Ali Esfandiāri Nima Yooshij

در کنار رودخانه علی اسفندیاری نیما یوشیج

در کنار رودخانه علی اسفندیاری نیما یوشیج

در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر. روز، روز آفتابی است. صحنه ی آییش گرم است. سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد در کنار رودخانه. در کنار رودخانه من فقط هستم خسته ی درد تمنا، چشم در راه آفتابم را. چشم من اما لحظه ای او را نمی یابد. آفتاب من روی پوشیده است از من در میان آبهای دور... »

افسانه علی اسفندیاری نیما یوشیج

افسانه علی اسفندیاری نیما یوشیج

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای کاو دل به رنگی گریزان سپرده در دره ی سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ی گیاهی فسرده می کند داستانی غم آور در میان بس آشفته مانده قصه ی دانه اش هست و دامی وز همه گفته ناگفته مانده از دلی رفته دارد پیامی داستان از خیالی پریشان ای دل من ، دل من ، دل من بینوا ، مضطرا ، قابل من ... »

بهار علی اسفندیاری نیما یوشیج

بهار علی اسفندیاری نیما یوشیج

بچه‌ها بهار گل‌ها وا شدند، برف‌ها پا شدند، از رو سبزه‌ها از رو کوهسار بچه‌ها بهار! داره رو درخت می‌خونه به‌گوش: «پوستین را بکن قبا را بپوش.» بیدار شو بیدار بچه‌ها بهار! دارند می‌روند دارند می‌پرند زنبور از لونه بابا از خونه همه پی‌ِ کار بچه‌ها بهار! نیما یوشیج ( آوای آزاد ) »

ماخ اولا علی اسفندیاری نیما یوشیج

ماخ اولا علی اسفندیاری نیما یوشیج

ماخ اولا پیکره رود بلند. می رود نا معلوم می خروشد هر دم می جهاند تن، از سنگ به سنگ. چون فراری شده ای که نمی جوید راه هموار. می تند سوی نشیب می شتابد به فراز. می رود بی سامان با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به راهی کاو او راست بسته با جوی فراوان پیوند. نیست، دیری ست بر او کس نگران. و... »

جاده خاموش است علی اسفندیاری نیما یوشیج

جاده خاموش است علی اسفندیاری نیما یوشیج

جاده خاموش ست، هر گوشه ای شب، هست در جنگل. تیرگی صبح از پی اش تازان رخنه ای بیهوده می جوید. یک نفر پوشیده در کنجی با رفیق اش قصه پوشیده می گوید. بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید- با لقای کاروان ما، چنان کارایش پاکیزه ای هر لحظه می آراست. مردمان شهر را فریاد بر میخاست. آنکه او این قصه ... »

هنوز از شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

هنوز از شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو. به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من نگاه چشم سوزانش ـــ امیدا... »

سیولیشه علی اسفندیاری نیما یوشیج

سیولیشه علی اسفندیاری نیما یوشیج

تی تیک تی تیک در این کران ساحل و به نیمه شب نک می زند سیولیشه روی شیشه. به او هزار بار ز روی پند گفته ام که در اطاق من ترا نه جا برای خوابگاست من این اطاق را به دست هزار بار رفته ام. چراغ سوخته هزار بر لبم سخن به مهر دوخته. ولیک بر مراد خود به من نه اعتناش او فتاده است در تلاش او به فکر روشنی کز آن ... »

ای شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

ای شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

هان ای شب شوم وحشت انگیز تا چند زنی به جانم آتش ؟ یا چشم مرا ز جای برکن یا پرده ز روی خود فروکش دیری ست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم چندین چه کنی مرا ستیزه بس نیست مرا غم زمانه ؟ دل می بری و قرار از من هر لحظه به یک ره و فسانه این قصه که می کن... »

بر سر قایقش علی اسفندیاری نیما یوشیج

بر سر قایقش علی اسفندیاری نیما یوشیج

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد. * سخت طوفان زده روی دریاست نا شکیباست به دل قایق بان شب پر از حادثه.دهشت افزاست. * بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان نا شکیباتر بر می شود از او فریاد: کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران ... »

شب پره ی ساحل نزدیک علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب پره ی ساحل نزدیک علی اسفندیاری نیما یوشیج

چوک و چوک!… گم کرده راهش در شب تاریک شب پره ی ساحل نزدیک دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه. شب پره ی ساحل نزدیک! در تلاش تو چه مقصودی است؟ از اطاق من چه می خواهی؟ شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید: چه فراوان روشنایی در اطاق توست! باز کن در بر من خستگی آورده شب در من. به خیالش شب پره... »

خون سرد علی اسفندیاری نیما یوشیج

خون سرد علی اسفندیاری نیما یوشیج

من ندانم با که گویم شرح درد قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟ هر که با من همره و پیمانه شد عاقبت شیدا دل و دیوانه شد قصه ام عشاق را دلخون کند عاقبت ، خواننده را مجنون کند آتش عشق است و گیرد در کسی کاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی قصه ای دارم من از یاران خویش قصه ای از بخت و از دوران خویش یاد می اید مرکز کودکی ... »

همه شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

همه شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

همه شب زن هرجایی به سراغم می آمد. به سراغ من خسته چو می آمد او بود بر سر پنجره ام یاسمین کبود فقط همچنان او که می آید به سراغم، پیچان. در یکی از شبها یک شب وحشت زا که در آن هر تلخی بود پا بر جا، و آن زن هر جایی کرده بود از من دیدار؛ گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ دور زد به سرم فکنید مرا به ز... »

ری را علی اسفندیاری نیما یوشیج

ری را علی اسفندیاری نیما یوشیج

« ری را»…صدا می آید امشب از پشت « کاچ» که بند آب برق سیاه تابش تصویری از خراب در چشم می کشاند. گویا کسی است که می خواند… اما صدای آدمی این نیست. با نظم هوش ربایی من آوازهای آدمیان را شنیده ام در گردش شبانی سنگین؛ زاندوه های من سنگین تر. و آوازهای آدمیان را یکسر من دارم از بر. یکشب درون ق... »

باد می گردد علی اسفندیاری نیما یوشیج

باد می گردد علی اسفندیاری نیما یوشیج

باد می گردد و در باز و چراغ ست خموش خانه ها یک سره خالی شده در دهکده اند. بیمناک ست به ره بار به دوشی که به پل راه خود می سپرد. پای تا سر شکم مان تا شبشان شاد و آسان گذرد. بگسلیده ست در اندوده دود پایه دیواری. از هر آن چیز که بگسیخته است نالش مجروحی یا جزع های تن بیماری. و آنکه بر پل گذرش بود مشکل ه... »

پاسها از شب گذشته است علی اسفندیاری نیما یوشیج

پاسها از شب گذشته است علی اسفندیاری نیما یوشیج

پاسها از شب گذشته است. میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است میزبان در خانه اش تنها نشسته. در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او اوست مانده.اوست خسته. مانده زندانی به لبهایش بس فراوان حرفها اما با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند میزبان در خانه اش ت... »

مرغ آمین علی اسفندیاری نیما یوشیج

مرغ آمین علی اسفندیاری نیما یوشیج

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده رفته تا آنسوی این بیداد خانه باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه. نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده. می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما) جور دیده مردمان را. با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد، می دهد پیوندشان در هم می کند از ی... »

خانه‌ام ابریست علی اسفندیاری نیما یوشیج

خانه‌ام ابریست علی اسفندیاری نیما یوشیج

خانه ام ابری ست یکسره روی زمین ابری ست با آن. از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد میپیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟ خانه ام ابری ست اما ابر بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره. و هم... »

هست شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

هست شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک رنگِ رخ باخته است. باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه سوی من تاخته است. * هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را. * با تنش گرم، بیابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ به دل سوخته ی من ماند به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب! هست شب... »

شب است علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب است علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن. به روی شاخ انجیر کهن « وگ دار» می خواند، به هر دم خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم. شب است، جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور. و من اندیشناکم باز: ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟ ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟… در این تاریکی آور شب چه... »

برف علی اسفندیاری نیما یوشیج

برف علی اسفندیاری نیما یوشیج

زردها بی خود قرمز نشده اند قرمزی رنگ نینداخته است بی خودی بر دیوار. صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما وازانا پیدا نیست گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار. وازانا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک که به جان هم نشناخته اندا... »

کک کی علی اسفندیاری نیما یوشیج

کک کی علی اسفندیاری نیما یوشیج

دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش کک کی که مانده گم. از چشم ها نهفته پری وار زندان بر او شده است علف زار بر او که او قرار ندارد هیچ آشنا گذار ندارد. اما به تن درست و برومند کک کی که مانده گم دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش. نیما یوشیج ( آوای آزاد ) »

در بسته ام علی اسفندیاری نیما یوشیج

در بسته ام علی اسفندیاری نیما یوشیج

در بسته ام شب است تاریک هم چو گور با آن که دور ازو نه چنانم او از من است دور. خاموش می گذارم من با شبی چنین هر لحظه ای چراغ می کاهم اش ز روغن تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ. روشن به دست آیدم آن لحظه کاندران چون بوی در دماغ گل او جای برده است. تن می فشارم از در و دیوار و تنگنای خانه من از من فشرده اس... »

یادگار علی اسفندیاری نیما یوشیج

یادگار علی اسفندیاری نیما یوشیج

در دامن این مخوف جنگل و این قله که سر به چرخ سوده است اینجاست که مادر من زار گهواره ی من نهاده بوده است اینجاست ظهور طالع نحس کامد طفلی زبون به دنیا بیهوده بپرورید مادر عشق آمد و در وی آشیان ساخت بیچاره شد او ز پای تا سر دل داد ندا بدو که : برخیز اینجاست که من به ره فتادم بودم با بره ها همآغوش ابر و... »

شب همه شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب همه شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب همه شب شکسته خواب به چشمم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهای نیم زنده ز دور هم عنان گشته هم زبان هستم. * جاده اما ز همه کس خالی است ریخته بر سر آوار آوار این منم مانده به زندان شب تیره که باز شب همه شب گوش بر زنگ کاروانستم. تجریش، آبان1337 نیما یوشیج ( آوای آزاد ) »

ترا من چشم در راهم علی اسفندیاری نیما یوشیج

ترا من چشم در راهم علی اسفندیاری نیما یوشیج

ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم. زمستان1336... »

مفسده ی گل علی اسفندیاری نیما یوشیج

مفسده ی گل علی اسفندیاری نیما یوشیج

صبح چو انوار سرافکنده زد گل به دم باد وزان خنده زد چهره برافروخت چو اختر به دشت وز در دل ها به فسون می گذشت ز آنچه به هر جای به غمزه ربود بار نخستین دل پروانه بود راه سپارنده ی بالا و پست بست پر و بال و به گل بر نشست گاه مکیدیش لب سرخ رنگ گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ نیز گهی بی خود و بی سر شدی بال گشادی... »

داروگ علی اسفندیاری نیما یوشیج

داروگ علی اسفندیاری نیما یوشیج

خشک آمد کشتگاه من در جوار کشت همسایه. گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران.» قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد ـــ چون دل یاران که د... »

یاد علی اسفندیاری نیما یوشیج

یاد علی اسفندیاری نیما یوشیج

یادم از روزی سیه می آید و جای نموری در میان جنگل بسیار دوری. آخر فصل زمستان بود و یک سر هر کجا در زیر باران. مثل این که هر چه کز کرده به جایی بر نمی آید صدایی. صف بیاراییده از هر سو تمشک تیغ دار و دور کرده جای دنجی را. یاد آن روز صفا بخشان! مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز می شدم از روی این بام سی... »

شیر علی اسفندیاری نیما یوشیج

شیر علی اسفندیاری نیما یوشیج

شب آمد مرا وقت غریدن است گه کار و هنگام گردیدن است به من تنگ کرده جهان جای را از این بیشه بیرون کشم پای را حرام است خواب بر آرم تن زردگون زین مغاک بغرم بغریدنی هولناک که ریزد ز هم کوهساران همه بلرزد تن جویباران همه نگردند شاد نگویند تا شیر خوابیده است دو چشم وی امشب نتابیده است بترسیده است از خیال س... »

تا صبح دمان علی اسفندیاری نیما یوشیج

تا صبح دمان علی اسفندیاری نیما یوشیج

تا صبح دمان، در این شب گرم افروخنه ام چراغ، زیراک می خواهم بر کشم به جا تر دیواری در سرای کوران. بر ساخته ام، نهاده کوری انگشت که عیب هاست با آن دارد به عتاب کور دیگر پرسش که چراست این، چرا آن. وین گونه به خشت می نهم خشت در خانه کور دیدگانی تا از تف آفتاب فردا بنشانمشان به سایبانان. افروخته ام چراغ ... »

مهتاب علی اسفندیاری نیما یوشیج

مهتاب علی اسفندیاری نیما یوشیج

می تراود مهتاب می درخشد شب تاب نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند. نگران با من استاده سحر. صبح میخواهد از من کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر. در جگر لیکن خاری از ره این سفرم می شکند. نازک آرای تن ساق گلی که به جان اش کشتم و به جان دادم اش ... »

در پیش کومه ام علی اسفندیاری نیما یوشیج

در پیش کومه ام علی اسفندیاری نیما یوشیج

در پیش کومه ام در صحنه ی تمشک بیخود ببسته است مهتاب بی طراوت.لانه. * یک مرغ دل نهاده ی دریادوست با نغمه هایش دریایی بیخود سکوت خانه سرایم را کرده است چون خیاش ویرانه. * بیخود دویده است بیخود تنیده است لم در حواشی آئیش باد از برابر جاده کانجا چراغ روشن تا صبح می سوزد از پی چه نشانه. * ای یاسمن تو بیخ... »

انگاسی علی اسفندیاری نیما یوشیج

انگاسی علی اسفندیاری نیما یوشیج

سوی شهر آمد آن زن انگاس سیر کردن گرفت از چپ و راست دید ایینه ای فتاده به خاک گفت : حقا که گوهری یکتاست به تماشا چو برگرفت و بدید عکس خود را ، فکند و پوزش خواست که : ببخشید خواهرم ! به خدا من ندانستم این گوهر ز شماست ما همان روستازنیم درست ساده بین ،‌ساده فهم بی کم و کاست که در ایینه ی جهان بر ما از ... »

در شب تیره علی اسفندیاری نیما یوشیج

در شب تیره علی اسفندیاری نیما یوشیج

در شب تیره چو گوری که کند شیطانی وندر آن دام دل افسایش را دهد آهسته صفا، زیک زیک، زیک زایی لحظه ای نیست که بگذاردم آسوده به جا. بال از او خیسیده پای از او پیچیده. شده پرچین اش دامی و من اش دام گوشا. معرفت نیست دریغا! در او آن دل هرزه درا. که به جای آوردم وانهد با خود، در راه مرا. زیک زیک، زیک زایی ل... »

چراغ علی اسفندیاری نیما یوشیج

چراغ علی اسفندیاری نیما یوشیج

پیت پیت … چراغ را در آخرین دم سوزش هر دم سماجتی ست. با او به گردش شب دیرین پنهان شکایتی ست. او داستان یاس و امیدی ست چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان. تشییع می کند دم سوزان رفته را وز سردی ای که بیم می افزاید. آن چیزهاش کاندر دل هست هر لحظه بر زبان اش می آید. پیت پیت … در آی با من نزدیک... »

منت دونان علی اسفندیاری نیما یوشیج

منت دونان علی اسفندیاری نیما یوشیج

زدن یا مژه بر مویی گره ها به ناخن آهن تفته بریدن ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن به گوش کر شده مدهوش گشته صدای پای صوری را شنیدن به چشم کور از راهی بسی دور به خوبی پشه ی پرنده دیدن به جسم خود بدون پا و بی پر به جوف صخره ی سختی پریدن گرفتن شرزه شیری را در آغوش میان آتش سوزان خزیدن کشیدن ... »

در نخستین ساعت شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

در نخستین ساعت شب علی اسفندیاری نیما یوشیج

در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد: « بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان مرده اش در لای دیوار است پنهان» آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی او، روانش ... »

آی آدم ها علی اسفندیاری نیما یوشیج

آی آدم ها علی اسفندیاری نیما یوشیج

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید که گرفت استید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید. آ... »

فرق است علی اسفندیاری نیما یوشیج

فرق است علی اسفندیاری نیما یوشیج

بودم به کارگاه جوانی دوران روزهای جوانی مرا گذشت در عشق های دلکش و شیرین (شیرین چو وعده ها) یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام. فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام. * آمد مرا گذار به پیری اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام فکری است باز در سرم از عشق های تلخ لیک او نه نام داند از من نه من از او فرق است در میا... »

