Amir Khisrou Ghazals

نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود – امیر خسرو بلخی دهلوی

نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود – امیر خسرو بلخی دهلوی

نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود به جان تو که فرو نامدی شبی از دل دمی چه باشد، اگر از تو دل گرانم بود زبان حدیث تو می گفت دوش و دل می سوخت رسید کار به جان و سخن همانم بود خیال وی رسنم بسته در گلو می گشت هنوز دل به سوی زلف تو کشانم بود بکش مرا و ز سر زنده کن به خ... »

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می آید کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید بیا ساقی و پیش از مردنم می ده، که جان از تن به استقبال خواهد شد که بوی یار می آید مگر بیدار شد بختم که آن رویی که در خوابم نبود امید، پیش دیده بیدار می آید زباده خونبهای خویش می نوشم که باز از وی مرا در سینه غمهای کهن در کا... »

می رود یار و مرا آزار می ماند به دل – امیر خسرو بلخی دهلوی

می رود یار و مرا آزار می ماند به دل – امیر خسرو بلخی دهلوی

می رود یار و مرا آزار می ماند به دل وای مسکینی کش آن رفتار می ماند به دل زیستن دشوار می بینم که از غمزه مرا اندک اندک هر زمان آزار می ماند به دل پند می گویی، ولی معذور داری دوست، زانک دل پریشان دارم و دشوار می ماند به دل گر شود، جانا، دلم زیر و زبر بر حق بود زانکه زلف تو نه بر هنجار می ماند به دل وه... »

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها – امیر خسرو بلخی دهلوی

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها – امیر خسرو بلخی دهلوی

من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها کجا خسپد کسی کش می خلد در سینه عقربها همه شب در تب غم می پزم با زلف او حالی چه سوداهاست این یارب که با خود می پزم شبها گهی غم می خورم گه خون و می سوزم به صد زاری چو پرهیزی ندارم، جان نخواهم برد از این تبها چه بودی گر در آن کافر، جوی بودی مسلمانی چنین کز یاربم می خی... »

من از دست دل دوش دیوانه بودم – امیر خسرو بلخی دهلوی

من از دست دل دوش دیوانه بودم – امیر خسرو بلخی دهلوی

من از دست دل دوش دیوانه بودم همه شب در افسون و افسانه بودم غمش بود و من گم شدم در دل خود که همراه غولی به ویرانه بودم ز دل شعله شوق می زد به یادش بر آن شعله شوق پروانه بودم به مسجد رود صبح هر کس به مذهب من نامسلمان به بتخانه بودم دل و جان و تن با خیالش یکی شد همین من در آن جمع بیگانه بودم دریغا، خیا... »

مردانه می کشد به جفایم ستمگری – امیر خسرو بلخی دهلوی

مردانه می کشد به جفایم ستمگری – امیر خسرو بلخی دهلوی

مردانه می کشد به جفایم ستمگری تا میرم و دگر ندهم دل به دیگری راحت بود سیاست آن کس که بایدش از غمزه دور باشی و از ناز خنجری گفتم که دوش با تو نشستیم، راست است بر خویش بسته ام به هوس خواب دیگری از غم مگر ز وادی هجر استخوان بود کز کعبه امید بیاید کبوتری ماییم و خواب و بازوی آن یار زیر سر وه کی نهد تو د... »

مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است – امیر خسرو بلخی دهلوی

مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است – امیر خسرو بلخی دهلوی

مرا به سوی تو پیوند دوستی خام است به آفتاب ز ذره چه جای پیغام است هزار جان مقدس شدند خاکستر هنوز پختن سودات از آدمی خام است بیار ساقی دریای می که جانم سوخت ز جاجه دل من گر چه دوزخ آشام است ازان چراغ که دلهای خلق می سوزد چراغها به سر کوی تو به هر شام است خطاست نسبت بالای تو به سرو، که سرو نه شوخ وشنگ... »

