غزلیات حضرت عبدالقادر جیلانی رح

قلندرخانه عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

قلندرخانه عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

قلندرخانه عشق ما به جنّت از برای کاردیگر می رویم نه تفرّج کردن طوبی و کوثر می رویم مقصد ما حسن یوسف باش اندر شهر مصر ما در مصر از برای قند وشکّر می رویم اندر آن خلوت که در وی ره نیابد جبرئیل بی سروپا ما به پیش دوست اکثر می رویم میگریزند زاهدان خشک از تردامنی ما بر خورشید خود با دامن تر می رویم پارسا... »

چون برقع بر اندازد – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

چون برقع بر اندازد – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

چون برقع بر اندازد تعالی الله چه حسنست این که چون برقع براندازد اگرباشد دل از آهن که همچون موم بگدازد همه خوبان به حسن خویش می نازند چنان باشد که حسن او به روی خوب می نازد بود رسم پری رویان که با دیوانگان سازند شدم دیوانه آن تندخو یاری که او با من نمی سازد مکن ای مدّعی عیبم اگر نالم جدا از یار که من... »

یارمستقیم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

یارمستقیم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

یارمستقیم گر دل دهی به ما ده عاشق که ما امینیم با آن که دل به ما داد ، ما روز و شب قرینیم گرما دل تو یابیم تسکین تو بسازیم تاوان یک دل تو صد دل بیافرینیم نفرین خویش میگو تا گم شود وجودت چون با تو بعد از آن ما گویای آفرینیم شیطان هزار فرسنگ از گرد تو گریزد سیصد نظر چو هر روز اندر دل تو بینیم گر صدهزا... »

شب وصل حبیب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شب وصل حبیب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شب وصل حبیب آن که آتش افکند درخلق جانان من است وانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه است کآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زمان نقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خراب گو مکش زحمت که کار چشم گریان من ا... »

برون آ شهسوارا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

برون آ شهسوارا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

برون آ شهسوارا برون آ شهسوار من تعلّل بیش از این تا کی ز حد بگذشت مشتاقی تحمّل بیش از این تا کی تو حال من همی دانی و می دانم که می دانی چو خودرا دور میکردی تغافل بیش از این تا کی بطرف گلستان یک ره در آ و قدر گل بشکن کشیدن دردسر چندین ز بلبل بیش از این تا کی اگر میل غزا داری بیا و قتل محیی کن بکار ای... »

نسیم رضوان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نسیم رضوان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نسیم رضوان چون تمام عمر نیکی کرد با تو آن کریم از بدی خود چرا ترسی تو آخر ای لئیم تو یتیمی با تو او هرگز نخواهد کرد قهر زانکه او خود کرد نهی قهر کردن با یتیم هرچه میخواهی تو ازوی میدهد بیشک تورا دست خالی کی رود سائل ز درگاه کریم حق تعالی قادرست کو همچوموئی از خمیر خلق عاصی را برآرد از نار جهیم لطف ا... »

درد بی حدّ – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

درد بی حدّ – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

درد بی حدّ گفتا کیی توبا ماگفتم کمین غلامت گفتا مگر تومستی گفتم بلی زجامت گفتا چه پیشه داری گفتم که عشقبازی گفتا که حالتت چیست گفتم غم و ملامت گفتا که چیست حالت گفتم که حال شاکر گفتا کجا فتادی گفتم میان دامت گفتا زمن چه خواهی گفتم که درد بی حدّ گفتا که درد تا کی گفتم تا قیامت گفتا چه می پرستی گفتم ج... »

قلعه روحانیان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

قلعه روحانیان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

قلعه روحانیان بازکشم لشکر وتا به فلک بر روم قلعه روحانیان گیرم و برتر روم من ملک مقبلم لیک در این منزلم صفدر و بس پردلم جانب لشکر روم هر نفسی از علا میرسدم این صلا وارهم وزین بلا بر در دلبر روم پیرخرابات جان گر کشدم مو کشان بنده کجائی بیا ، پیش شه از سر روم قبله حاجات دل کوی خرابات ما وقت مناجات دل ... »

جمال یار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

جمال یار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

جمال یار ندارم گرچه آن دیده که بینم درجمال تو نیم نومید چون عمرم گذشت اندرخیال تو تو جنّت را به نیکان ده ،منِ بد را به دوزخ بَر که بس باشد مرا آنجا ،تمنّای وصال تو من دیوانه در دوزخ به زنجیر تو خوش باشم اگر یکبار پرسی تو ،که مجنون چیست حال تو چو بوی عشق تو آید ز مغز استخوان من نسوزاند مرا آتش ،ز عشق... »

