بیغوله را ز تیر حوادث حصار گیر یک‌ره که در سرای سپنجی نشسته‌ای اندیشه کن ز راه و شدن را شمار گیر اکنون که کارهای جهان با خصومت است بگریز و از میان خصومت کنار گیر پیشی مجوی بر کس و بیشی طلب مکن در کنج خانه‌ای به‌ قناعت قرار گیر غره مشو به نعمت و دل در جهان مبند از فخر مل... »

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را – امیرمعزی نیشابوری

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را – امیرمعزی نیشابوری

شریف خاطر مسعود سعد سلمان را مسخرست سخن چون پری سلیمان را نسیج وحده که نو حُلّه‌ای دهد هر روز زکارگاه سخن بارگاه سلطان را ز شادی ادب و عقل او به دار سلام همه سلامت و سعدست سعدسلمان را اگر دلیل بزرگی است فضل پس نه عجب که او دلیل بزرگی است فضل یزدان را »

جهان ‌گشاده ثنای تو را چو شیر دهان – امیرمعزی نیشابوری

جهان ‌گشاده ثنای تو را چو شیر دهان – امیرمعزی نیشابوری

جهان ‌گشاده ثنای تو را چو شیر دهان زمانه بسته رضای تو را چو تیر کمر غبار موکب تو کرده چشم گردون کور صهیل مرکب تو کرده گوش گردون کر فکند رمح تو هر ساعتی از آن مردم ربود تیغ تو هر لحظه‌ای از آن لشکر هزار جوشن و تن در میانهٔ جوشن هزار مغفر و سر در میانه مغفر »

ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا – امیرمعزی نیشابوری

ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا – امیرمعزی نیشابوری

ای خداوندی که چون در بزم بنشانی مرا از بلا و محنت ایام برهانی مرا حق خدمت دارم اندر دولت تو سالها گر کس دیگر نمی‌داند همی دانی مرا تا قیامت فخر من باشد که اندر بزم خویش در بر تختم نشانی و بدر خوانی مرا »

شاه بهرامشاه بن مسعود – امیرمعزی نیشابوری

شاه بهرامشاه بن مسعود – امیرمعزی نیشابوری

شاه بهرامشاه بن مسعود خواجه مسعود سعد را بنواخت از کرم حق شعر او بگزارد وز خرد قدر فضل او بشناخت کز سواران فضل بهتر از او کس به ‌چوگان فضل ‌گوی نیاخت زرّ کانی بیافت وقت سخن زرّ طبعی که در سخن بگداخت در سخن زر چو او که داند یافت در سخن دُرّ چو او که یارد ساخت تا معزی قصایدش بشنید دل ز بیهوده‌ها همه پ... »

بیار فاخته مهرا شراب غالیه بوی – امیرمعزی نیشابوری

بیار فاخته مهرا شراب غالیه بوی – امیرمعزی نیشابوری

بیار فاخته مهرا شراب غالیه بوی که خاک غالیه رنگ است و روز فاخته‌گون تو با کرشمه طاوس پیش من بخرام اگر ز سرما طاوس شد ز باغ برون چنانکه باز نسیمن گرفت بر سرکوه بگیر بازی کز حلق و برآید خون از آن ‌کفی‌ که چو موی حواصل آمد گرم قدح بده که جهان پر حواصِل است کنون برفت بلبل و ما را ز رفتنش چه زیان که بلبل... »

ای بار خدایی که خداوند جهانی – امیرمعزی نیشابوری

ای بار خدایی که خداوند جهانی – امیرمعزی نیشابوری

ای بار خدایی که خداوند جهانی لشکر شکن و ملک ده و ملک ستانی دریادل و مه‌طلعت و خورشید ضمیری باران سپه و ابر کف و برق سنانی فخرست به‌ سلطانی تو پیر و جوان را تا با خرد پیری و با بخت جوانی چون مهر و سپهری و نه آنی و نه اینی چون ابر و هژیری و نه اینی ونه آنی چندین سخن نغز که دارد که تو داری چندین سخن نغ... »

عزیزکرد مرا در محل عز و قبول – امیرمعزی نیشابوری

عزیزکرد مرا در محل عز و قبول – امیرمعزی نیشابوری

عزیزکرد مرا در محل عز و قبول ظهیر دولت شاه و شهاب دین رسول چنان شنید زمن شعر کاحمد مختار شنید وحی ز روح‌الامین به وقت نزول چو در ستایش او لفظ من مکرر شد لَطَف نمود و ز تکرار من نگشت ملول کجا ملول شود صاحبی که گاه سخن بود ز خاطر او نفع را فروع و اصول ایا ستوده کریمی که فضل‌گویان را ز شکر مکرمت توست ف... »