ما را دل زار مستمند است – امیر خسرو بلخی دهلوی

ما را دل زار مستمند است – امیر خسرو بلخی دهلوی

ما را دل زار مستمند است و آویخته خم کمند است ای جان کسی، دل رهی را می پرس که نیک دردمند است بدگوی که سرد گردد این دل کز آتش شوق بر گزند است تلخی نشنیدم از لبت هیچ یا خود می تو هنوز قند است خامان به نهان دهند پندم با سوخته ای چه جای پند است جان در خم زلف تست بنمای تا بنگرمش که در چه بند است تا خط تو ... »

گلستان نسیم سحر یافته ست – امیر خسرو بلخی دهلوی

گلستان نسیم سحر یافته ست – امیر خسرو بلخی دهلوی

گلستان نسیم سحر یافته ست صبا غنچه را خفته دریافته ست چنان خواب دیده ست نرگس به خواب که گویی که او جام زر یافته ست خبر نیست مر بلبل مست را که از مستیش گل خبر یافته ست نسیم چون مشک در خاک ریخت مگر بوی آن خوش پسر یافته ست خیال قدت سر و گم کرده بود ولی ناگهان نیشکر یافته ست چه گویم که سنگین دلش هیچ وقت ... »

گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش – امیر خسرو بلخی دهلوی

گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش – امیر خسرو بلخی دهلوی

گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش ور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش سر به خشت محتنم خوش گشت، گر تاج سری بهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضا بهر من فربه شکاری نیست، گو هرگز مباش هر خسی را از گلستان جهان گلها شکفت گر مرا بوی بهاری نیست، گو هرگز مباش چهره ... »

گر چشم من از صورت تو دور نباشد – امیر خسرو بلخی دهلوی

گر چشم من از صورت تو دور نباشد – امیر خسرو بلخی دهلوی

گر چشم من از صورت تو دور نباشد دور از تو دلم خسته و رنجور نباشد مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاه سوزنده کسی بر من مهجور نباشد آن دیده چه آید که به روی تو نیاید؟ آن چشم چه بیند که در او نور نباشد؟ صد رنگ برانگیخت ز خون دل خسرو نقش تو که در خامه شاپور نباشد حضرت امیر خسرو بلخی دهلوی رح »

کسی که هست نظر بر جمال میمونش – امیر خسرو بلخی دهلوی

کسی که هست نظر بر جمال میمونش – امیر خسرو بلخی دهلوی

کسی که هست نظر بر جمال میمونش زهی نشاط دل و طالع همایونش در آب خضر که محلول اوست مایه لطف که در لطافت محلول ریخت بی چونش؟ هوس ندید که خورشید و ماه خاک شوند در آن زمین که زند گام سم گلگونش به یک حدیث کند تلخی غمش همه محو چو زهر ناب که جادو کند به افسونش غلام آن نفسم کامدم به خانه او به خشم گفت که از ... »

کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو – امیر خسرو بلخی دهلوی

کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو – امیر خسرو بلخی دهلوی

کارم از دست برفته ست ز نادیدن تو زین پس، ای دیده، کجا ما و کجا دیدن تو آن کجا وقت که در کوچه ما به جولان رفتن دل بدزدیدن و دزدیده به ما دیدن تو آن به خونریز خود از چشم رضا دیدن من و آن بر احوال من از چشم جفا دیدن تو حال زار گذر من شب تیره دانی که چه فرق است ز نادیدن تا دیدن تو خواست خسرو که نبیند غم... »

غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند – امیر خسرو بلخی دهلوی

غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند – امیر خسرو بلخی دهلوی

غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند هر کجا جادوگری آنجا تعلم می کند مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت خاک پایت در دل دریا تیمم می کند کوه جورت را نیارد طاقت و من می کشم زانکه مردم می کشند جوری که مردم می کند کاشکی صد چشم بودی از پی گریه مرا چون لبت در گریه زارم تبسم می کند هیچ فریاد دلم خواهی رسیدن،... »

عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان – امیر خسرو بلخی دهلوی

عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان – امیر خسرو بلخی دهلوی

عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان گر چه می گردم به عالم هم نمی یابم نشان آدمیت را کجا بر تخته طینت کنم؟ کآدمی را از بنی آدم نمی یابم نشان مردمی جستن زهر نا مردمی نامردمیست چون ز مردم در همه عالم نمی یابم نشان طالعم ناخوب و از اختر نمی بینم اثر سینه ام مجروح و از مرهم نمی یابم نشان دل ز من گم گشت و ... »

صبح دمان بخت من ز خواب در آمد – امیر خسرو بلخی دهلوی

صبح دمان بخت من ز خواب در آمد – امیر خسرو بلخی دهلوی

صبح دمان بخت من ز خواب در آمد کز درم آن مه چو آفتاب در آمد گشت معطر دماغ جان ز نسیمت مستی تو در من خراب در آمد ساقی تو گشت چشم مست من از می پهلوی من شست و در شراب در آمد زانکه بسی شب نخفته ام ز غم تو بیهشیم در ربود و خواب در آمد گشت پریشان دلم چو باد سحرگه در سر آن زلف نیم تاب در آمد جستم ازو حال دل... »

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد – امیر خسرو بلخی دهلوی

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد – امیر خسرو بلخی دهلوی

شد از عشقت دلم خون و جگر افگار و جان بر باد کجا یا رب مرا این چشم خونین بر رخت افتاد مرا گر بود روزی طاقت و صبری، بشد از دل اگر می داشتم دانایی و عقلی برفت از یاد مجو غیر خرابی زین دل ویران من دیگر که آن معموره کش وقتی تو می دیدی نماند آباد کسی تلخی من داند که بیند خنده شیرین کسی خون خوردنم داند که ... »

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا – امیر خسرو بلخی دهلوی

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا – امیر خسرو بلخی دهلوی

شاخ نرگس را ببرد اینک صبا سهل باشد بردن از کوری عصا از خیال سبزه خاک بوستان چشم می دوزم که گردد توتیا تا عروس گل به دست آید مگر سیم را چون آب می ریزد صبا یار سیم اندام من آخر کجاست؟ یارب، او سیمرغ شد یا کیمیا؟ غنچه ای ماند دلم پر خون و تنگ ای نسیم زلف تو باد صبا خوش بیا کز حسرت دیدار تو زندگانی خوش ... »

سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت – امیر خسرو بلخی دهلوی

سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت – امیر خسرو بلخی دهلوی

سرو به دید آن قد و رعنایی ازان بالا گرفت در چمنها لاجرم کارش ازان بالا گرفت با قدش نسبت ندارد قامت سرو بلند راست می گوییم و بر ما نیست این کس را گرفت جز حدیث تیر او در دل نمی آید مرا تا خیال آن کمان ابرو به چشمم جا گرفت حق آن قرص رخ و آن لب نمی داند رقیب خواهد آن نان و نمک روزی دو چشمش را گرفت من که... »

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید – امیر خسرو بلخی دهلوی

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید – امیر خسرو بلخی دهلوی

ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید چون خط سبز جوانان نغز و جان پرور دمید در خیالت، ای خیال ابروانت ماه عید اذهبا قبلی و روحی، بیننا بعد بعید مثل رویت در بنی آدم کسی هرگز ندید دست نقاش ازل تا نقش آدم برکشید باد صبح از خاک کویت مژه ای می داد دوش آب چشمم بر سر کویش به هر سو می دوید ای نصیحت گو، برو... »

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود – امیر خسرو بلخی دهلوی

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود – امیر خسرو بلخی دهلوی

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد شد باد دل ویران مرا هر طرفی ره شده بود هم دران روز دلم زد که به ملک حسنش فتنه جاسوس و بلا حاجب درگه شده بود عاقبت یار همان کرد که ترسیدم از آن پیش ازین گوی که از جان من آگه شده بود تاکنون از پی امید کشید... »

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم – امیر خسرو بلخی دهلوی

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم – امیر خسرو بلخی دهلوی

ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم تو در ابرو گره بستی و گفتی «خون تو ریزم » من این فال مبارک را درون دل گره بستم ندارم حد آن کز شب روان زلف تو لافم ولیکن این قدر دانم که در کویت سگی هستم چو ارزان نیست آن دولت که پیشت بار یابد کس مرا این دولت ارزانی که بر ... »

روزی اگر آن ماه به مهمان من آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