همره بادصبا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همره بادصبا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همره بادصبا هرچه ازسنگین دلان بر جان ما آیدخوش است گروفا آیدخوش وگرهم جفا آیدخوش است بشنوم تا چند بوی گل زباد صبحدم بوی او گر همره باد صبا آیدخوش است راضیم از هرچه پیش آید به درد عشق تو گرهمه برجان من دردوبلا آید خوش است روز ابر اینچنین داری چو سر در کاسه ای گربه جای قطره ها سنگ ازهوا آیدخوش است عشق... »

شام بشارت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شام بشارت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شام بشارت تو لذت عمل را از کارزار ما پرس آئین سلطنت را از حال زار ما پرس آن لذّتی که باشد از اشتهاد صادق شام بشارت وصل از روزگار ما پرس مجنون عشق ما را از باغ و راغ کم گوی از وی تو سور جوی و بوی بهار ما پرس از خان و مان وهرکس ، کردم خراب او را منبعد اگر بخواهی اندر دیار ما پرس هرشب زلطف پرسم احوال ت... »

باده جان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

باده جان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

باده جان داد مرا جان تو باده ای از جان خویش کفر مرا کرد گوهر ایمان خویش حضرت او نیم شب گوید کای بوالعجب هیچ مکن آشکار ،پنهان خویش گرچه تو آلوده ای ،بنده ما بوده ای بنده ندارد پناه جز در سلطان خویش گر تو بگوید کسی ،کرده ای عصیان بسی رحمت بسیار من ،گوید برهان خویش ور نهد دست رد، بر رخ تو نیک و بد رد ن... »

ناله های من – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ناله های من – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ناله های من من که هستم زنده دور از دلربای خویشتن گر برفتم می کشد بازم به جای خویشتن نه مرا در خانه کس راه و نه در مسکنی می توانم بود یکدم در سرای خویشتن ای که می نالی ز عشق یار و جور روزگار سوی من می بین و کن شکر خدای خویشتن گر ز عشق افزون نبودی در دل پایای من فکر می کردم به جان گرد هوای خویشتن تا ن... »

درباغ رضوان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

درباغ رضوان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

درباغ رضوان خوش آن غوغا که من خود را به پهلوی تو میدیدم توسوی خلق می دیدی ومن سوی تو می دیدم نمی دانم مرا می آزمائی یا شدی بدخو که آن حالت نمی بینم که از خوی تو می دیدم اگر در باغ رضوان خویش را بینم چنان نبود که شب در خواب خود را برسر کوی تو می دیدم فدایت این زبان-جانم- بیادت هست پیش از آن که صد دشن... »

فرهاد و بیستون – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

فرهاد و بیستون – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

فرهاد و بیستون شاخِ گل از نازکیّ یار یادم می دهد برگ گل زان گلرخ رخسار یادم می دهد چون روم درکوه تا از یاد او فارغ شوم می خرامد کبک و زان رفتار یادم می دهد هر کجا بینم گلی با خار میسوزم که آن همدمیّ یار با اغیار یادم می دهد داستان تیشه فرهاد و کوه بیستون خار خار سینه افکار یادم می دهد چون روم درگلست... »

تجلّی جمال – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

تجلّی جمال – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

تجلّی جمال گرنخواهدبود اندر صدرجنّت وصل یار قعر دوزخ عاشقان خواهند کردن اختیار حورعین هر چند می دارد جمال با کمال تو برابر با تجلّی جمال حق مدار عابدان نظّاره نتوان کرد یک حور بهشت گر ندارد عاشقان مست را در انتظار جامِ مالامال در ده ای خدا خمرِ طهور اندرونی لغو باشد نی صداع و نیِ خمار گر بیفتد در جه... »

همه شب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همه شب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همه شب شب همه شب باتو می گوئیم راز توبه غفلت پای ها کرده دراز ای زما کرده فراموش گوئیا سوی ما هرگز نخواهی گشت باز خیز وترک خواب کن تا نیمه شب ما و تو با یکدگر گوئیم راز بی نیازم از تو و طاعات تو با نماز و روزه ات چندین مناز تو نیاز آور برای من که نیست طاعت شایسته تو جز نیاز محیی گر کاری نکردی غم مخو... »

