Amir Moazi Naishaburi Ghazals

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر – امیرمعزی نیشابوری

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر – امیرمعزی نیشابوری

دی نگاری دیدم اندر راه چون بدر منیر کز برون‌ گل بود و مشک و از درون می بود و شیر رخ چو آب اندر شراب و تن چو خز اندر سمن لب چو لعل اندر نبات و پر چو سیم اندر حریر دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در زلف و ابرو چون‌کمان و غمزه و بالا چو تیر دلبری بس دلستان و شاهدی بس دلربا نازکی بس دلفریب و چابکی... »

آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر – امیرمعزی نیشابوری

آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر – امیرمعزی نیشابوری

آن شب که مرا بودی وصل تو به‌ کف بر با دوست نشستم به سرکوی لَطَف بر ابروش کمان بود و هدف ساختم از دل تا غمزهٔ او تیر همی زد به هدف بر پر دُر صدفی داشت عقیقین و همان شب غواص صدف یافته بودم به صدف بر گفتی خط مشکینش بر عارض سیمین طغرای جمال است به منشور شرف بر در خلد به نظارهٔ طغرای جمالش گرد آمده حوران... »

ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش – امیرمعزی نیشابوری

ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش – امیرمعزی نیشابوری

ای کژدم زلف تو زده بر دل من نیش وز ضربت آن نیش دل نازک من ریش آنجا که بود انجمن لشکر خوبان نام تو بود اول ناز تو بیش چون من شود آخر به غم عشق ‌گرفتار آنکس که ز اول نبود عاقبت اندیش »

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم – امیرمعزی نیشابوری

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم – امیرمعزی نیشابوری

کرانه گیرم تا خود ز عشق باز کنم در خصومت بر خویشتن فراز کنم زعشق دوست بدین عشق و دوستی که منم نه ممکن است‌ که من خود زعشق باز کنم زیاد روی خداوند آن دو زلف سیاه چو نام عشق بود من سخن دراز کنم گرش ببینم و دستم به زلف او نرسد به چشم با سر زلفش ز دور راز کنم نیوفتد سخنش در برابر سخنم که او حدیث زناز و ... »

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم – امیرمعزی نیشابوری

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم – امیرمعزی نیشابوری

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم پدر و مادر من بنده نبودند تو را من تو را بنده شدم‌ گرچه به اصل آزادم هر شبی بر سر کوی تو برآرم فریاد نکنی رحمت و یکشب نرسی فریادم من به یک روز تو را یادکنم سیصد بار تو به ص... »

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم – امیرمعزی نیشابوری

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم – امیرمعزی نیشابوری

مشکن صنما عهد که من توبه شکستم وز بهر تو درکنج خرابات نشستم اندر صف خورشید پرستان شدم اینک زیراکه میان سخت به زنّار ببستم پیش تو برم سجده میان بسته به زنّار تا خلق بدانند که خورشید پرستم بندم کن و حدّم بزن ای شحنهٔ خوبان کز هجر تو دیوانه و از عشق تو مستم از مستی و دیوانگی من چه گریزی کز تو گذرم نیست... »

دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی – امیرمعزی نیشابوری

دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی – امیرمعزی نیشابوری

دوست دارم که برآشوبی و بیداد کنی شادیی ‌کن ‌که مرا با غم و فریاد کنی زاتش عشق چو پولاد بتابی دل من پس دل خویش چو ناتافته پولاد کنی به‌تو ای طرفهٔ بغداد نه زان دادم دل که تو از دیدهٔ من دجلهٔ بغداد کنی بندهٔ روی چو ماهت نه از آن شرط شدم که مرا بیهده بفروشی و آزاد کنی بندهٔ روی توام عاشق بیداد توام بن... »

آن زلف نگر بر آن بر و دوش – امیرمعزی نیشابوری

آن زلف نگر بر آن بر و دوش – امیرمعزی نیشابوری

آن زلف نگر بر آن بر و دوش وان خط سیه بر آن بناگوش هر دو شده پیش ماه و خورشید مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش چون عنبر و مشک‌دوش بر دوش آن داده به عاشقان غم و درد وین برده زعاقلان دل و هوش سنبل خط و لاله رخ نگاری است آن ماه سمنبر گل آغوش از سنبل اوست نوش من زهر وز لالهٔ اوست زهر من نوش گ... »

بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او – امیرمعزی نیشابوری

بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او – امیرمعزی نیشابوری

بار دیگر باز گرم افتادم اندر کار او باز نشکیبم همی یکساعت از دیدار او گر مرا بینی عجب مانی فرو درکار من تا دگر باره چرا عاجز شدم درکار او هر شبی‌ گویم‌ که مهمان آرمش ا‌برخوان‌ا خویش تا مگرگیرم زمانی بهره ازگفتار او بازگویم کز دو چشم من جهان پرگل شود چون زمین پرگل شود مشکل شود رفتار او »

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست – امیرمعزی نیشابوری

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست – امیرمعزی نیشابوری

گر تو پنداری که رازم بی‌تو پیدا نیست هست یا دلم مشتاق آن رخسار زیبا نیست هست یا ز عشق لولو و یاقوت شَکَّر بار تو چشم ‌گوهر بار من هر شب چو دریا نیست هست ور تو را صورت همی بندد که از چشم و دلم آب و آتش تا ثَری و تا ثُریّا نیست هست گر تو پنداری که بی‌وصل تو جان اندر تنم مستمند و دردمند و ناشکیبا نیست ... »

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو – امیرمعزی نیشابوری

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو – امیرمعزی نیشابوری

جانا جفا نکردم هرگز به جای تو کارم به جان رسید زجور و جفای تو هرچند جز جفا نکنی تو به جای من حقا که جز وفا نکنم من به جای تو دل برده‌ای اگر ببری جان روا بود زیرا که جان نخواهم جز از برای تو ور صد هزار جان بودای دوست مرمرا من وقف کرده‌ام به دعا و ثنای تو من بی‌رضای تو نکنم عیش در بهشت حاشا که دوزخ اس... »

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت – امیرمعزی نیشابوری

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت – امیرمعزی نیشابوری

ای روی تو رخشنده‌تر از قبلهٔ زردشت بی‌روی تو چون زلف تو گوژست مرا پشت ‌عشق تو مرا کشت و هوای تو مرا سوخت جور تو مرا خست و جفای تو مرا کشت هر چند همه جور و جفای تو کشیدم هرگز نکنم مهر و وفای تو فرامشت برخیز و بیا تا ز رخ و زلف تو امشب پر لاله کنم دامن و پر مشک‌ کنم مشت »

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست – امیرمعزی نیشابوری

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست – امیرمعزی نیشابوری

ز عشق لاف تو ای پیر فوطه پوش خطاست که عشق و فوطه و پیری بهم نیاید راست تو را که هست دو عارض سپید و جامه‌ کبود دلت سیاه و رخت زرد و اشک سرخ چراست تو را به عشق همه راستگوی نشناسند و گرچه بر تو اثرهای عاشقی پیداست مگر که بشکنی از بهر عشق توبه و نذر که نذر و توبه شکستن ز بهر عشق رواست سخن ز رَحل مگوی و ... »

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی – امیرمعزی نیشابوری

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی – امیرمعزی نیشابوری

آن روی به نیکویی خورشید جهانستی وان یار به‌ زیبایی چون حور جنانستی خونخواره دو چشم او چون در نگرد شاید گویی‌ که دو جادو را آهنگ به‌ جانستی گر راز دو زلفینش ایام بدانستی شوریده شدی عالم خورشید نهان استی کافر بشدی مؤمن, مؤمن بشدی مرتد گر راه وصال او بر خلق بیانستی ور قیصر رومی را زنار رفیقستی راهش نشد... »

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی – امیرمعزی نیشابوری

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی – امیرمعزی نیشابوری

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش زلف جان آشوب پس بر گل چرا پیراستی من ز یزدان دوش دیدارت به‌ حاجت خواستم تو چرا امروز آشوب دل من خواستی بی‌مشاطه آینه بنهادی اندر بیش روی خویشتن را چون عروس جلوگی آراستی پیشه کردی بامدادان ساحری و... »