روزی اگر آن ماه به مهمان من آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

روزی اگر آن ماه به مهمان من آید دوران فلک در ته فرمان من آید دیوانه دلی داشتم، آواره شد از من کی باز درین سینه ویران من آید هر صبحدم از گریه شود خون دلم آب کز باد نسیم گل خندان من آید من دانم و من، چاشنی درد تو، جانا حاشا که طبیب از پی درمان من آید جانم تو ستان، باز تنم خاک ستاند آن دم که اجل در طلب... »

رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است – امیر خسرو بلخی دهلوی

رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است – امیر خسرو بلخی دهلوی

رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است چو نیک می نگرم آفتاب در عرق است به خونش گر شد آن روی و در عرق افتاد همیشه شمع منور به تاب در عرق است به گرد عارض و روی تو خط خوی آلود محقق است که چون مشک ناب در عرق است چو عکس روی خوی آلوده اش به جام افتاد قدح چو با دل پر خون شراب در عرق است ز رشک آنکه عرق بر رخش چر... »

دوش می رفت و آه می کردم – امیر خسرو بلخی دهلوی

دوش می رفت و آه می کردم – امیر خسرو بلخی دهلوی

دوش می رفت و آه می کردم در پی او نگاه می کردم هر دم از خون دیده در پی او قاصدی رو به راه می کردم شب همه شب ز دود سینه خویش سرمه در چشم ماه می کردم ناوک غمزه در دلم می زد من دلخسته آه می کردم خون دل تا به روز می خوردم ناله تا صبحگاه می کردم گریه می کردم و به حالت خویش خنده هم گاه گاه می کردم آفتابی ب... »

دلم که لاف زدی از کمال دانایی – امیر خسرو بلخی دهلوی

دلم که لاف زدی از کمال دانایی – امیر خسرو بلخی دهلوی

دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست به جان تو که به جان آمدم ز تنهایی در انتظار نسیمی ز تو به راه صبا گذشت عمر گرامی به باد پیمایی اگر چه عرصه عالم پر است از خوبان بیا که از همه عالم مرا تو می نایی چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بس که ا... »

دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید – امیر خسرو بلخی دهلوی

دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید – امیر خسرو بلخی دهلوی

دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید برگ گیاهی بداد، سرو خرامان خرید هجده هزاران جهان هر که بهای تو داد آنکه به هفده درم یوسف کنعان خرید گر چه سراسر بلاست، جور تو بتوان کشید ور همه جان قیمت است، ناز تو نتوان خرید قد تو از مار زلف دولت ضحاک یافت خط تو از پای مور ملک سلیمان خرید تلخی هجران یار زهر هلاهل ... »

دل با درد را کجا یابند؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

دل با درد را کجا یابند؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

دل با درد را کجا یابند؟ گونه زرد را کجا یابند؟ یار اندوه بی دلان، چه خوش است؟ نفس سرد را کجا یابند؟ خوبروی من از بتان فرد است این چنین فرد را کجا یابند؟ چون منی کو که حال من پرسد یار همدرد را کجا یابند؟ صبرم از دست غم گریخت، کنون آن جهانگرد را کجا یابند؟ هر که در عشق جان دهد مرد است این چنین مرد را ... »

در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد – امیر خسرو بلخی دهلوی

در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد – امیر خسرو بلخی دهلوی

در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد لب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد شبها که من خوار و زبون باشم ز هجران بی سکون غلتان میان خاک و خون تا شب به پایان کی رسد شب مونسم زهره ست و مه وین روز تنهایی رسید روزم دو دیده سوی ره مانده که جانان کی رسد چند، ای صبا، بر روی او گویی گل خوشبوی من ا... »

خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی – امیر خسرو بلخی دهلوی

خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی – امیر خسرو بلخی دهلوی

خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی عاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی » بر سر خاک شهید عشق حاجت خواستم گفت «نام دلبر ما گو، ولی حاجت مگوی » آب چشمم شست خون و خون چشمم گشت آب پند گویا، بنگر این خوناب و دست از من بشوی دی به بازاری گذشتی، خاست هویی آنچنان جان و دل کردند خلقی گم در آن فریاد و هوی جان من... »