سیّد انبیاء – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سیّد انبیاء – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سیّد انبیاء ای قصر رسالت تو معمور منشورِ رسالت ازتو مشهور خدّام ترا غلام گشته کیخسرو کیقباد و فغفور درجمله کائنات گویند صلواتِ تو تا دمیدن صور معراج تو تا به قاب قوسین جبرئیل به ره بماند از دور هم حلقه به گوش توست غلمان هم بنده کمترین تو حور بنوشته خدای پیش از آدم از بهر رسالت تو منشور از هیبت غیرت ... »

ای خوش آن روز – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ای خوش آن روز – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ای خوش آن روز ای خوش آن روزی که در دل مهر یاری داشتم سینه ای پرسوز چشم اشکباری داشتم یادباد آنگه که فارغ بودم از باغ و بهار درکنار از اشک گلگون لاله زاری داشتم کور بادا دیده بختم خوش آن روزی که من دیده بر راه سمند شهسواری داشتم باز رو گردانی از من چونکه آیم سوی تو آخر ای پیمان شکن با تو قراری داشتم ... »

من محمّدیم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

من محمّدیم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

من محمّدیم غلام حلقه بگوش رسول ساداتم ره نجات نموده حبیب آیاتم کفایت است ز روح رسول و اولادش همیشه در دو جهان جمله مهمّاتم زغیر آل نبی اگر حاجتی طلبم روا مباد یکی از هزار حاجاتم دلم ز حبّ محمّد پر است و آل مجید او گواه حال من است این همه حکایاتم چو ذرّه ذرّه شود این تنم به خاک لحد تو بشنوی صلوات از ... »

دارم امید – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دارم امید – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دارم امید تا ابد یا رب زتو من لطف ها دارم امید از تو گر امّید بُرَّم از کجا دارم امید زیستم عمر بسی چون دشمنان ،دشمن مگیر بی وفائی کرده ام از تو وفا دارم امید هم فقیرم هم غریبم ،بیکس و بیمار و زار یک قدح زان شربت دار الشّفا دارم امید منتهای کارتو دانم چو آمرزیدنست زان سبب من رحمت بی منتها دارم امید ... »

غم مخوری – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

غم مخوری – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

غم مخوری غم مخوری که عاقبت جای تو صدر جنت است روی دل تو تا ابد سوی رضای حضرت است غم مخوری که مرغ جان چون زتنت همی پرد منزل آشیان او مقعدصدق نیت است غم مخوری که این تنت چون به لحد فرو رود خاک تن تو تا به حشرغرقه آب رحمت است غم مخوری که حق تو را از همه خلق برگزید این زجمال لطف او نه زکمال خدمت است غم ... »

جانب گلشن – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

جانب گلشن – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

جانب گلشن ای که می نالی زدوران ،جورِ یار من نگر اضطراب از من نگر صبرو قرار من نگر جانب گلشن مروکان، یک دو روزی بیش نیست پر ز اشک لاله گون دائم کنار من نگر ای که میگوئی ندادم دل به خوبان هیچگه سوی میدان آی و شهسوارِ من نگر سینه ام پرداغ و چهره گل گل از خوناب اشک یک زمان سویِ من آ ، باغ و بهار من نگر ... »

همی خواهم کاو بینم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همی خواهم کاو بینم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

همی خواهم کاو بینم دوچشم از بهر آن خواهم که در رخسار او بینم وگر آن دولتم نبود در و دیوار او بینم کند جان در تنم آمد شد ویابد ضیاء چشمم چوبالای بلند و شیو ه رفتار او بینم نخواهم دیده روشن که بر غیری فتد ناگه همان بهتر که از نور رخش دیدار او بینم چو مجنون آهوی صحرا ازآن رو دوست میدارم که با وی حالتی ... »

سرمه چشم فلک – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سرمه چشم فلک – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سرمه چشم فلک ای غبار خاک کویت سرمه چشم فلک ای به تو محتاج خلق هر دو عالم یک به یک یا رسول الله توئی کان ملاحت پرکمال کزتو باید برد خوبان دو عالم را نمک هرکه او امروز مالد روی بر خاک درت آن مبارک روی فردا کی درآید در فلک شام سبحان الذی اسری بعبده شد سوار بر بُراق راهوار برق همچون تیز تک در مقام قاب ق... »