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی – امیرمعزی نیشابوری

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی – امیرمعزی نیشابوری

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی دلهای مسلمانان بربوده به‌ بازی شد در صفت حیلت بازی دل او سخت تا سست کند قاعدهٔ ملت تازی هر توبه‌ که دیدیم در اسلام حقیقی است در عشق همان توبه شد امروز مجازی سوگند خورم‌ کز دل و جان بندهٔ اویم هرچند که هرگز نکند بنده نوازی اندر صف خوبان پری چهره چنان است کاندر صف شمشیر ز... »

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم – امیرمعزی نیشابوری

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم – امیرمعزی نیشابوری

جانا کجا شدی‌ که ز بهر تو غم خوریم هر ساعت از غمان تو آشفته دل‌تریم لیلی دیگری تو به خوبی و دلبری ما در غم فراق تو مجنون دیگریم ما را به عشقت اندر بیکار شد دو دست یک دست بر دلیم و دگردست بر سریم »

ای داده روی خوب تو خورشید را نظام – امیرمعزی نیشابوری

ای داده روی خوب تو خورشید را نظام – امیرمعزی نیشابوری

ای داده روی خوب تو خورشید را نظام ای‌گشته عالمی به سر زلف تو غلام بر ماه لاله داری و بر لاله سلسله هرگز که دید سلسله بر مه ز عود خام در زیر سایهٔ سر زلفین عارضت کالْبَدْر فی‌الرّیٰاحین والشّمس فی‌الغَمام ای روی تو چو لاله و قد تو همچو سرو وی خال تو چو دانه و زلف تو همچو دام روی از رهی نتابی و در بند... »

رفت یار و غمی ز یار بماند – امیرمعزی نیشابوری

رفت یار و غمی ز یار بماند – امیرمعزی نیشابوری

رفت یار و غمی ز یار بماند جان زغم زار و تن نزار بماند دل و یار و نشاط هر سه شدند عشق و هجران و درد یار بماند رفت معشوق و عشق باقی ماند که ز معشوق یادگار بماند هست چون یار غمگسار عزیز هرچه از یار غمگسار بماند شد دل و بردبار عاشق او بر سر ره به ‌انتظار بماند جان‌که بد در طریق عشق سوار در ره عشق آن سوا... »

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم – امیرمعزی نیشابوری

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم – امیرمعزی نیشابوری

اگر یگانه شوی با تو دل یگانه‌کنم زعشق و مهر دگر دلبران‌کرانه کنم وگر جفا کنی و بگذری ز راه وفا دو دیده تیر جفای تو را نشانه کنم رمیده کرد زمن گردش زمانه تو را بدین سبب گله ازگردش زمانه کنم سیاه خال تو دانه است و تیره زلف تو دام به دام بسته شوم ‌گر طمع به دانه کنم به مجلسی که رفیقان نگاه دارندت به چش... »

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی – امیرمعزی نیشابوری

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی – امیرمعزی نیشابوری

بر من این رنج و غم آخر به سر آید روزی لب من‌ بر لب آن خوش پسر آید روزی گر چه دورم زبر یار بدان خرسندم که مرا زو به سلامت خبر آید روزی ضربت هجر همی خسته کند جان مرا آه اگر ضربت او کارگر آید روزی هر شبی قافلهٔ وصل ز من دورترست آخر این قافله نزدیکتر آید روزی ماه اقبال بر آید ز سر کوه مراد گر نگارم ز سر... »

گر یار نگارینم در من نگرانستی – امیرمعزی نیشابوری

گر یار نگارینم در من نگرانستی – امیرمعزی نیشابوری

گر یار نگارینم در من نگرانستی بار غم و رنج او بر من نه‌ گرانستی ور غمزهٔ غمارش رازش نگشادستی از خلق جهان رازم همواره نهانستی گویی چو بهشتستی آراسته و خرم گر دوست به کوی من گه‌گه گذرانستی ای کاش که قوت من بودی ز دو یاقوتش تا بر سر او چشمم یاقوت نشانستی ای کاش که از بزمم غایب نشدی هرگز تا بزم من از رو... »

جز تو مرا یار و غمگسار نشاید – امیرمعزی نیشابوری

جز تو مرا یار و غمگسار نشاید – امیرمعزی نیشابوری

جز تو مرا یار و غمگسار نشاید بی تو مرا جاودان بهشت نباید صبر من از دل همی بکاهد هر روز عشق توام هر زمان همی بفزاید مونس من در شب سیاه ستاره هجر تو روزم همی ستاره نماید غارت دلها رخ تو پیشه ‌گرفته است جز دل آزادگان همی نرباید تا تو نیایی‌ گشاده روی بر من دست و دل و کار من همی نگشاید سوی تو آیم به سر ... »