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم – امیر خسرو بلخی دهلوی

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم – امیر خسرو بلخی دهلوی

خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشمم نایستاد دلم تا میان خون ننشستم هزار شب رود و من به خواب چشم نبندم کنون چگونه ببندم که از نخست نبستم مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟» چو دین به کار تو کردم، چگونه بت نپرستم؟ مشو به خشم که ... »

چو لب زنی به می و در میان بگردانی – امیر خسرو بلخی دهلوی

چو لب زنی به می و در میان بگردانی – امیر خسرو بلخی دهلوی

چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی خبرم در جهان بگردانی گران رکابی حسنت بس است مستی ما چه حاجت است که رطل گران بگردانی خوش آن زمان که بری نام عاشقان، وانگاه که نام من به لب آید، زبان بگردانی مرا بکشتی و خصمان به خون گرت گیرند ب... »

چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود – امیر خسرو بلخی دهلوی

چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود – امیر خسرو بلخی دهلوی

چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من در فردوس دیدم باز از روی نگار خود شمار غم نمی دانم که پیش دوستان گویم که من چیزی نمی دانم ز درد بیشمار خ... »

چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند – امیر خسرو بلخی دهلوی

چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند – امیر خسرو بلخی دهلوی

چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند دور فلک مبادا کاین شربتت چشاند بر جور بردن من انصاف داد عالم یارب که ایزد از تو انصاف من ستاند از بیم چشم گفتم کان روی را بپوشان ورنه چنان جمالی پوشیده خود نماند سرو بلند بالاگر با شما بر آید هرگز قد بلندت از وی فرو نماند نارسته می توان دید از زیر پوست خطت چون نامه ... »

جان من از غمت چنان شده ام – امیر خسرو بلخی دهلوی

جان من از غمت چنان شده ام – امیر خسرو بلخی دهلوی

جان من از غمت چنان شده ام که ز غمخوارگی به جان شده ام غم جان بود پیش از این و کنون بکشم خویش را، بر آن شده ام تا تو مهمان من شوی، خود را از اجل یک شبی ضمان شده ام پندت، ای نیک خواه، می شنوم من که خود پند مردمان شده ام کوه دردم ترا، گنه چه کنم که اگر بر دلت گران شده ام گر سگان تو التفات کنند دور از آ... »

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه – امیر خسرو بلخی دهلوی

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه – امیر خسرو بلخی دهلوی

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه بیا کز دست تو هم پیش تو پاره کنم جامه ترا خال بلاپرور چو نقطه بر رخ چون مه مرا داغت به پیشانی چو عنوان بر سر نامه هزاران نامه تر کردم به خون آخر چه گم گشتی اگر تو بیوفا راتر شدی روزی سر خامه ز خونریز تو هم در سایه زلف تو آویزم رقیبت گر بخواهد کشت باری اندر آن ... »

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند – امیر خسرو بلخی دهلوی

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند – امیر خسرو بلخی دهلوی

تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند می خورم من خون به یاد لعل دلداری و هیچ کس ازین قصه نمی یارد که با او دم زند لعل جان بخش تو گاه خنده پسته دهان طعنه ها بر معجزات عیسی مریم زند نکهت مشک ختا دیگر نیاید خوش مرا گر صبا آن طره مرغول را بر هم زند چون تویی از نسل آدم گش... »

تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد – امیر خسرو بلخی دهلوی

تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد – امیر خسرو بلخی دهلوی

تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد کافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد از شب حامل چه زاید، جز پریشانی به عمر هندوی شب حامل و زلف پریشان زاده شد دی شبش گفتم، فلانی، زیر لب گفتا، که مرگ طرفه مرگی بود این کز آب حیوان زاده شد مه غلام اوست، ار در پیش یوسف سجده کرد او به دهلی زاد، اگر یوسف به کنع... »