آه مردم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

آه مردم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

آه مردم آه دردآلود مردم جان جانها را بسوخت سینه مجروح هر مجنون و شیدا را بسوخت درجگرهای کباب این آه من زد آتشی آه زین آه جگرسوزی که دلها را بسوخت بامدرّس گفتم از سوز دل خود شمّه ای آتشی افتاده درجانش سراپا را بسوخت پیش یوسف گر رسی روزی بگو ای عزیز آتش عشق تو سرتا پا زلیخا را بسوخت نو بهاران اشک ریزا... »

می صافی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

می صافی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

می صافی می صافی طلب جانا که دردی کش گرانخوار است تو از ساقی نشانی گو که اینجا مست بسیار است از این سودای عشق آخر سرت بر باد خواهی داد سرت چون می رود خواجه چه جای فکر دستار است ز پر کیسه ترا نقدی برون می باید آوردن چنین کار آید از دزد سبکدستی که طرّار است در دکان هر مردی منادی کرد شبگردی که شب غافل م... »

خیمه به محشر – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خیمه به محشر – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خیمه به محشر طبل قیامت بکوفت آن ملک نفخ صور کاتب منشور ماست مالک یوم النّشور سر زلحد برزدیم خیمه به محشر زدیم بی خدا اندر لحد چند نباشم صبور ازسرشوق ونشاط پای نهم بر صراط تا زدم گرمِ ما گرم شود آن نشور ای که ندادی تو مال درطلبِ آن جمال ما به تو بگذاشتیم دیدن دیدارِ حور مست خدائیم ما ، کِی به خود آئی... »

غافل از احوال مظلومان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

غافل از احوال مظلومان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

غافل از احوال مظلومان درجهان امروز بی پروا مباش فارغ از اندیشه فردا مباش کشتی ای پیداکن و بنشین در او ایمن از غرقاب این دریا مباش غافل از احوال مظلومان مشو بی خبر از ناله شبها مباش درپی خود کن دعاگویان نیک بد مکن با مردمان تنها مباش دل بسی در جنّت و اخری مبند بی هوای جنّت المأوی مباش کار درویشان و م... »

پیرکنعان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پیرکنعان – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پیرکنعان گرندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا سرومن آغشته دراشک جگرخون من است فارغم گرباغبان نگذاشت در بستان مرا نیست فرقی درمیان شخص من با سایه ام بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا جامه جان چاک... »

یار کو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

یار کو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

یار کو افسر شاهی نخواهم خاک پای یارکو بال گو بشکن هما ، آن سایه دیوار کو سرو را گیرم که دارد با قد او نسبتی آن گل رخساره وآن شیوه رفتار کو ورهمان گیرم که گل بار آرد وجنبد ز باد آن تبسّم گرد آن شیرین لب و گفتارکو دیده آهو اگر چه دلفریب آمد ولی آن کرشمه کردن و آن غمزه خونخوار کو وصل او دشوار و بی او ز... »

سرمست صبغت الله – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سرمست صبغت الله – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

سرمست صبغت الله وقت مستی بلبلان آمد گوئیا گل به بوستان آمد بلبل آنجا خموش و حاضر باش بشنو این سِر که در میان آمد مجلسِ عاشقانِ مستِ خدا سرخوش آنجا نمی توان آمد عاشق رنگ و بوئی ای بلبل پای گل جای تو از آن آمد ما که سرمست صبغت اللّهیم جای ما باغ لامکان آمد چشم تو برگل جهان و مرا دیده بر خالق جهان آمد ... »

آه از آن ساعت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

آه از آن ساعت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

آه از آن ساعت یا رب آن ساعت که خلق از ما نیارد هیچ یاد رحمت خود کن قرین ما الی یوم التّناد نامه نیکان شده برطاعت آیا چون کنم نامه های ما بدان چیزی ندارد جزسواد اینچنین کالای پرعیبی که گردد روز ماست گرنبودش روز بازارش بنامت جز کساد عید شد عیدی به رحمت ده خداوندا به ما ورتو ندهی ازکه جویند بندگان نامر... »

من که ام! – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

من که ام! – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

من که ام! من کیم رسوای شهروعاشق دیوانه ای آشنا با هر غمی وز خویشتن بیگانه ای هم شوم شاد از غمش کو در دلم منزل گرفت هم شوم غمگین که او جا کرد در ویرانه ای ترک شهرآشوب من در کشوری منزل نکرد تا نکرد اوّلش غمش صد رخنه در هر خانه ای گه گیاه درد روید از دلم گه خار غم من به حیرت کاین همه گل چون دمد از دانه... »

خاکستری – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خاکستری – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خاکستری کسی کو یار خود دارد چرا بر دیگری بندد حرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند از این آتش که من دارم زشوق او عجب نبود که آن مه چون به بالین آیدم خاکستری بیند همه عالم زتاب مهر سوزنده شده عمری که مهر از رشک این سوزد که از خود بهتری بیند اگر عاشق زدل نالد زگریه نیست پروایش اگر بر جای هر مو برتن ... »

طلب آمرزش – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

طلب آمرزش – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

طلب آمرزش نه چندانی گنه کارم که شرح آن توان دادن خداوندا بروی من نیاری وقت جان دادن خداوندا مرا بستان ز شیطان هوای نفس چه حاصل نامرادی را به دست دشمنان دادن دم آخر من ایمان را بتو خواهم سپرد از دل که کارتست مرا از غارت شیطان امان دادن خدایا دوستان را چو به فضل خود کنی مهمان به کلب کوی خود آندم توان ... »

پهلوی دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پهلوی دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پهلوی دل تیر او پیوسته میخواهم که آید سوی دل لیک میترسم، شود پیوسته در پهلوی دل دل ز من گم گشت اکنون روزگاری شد که غم گرد کویش دربدر گردد به جست و جوی دل گل رخان را باید از غنچه وفا آموختن کو به بلبل تا دم آخر نماید روی دل گر سگ کویش کند دیوانگی نبود عجب چون دل من همدمش بود و گرفته خوی دل آتش از غیر... »

وعده دیدار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

وعده دیدار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

وعده دیدار ازجمال لایزالی برنداری گرنقاب عاشقان لاابالی رابماند دل کباب صدرجنت گربود بی دوست گو قعرجهیم هرکه شدکوته نظرگوسوی این ها می شتاب عاشقان نه حورخواهند نه بهشت ازبهرآن فارغند ازکدخدایی خانمان کرده خراب قاصرات الطرف عین باشند حوران بهشت خیمه های عاشقان بینی طناب اندر طناب پرده محشر بدرند عاشق... »

روزگار دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

روزگار دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

روزگار دل در غم عشق تو زان بگذشت کاردل مرا کز وفایت کم شود یک لحظه باردل مرا فارغم از گشت گلشن کزغم تو هرزمان بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا بردلم باری حوالت کن غم اندوه خود چون توان کردن که کردی غمگساردل مرا ماهی ای کو برکنار افتدز دریا چون بود همچنان باشد بلا دور ازکنار دل مرا آنکه روزم شدسیه ب... »

اندر سایه طوبی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

اندر سایه طوبی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

اندر سایه طوبی اشک سرخ و روی زرد من گواه است ای کریم برکمال عشق دیدار تو بالله العظیم بی هوای تو هوادار تو کی خرّم شود درهوای غرفه های قصر جنّات النّعیم آتش عشق تو را ای دوست نتواند نشاند تا ابد در دل اگر شعله زند نار جحیم گر بیندازی تو بر دوزخ تجلّی جمال نیک و بد دارند منّت تا ابد باشد مقیم گرنبودی... »

مرغ آتش خواره – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

مرغ آتش خواره – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

مرغ آتش خواره زان بی وفای سنگدل جور وجفا می بایدم از کس نمی خواهم وفا زان بی وفا می بایدم من مرغ آتش خواره ام با دانه و دامم چه کار آخر به جای دانه ها در گور جای می بایدم دل های مردم باد خوش از شادی عیش و طرب من خو به محنت کرده ام درد و بلا می بایدم پیراهن یوسف اگر بوئی ببخشد فارغم مژده بسوی دل از آ... »

حضور درد – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

حضور درد – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

حضور درد زسر تا پا ی من گر همه اندوه و غم باشد هنوز از اینچنین دردی که دارم از تو کم باشد چگونه سر بسائی بر فلک کز غایت عزّت به هر جا پا نهی سرها ترا زیر قدم باشد غنیمت دان حضور درد و غم ای دل که دوران را وفائی نیست چندانی و صحبت مغتنم باشد خوش است از خوبرویان گه جفا گاهی وفا لیکن زمن مهر و وفا از ت... »

طعنه بدخواه – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

طعنه بدخواه – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

طعنه بدخواه من نمی گویم که جور روزگارم میکشد طعنه بدخواه و بد عهدی یارم میکشد دور از او بی طاقتی باشد که روزی چند بار محنت و دردی و داغ انتظارم می کشد من نهانی عشق ورزم با دل آن تندخو از برای عبرت خلق آشکارم می کشد در روم در کوچه ای بازیچه طفلان شوم ور نشینم گوشه ای فکر تو زارم می کشد شب گذارم در خی... »

پای دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پای دل – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

پای دل پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل است همّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواب بارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است ای دل آواره آخرچند میگوئی مگو اندران کوئی که پای صدهزاران در گل است... »

نومید مشو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نومید مشو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نومید مشو نومید مشو بنده از رحمت ما هرگز زیرا که به غیر از ما کس نیست تورا هرگز خواهم که در این عالم تو پاک شوی از جرم ورنه به تو نفرستم ، ای بنده،بلا هرگز چون سوخته ای امروز از درد فراق ما در سوختنت فردا ،ندهیم رضا هرگز من با توام ای عاشق ،تو نیز به ما می باش هرگز چو نشاید دوست ،از دوست جدا هرگز هر... »

دل مجروح – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دل مجروح – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دل مجروح ای ذکر تو را در دل ، هر دم اثری دیگر وای از تو به ملک جان دارم خبری دیگر از تیر ملامت ها داریم دلِ مجروح جز لطف تو ما را نیست والله سری دیگر سلطان جمال تو تا جلوه دهد خود را برساخته از هردل ، آئینه گری دیگر درمعرکه محشر آهی نزند عاشق هردم اگرش سوی تو در مقری دیگر زان می که به او دادی درروز ... »

الله گو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

الله گو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

الله گو باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما هیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کن بنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست گو » الله « گر شراب و بنگ خوردی توبه کن یاد ماکن چون دهانت پر شر... »

محی دل افگار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

محی دل افگار – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

محی دل افگار کاسه سر شد سفال و دیده گریان همان تن به کویت خاک گشته ناله و افغان همان دل نماند ز آتشی جان شیرینم هنوز جامه جان چاک گشته اشک در دامان همان آب شد در چشمه سنگ و سنگ شد در کوه آب خوی عاشق همچنان ، دل سختی خوبان همان کافر از آتش پرستی رفت و آتش را نشاند بت پرستیّ من و سوز دل بریان همان گر ... »

خانه عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خانه عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

خانه عشق کی بود آیا که بنمائی جمال با کمال زنده گردند ماهیان مرده از آب زلال درقیاما حشر را حاجت به نفخ صور نیست بگذرد بر کوی خلقی مژده کوی وصال در جهنم خوش توان بودن اگر یکبار تو در همه عمر آئی و پرسی و گوئی چیست حال گر در این زندان تو با مائی ،نگشتم من ملول گر در آن زندان به ما باشی کجا باشد ملال ... »

شیوه شیرین – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شیوه شیرین – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شیوه شیرین مراکشتی و گوئی خاک این بر باد بایدکرد چرا بردردمندی این همه بیداد باید کرد همه کس از تو دلشادند غیر از من که غمگینم نمی گوئی دل این هم زمانی شاد باید کرد شدم پیر از غم تو کز جوانی بنده ام از جان نه آخر بنده پیر ای پسر آزاد باید کرد حکایت های حسن او به غیر من نباید گفت حدیث شیوه شیرین بر ف... »

بی وفا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

بی وفا – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

بی وفا بی وفا یارا چنین تا کی جفا کاری کنی نیست وقت آنکه به یک خنده وفاداری کنی؟ این چه قسمت باشد ای بی رحم انصافی بده بر من مسکین ستم با دیگران یاری کنی با وجود مردم دیگر نمی دانم چرا میل دائم جانب رندان بازاری کنی وقت آن آمد که دستی بر دل زارم نهی خون شدازدست تودل تا چند خونخواری کنی خانه دل گر فر... »

هرچه خواهی بطلب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

هرچه خواهی بطلب – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

هرچه خواهی بطلب سیصد و شصت نظر راتبه بنده ماست بنده را مرتبه بنگرزکجا تا به کجاست بیوفائی مکن و ازدرِ ما دور مرو زانکه ما را ز ازل تا به ابد باتوصفاست روی ناشسته چرکین شده از چرک گناه آبِ گرمی کاز او شسته شود رحمت ماست هم بدست تو دهم نامه تو روزحساب تا نداند کسِ دیگر که در این نامه چه هاست یک نکوئی ... »

دل زنگار خورده – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دل زنگار خورده – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

دل زنگار خورده نامه ای دارم از شب سیه تاریک رنگ با وجود از تو نیم نومید یارب هیچ رنگ از سیه روئی محشر یادم آمد نیمه شب روی زرد خویش را کردم به اشک سرخ رنگ یک نظر سوی مس قلب پلیدی کار من تا نماند در دل زنگار خورده هیچ رنگ یا رب این بار امانت بس گران است چون کنم مرکبم از حد فزون بیطاقت و زار است و لنگ... »

ازدست عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ازدست عشق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

ازدست عشق از خان و مان آواره ام از دست عشق از دست عشق سرگشته و بیچاره ام از دست عشق از دست عشق ای کاشکی بودی عدم تا بازرستی از عدم من سوزم از سر تا قدم از دست عشق از دست عشق پرورده کردم خان و مان سرگشته ام گرد جهان گشتم ضعیف و ناتوان از دست عشق از دست عشق هرنیمه شب از گلخنی تا روز سازم مسکنی چون گلخ... »

مجال صحبت در خلوت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

مجال صحبت در خلوت – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

مجال صحبت در خلوت مجالی کی بود با تو حدیث خویشتن گفتن که پیش چون تو بدخوئی نمی آرم سخن گفتن زمانی خلوتی خواهم که گویم حال خود با تو که نتوان شرح حال خویشتن در انجمن گفتن قد و روی ترا چون هر کسی سرو سمن گوید توان خاروخس کویت به از سرو و سمن گفتن به جان کندن نهانی یک سخن گویند از او با من که از شیرین ... »

حضرت بیچون – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

حضرت بیچون – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

حضرت بیچون بی تماشای جمالت روضه را هامون کنم حور عین را از درون قصرها بیرون کنم حور زیبا روی را خواهیم دادن سه طلاق گرنه رو در نور روی حضرت بیچون کنم روضه را جلوه مده رضوان که بالله العظیم من به یک آهش بسوزانم تو را مجنون کنم آب دارد ای بهشتی کوثر و طوبای تو من به یکدم کار و بار هر دو را یکسو کنم گر... »

شرح عاشقی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شرح عاشقی – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

شرح عاشقی به غیر از سایه در کویت کسی محرم نمی یابم کنون روزم سیه شد آنچنان کان هم نمی یابم چو مجنون آهوی صحرا از آن رو دوست میدارم که بوی مردمی از مردم عالم نمی یابم برو این ماتم و شیون بر ارباب عشرت کن که غیر از لذّت و شادی من از ماتم نمی یابم مگرآن مایه شادی بود غمگین که بی موجب دل شوریده خود را د... »

بی ماه روی تو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

بی ماه روی تو – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

بی ماه روی تو هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم خود را به هیچ ، بهر چه بی آبرو کنم چندین هزار جان گرا میشود به باد گر من حدیث طرّه او مو به موکنم چون دست من به جام مرصّع نمی رسد قلّاش وار دِرَمی از او آرزو کنم آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم خود را به دار برکشم از دست جور ا... »

نشان یار می جویم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نشان یار می جویم – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

نشان یار می جویم بخود مشغول می گردم که از خود یار می جویم گهی در دل گهی درسینه افگار می جویم دمی کو هست پیشم تا نگردد هیچکس آگه همی گویم نشانش از در و دیوار می جویم ببین در سر چه ها دارم زهی فکر محال من ره و رسم وفا زان کافر خونخوار می جویم ترا از من همی جستند مردم پیش از این اکنون همی گردم به هر جا... »

زلال رحمت حق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

زلال رحمت حق – حضرت عبدالقادر جیلانی رح

زلال رحمت حق گنه کردی بگو کردیم ای دوست که بعد از کار بد این توبه نیکوست گنه کردن اگرچه خوی توگشت ولی عفو گناهت هم مرا خوست توشب بر خاک ، رو می مال ،می نال که آن نالیدنت داریم ما دوست نفس های گنه کاران تائب مرا خوشبوی تراز مُشک خوشبوست چوفضل ماست پشتیبانت ای پیر چه غم داری اگر پشت تو دو توست کسی کز ... »

  • 1
  • 2