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو – امیرمعزی نیشابوری

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو – امیرمعزی نیشابوری

ای خوبتر ز یوسف ز این خوبتر مشو از چشم بد بترس و زخانه به در مشو یارت منم ز عالم و جایت دل من است یار دگر مگیر وبه جای دگر مشو گر خواستی ز حسن همی پایهٔ بلند بر آسمان رسیدی ازین پیشتر مشو بد بودی آن زمان که ندادمت هیج پند اکنون‌ که پند دادمت از بد بتر مشو »

سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار – امیرمعزی نیشابوری

سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار – امیرمعزی نیشابوری

سر بر خط عشق تو نهادیم دگربار در دام بلای تو فتادیم دگربار تا در شکن زلف تو بستیم دل خویش خون جگر از دیده گشادیم دگربار از بهر تو ما توبه و سوگند شکستیم برکف قدحِ باده نهادیم دگربار سرمایه و پیرایهٔ ما صبر و خرد بود صبر و خرد از دست بدادیم دگربار پیمودن با دست سخنهای من و تو بستوهی و ما بر سر بادیم ... »

امروز بت من سر پیکار ندارد – امیرمعزی نیشابوری

امروز بت من سر پیکار ندارد – امیرمعزی نیشابوری

امروز بت من سر پیکار ندارد جز دوستی و عذر و لَطَف‌ کار ندارد بشکفت رخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی زیرا که ‌گل صحبت او خار ندارد با گریه شد این چرخ ‌گهربار که آن بت بی‌خنده همی لعل شکربار ندارد زلفش همه مشک است و چنان مشک دلاویز کم جوی ز عطار که عطار ندارد بِربود دلم زلفش و بیم است‌ که آن زلف زنهار خورد ب... »

بربود روزگار تو را از کنار من – امیرمعزی نیشابوری

بربود روزگار تو را از کنار من – امیرمعزی نیشابوری

بربود روزگار تو را از کنار من وز تن ببرد داغ فراقت قرار من جفت دگر کسی و غمان تو جفت من یار دگر کسی و فراق تو یار من تو شادمانه جای دگر بر مراد خویش وینجا به جان رسیده زعشق تو کار من تا از کنار من تو کرانه گرفته‌ای بی‌خون دل نبود زمانی کنار من هر جایگاه که روزی با تو نشسته‌ام آن جایگه شدست‌ کنون غمگ... »

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا – امیرمعزی نیشابوری

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا – امیرمعزی نیشابوری

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی من زبونم تو زبان‌گیر مپندار مرا از همه خلق من امروز خریدار توام گرچه هستند همه خلق خریدار مرا تو شناسی‌ که به جز من نسزد جفت تو را من ش... »

خبرت هست که در آرزوی روی توام – امیرمعزی نیشابوری

خبرت هست که در آرزوی روی توام – امیرمعزی نیشابوری

خبرت هست که در آرزوی روی توام وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام خسته هجر تو و سوخته عشق توام عاشق موی تو و شیفتهٔ روی توام بوی تو باد سحرگه به من آرد صنما بندهٔ باد سحرگه ز پی بوی توام به سر تو که برم عهد وفای تو به سر تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام »

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی – امیرمعزی نیشابوری

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی – امیرمعزی نیشابوری

ای ترک زبهر تو دلی دارم و جانی ور هر دو بخواهی به‌ تو بخشم به زمانی با چون تو بتی زشت بود گر چو منی را تیمار دلی باشد و اندیشهٔ جانی از کوچکی ای بت که دهان داری گفتم آن غالیه‌دان است همانا نه دهانی وز لاغری ای بت که دهان داری گویم آن سیمین کلک است همانا نه میانی نه نه‌ که به آن سان‌ که میان و دهن تو... »

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد – امیرمعزی نیشابوری

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد – امیرمعزی نیشابوری

سرو روان چو کوه به کردار ماه کرد خط آمد وکنارهٔ ماهش سیاه کرد آن خط مشک بوی که بر عارضش دمید بر گل سپاه مورچه‌ گویی که راه کرد چیره شدیم ما به‌ گنه بر به عشق از آنک صد ره به عجز توبهٔ ما را تباه‌کرد وز توبه برکنار فتادیم از آنکه او رخسارگان چو توبهٔ ما را سیاه کرد بنمود بامداد زخرگاه روی خویش خیره ب... »

امروز بتم تیغ جفا آخته دارد – امیرمعزی نیشابوری

امروز بتم تیغ جفا آخته دارد – امیرمعزی نیشابوری

امروز بتم تیغ جفا آخته دارد خون دلم از دیده برون تاخته دارد او را دلم آرامگه است و عجب این است کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد جانم ببرد گر ز پی نرد بتازد زیرا که ا‌از آغاز تو را باخته دارد صد سلسله دارد ز ‌شبه ساخته برسیم وان سلسله گویی که ... »

بنده بودن تورا سزا باشد – امیرمعزی نیشابوری

بنده بودن تورا سزا باشد – امیرمعزی نیشابوری

بنده بودن تورا سزا باشد چون تو اندر جهان کجا باشد گرکنم بندگیت هست صواب جز تو را بندگی خطا باشد تا تو در شهر یار ما باشی کار در شهر کار ما باشد نشود با نشاط بیگانه هر که با وصلت آشنا باشد عاشقت را نفس‌گسسته شود گر ز تو یک نفس جدا باشد »

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه – امیرمعزی نیشابوری

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه – امیرمعزی نیشابوری

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه ای پسر چند کنم بی‌لب خندان تو صبر وی صنم چندکشم در غم هجران تو آه چند دارم ز پی وعده تو گوش به در چند دارم زپی رقعهٔ تو چشم به‌راه هست پیوسته تورا خواب در آن چشم دژم ه... »

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است – امیرمعزی نیشابوری

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است – امیرمعزی نیشابوری

حلقه‌های زلف جانان تا سراندر سرزده است دل ز من بگریخته است و زیر زلف او شده است گر شب تاریک خواب آرد همی در چشم من زلف شبرنگش چرا خواب از دو چشمم بستداست گر ز اصل جادویی و شعبده خواهی نشان چشم او بنگر که اصل جادویی و شعبده است تاکه او را دو رده است از در مکنون و عقیق از سرشک و لعل او بر چهرهٔ من صد ... »

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم – امیرمعزی نیشابوری

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم – امیرمعزی نیشابوری

ای پسر ما دل ز تو برداشتیم بار عشق تو به تو بگذاشتیم تا تو ما را دوست از دل داشتی ما تو را چون جان و دل پنداشتیم چون تو برگشتی و دل برداشتی از تو برگشتیم و دل برداشتیم ما همین پنداشتیم از تو نخست هم چنان آمد که ما پنداشتیم تا کی از بدمهری و بیگانگی ما تو را بیگانه‌وار انگاشتیم چند از این قلاشی و ناد... »

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را – امیرمعزی نیشابوری

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را – امیرمعزی نیشابوری

شب نماید در صفت زلفین آن بت روی را مه نماید در صفت رخسار آن دلجوی را شب ‌کجا جوشن بود کافور دیبا رنگ را مه‌ کجا مَفرَش بود زنجیر عنبر بوی را بر زمین هر کس خبر دارد که ماه و آفتاب سجده بردند از فلک دیدار آن بت روی را بر گذشت آن ماه پیکر گرد باغ و بوستان گرد رو اندر به عَمد‌ا تاب داده موی را موی و روی... »

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام – امیرمعزی نیشابوری

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام – امیرمعزی نیشابوری

از غم عشقت نگارا دیده پرخون‌کرده‌ام تا رخ و عارض زخون دیده گلگون کرده‌ام ای بسا شبها که من از آرزوی روی تو از سرشک دیده کویت را چو جیحون ‌کرده‌ام خون من خواهی‌که ریزی بی‌گناهان هر زمان تو چه پنداری که من در عاشقی چون‌ کرده‌ام دوش وقت نیمشب پیش خدا از جورتو صدهزار افغان و فریاد از تو افزون کرده‌ام تا... »

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام – امیرمعزی نیشابوری

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام – امیرمعزی نیشابوری

بس‌که من دل را به‌دام عشق خوبان بسته‌ام از نشاط روی ایشان توبه‌ها بشکسته‌ام جسته‌ام او را که او را دیده تیر انداخته است تا دل و جان را به تیر غمزهٔ او خسته‌ام هرکجا سوزنده‌ای را دیده‌ام چون خویشتن دوستی را دامن اندر دامن او بسته‌ام دوستانم بر سرکارند در بازار عشق من چو معزولان چرا درگوشهٔ بنشسته‌ام ... »

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را – امیرمعزی نیشابوری

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را – امیرمعزی نیشابوری

موی چون غالیه و روی چو دیباست تو را عقده از غالیه بر دیبا زیباست تو را مرده از دو لب شیرینت همی زنده شود در دو لب‌ گویی افسون مسیحاست تو را عاشق و شیفته سرو صنوبر شده‌ام زانکه چون سرو صنوبر قد و بالاست تو را قبله زی خلخ و یغماست مرا تا بزیم زانکه اصل و نسب از خلخ و یغماست تو را شادی جان من است آن صد... »

ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای – امیرمعزی نیشابوری

ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای – امیرمعزی نیشابوری

ختنی‌وار رخ خوب بیاراسته‌ای چگلی‌وار سر زلف بپیراسته‌ای این همه صنعت و آرایش و پیرایش چیست گرنه آشوب و بلای دل من خواسته‌ای باغبانی ز که آموخته‌ای جان پدر که سمن برگ به شمشاد بیاراسته‌ای گر بود خواسته و عمر گرانمایه و خوش خوشتر از عمر گرانمایه و از خواسته‌ای همه قصد تو به تاراج دل و جان من است بامدا... »

آه ازین کودکان مشکین موی – امیرمعزی نیشابوری

آه ازین کودکان مشکین موی – امیرمعزی نیشابوری

آه ازین کودکان مشکین موی آه ازین دلبران زیباروی رخ ایشان چو لاله بر سر کوه قد ایشان چو سرو بر لب جوی عالم از رنگ و بویشان چو نگار چون گل و چون ‌سمن به ‌روی و به ‌بوی گاه تن را جدا کنند از جان گاه زن را جدا کنند از شوی زلف ایشان به‌سان چوگان است دل مسکین من چو گردان گوی چون من مستمند مسکین دل هر یکی ... »

سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای – امیرمعزی نیشابوری

سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای – امیرمعزی نیشابوری

سنبل است آنکه تو از لاله برانگیخته‌ای یا بنفشه است‌ که بر طرف چمن ریخته‌ای یا بر آن عزم‌ که اسلام مرا کفر کنی پرده کفر ز اسلام در آویخته‌ای ای برآمیخته هر روز یکی رنگ دگر این چه رنگ است که امروز بر آمیخته‌ای تا که بر لعل و شکر بیخته‌ای‌ گرد عبیر خاک بر روی همه خسته‌دلان بیخته‌ای چه بلایی تو که از به... »

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد – امیرمعزی نیشابوری

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد – امیرمعزی نیشابوری

از پس پنجاه سال عشق به ما چون فتاد از بر ما رفته بود روی به ما چون نهاد بر دل من مهر بود مهر دلم چون شکست بر دل من قفل بود قفل درم چون‌گشاد داد من از دلبری است کاو ندهد داد من گرچه در اوصاف او خاطر من داد داد نازگری خوش‌زبان پاک‌بری شوخ‌چشم عشوه دهی دلفریب‌ بوالعجبی اوستاد آن‌که ازو شوخ‌تر چشم زمانه... »

به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای‌جان – امیرمعزی نیشابوری

به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای‌جان – امیرمعزی نیشابوری

به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای‌جان که‌ درد و داغ هجران‌ تو خواب از من ربود ای‌ جان زبهر دیدن رویت چو باشم بر سرکویت خروش پاسبان تو به جان باید شنود ای جان به باغ صحبت وصلت بکشتم تخم امیدت کنون آمد به‌ بر تخمم‌ کسی دیگر درود ای جان مرا شادی رخسار تو باشد هرکجا باشم چو رخسارت نبینم من ندانم شاد ب... »

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد – امیرمعزی نیشابوری

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد – امیرمعزی نیشابوری

مشک نقاب قمر خویش ‌کرد سیم‌ حجاب حجر خویش کرد تا من بیچارهٔ دل خسته را عاشق اندوه بر خویش کرد عیش من از ناخوشی آن خوش پسر همچو شرنگ از شکر خویش‌کرد دید دلم ناوک مژگان او حلقهٔ زلفش سپر خویش کرد کردم با او ز لطافت بسی آنچه پدر با پسر خویش کرد »

خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیدست – امیرمعزی نیشابوری

خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیدست – امیرمعزی نیشابوری

خطّی است‌ که بر عارض آن ماه تنیدست یا دست فلک غالیه بر ماه‌ کشیدست یا رهگذر مورچگان است به ‌گلبرک یا بر سمن تازه بنفشه بدمیدست در جمله یکی خط بدیع است‌که آن خط صد توبه شکسته است و دو صد پرده دریدست من عاشق آن تُرک پریزاد که او را هم جعد پریشیده و هم زلف خمیدست صورتگر چین از حسد صورت خویش هم خامه شکس... »

آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی – امیرمعزی نیشابوری

آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی – امیرمعزی نیشابوری

آن‌ که از سنبل نقاب ارغوان آرد همی عیش او بر چهرهٔ من زعفران کارد همی هر کجا خواهم‌ که دریابم سبک دیدار او باز یابم زو که با من سرگران دارد همی ابر دیدستی‌ که باران بارد اندر نوبهار دیدهٔ من خون دل را همچنان بارد همی تا گل وصلش فرو پژمرده در باغ دلم خار هجرانش مرا در دیدگان خارد همی روزگار و کار من ... »

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم – امیرمعزی نیشابوری

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم – امیرمعزی نیشابوری

صنما ما ز ره دور و دراز آمده‌ایم به‌سر کوی تو با درد و نیاز آمده‌ایم گر ز نزدیک تو آهسته و هشیار شدیم مست و آشفته به نزدیک تو بازآمده‌ایم آمدستیم خریدار می و رود و سرود نه فروشندهٔ تسبیح و نماز آمده‌ایم یک زمان‌گرم‌کن از مستی ما مجلس خویش که ز مستی بر توگرم فراز آمده‌ایم گرچه در فرقت تو زار و نزاریم... »

بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا – امیرمعزی نیشابوری

بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا – امیرمعزی نیشابوری

بیار آنچه دل ما به یکدگر کشدا به ‌سرکش آنچه بلا و الم به سرکشدا غلام ساقی خو‌یشم که بامداد پگاه مرا ز مشرق خم آفتاب برکشدا چو تیغ باده بر آهیجم از میان قدح زمانه باید تا پیش من سپر کشدا چه ‌زر و سیم و چه خاشاک‌ پیش من ‌آن روز که از میانه ی سیماب آب زر کشدا خوش است مستی و آن روزگار بیخبری که چرخ غاشی... »

مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد – امیرمعزی نیشابوری

مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد – امیرمعزی نیشابوری

مرا گذر به‌سوی کوی یار باید کرد زدیده بر سرکویش نثار باید کرد چو در فتاد به‌دام آن نگار سیم اندام سه بوسه از دو لب او شکار باید کرد چو وصل بر سر کوی استوار خواهد شد ‌در سرای به قفل استوار باید کرد همه حدیث سماع و شراب بایدگفت همه حکایت بوس وکنار بایدکرد وگر به وقت صبوح از خمار باشد رنج شراب و بوسه ع... »

دام که بر لاله و عنبر نهند – امیرمعزی نیشابوری

دام که بر لاله و عنبر نهند – امیرمعزی نیشابوری

دام که بر لاله و عنبر نهند از پی صید دل غمخور نهند نام دل اندر خط آن خوش پسر خوش پسرم نام عجبتر نهند سخت خوشی چشم بدان دور باد از در آنی‌که تورا برنهند »

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده – امیرمعزی نیشابوری

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده – امیرمعزی نیشابوری

ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده گه راز من‌گشایی زان زلفکان بسته گه اشک من‌گشایی زان دو لب‌گشاده تو سیم ساده داری در زیر مشک سوده من لعل سوده دارم بر روی سیم ساده گر بی تو شادی آرم یارم مباد شادی ور بی‌تو... »

عمری گذاشتم صنما در وفای تو – امیرمعزی نیشابوری

عمری گذاشتم صنما در وفای تو – امیرمعزی نیشابوری

عمری گذاشتم صنما در وفای تو وز صد هزارگونه‌ کشیدم جفای تو آن چیست از جفا که نکردی به جای من وان چیست از وفا که نکردم به جای تو مسکین دلم‌گر از تو کشیدست صد جفا یک دم زدن سُتُه نشدست از وفای تو گویند مردمان که بود ذره در هوا من لاجرم چو ذره شدم در هوای تو در عشق تو بنالم از چشم خویشتن کاین چشم من فکن... »

تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان – امیرمعزی نیشابوری

تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان – امیرمعزی نیشابوری

تا دل بود ای دلبر تا جان بود ای جانان با مهر تو دارم دل با عشق تو دارم جان گر دل ببری شاید زیرا که تویی دلبر ور جان ببری زیبد زیرا که تویی جانان هوش از همه بستانی چون غمزه‌ کنی ناوک گوی از همه بربایی چون زلف‌ کنی چوگان هرچندکه سلطانم آخر به تو محتاجم چون عشق پدید آید محتاج شود سلطان »

مرا نگارا با روی تو چه جای غم است – امیرمعزی نیشابوری

مرا نگارا با روی تو چه جای غم است – امیرمعزی نیشابوری

مرا نگارا با روی تو چه جای غم است که چون تو یار ز خوبان روزگار کم است بهشت و دنیا هر دو به هم نبیند کس بهشت و دنیا با هم مرا ز تو به هم است تو در دلم بنشستی و غم بشد ز دلم دلی ‌که جای تو باشد درو چه جای غم است مرا دلیلی‌ است کز عشق در جهان مثل است تو را رخی است که از حسن در جهان علم است »

دلم را یاری از یاری ندیدم – امیرمعزی نیشابوری

دلم را یاری از یاری ندیدم – امیرمعزی نیشابوری

دلم را یاری از یاری ندیدم غمم را هیچ غمخواری ندیدم به قاف عشق بر سیمرغ شادی اگر دیدی تو من باری ندیدم امید راحتی اندر که بندم کزو در حال آزاری ندیدم دلم را با دهانت کاری افتاد کز آن در بسته‌تر کاری ندیدم به هر بادی شود زلف تو از جای به سان او سبکباری ندیدم »

آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی – امیرمعزی نیشابوری

آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی – امیرمعزی نیشابوری

آن صنم‌ کاندر دو لب تنگ شکر دارد همی بر سر سرو روان شمس و قمر دارد همی حلقه‌های زلف او عمدا کند زیر و زبر تا دل و جان‌مرا زیرو زیردارد همی تلخ‌ گفتار است و شیرین لب نگارین روی من وین عجب بنگر که زهر اندر شکر دارد همی آیت و اللیل بر خواند همی شمس الضحاش تا نقاب از آیت وَالْفَجر بردارد همی آتش عشقش بب... »

عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند – امیرمعزی نیشابوری

عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند – امیرمعزی نیشابوری

عشق یارم هر زمانی منزل اندر دل کند تا به زیر حلقهٔ زلفش دلم منزل‌کند دل‌که از من بگسلد منزل‌کند در زلف او عشق او کز در درآید منزل اندر دل کند هرکجا او بگذرد رویش جهان پرگل‌کند هرکجا من بگذرم چشمم زمین پرگل کند گاه ازو بیم فراق است وگهی امید وصل بیم و امیدش همه کار مرا مشکل کند صورتش هر ساعتی در پیش ... »

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد – امیرمعزی نیشابوری

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد – امیرمعزی نیشابوری

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد یک باره سمن برگ به شمشاد نهان‌کرد تا ساده زَنَخ بود همه قصد به ‌دل داشت واکنون که خط آورد همه قصد به‌جان کرد چون زلف به خم بود مرا پشت به‌ خم‌ کرد چون تنگ دهان بود مرا تنگ جهان کرد دل بسته مرا باز بدان بند کمرکرد خون بسته مرا باز بدان بسته میان‌کرد گفتم که‌ کمر ب... »

  • 1
  • 2