بی یاد تو غم جهان نسوزد – امیر خسرو بلخی دهلوی

بی یاد تو غم جهان نسوزد – امیر خسرو بلخی دهلوی

بی یاد تو غم جهان نسوزد بی آه من آسمان نسوزد پیش رخ آتشین تو شمع سوزند، ولی چنان نسوزد گر شمع نخوانمت مشو گرم زاتش گفتن زبان نسوزد بی رنگ رخ تو ز آتش غم سرمایه دوستان نسوزد یاد تو چو در دلم در آید جز مغز استخوان نسوزد سوزد دل خود، اگر بگویم دل نیست که در زمان نسوزد آتش به چنان دلی در افگن کاندر غم د... »

به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید – امیر خسرو بلخی دهلوی

به گل گشت چمن چون گلستان من برون آید به همراهی او اشک روان من برون آید فغان من برون آید چو گیرم نام او، ترسم که ناگه جان من هم با فغان من برون آید چو در محشر بهم آرند خاک هر کس از هر جا مرا بس کز سر کویش نشان من برون آید فسون خواب بندی من است این تا سحرگویی حدیث او که شب ها از زبان من برون آید مرا گ... »

بشکفت گلها در چمن، ای گلستان من بیا – امیر خسرو بلخی دهلوی

بشکفت گلها در چمن، ای گلستان من بیا – امیر خسرو بلخی دهلوی

بشکفت گلها در چمن، ای گلستان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد زمین وقتی به گلگشت، ای صنم، در گلستان من حیف است دیدن بی رخت، در بوستان آخر گهی ای گل، نهان از باغبان در بوستان من هر طره تو آفتی، هر نرگس تو فتنه ای گرچه بلای عالمی، از بهر جان من تلخی که گویی نیست... »

برابر لب او انگبین چگونه کنم؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

برابر لب او انگبین چگونه کنم؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

برابر لب او انگبین چگونه کنم؟ مقابل رخ او یاسمین چگونه کنم؟ خدای چون سخنت را ز انگبین کرده ست به پیش تو سخن از انگبین چگونه کنم؟ به زردی دل من زلف تو همی آید بگو گرفتن او را، کمین چگونه کنم؟ بتا، به دیده نشین، کاندرین هوس مردم که دیده با چو تویی همنشین چگونه کنم؟ ز گریه دیده سفیدم، بلی به نطع امید س... »

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم – امیر خسرو بلخی دهلوی

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم – امیر خسرو بلخی دهلوی

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟ بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان که خویشتن را چندان به باد داد دلم به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف به باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم هزار عهد بکردم که ننگرم رویش چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم تمام عمر من اندر غم جوانان رفت که هیچ گاه از... »

باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو – امیر خسرو بلخی دهلوی

باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو – امیر خسرو بلخی دهلوی

باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو عمر اگر وفا کند جان من و جفای تو نیست امید کز توام یک گل بخت بشگفد عمر به باد می دهم بیهده در هوای تو گریه و آه سرد من گر بر بایدت کسی تا نروی ز جای خود، ای دل و دیده، جای تو وقتی اگر ز جان من ناوک تو خطا شود تن به قصاص در دهم معذرت خطای تو من که ز دولت غمت خون دو دی... »

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟ – امیر خسرو بلخی دهلوی

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟ کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم هر دم به خون دیده خود غرقه می شوم من خون گرفته با تو کجا آشنا شدم؟ از من قرار و صبر، ندانم کجا شدند؟ من خود ز خویش هیچ ندانم، کجا شدم؟ از بس که گم شدم به خیالات زلف تو موری بدم که در دهن اژدها شدم بارم نبود کوه غم، اما به بوی تو در زیر ب... »

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای که عمر از پی سودای تو دادیم به باد یاد می دار که از مات نمی آید یاد عهدها بستی و می داشتم امید وفا ای امید من و عهد تو سراسر همه یاد هر چه دارند ز آیین نکویی خوبان همه داری و بدان چشم بدانت مرساد ماجرای دل گمگشته بی نام و نشان هر که را باز نمودیم نشانی به تو داد آفرین بر سر آن دست کزان خواهد یافت... »

