غزل استاد عبدالحد عشرتی به استقبال از غزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح

از پنجه ی من چاک گریبان گله دارد 
وز گریه ی من گوشه ی دامان گله دارد
گه بت شکنم گاه به مسجد زنم آتش
از مذهب من گبر و مسلمان گله دارد
از بسکه به زندان غمت دیر بماندم 
زنجیر به تنگ آمد و زندان گله دارد
دامان نگه تنگ و گُل حسن تو بسیار 
گلچین بهار تو ز دامان گله دارد
در بزم وصال تو به هنگام تماشا 
نظّاره زجنبیدن مژگان گله دارد
گه گریه و گه خنده و گه آهِ جگرسوز
ای “عشرتی” از وضع تو جانان گله دارد
عبدالحد عشرتی

******

از پنبه اگر آتش سوزان گله دارد
دیوانه هم از خار بیابان گله دارد
در عالم آسودگی از خویش روانیم
موج گهر از چیدن دامان گله دارد
چون اشک عرق‌ریز حجابم چه توان‌ کرد
مستوری عشق از من عریان‌گله دارد
آیینهٔ دل را ز نفس نیست رهایی
دریا عبث از شوخی توفان ‌گله دارد
دیوانگی و هوش به یک جامه نگنجد
از دست ادب چاک گریبان گله دارد
کو دل‌ که بدانم ز غمت ناله‌فروش است
کو لب که توان گفت ز جانان گله دارد
ای بیخبر، ازکم‌خردان شکوه چه لازم
آدم نبود آنکه ز حیوان‌ گله دارد
در ساغر و مینای تهی ناله شراب است
مفلس همه از عالم سامان گله دارد
آیینهٔ ما لذت دیدار نفهمید
مشتاق تو از دیده حیران گله دارد
در نسخهٔ‌ کیفیت این باغ وفا نیست
مضمون‌گل از بستن پیمان‌گله دارد
مجبورفنا را چه خموشی چه تکلم
چندانکه نفس می‌زند انسان‌گله دارد
بیدل به هوس داغ محبت نفروزی
این شب‌که تو داری ز چراغان‌گله دارد
حضرت بیدل رح

بکوشش: فهیم هنرور
31 جنوری 2018
عشق آباد، ترکمنستان

Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.