عاشقانه

عاشقانه
عمری به الجزایر مویت نمیرسم
با ماهتابِ جلوهی رویت نمیرسم
من قطره از تراکم ِ این رودِ اضطراب
هرگز به آبشارِ گلویت نمیرسم
جامانده ام میانِ دو سنگی، که آسیاب
میچرخد و دوباره به سویت نمیرسم
گل کرده ای، بهارِ تنت عطر میدهد
تا کهکشانِ جادهی بویت نمیرسم
تو میروی به پشتِ سپیدارِ بختِ خود
حتی که در مراسمِ طُویت نمیرسم
شاید تو با فرشتهی عشقت رسیده ای؟
من مانده ام که ذره به شُویت نمیرسم
صفر نظری فایض

Share: