دور می شوی

با هر قدم که از نظرم دور می شوی پنهان میان هاله یی از نور می شوی گاهی شبیه گل به نظر …

ناقوس مرگ

ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب پاییز را به خاطر ما آورد غروب ای کاش جای غصه ـ هر اندازه‌ای که …

قدم می زنم ترا

با خون خود دوباره رقم می زنم ترا ای زنده گی ساده به هم می زنم ترا امروز اگر به کام دل …

پشت تنهایی

پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است دلم از سایهء خود نیز گریزان شده است تازه از آمدن سال دو روزی …

برف می بارید

بر لبانش غیر یک لبخند شیطانی نبود شهر، تصویرش که دیدم هیچ انسانی نبود برف می بارید و می بارید و می …

سبزِ سوخته

دفنم کنید مردۀ من بو گرفته است نعشی که با تعفن خود خو گرفته است سبز است؛ سبز سوخته، مثل لباس او …