ای صبا، از زلف او بندی بخواه – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای صبا، از زلف او بندی بخواه – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای صبا، از زلف او بندی بخواه عاریت از لعل او قندی بخواه چون لب میگون بیالاید ز می چاشنی از لعل او قندی بخواه پاره شد پیراهن جان از غمش زان لب جان بخش پیوندی بخواه ای که می گویی «قناعت کن به هجر» رو قناعت را ز خرسندی بخواه ز آتش دل دفتر صبرم بسوخت نسخت او از خردمندی بخواه نوبت وصلش اگر پیوسته نیست گر... »

ای دور مانده از نظر دورماندگان – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای دور مانده از نظر دورماندگان – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای دور مانده از نظر دورماندگان بازآی هم به جان و سر دورماندگان عمرم به باد رفت و نیامد به سوی من آن باد کآورد خبر دورماندگان مردم ز زنده داشتن شب که در فراق دشوار می رسد سحر دورماندگان خلقی بسوزدم که رسیدند رفتگان این است داغ تازه تر دورماندگان نبود به از نظاره دیدار رفته دیر هر تحفه کآید از سفر دور... »

ای چهره زیبای تو رشک بتان آزری – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای چهره زیبای تو رشک بتان آزری – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای چهره زیبای تو رشک بتان آزری هر چند وصفت می کنم، در حسن از آن زیباتری هرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوبتر شمسی ندانم یا قمر، حوری ندانم یا پری آفاق را گر دیده ام، مهر بتان ورزیده ام بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز دیگری ای راحت و آرام جان، با قد چون سرو روان زینسان مرو دامن کشان، کآرام جانم می بری... »

ای باد، سلام دلم آنجا برسانی – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای باد، سلام دلم آنجا برسانی – امیر خسرو بلخی دهلوی

ای باد، سلام دلم آنجا برسانی بوسی ز لبم بر کف آن پا برسانی یکبار رسانیش سلام همه عشاق صد بار از آن من تنها برسانی بسیار بگردیش ز ما گرد سر آنگاه صد سجده فرضش ز سر ما برسانی این پیرهن چاک به خون غرقه که دارم پنهان ببری از من و پیدا برسانی دیرینه پیامی که برون داده ام از دل پرورده به خونهای دل آنجا بر... »

آنکه دلم شیفته روی اوست – امیر خسرو بلخی دهلوی

آنکه دلم شیفته روی اوست – امیر خسرو بلخی دهلوی

آنکه دلم شیفته روی اوست شیفته تر می کندم این چه خوست؟ دوش بگفتم که دهانیت نیست گفت که بسیار درین گفتگوست به که رخ از خلق بپوشد، ازآنک دیده بد آفت روی نکوست هستی من رفت و خیالش نماند این که تو بینی نه منم، بلکه اوست عاشقم، ار گریه کنم عیب نیست آب که بر روی من است آب جوست بس که دل گمشده جویم به خاک قا... »

آن دوست که بود خصم جان شد – امیر خسرو بلخی دهلوی

آن دوست که بود خصم جان شد – امیر خسرو بلخی دهلوی

آن دوست که بود خصم جان شد آن صبر که داشتم نهان شد ما خود به حصور مرده بودیم خاصه که فراق در میان شد افسوس که شادیی ندیدم وین عمر عزیز رایگان شد ای دوست، نیافتیم کامی دشمن به دروغ بدگمان شد گفتم که اسیر گردی، ای دل دیدی که به عاقبت همان شد دل بر دگری نهم، ولیکن عاشق به ستم نمی توان شد دی دلبر من سوار... »

اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینم – امیر خسرو بلخی دهلوی

اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینم – امیر خسرو بلخی دهلوی

اگر نه روی تو ببینم، به ماهتاب نبینم وگر چه ماه بتابد، به ماه تاب نبینم در آن زمان که نبینم ترا به چشم چو ابرم چنان ببارد باران که آفتاب نبینم به خانه سایه همی گیردم ز فکرت زلفت که آفتاب در این خانه خراب نبینم وصال خواهم و این در به روی من که گشاید ز خنده شکرینت چو فتح باب نبینم؟ به وصل چند توان گفت... »

