ای دوست

ای دوست

ز دل خیزد نوای عشقت ای دوست
همان عشقی که عالم را تباه کرد!

گلی بودی در این باغ پر از خار
که باغبانش برای تو جفا کرد!

تو را آن عطر پاک نسترن ها
در آغوش بهاران هم رها کرد!

به رنگ سرخ عشق گلگون گشتی
شقایق از غمت خود را فدا کرد!

نریزد قطره اشک از روی حسرت
که مهرت خانه روی دیده ها کرد!

چو پروانه بسوخت قلبم ز هجرت
در آن بزمی که شمع عشق را فنا کرد!

نیایش ها کنم در آسمان ها
به هر دردی که عشق را مبتلا کرد!

نگیرم کنج عزلت از فراغت
به تقدیری که رمزش را خدا کرد!

“لطیف دانشمند”

Share: