Abolqasem Lahouti

غزل عزیزه عنایت به استقبال از غزل ابوالقاسم لاهوتی

غزل عزیزه عنایت به استقبال از غزل ابوالقاسم لاهوتی

همدما دل تــرا گفـتـم مشــو از مــا جــدا دل مکـن این گلشـن تـن را رهـا دل فـســونهــا خـفـتـه در راه محبـت که گــردی صـیـد دامـی آشنـا دل قفـس بشـکستی و سیـری گـزیـدی چـه کــردی بامن اینگونه چرا دل در این وادی ای پـرپیچ وخم عشق فــتــاده عــاشقـانـی بــی نـــوا دل چــرا در عـاشقـی لیـلی مثـال است ک...

غزل الحاج حبیب الله بلبل به استقبال از غزل ابو القاسم لاهوتی

غزل الحاج حبیب الله بلبل به استقبال از غزل ابو القاسم لاهوتی

غزل “الحاج حبیب الله بلبل” به استقبال از غزل “ابو القاسم لاهوتی” درد دل یا درد دلم دوا ندارد یا دلشده گان شفا ندارد یا شیوه عاشقی همین است یا جنس بتان وفا ندارد یا قسمت ماست غم کشیدن یا ناز تو انتها ندارد یا وصل کسی نمیدهد دست یا کس نظری بما ندارد هر شام فراق میشود طی شام غم ...

زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست

زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست

بندگی در کار نیست زندگی آخر سر آید، بندگی در کار نیست بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست گر فشار دشمنان آبت کند، مسکین مشو مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر آسمان را گو: برو، بارندگی در کار نیست گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی دورش افکن! این چنین دارند...

گر نیست دو دست نامور ما را – ابوالقاسم لاهوتی

گر نیست دو دست نامور ما را – ابوالقاسم لاهوتی

گر نیست دو دست نامور ما را، کس می نرهاند از خطر ما را. تا چند برای نفع خود، اشراف، آواره کنند و دربه در ما را؟ تا کی چو کلاه و کفش بفروشند، این بی شرفان به سیم و زر ما را؟ نه نور به دیده مانده از زحمت، نه زور به زانو و کمر ما را. بایست مطیع شد به تشکیلات، تا وصله کند به یکدگر ما را. چون جمع شویم، هی...

دور سر زلف تو هر قدر که پیچانتر شد – ابوالقاسم لاهوتی

دور سر زلف تو هر قدر که پیچانتر شد – ابوالقاسم لاهوتی

دور سر، زلف تو، هر قدر که پیچانتر شد، دلم، آن سلسله را دید و پریشانتر شد. داشت در موی پریشان تو، دل پای گریز، با چنین رشته، کنون بستنش آسانتر شد. مه، که در دایرۀ هاله فتد، تیره شود، وه، که در هالۀ مو، روی تو تابانتر شد. بلبل طبع من، آواز کی از اول داشت، نوگل روی تو را دید و خوش الحانتر شد. ای عجب، ه...

به رغم غیر میکردی به من گر یک نظر میشد – ابوالقاسم لاهوتی

به رغم غیر میکردی به من گر یک نظر میشد – ابوالقاسم لاهوتی

به رغم غیر، میکردی به من گر یک نظر، میشد، اگر با من سخن می گفتی از این گرمتر، می شد. به رویت گفته ام جانم تویی؛ رنجیده ای از من، اگر می کردی از تقصیر من صرف نظر، می شد. سیه می کردم این افلاک را از دود آه خود، شکایت بردن از جانان بر اغیار، اگر می شد. چرا -گویی- نکردی شکوه چون پیش خودم بودی؟ رقیب، اند...

عزیزم برگ گل خوب است اما – ابوالقاسم لاهوتی

عزیزم برگ گل خوب است اما – ابوالقاسم لاهوتی

عزیزم، برگ گل خوب است، اما لب گویندۀ تو، بهتر از اوست. دهان غنچه رنگین است، لیکن دهان و خندۀ تو، بهتر از اوست. همیشه چشم نرگس، مست خواب است، نگاه زندۀ تو، بهتر از اوست. زند بر دیده، برق روی خورشید، رخ فرخندۀ تو، بهتر از اوست. مرا با سرو پا در گل، چه کار است؟ قد نازندۀ تو، بهتر از اوست. چه سر بر داشت...

خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو – ابوالقاسم لاهوتی

خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو – ابوالقاسم لاهوتی

خبر داری که از غم آتشی افروختم بی تو، در آن آتش، سر اندر پای خود را سوختم بی تو؟ به هر شهری هزاران ماهرو دیدم ولی زآنها، به آن چشمت قسم، چشمان خود را دوختم بی تو. بتان سازند حیلت ها که گردند آشنا با من، ولی من (گپ میان ما بماند) سوختم بی تو. پر است از اشک و از لخت جگر، پیوسته دامانم، چقدر، ای مه ببی...

با همه دلمردگی گر یار – یار ما بود – ابوالقاسم لاهوتی

با همه دلمردگی گر یار – یار ما بود – ابوالقاسم لاهوتی

با همه دلمردگی، گر یار – یار ما بود، بهترین روزگاران، روزگار ما بود. ما به ضد صنف استثمارکن داریم جنگ، فعله ایم، آزادی زحمت، شعار ما بود. منتظر از هیچکس بهر رهایی نیستیم، ناجی ما، بازوان بردبار ما بود. در و گوهر، زینت زن های استثمارچی است، گرد زحمت غازۀ روی نگار ما بود. ما، نه روحانی پرستیم و ...

من کارگر و تو دهقان داد از تو و آه از من – ابوالقاسم لاهوتی

من کارگر و تو دهقان داد از تو و آه از من – ابوالقاسم لاهوتی

من کارگر و تو دهقان، داد از تو و آه از من، تا چند برند اشراف کفش از تو، کلاه از من. ما را و تو را دارا، یک نوع کند یغما، خون می خورد این زالو، خواه از تو و خواه از من. بر گردن ما بسته است تا رشتۀ موهومات، کی دست کشد هیهات، شیخ از تو و شاه از من. ما طعمۀ درباریم، مرغان گرفتاریم، سیرند ستمکاران گاه از...

سنبل به هوای خوش طناز تو رقصد – ابوالقاسم لاهوتی

سنبل به هوای خوش طناز تو رقصد – ابوالقاسم لاهوتی

سنبل، به هوای خوش طناز تو رقصد، بلبل، به نوای نی پر ناز تو رقصد. این چیست که تا ناله ز تار تو برآید، جان خیزد و مستانه به آواز تو رقصد؟ دل، با همه سنگینی و آتش صفتی، باز پروانه شود، چون شنود ساز تو، رقصد. شمشاد چمد در چمن، از نغمۀ چنگت. با صورت خوش شعبده پرداز تو، رقصد. صاحب دل هر مملکت آید به مقامت...

تو رفتی و در سینه گره شد نفس دل – ابوالقاسم لاهوتی

تو رفتی و در سینه گره شد نفس دل – ابوالقاسم لاهوتی

تو رفتی و در سینه گره شد نفس دل؛ باز آی و علاجی بکن، ای دادرس دل! دل، بلبل پربسته بود بی گل رویت؛ واین سینه، به این وسعت و رفعت – قفس دل. دل، دور تو، پروانه صفت رقص کنان بود، تا دور شدی، سوخت تماماً هوس دل. دل داغ یتیمی بخورد گر تو نیایی. انصاف بده، کیست به غیر از تو، کس دل؟ بیچاره مخوانش، که ...

اگرچه روزگار من سیاه است – ابوالقاسم لاهوتی

اگرچه روزگار من سیاه است – ابوالقاسم لاهوتی

اگرچه روزگار من سیاه است، نه می گریم نه شیون می کنم من. سحرها، خاک صحرای عرب را، به ناخن کنده مأمن می کنم من. چو شب، در چاه مغرب می رود خوَر، برون سر را ز مدفن می کنم من. به پیش خود، چو بینم کهکشان را، خیال از راه آهن می کنم. بخار از دم، موتور از سینه سازم، چو ماشین، رو به رفتن می کنم من. ز گرما، چو...

گر چرخ به کام ما نگردد – ابوالقاسم لاهوتی

گر چرخ به کام ما نگردد – ابوالقاسم لاهوتی

گر چرخ به کام ما نگردد، کاری بکنیم تا نگردد. گوییم به او مطیع ما گرد! یا می گردد و یا نگردد. گر گشت، خوش است، ورنه ما دست از او نکشیم تا نگردد. هرگز قد مردمان آزاد با هیچ فشار تا نگردد. در پنجۀ اقتدار مردان نبود گرهی که وا نگردد. گر مرد فنا شود به گیتی، هرگز اثرش فنا نگردد. پروردۀ ناز و نعمت، آگاه ا...

دیوانه نمودم دل فرزانۀ خود را – ابوالقاسم لاهوتی

دیوانه نمودم دل فرزانۀ خود را – ابوالقاسم لاهوتی

دیوانه نمودم دل فرزانۀ خود را؛ در عشق تو گفتم همه افسانۀ خود را. غیر از تو، که افروخته ای شعله به جانم، آتش نزند هیچ کسی خانۀ خود را. من زنده ام، آخر، دگری را تو مسوزان، ای شمع، مرنجان دل پروانۀ خود را از بهر تو، سر باختن من هنری نیست، هر دلشده، جان باخته جانانۀ خود را. دل کوچه به کوچه دود و نام تو ...

پر کرده ام از مهر تو پیمانۀ دل را – ابوالقاسم لاهوتی

پر کرده ام از مهر تو پیمانۀ دل را – ابوالقاسم لاهوتی

پر کرده ام از مهر تو، پیمانۀ دل را، با شکل تو آراسته ام خانۀ دل را. از آب و گل صدق و وفا کرده ام آباد با رهبری عشق تو، ویرانۀ دل را. جانانه مرا می طلبد، او به سر آید. قربان شوم این حالت مستانۀ دل را! حیران شده بر سینه نهد دست ارادت از من شنود هر کسی افسانۀ دل را. یک عمر زدم غوطه به دریای محبت، تا یا...

عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان – ابوالقاسم لاهوتی

عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان – ابوالقاسم لاهوتی

عاشقم، عاشق به رویت، گر نمی دانی، بدان. سوختم در آرزویت، گر نمی دانی، بدان. با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب خواهم آمد من به کویت، گر نمی دانی بدان. مشنو از بدگو سخن، من سست پیمان نیستم، هستم اندر جستجویت، گر نمی دانی، بدان. اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت، بسته آن را تار مویت، گر نمی دانی،...

در پیش یار خویش ز بیگانه کمترم – ابوالقاسم لاهوتی

در پیش یار خویش ز بیگانه کمترم – ابوالقاسم لاهوتی

در پیش یار خویش، ز بیگانه کمترم، از خاک نیز در ره جانانه کمترم. یک ذره در حساب نیایم به پیش یار، ای خاک بر سرم، که ز بیگانه کمترم. شرمنده ام مکن، ده بگیر و مرا بسوز! یعنی چه، من مگر که ز پروانه کمترم؟ اذنم بده که زلف تو را آورم به چنگ، ای بی وفا، مگر که من از شانه کمترم؟ یا می رسم به وصل تو، یا غرق ...

با این همه بی مهری جانان چه توان کرد – ابوالقاسم لاهوتی

با این همه بی مهری جانان چه توان کرد – ابوالقاسم لاهوتی

با این همه بی مهری جانان، چه توان کرد، جان است و مکدر شده، با جان چه توان کرد. آنجا که بود صحن چمن، خانۀ صیاد جز گریه به مرغان گلستان، چه توان کرد. از گندم خالش، به جز از فتنه ندیدیم، شیطان جنان است، به شیطان چه توان کرد. چشمش که بود دزد دل و رهزن ایمان، با دزد دل و رهزن ایمان، چه توان کرد. با هجر و...

میهن افتادۀ ما باز جان خواهد گرفت – ابوالقاسم لاهوتی

میهن افتادۀ ما باز جان خواهد گرفت – ابوالقاسم لاهوتی

میهن افتادۀ ما، باز جان خواهد گرفت، در صف پیشین آزادی، مکان خواهد گرفت. صف کشد از هر طرف زیر لوای حزب خویش، تودۀ ما کیفر از آدمکشان خواهد گرفت. متحد با دست دهقان، دست صنف کارگر ارتجاع مست وحشی را، عنان خواهد گرفت. آنکه بر ضد وطن کوبد در بیگانگان، ضرب سخت از چکش آهنگران خواهد گرفت. مزد اینسان پادوی ب...

سال ها در جستجوی حق به هر در سر زدم – ابوالقاسم لاهوتی

سال ها در جستجوی حق به هر در سر زدم – ابوالقاسم لاهوتی

سال ها در جستجوی حق، به هر در، سر زدم، کس ندیدم، هرقدر این در زدم آن در زدم. در همه دنیا نه نام از راستی بد، نی نشان، هی شدم نومید از این در، هی در دیگر زدم. دشمنی بد، هر کسی را من گرفتم جای دوست، رهزنی بد، دست بر دامان هر رهبر زدم. هر که را دیدم، برای نفع شخصی می دوید، پشت پا جز فعله و دهقان، به خش...

تو را در خود نهان دارد دل من – ابوالقاسم لاهوتی

تو را در خود نهان دارد دل من – ابوالقاسم لاهوتی

تو را، در خود نهان دارد دل من. چنین شادی از آن دارد دل من. تویی با او همیشه، خوش به حالش، چه عیش جاودان دارد دل من! فقط نام تو را گوید، نگه کن چه آتش در زبان دارد دل من! تو را دارد در این دنیا و بی تو غم دنیا به جان دارد دل من. گل رویت سخنگو کرده او را، که چون بلبل، زبان دارد دل من. بمیرد، گر سخن با...

