Afif Bakhtari

مخمس بر غزل شاعر بی بدیل و معاصر میهن شاد روان مرحوم مغفور اسد الله عفیف باختری

مخمس بر غزل شاعر بی بدیل و معاصر میهن شاد روان مرحوم مغفور اسد الله عفیف باختری

مخمس بر غزل شاعر بی بدیل و معاصر میهنشاد روان مرحوم مغفور اسد الله عفیف باختری. *************** به کـــــــوی عشـــق مــــرا بیقرار بگذارید کنــــار جـــــاده ای گـــــرد و غبار بگذارید شمــــا رویـــــد و مــــرا در مــزار بگذارید مـــرا به حــال خــــودم زرد و زار بگذارید دلــــــم گرفتـــــــه از این روزگار، بگذارید *************** جهــان به وسعت یـــــکروز شــاد من نکند دل شکستـــــه به وفـــــقِ مـــــراد من نکند اگــــــر چـــه رفت، تـزلزل نهــاد من نکند ولو نیـــــاید و تــــــا مــرگ یــــاد من نکند مـــرا به حـــــال خـــــــودم انتظار بگذارید *************** ز من که غصه ای عالم گرفت ... »

می‏‌خواستم بخوابم و در خواب گم شوم اسد الله عفیف باختری

می‏‌خواستم بخوابم و در خواب گم شوم اسد الله عفیف باختری

»

تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند اسد الله عفیف باختری

تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند اسد الله عفیف باختری

»

بسیار شد جدایی و دوری عزیز من اسدالله عفیف باختری

بسیار شد جدایی و دوری عزیز من اسدالله عفیف باختری

»

بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود اسد الله عفیف باختری

بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود اسد الله عفیف باختری

»

با خون خود دوباره رقم می زنم ترا اسد الله عفیف باختری

با خون خود دوباره رقم می زنم ترا اسد الله عفیف باختری

»

ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب اسد الله عفیف باختری

ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب اسد الله عفیف باختری

»

دور می شوی

دور می شوی

با هر قدم که از نظرم دور می شوی پنهان میان هاله یی از نور می شوی گاهی شبیه گل به نظر جلوه می کنی گاهی شبیه خوشه ي انگور می شوی از هر گلی که خواست دلت شیره می مکی از شکل زن به هیئت زنبور می شوی این کوه شک که بین من و خود کشیده ای یک روز می پذیری و مجبور می شوی مجبور می شوی که به آیینه رو کنی از حسن خود در آینه مغرور می شوی حس می کنم که هر چه قدم پیش می نهم با هر قدم تو از نظرم دور می شوی اسد الله عفيف باختري از شاعران معاصر افغانستان »

ناقوس مرگ

ناقوس مرگ

ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب پاییز را به خاطر ما آورد غروب ای کاش جای غصه ـ هر اندازه‌ای که است ـ یک تکه خاطرات تو را آورد غروب ای سایه نهان‌شده در پرده‌های شام در مِه، تو را چگونه به‌جا آورد غروب؟ گرگ از قفا و در جلو آغوش پرتگاه جز سوی مرگ، رو به کجا آورد غروب؟ تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند صد گونه پرده را به نوا آورد غروب ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت این پرده را به روی تو، تا آورد غروب »

قدم می زنم ترا

قدم می زنم ترا

با خون خود دوباره رقم می زنم ترا ای زنده گی ساده به هم می زنم ترا امروز اگر به کام دل خسته نگذری فردا مگر به فرق سرم می زنم ترا گیرم به گوش هر که صدای تو خوش نخورد گیتار من ! برای خودم می زنم ترا تو خوشترین فروغ حیاتی به چشم من کی پیش آب و آینه کم می زنم ترا؟ در جذرو مد، سرود من از تو لبالب است در ساز زیر و نغمه بم می زنم ترا آهسته،اشپلاق زنان، درد دل کنان در جاده صبح زود قدم می زنم ترا اسدالله عفیف باختری »

پشت تنهایی

پشت تنهایی

پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است دلم از سایهء خود نیز گریزان شده است تازه از آمدن سال دو روزی نشده که سفر کرده پرستو و زمستان شده است باد، خوابیده ولی راوی بر بادی هاست برگ زردی که رها روی خیابان شده است پاره پاره دل توفان زدهء غمگینم گل سرخی ست که زیر لگد تان شده است بی تو، بی صبح تن تو، چه حزین می سوزد بر سر طاقچه شمعی که فروزان شده است ردی از سایهء یک سار در آن پیدا نیست چقدر پنجره لبریز کلاغان شده است نیشخندی ـ چه گزنده ـ به سیهکاری ماست پشت لبخندم اگر گریه نمایان شده است اسدالله عفیف باختری »

برف می بارید

برف می بارید

بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود شهر، تصویرش که دیدم هیچ انسانی نبود برف می بارید و می بارید و می بارید برف در جهان برفی چنان سنگین و طولانی نبود پشت چشم انداز شعرش شاعری استاده بود با خیالاتی که خالی از پریشانی نبود شهر را می دید تفسیری ست از متن قفس در میان خود را که جز یک مرد زندانی نبود خود برای این چنین مردی که تنها مانده بود زنده گی یک لحظه دور از صد گران جانی نبود چشم ها را بست و شاعر رفت در لاک خودش در دلش چیزی به جز احساس ویرانی نبود. اسدالله عفیف باختری »

سبزِ سوخته

سبزِ سوخته

دفنم کنید مردۀ من بو گرفته است نعشی که با تعفن خود خو گرفته است سبز است؛ سبز سوخته، مثل لباس او رنگی که زنده‌گانی‌ام از او گرفته است عشق‌ست دختری که ریاضت کشیده و ـ زیر حجاب، از همه کس رو گرفته است گنجشک کوچکم نکند خودکشی کند در کوچه گربه‌یی‌ست که قابو گرفته است در چانته چیست؟ این‌که دلم حمل می‌کند یک عکس رنگ‌رفته که با تو گرفته است سیمرغ من! عبور کن از روی خط، چه‌باک! دَور تُرا پرندۀ ترسو گرفته است اسدالله عفیف باختری »