چراغ – 1 علی اسفندیاری نیما یوشیج

چراغ – 1 علی اسفندیاری نیما یوشیج

پیت پیت … چراغ را در آخرین دم سوزش هر دم سماجتی ست. با او به گردش شب دیرین پنهان شکایتی ست. او داستان یاس و امیدی ست چون لنگری ز ساعت با او به تن تکان. تشییع می کند دم سوزان رفته را وز سردی ای که بیم می افزاید. آن چیزهاش کاندر دل هست هر لحظه بر زبان اش می آید. پیت پیت … در آی با من نزدیک... »

مرغ شباویز علی اسفندیاری نیما یوشیج

مرغ شباویز علی اسفندیاری نیما یوشیج

به شب آویخته مرغ شباویز مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن. اگر بی سود می چرخد وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد… به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ زمین، با جایگاهش تنگ. و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ و جاده های خاموش ایستاده که پای زنان و کودکان با آن گریزانند چو فان... »

دل فولادم علی اسفندیاری نیما یوشیج

دل فولادم علی اسفندیاری نیما یوشیج

ول کنید اسب مرا راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را و مرا هرزه درا، که خیالی سرکش به در خانه کشاندست مرا. رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن. سرزمینهایی دور جای آشوبگران کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان. * فکر می کردم در ره چه عبث که ازین جای بیابان ه... »

آهنگر علی اسفندیاری نیما یوشیج

آهنگر علی اسفندیاری نیما یوشیج

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت دست او بر پتک و به فرمان عروقش دست دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او: « ـــ کی به دست من آهن من گرم خواهد شد و من او را نرم خواهم دید؟ آهن سرسخت! قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!» زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین! چه ... »

قایق علی اسفندیاری نیما یوشیج

قایق علی اسفندیاری نیما یوشیج

من چهره ام گرفته من قایقم نشسته به خشکی با قایقم نشسته به خشکی فریاد می زنم: « وامانده در عذابم انداخته است در راه پر مخافت این ساحل خراب و فاصله است آب امدادی ای رفیقان با من.» گل کرده است پوزخندشان اما بر من، بر قایقم که نه موزون بر حرفهایم در چه ره و رسم بر التهابم از حد بیرون. در التهابم از حد ب... »

بز ملاحسن علی اسفندیاری نیما یوشیج

بز ملاحسن علی اسفندیاری نیما یوشیج

داشت همواره به همره پس افت تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت بز همسایه ،‌بز مردم ده همه پر شیر و همه نافع و مفت شاد ملا پی دوشیدنشان جستی از جای و به تحسین می گفت مرحبا بز بزک زیرک من که کند سود من افزون به نهفت جست ملا ،‌ کسل و سرگردان همه ده ، خانه ی این خانه ی آن زیر هر چاله و هر دهلیزی کنج هر بی... »

می خندد علی اسفندیاری نیما یوشیج

می خندد علی اسفندیاری نیما یوشیج

سحر هنگام، کاین مرغ طلایی نهان کرده ست پرهای زر افشان. طلا در گنج خود می کوبد، اما نه پیدا در سراسر چشم مردم. من آن زیبا نگارین را نشسته در پس دیوار های نیلی شب در این راه درخشان می شناسم. می آید در کنار ساحل خاموش به حرف رهگذران می دهد گوش. نشسته در میان زورق زرین برای آن که از من دل رباید. مرا در ... »

خونریزی علی اسفندیاری نیما یوشیج

خونریزی علی اسفندیاری نیما یوشیج

پا گرفته است زمانی است مدید نا خوش احوالی در پیکر من دوستانم، رفقای محرم! به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید این دلاشوب چراغ روشنایی بدهد در بر من! من به تن دردم نیست یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست که فرود آمده سوزان دم به دم در تن من. تن من... »

آقا توکا علی اسفندیاری نیما یوشیج

آقا توکا علی اسفندیاری نیما یوشیج

به روی در، به روی پنجره ها به روی تخته های بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد می کوبد. نه از او پیکری در راه پیدا نیاسوده دمی بر جا. خروشان ست دریا و در قعر نگاه، امواج او تصویر می بندند هم از آن گونه کان بود ز مردی در درون پنجره بر می شود آوا: «دو دوک دوکا! آقا توکا! چه کارت بود با من؟». در این تاریک ... »