افغان مرا می شنوی ای بت افغان؟ – ابوالقاسم لاهوتی

افغان مرا می شنوی ای بت افغان؟ – ابوالقاسم لاهوتی

افغان مرا می شنوی، ای بت افغان؟ از آتش هجران تو است، این همه افغان! وه، وه! چه شبی بود، که از دیدن رویت شد طالع تاریک من، آنگونه درخشان. گر بهر اسارت، کنیش نیم اشارت، با شوق شود دل به کمند تو شتابان. اظهار محبت به تو، از بی ادبی نیست؛ در قالب نظمم، خود پاکی شده پنهان. با این سر کافوری و با این دل خر...

گر تو پنداری دلم را جز تو یاری هست – نیست – ابوالقاسم لاهوتی

گر تو پنداری دلم را جز تو یاری هست – نیست – ابوالقاسم لاهوتی

گر تو پنداری دلم را جز تو یاری هست، – نیست، یا غمم را غیر یادت غمگساری هست، – نیست. گر بگویم، سینه از دست تو پرخون نیست، – هست، ور بپرسی کز تو، در خاطر غباری هست؟ – نیست از دوصد فرسنگ ره، الهام می باری به من، مهربانتر از تو در دنیا نگاری هست؟ – نیست. پیش تیرت گر بگویی د...

دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را – ابوالقاسم لاهوتی

دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را – ابوالقاسم لاهوتی

دلم بسیار می خواهد ببینم دلبر خود را، ببینم دلبر خود را، به او بخشم سر خود را. هزاران فرسخ از من ظاهراً دور است و من هر شب به یادش تا سحر خوشبو نمایم بستر خود را. در این آتش که خود افروختم از عشق گرد خود دهم آخر به باد نیستی، خاکستر خود را. از این ترسم که دیگر روی گلشن را نبینم من، در این کنج قفس چو...

به راه عشق جان و دین و دل را همسفر بردم؛ – ابوالقاسم لاهوتی

به راه عشق جان و دین و دل را همسفر بردم؛ – ابوالقاسم لاهوتی

به راه عشق، جان و دین و دل را همسفر بردم؛ دل و دین قتل و غارت شد، فقط جانی به در بردم. به میدانی که از یک تیر، رستم بازمی گردد، من دیوانه آنجا چشم و دل را بی سپر بردم. ز بی چیزی میان عشقبازان مردم از خجلت، که جانان رونما می خواست، نام از جان و سر بردم! مرا راند و به شوخی گفت، کز هستی خود چیزی به همر...

طن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟ – ابوالقاسم لاهوتی

طن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟ – ابوالقاسم لاهوتی

طن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟ مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟ همه داد وطنخواهی زنند، اما نمی دانم وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟ وطن را از خطر، فکر وکیلان می کند ایمن و یا سرنیزۀ یک لشکر جرار یا هر دو؟ وطن را فتنۀ مسندنشینان داد بر دشمن و یا این مردم بی دانش بازار یا هر دو...

چو جان بنشسته بد دوش آن بت مه رو به پهلویم – ابوالقاسم لاهوتی

چو جان بنشسته بد دوش آن بت مه رو به پهلویم – ابوالقاسم لاهوتی

چو جان بنشسته بد دوش آن بت مه رو، به پهلویم، کنون جان رفته و مانده فقط زانو، به پهلویم. به جرم اینکه در عالم فقط رو سوی او دارم چه خنجرها خلد پیوسته از هر سو، به پهلویم… به سروی یا به کاجی گر زنم در بوستان تکیه، چنان تیریست بی آن قامت دلجو، به پهلویم. نسیم غم مرا می برد از این عالم به یک جنبش،...

با دلم دوش سر زلف تو بازی می کرد – ابوالقاسم لاهوتی

با دلم دوش سر زلف تو بازی می کرد – ابوالقاسم لاهوتی

با دلم، دوش، سر زلف تو بازی می کرد، خواجه با بندۀ خود، بنده نوازی می کرد. گاه زنجیر و گهی مار و گهی گل می شد، مختصر، زلف کجت شعبده بازی می کرد. مویت انداخته دل را و به شوخی می زد، بازش از خود، نظر مهر تو، راضی می کرد. دل ز تأثیر نگاه تو، به خالت می جست، مست را بین، به کجا دست درازی می کرد! خنده می ک...

من خوانم و دل رقصد – ابوالقاسم لاهوتی

من خوانم و دل رقصد – ابوالقاسم لاهوتی

من خوانم و دل رقصد، بزم من و دل را بین. گور از پی غم کندیم، عزم من و دل را بین! در رهگذر جانان ما منتظر فرمان، سر در کف و جان بر لب، نظم من و دل را بین! من افتم و دل خیزد، دل غلتد و من جنبم. با عشق قوی پنجه، رزم من و دل را بین! هر کس که ز وی بویی از عشق نمی آمد، ما دیده از او بستیم. حزم من و دل را ب...

زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست – ابوالقاسم لاهوتی

زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست – ابوالقاسم لاهوتی

زندگی آخر سر آید، بندگی در کار نیست، بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نیست. گر فشار دشمنان آبت کند، مسکین مشو، مرد باش، ای خسته دل، شرمندگی در کار نیست. با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر آسمان را گو برو، بارندگی در کار نیست! گر که با وابستگی دارای این دنیا شوی، دورش افکن! این چنین دارندگی در کار نیس...

تو رفتی و تصویر تو در دیدۀ من ماند – ابوالقاسم لاهوتی

تو رفتی و تصویر تو در دیدۀ من ماند – ابوالقاسم لاهوتی

تو رفتی و تصویر تو در دیدۀ من ماند، خندیدن و تقریر تو در دیدۀ من ماند. رفتی و نرفت ابرو و مژگان تو، از یاد، شمشیر تو و تیر تو، در دیدۀ من ماند. بنشست به گل، پیش خرامیدن تو، کاج، من دیدم و توفیر تو، در دیدۀ من ماند. رفتی و جنون آمد و با وی خوشم اکنون، گیسوی چو زنجیر تو، در دیدۀ من ماند. با من همه در ...

از هر گپ آن تازه شود جان چه لب است این – ابوالقاسم لاهوتی

از هر گپ آن تازه شود جان چه لب است این – ابوالقاسم لاهوتی

از هر گپ آن، تازه شود جان، چه لب است این! من دل به چنین لب نسپارم… چه گپ است این؟ رفتار ببینید، چه دل می کشد… الحق، در بین همه سروقدان، منتخب است این. دل در غم او غرقۀ خون گشته و بی رحم باور نکند پاکی دل را، عجب است این! سوزد تنم از تاب تب عشقش و بوسم خاک قدمش را به تشکر… چه تب است...

کی باشد و کی روی تو را باز ببینم – ابوالقاسم لاهوتی

کی باشد و کی روی تو را باز ببینم – ابوالقاسم لاهوتی

کی باشد و کی، روی تو را باز ببینم، گلزار سر کوی تو را باز ببینم! غمگین شدم، این سرو که رفتار ندارد، کی آن قد دلجوی تو را باز ببینم؟ خون می چکد از حسرت شمشیر تو از چشم، پس کی خم ابروی تو را باز ببینم؟ دیوانه شدم دور ز دیدار تو، وقت است کان سلسلۀ موی تو را باز ببینم. ای آلهۀ حسن و وفا، یک نظر انداز، ت...

دل من خانۀ دلدار من است – ابوالقاسم لاهوتی

دل من خانۀ دلدار من است – ابوالقاسم لاهوتی

دل من، خانۀ دلدار من است. چشم من، آینۀ یار من است. گوهر دل نفروشم به کسی، عشق پرمایه خریدار من است. شش طرف غم زده صف ها اما چشم جانانه طرفدار من است. همچو قارون شده ام صاحب گنج، سخنم، گوهر شهوار من است. شورش و جنگ و ظفر، در همه وقت حاصل طبع شرربار من است. در کفم نیست به جز نقد وفا، فقط این جنس، در ا...

بگریخت دل ز دستم پیش تو؛ دیدی او را؟ – ابوالقاسم لاهوتی

بگریخت دل ز دستم پیش تو؛ دیدی او را؟ – ابوالقاسم لاهوتی

بگریخت دل ز دستم، پیش تو؛ دیدی او را؟ رقصان، دوان، غزلخوان، جانم، شنیدی او را؟ دل در وفا زند جوش، آن را مکن فراموش، چون بین عشقبازان، خود برگزیدی او را. گر در حریم دلبر، دل گشته است محروم، بخشیده صدقش اینسان بخت سپیدی او را. گفتی بیا و آمد در سینه دل به پرواز، یک دم، زدی و بر تن پر بر دمیدی او را. ب...

یارم به وفاداری – ابوالقاسم لاهوتی

یارم به وفاداری – ابوالقاسم لاهوتی

یارم به وفاداری جانانۀ مشهوریست. چون منزل جانان، جان کاشانۀ مشهوریست. تا بیندش، افتد دل در دام سر زلفش، خال بت من در صید یک دانۀ مشهوریست. با سوزش و با کشتار دوری نکند از یار، چون شمع رخش، دل هم پروانۀ مشهوریست. خونش چو گذشت از سر آید به کف دلبر، در بزم محبت، دل پیمانۀ مشهوریست. جانبازی و صدق و عزم ...

طبیب رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت – ابوالقاسم لاهوتی

طبیب رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت – ابوالقاسم لاهوتی

طبیب، رنگ مرا خوب دید و هیچ نگفت، گرفت نبضم و آهی کشید و هیچ نگفت. شنید دختر ایران خبر ز آزادی، عرق ز هر سر مویش چکید و هیچ نگفت. به پیر میکده رمزی ز رادیو گفتم، درون خرقه به حیرت خزید و هیچ نگفت. به ناله مرد فقیری، میان کوچه ز جوع، توانگری همه را می شنید و هیچ نگفت. ز خوابگاه غنی دید عکسی آهنگر، به...

چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است – ابوالقاسم لاهوتی

چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است – ابوالقاسم لاهوتی

چه ننگ و عار کسی را ز بند و زنجیر است که در مبارزۀ صنف فعله، چون شیر است. از آن زمان که شنیدم به جرم رنجبری به کنج محبس شه، دوستم زمینگیر است «به شب نشینی زندانیان برم حسرت که نقل مجلسشان، دانه های زنجیر است». بگو به تودۀ ایران، که ترک شکوه کند؛ جواب ظلم، فقط آبداده شمشیر است! به ضد جور و ستم، اتحاد...

اینقدر ضعیفم که گر آهی بدمیدم – ابوالقاسم لاهوتی

اینقدر ضعیفم که گر آهی بدمیدم – ابوالقاسم لاهوتی

اینقدر ضعیفم که گر آهی بدمیدم، بینید ز جا، چون پر کاهی بپریدم! جان پیشکشش کردم و گفت این ز تو نبود، کاول قدم آن را به نگاهی بخریدم. در مزرعۀ عمر خود از کشتۀ امید کی شد که به جز خار، گیاهی درویدم؟ قانع ز دهان تو به حرفی شدم، آن هم گاهی بشنیدم ز تو، گاهی نشنیدم. بسیار ز بیداد تو عاجز شدم، اما جز سوی ت...

مرا یاریست بی رحم و ستمگر – ابوالقاسم لاهوتی

مرا یاریست بی رحم و ستمگر – ابوالقاسم لاهوتی

مرا یاریست بی رحم و ستمگر، نگاهش آهو و چشمش غضنفر. اگر این، کار جادوگر نباشد، چسان می زاید آهو، ضیغم نر؟ لب او، می مکد خون دلم را به آن گرمی که کودک شیر مادر. مرا، عشقش در آتش برده و من خوشم در آتش او، چون سمندر. خود او چون آذر است و این عجب تر که می سوزم چو دورم من از آذر. دلم در دست او، آنسان ذلیل...

سلام صمیمی ثنای مؤثر – ابوالقاسم لاهوتی

سلام صمیمی ثنای مؤثر – ابوالقاسم لاهوتی

سلام صمیمی، ثنای مؤثر ز جسم مهاجر، به جان مجاور! به ضد عقاید، که گویند پیکر به جا ماند و روح گردد مهاجر، تو آن روح هستی که ماندی به خانه، من آن جسم هستم که گشتم مسافر. خیال دگر کس، بگو در سر من نیاید، که این ملک دارد مباشر! تویی در وجودم، چو در گفته، معنی؛ تویی در سرشتم، چو باطن، به ظاهر. نشاید مرا ...

تاجیکستان شد منور تا تو گشتی بی نقاب – ابوالقاسم لاهوتی

تاجیکستان شد منور تا تو گشتی بی نقاب – ابوالقاسم لاهوتی

تاجیکستان شد منور تا تو گشتی بی نقاب، عالمی روشن شود، چون مه برآید از سحاب. آفرین بر قوه ای کز پرده آزادت نمود؛ حیف بود این حسن عالمگیر ماند در حجاب. از برای مست کردن، یک نگاهت بس بود، عاشق روی تو را حاجت نباشد با شراب. روی نیکوی تو را، کوتاهی مو عیب نیست، حسن تو، دل را به سوی خود کشاند بی طناب. قدر...

از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست – ابوالقاسم لاهوتی

از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست – ابوالقاسم لاهوتی

از خانه کنم یاد که پیمان من آنجاست؛ هوش سرم و نور دو چشمان من آنجاست. جان با همه شیرینی و محبوبیش، اینجا بر تن بودم بار، که جانان من آنجاست. اینجا، برمد روشنی از من که مهم نیست، تازد به تنم درد، چو درمان من آنجاست. دل پر غم و احوال پریشان شد و، فکرم در سر نشود جمع، که سامان من آنجاست. گر مدعیم بی دل...

کارش همه ناز است چنین یار که دیده است؟ – ابوالقاسم لاهوتی

کارش همه ناز است چنین یار که دیده است؟ – ابوالقاسم لاهوتی

کارش همه ناز است، چنین یار که دیده است؟ نازش همه با ماست، چنین کار که دیده است؟ چون مژۀ او دشنۀ خونریز که دارد، چون دیدۀ من چشمۀ خونبار که دیده است؟ غیر از دل من، شیر ستمکش که شنیده، جز چشم وی، آهوی ستمکار که دیده است؟ رنجاند و می رنجد، اگر ناله کنم من؛ اینسان، بت بی رحم و جگرسوز، که دیده است؟ گه خو...

دل را ببین دل را ببین – ابوالقاسم لاهوتی

دل را ببین دل را ببین – ابوالقاسم لاهوتی

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده. سر واژگون، تن غرق خون، افتان و خیزان آمده. خواهد که جان پیشش رود، جانان در آغوشش دود، دنیا فراموشش شود… مست است و مهمان آمده. دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده! با آنکه راهش تنگ بد، هم دور، هم پرسنگ بد، با رهزنان در جنگ بد، فاتح ز میدان آمده. ...

بعد یک عمر در این خانه کسی پیدا شد – ابوالقاسم لاهوتی

بعد یک عمر در این خانه کسی پیدا شد – ابوالقاسم لاهوتی

بعد یک عمر، در این خانه کسی پیدا شد. بهر تنهایی من، همنفسی پیدا شد. سال ها بود که دزدیده فغان می کردم، بازم از بهر هیاهو، هوسی پیدا شد. سینه ام تنگ بد آنسان که ره آه نداشت، همدمی آمد و در من، نفسی پیدا شد. تا که از لانه پریدم به گلستان جهان، هر قدم در ره من خار و خسی پیدا شد. روشنی هیچ ندیدم، مگر آن...

نیاز کس نپذیرد همیشه ناز کنی – ابوالقاسم لاهوتی

نیاز کس نپذیرد همیشه ناز کنی – ابوالقاسم لاهوتی

نیاز کس نپذیرد، همیشه ناز کنی، جدا ز دامن او، دست هر نیاز کنی. پی اسارت دل بند و بست کن با غیر، برای غارت جان مکر و حیله ساز کنی. به دستیاری بیگانه، آشنا سوزی، سخن ز ما نشنو، با رقیب راز کنی. به قتل و غارت دل های ما، برای رقیب بدون دردسر، امضای هر جواز کنی. به هیچ رام نشو، از همه گریزانی، رفیق دشمن ...

عاشق شده ام گناهم این است – ابوالقاسم لاهوتی

عاشق شده ام گناهم این است – ابوالقاسم لاهوتی

عاشق شده ام، گناهم این است؛ درد دل بی پناهم این است. صف بسته همیشه گرد من غم؛ من شاه غمم، سپاهم این است. جز درد، نروید از گل من؛ من باغ غمم، گیاهم این است. جوشد سر و خون به دل زند موج؛ من بحر غمم، رفاهم این است. سنگ از نفسم، چو یخ شود آب، در سینۀ تفته آهم این است. شد موی سرم به رنگ کافور؛ پایان شب س...

چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام – ابوالقاسم لاهوتی

چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام – ابوالقاسم لاهوتی

چه کرده ام که ز جانان خود جدا شده ام؛ چه گفته ام که گرفتار این بلا شده ام. به من نگفته کسی تاکنون، گناهم چیست کز آن گناه، سزاوار این جزا شده ام. مگر خدای من است او، که تا از او دورم ز خود برآمده غرق «خدا – خدا!» شده ام خوشا به حال دل من، که پیش دلبر ماند؛ خبر ندارد از این غم که مبتلا شده ام. ص...

این آسمان نورد به سوی تو می پرد – ابوالقاسم لاهوتی

این آسمان نورد به سوی تو می پرد – ابوالقاسم لاهوتی

این آسمان نورد، به سوی تو می پرد، ما را در این هوا، به هوای تو می برد. در مرتع کبود فلک، این هوانورد مانند آهویی است که آزاده می چرد. ابر ستبر را، متلاشی کند چنان گرگی که از میانۀ یک گله بگذرد. در هم درد ز گردش پروانه اش هوا آنسان که دل، ز گردش چشم تو می درد. جز یاد دوست، در سر ما، اندر این فضا فکر ...

مبارزه شرف و کار افتخار من است – ابوالقاسم لاهوتی

مبارزه شرف و کار افتخار من است – ابوالقاسم لاهوتی

مبارزه، شرف و کار، افتخار من است، نجات فعله و محو ستم، شعار من است. دمی شدم ز اسارت رها، که دانستم، رهاکنندۀ من، دست نامدار من است. به ضد حزب توانگر مبین مرا تنها، در این مبارزه، چون صنف فعله یار من است. چو نیست تیغ به دستم، کنون، به دفع ستم قلم به کار برم، شاعری نه کار من است. ز بعد مردن دیدی ار زم...

زمین و آسمان را گر بکابم – ابوالقاسم لاهوتی

زمین و آسمان را گر بکابم – ابوالقاسم لاهوتی

زمین و آسمان را گر بکابم بتی مانند تو نیکو، نیابم. همیشه در جهان ناکام بودم، تو را دیدم، از آن دم، کامیابم. همه عمرم به تاریکی گذشته ست کنون رویت نمی ماند به خوابم. به تنهایی گرفتم عادت، اکنون ز شادی، پیش تو در اضطرابم. چه خوش ملکی است ملک عشق، کاینجا رفیق راه باشد آفتابم. به جز کویت، به هر شهری که ...

تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن! – ابوالقاسم لاهوتی

تنیده یاد تو در تار و پودم میهن ای میهن! – ابوالقاسم لاهوتی

تنیده یاد تو، در تار و پودم، میهن، ای میهن! بود لبریز از عشقت، وجودم، میهن، ای میهن! تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی، فدای نام تو، بود و نبودم، میهن، ای میهن! فزونتر، گر می مهرت اثر می کرد، چون دیده به حال پرعذابت می گشودم، میهن، ای میهن! به هر مجلس، به هر زندان، به هر شادی، به هر ماتم، به هر...

آتش اگرچه سوخت تن ناتوان من – ابوالقاسم لاهوتی

آتش اگرچه سوخت تن ناتوان من – ابوالقاسم لاهوتی

آتش اگرچه سوخت تن ناتوان من، گل کرد عشق و ماند به عالم نشان من. گردد کهن زمانه و خامش نمی شود آن شعله ها که جسته برون از دهان من. تاریخ جنگ رنجبران را برو بخوان، خواهی اگر خبر شوی از داستان من. بسته است تا دهان مرا مادرم ز شیر پیوسته دست رنجبری، داده نان من. در جبهۀ مبارزه عمرم تمام شد؛ دوران تیغ و ...

کتاب و دفتر و درس و صحیفۀ استاد – ابوالقاسم لاهوتی

کتاب و دفتر و درس و صحیفۀ استاد – ابوالقاسم لاهوتی

کتاب و دفتر و درس و صحیفۀ استاد به رهن باده نهادم، هر آنچه بادا باد! مرا، چو سایر آزادگان، ز دنیا بود دو پاره پاره کتابی و یک شکسته مداد؛ اگرچه بود کتابم پر از لآلی علم، ولی کسش، ز پشیزی نمی خرید زیاد. به می فروش بدادم، به حال من پی برد، دو شیشه باده به من داد، خانه اش آباد! بهای دار و ندار من این د...

دشمن ملت که خون از توده جاری می کند – ابوالقاسم لاهوتی

دشمن ملت که خون از توده جاری می کند – ابوالقاسم لاهوتی

دشمن ملت که خون از توده جاری می کند، در فنای هستی خود، پافشاری می کند. تودۀ ایران که خون پاشد به میدان نبرد، کشتۀ آزادی خود آبیاری می کند. از هجوم مردم شوریده گردد پایمال هر که بدخواه وطن را دستیاری می کند. کی تواند بست، دست رستمی توده را؟ بی ثمر، دیو سپید، اسفندیاری می کند. پایه بر خون کسان دارد اص...

بستند همرهان سوی یار و دیار بار؛ – ابوالقاسم لاهوتی

بستند همرهان سوی یار و دیار بار؛ – ابوالقاسم لاهوتی

بستند همرهان، سوی یار و دیار بار؛ جز من، که دور مانده ام از یار و از دیار. در آتشم ز فرقت یاران، که گفته اند از کاروان به جای نماند به غیر نار. ای کاروان، که بار دل و جان گرفته ای، خوش می روی، برو که خدایت نگاهدار! راه وطن بگیر، که این منزل غریب آب و هوای آن نبود بر تو سازگار. ای بلبلان عاشق و ای طو...

نوشم به شادمانی آن دم شراب سرخ – ابوالقاسم لاهوتی

نوشم به شادمانی آن دم شراب سرخ – ابوالقاسم لاهوتی

نوشم به شادمانی، آن دم شراب سرخ کز شرق انقلاب، دمد آفتاب سرخ قربان آن دمی که ز خون توانگران دریای انقلاب، شود پر حباب سرخ. نازم به آن زمان که به نیروی پتک و داس ملت نهد به گردن ظالم، طناب سرخ. ای خواجه، خون رنجبر، امروز کم بریز؛ فردا حساب از تو کشد، انقلاب سرخ. ملت فروش از آتیۀ خود سؤال داد، تیغی به...

صد ره در انتظارت تا پشت سر دویدم – ابوالقاسم لاهوتی

صد ره در انتظارت تا پشت سر دویدم – ابوالقاسم لاهوتی

صد ره در انتظارت، تا پشت سر، دویدم، پایم ز کار افتاد، آنگه به سر دویدم، صد ره، سرم به در خورد، چون وقت وعدۀ تو هر قدر دیرتر شد، من تندتر دویدم. تا یک صدای پایی، زان سوی در شنیدم، جستم، تو را ندیدم؛ بار دگر دویدم. در فکر گفتگویت، از خواب و خور گذشتم، در انتظار رویت، شب تا سحر دویدم. تو مست خواب راحت،...

  • 1
  • 2