از غمزه ناوک زن شدی، آماج گاهت دل کنم – امیر خسرو بلخی دهلوی

از غمزه ناوک زن شدی، آماج گاهت دل کنم – امیر خسرو بلخی دهلوی

از غمزه ناوک زن شدی، آماج گاهت دل کنم هر روز جانی بایدم تا بر درت منزل کنم دل رفت و جان هم می رود، گویی که بی ما خوش بزی گیرم که هر کس دل دهد، جان از کجا حاصل کنم؟ جو جو ببرم خوش را از تیغ بر خاک درت تا خوشه مهرم دهد، تخم وفا در گل کنم حاصل مرا صبح طرب، دل عاشق شبهای غم بد روز مادرزاد را از حیله چون... »

آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان – امیر خسرو بلخی دهلوی

آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان – امیر خسرو بلخی دهلوی

آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان نقل و شرابی زان دو لب پیش آر ما را هر زمان زینسان که بر هر موی تو از نفس خود در غیرتم آنجا که گستاخی ست این باد صبا را هر زمان چون عاشقانت را نماند از نقد هستی مایه ای تاراج سلطانی مکن مشت گدا را هر زمان جان می رسد هر دم به لب، دانی که باری نیست آن جان تو، کافزون ... »

صبح پیش رخ تو دم نزند – امیر خسرو بلخی دهلوی

صبح پیش رخ تو دم نزند – امیر خسرو بلخی دهلوی

صبح پیش رخ تو دم نزند سرو پیش قدمت قدم نزند نقش شیرینت بیند ار شاپور گر چه تیغش زنی قلم نزند خضر پیش لبت به آب حیات لب چه باشد که دست هم نزند نرگست چون سپاه غمزه کشد عقل جز خیمه در عدم نزند سر من و آستان تو، هر چند که مسلمان در صنم نزند تنم از بار عشق تو خم شد کیست کز بار عشق خم نزند صبر کم می زند ق... »

خه از کجاها می رسی آلوده می همچنین – امیر خسرو بلخی دهلوی

خه از کجاها می رسی آلوده می همچنین – امیر خسرو بلخی دهلوی

خه از کجاها می رسی آلوده می همچنین در خون شده زلف آنچنان، رخسار پر خوی همچنین چون دشمنانم، می کشی، من خود شدم کشته، ولی آخر مسلمانی ست این، ای دوست، تا کی همچنین سختی جانم بین که چون، سوز ترا تاب آورم ناچیز گردد، گر فتد یک شعله در نی همچنین از بهر جانی در رخت، کی گویم این کز جور بس؟ می کن تو تا من م... »

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست – امیر خسرو بلخی دهلوی

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست – امیر خسرو بلخی دهلوی

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست وین غنچه شکر شکن از نقلدان کیست باز آن پسر که می گذرد از کدام کوست باز آن بلا که می رسد از بهر جان کیست از خون نشان تازه همی بینمش به لب تا خود که بازگشته و آن خود نشان کیست می گفت دی که بر من آواره برگذشت کافگار کرد پای من این استخوان کیست شب ناله ام شنید و بپرسی... »

وه که سوز درونم خبری نیست ترا – امیر خسرو بلخی دهلوی

وه که سوز درونم خبری نیست ترا – امیر خسرو بلخی دهلوی

وه که سوز درونم خبری نیست ترا در غمت مردم و با من نظری نیست ترا بر سر کوی تو فریاد که از راه وفا خاک ره گشتم و بر من گذری نیست ترا دارم آن سر که سرم در سر و کار تو شود با من دلشده هر چند سری نیست ترا دیگران گر چه دم از مهر و وفای تو زنند به وفای تو که چون من دگری نیست ترا خسروا، ناله و فریاد به جایی... »

همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو – امیر خسرو بلخی دهلوی

همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو – امیر خسرو بلخی دهلوی

همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو تو، نافرمان بدخو را نمی گویم که اکنون شو چه حاجت نامه های درد ما را مهر و اکردن ببین عنوان خون آلوده و بر حرف مضمون شو من امشب جان شیرین در سر و کار وفا کردم تو در دولت بمان جاوید هر روزی بر افزون شو بده سر جرعه و درکش ز جام شوق، ای زاهد پس آنگه پای کوبان پیش ... »