کار شب پا علی اسفندیاری نیما یوشیج

کار شب پا علی اسفندیاری نیما یوشیج

ماه می‌تابد، رود است آرام، بر سر شاخة «اوجا»، «تیرنگ» دم بیاویخته، در خواب فرورفته، ولی در «آیش» کار شب پا نه هنوز است تمام. * * * می‌دمد گاه به شاخ گاه می‌کوبد بر طبل به چوب، وندر آن تیرگی وحشتزا، نه صدایی است به جز این، کز اوست هول غالب، همه چیزی مغلوب. می‌رود دوکی، این هیکل اوست. می‌رمد سایه‌ای، ... »

حکایت علی اسفندیاری نیما یوشیج

حکایت علی اسفندیاری نیما یوشیج

بـا جـاهــلـی و فــلـســفــی افـتـاد خـلافــی چـونـانـکـه بس افـتـد بـه سـر لـفـظ کــرانـه هـر مشـکل کـان بـود بـر آن کـرد جـوابـی مــرد از ره تـعـلـیـم و نـه عـلـم بـچـگـانـه در کـارش آورد دل از بـس شــفــقــت بـرد بــر راهـــش افــکـنــد هـم از روی نـشــانـه خنـدیـد بـه سخریـه بـر او جـاهـل و گفـت... »

گل زودرس علی اسفندیاری نیما یوشیج

گل زودرس علی اسفندیاری نیما یوشیج

آن گل زودرس چو چشم گشود به لب رودخانه تنها بود گفت دهقان سالخورده که: حیف که چنین یکه بر شکفتی زود لب گشادی کنون بدین هنگام که ز تو خاطری نیابد سود گل زیبای من ولی مشکن کور نشناسد از سفید کبود نشود کم ز من بدو گل گفت نه به بی موقع آمدم پی جود کم شود از کسی که خفت و به راه دیر جنبید و رخ به من ننمود ... »

روی بندرگاه علی اسفندیاری نیما یوشیج

روی بندرگاه علی اسفندیاری نیما یوشیج

آسمان یکریز می بارد روی بندرگاه. روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه روی « آیش» ها که « شاخاک» خوشه اش را می دواند. روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند. همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی که او را میشناسی) خالی اف... »

آنکه می گرید علی اسفندیاری نیما یوشیج

آنکه می گرید علی اسفندیاری نیما یوشیج

آنکه می گردد با گردش شب گفت و گو دارد با من به نهان. از برای دل من خندان ست آنکه می آید خندان خندان. مردم چشمم در حلقه چشم من اسیر می شتابد از پیش. رفته است از من، از آن گونه که هوش من از قالب سر نگه دور اندیش. تا بیابم خندان چه کسی و آنکه می گرید با او چه کسی ست. رفته هر محرم از خانه من با من غمزده... »

گل نازدار علی اسفندیاری نیما یوشیج

گل نازدار علی اسفندیاری نیما یوشیج

سود گرت هست گرانی مکن خیره سری با دل و جانی مکن آن گل صحرا به غمزه شکفت صورت خود در بن خاری نهفت صبح همی باخت به مهرش نظر ابر همی ریخت به پایش گهر باد ندانسته همی با شتاب ناله زدی تا که براید ز خواب شیفته پروانه بر او می پرید دوستیش ز دل و جان می خرید بلبل آشفته پی روی وی راهی همی جست ز هر سوی وی وا... »

چشمه ی کوچک علی اسفندیاری نیما یوشیج

چشمه ی کوچک علی اسفندیاری نیما یوشیج

گشت یکی چشمه ز سنگی جدا غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا گه به دهان بر زده کف چون صدف گاه چو تیری که رود بر هدف گفت : درین معرکه یکتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم چون بدوم ، سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر و بر دوش من چون بگشایم ز سر مو ، شکن ماه ببیند رخ خود را به من قطره ی باران ، که در افتد به خاک زو بد... »

هاد علی اسفندیاری نیما یوشیج

هاد علی اسفندیاری نیما یوشیج

طوفان زده ست هیات دریا و انگیخته نهفت صدایی در گوشه ها نهان دریای بی کران. اندیشه های گوش ات را با گوش های پر شده ز اندیشه های دور می دار جفت. با آن صدا نهفت می باش هم نوا. با آن خبر که هیات دریای تیره گفت. دور آمدش ره و دیر آمدش سفر وین ست از او خبر. هر دم خیالی، در خواب می خورد از لخته جگر. خواب و... »