Year: 2014

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام – صائب تبریزی

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام – صائب تبریزی

از آفتاب رنگ نبازد ستاره ام دل زنده از محیط برآید شراره ام خورشید محشرست دل آتشین من صبح قیامت است گریبان پاره ام نور نگاه چشم غزالان وحشیم هم در میان مردم و هم بر کناره ام آن بیدلم که کشتی طوفان رسیده بود در طفلی از تپیدن دل گاهواره ام رطل گران خاک بود نقش پای من تا از شراب عشق تو مست گذاره ام تا ق... »

از اشک ماست پاکی دامان صبحگاه – صائب تبریزی

از اشک ماست پاکی دامان صبحگاه – صائب تبریزی

از اشک ماست پاکی دامان صبحگاه از آه سرد ماست رگ جان صبحگاه دستی بلند ساز که عمر دراز خضر مدی بود ز دفتر احسان صبحگاه در بیضه طوطی دل زنگار بسته را شکرشکن کند شکرستان صبحگاه هر عقده ای که در دل از انجم سپهر داشت شد سر به سر گشاده ز دندان صبحگاه تنگی ز دل، گرفتگی از سینه می برد پیشانی گشاده ایوان صبحگ... »

از آفتاب چاشنی صبح شد بلند – صائب تبریزی

از آفتاب چاشنی صبح شد بلند – صائب تبریزی

از آفتاب چاشنی صبح شد بلند عمر دوباره یافت ز راه گداز قند بگذار تا به داغ رهایی شود کباب صیدی که همچو تاب نپیچد بر آن کمند ما را چه نسبت است به مجنون که جوش ما نگذاشت گردباد ز هامون شود بلند از روی گرم شکوه ما می شود تمام یک ناله است سرمه آواز این سپند علم تو چون محیط به اسرار غیب نیست ز نهار لب ببن... »

از آفتاب عشق نگردید رنگ من – صائب تبریزی

از آفتاب عشق نگردید رنگ من – صائب تبریزی

از آفتاب عشق نگردید رنگ من آتش چه پختگی به ثمر می دهد مرا؟ نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن خون دل از پیاله زر می دهد مرا شوخی که زهر چشم ز من داشتی دریغ صائب به التماس شکر می دهد مرا دشنام یار جان دگر می دهد مرا این زهر پرورش به شکر می دهد مرا زلف دراز دست تو می آردم به دام چندان که چشم شوخ تو سر می... »

از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم – صائب تبریزی

از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم – صائب تبریزی

از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم ز اقلیم اثر برگشتن آه من نمی داند به عنقا می رساند نسبت خود را پرتیرم اگر غافل به صید بیگناهی شست بگشایم چو زخم تازه خون گردد روان از چشم زهگیرم بلند افتاده طاق سرگرانی کعبه او را و گرنه چین کوتاهی ندارد زلف شبگیرم از آن... »

از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم – صائب تبریزی

از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم – صائب تبریزی

از آن زمان که به زلف تو مبتلاست دلم اگر به کعبه رود روی برقفاست دلم خبر ز سایه خود نیست صید وحشی را من رمیده چه دانم که در کجاست دلم چه نسبت است به آیینه اشتیاق مرا که آب گشت و همان تشنه لقاست دلم به خشم و ناز مرا ناامید نتوان کرد به شیوه های غریب تو آشناست دلم به من کشاکش گردون چه می تواند کرد که د... »

از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد – صائب تبریزی

از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد – صائب تبریزی

از ان در خلوت معشوق بر من حال می گردد که از چشم سخنگو صحبت من قال می گردد زجوش لاله محضرهاست گرد تربت مجنون نپنداری که خون عاشقان پامال می گردد زسربازی توان سر حلقه دریادلان گشتن نگون چون می شود این کاسه مالامال می گردد زرشک زلف گستاخ تو در دل داغها دارم که چون پرگار گرد مرکز آن خال می گردد به دریای... »

از آه دام موج به دریا فکنده ایم – صائب تبریزی

از آه دام موج به دریا فکنده ایم – صائب تبریزی

از آه دام موج به دریا فکنده ایم از اشک تخم لاله به صحرا فکنده ایم یک روز با حباب به کشتی نشسته ایم همراه موج سلسله بر پا فکنده ایم بر چهره ای که آب شود از نگاه گرم غفلت نگر که طرح تماشا فکنده ایم ما انتظار شور قیامت نمی کشیم سنگی به شیشه خانه دلها فکنده ایم کی به شود به مرهم زنگار آسمان؟ زخمی که ما ... »

از آه دل سرآمد ارباب غم شود – صائب تبریزی

از آه دل سرآمد ارباب غم شود – صائب تبریزی

از آه دل سرآمد ارباب غم شود میدان از آن کس است که صاحب علم شود هر سر سزای افسر بخت سیاه نیست این تاج از سری است که شق چون قلم شود این جسم چون سفال که سنگ است ازو دریغ گر پروری به خون جگر، جام جم شود در گوش چرخ حلقه مردانگی شود از بار درد قامت هر کس که خم شود آشفتگی به هر که رسد جای غیرت است داغم ز خ... »

از آه، حسن را خطر بی نهایت است – صائب تبریزی

از آه، حسن را خطر بی نهایت است – صائب تبریزی

از آه، حسن را خطر بی نهایت است خط بر چراغ حسن تو دست حمایت است بیدار از نسیم قیامت نمی شود در هر دلی که ناله نی بی سرایت است ذرات را به وجد درآورد آفتاب یک زنده دل تمام جهان را کفایت است تشویش دل تمام ز طول امل بود هر فتنه ای که هست دین زیر رایت است افسردگی است سنگ ره رهروان عشق گرمی درین طریق، چراغ... »

از آه روز گردان شبهای تار خود را – صائب تبریزی

از آه روز گردان شبهای تار خود را – صائب تبریزی

از آه روز گردان شبهای تار خود را آیینه دو رو کن لیل و نهار خود را در ملک دل مگردان مطلق عنان هوس را از دست باد بستان مشت غبار خود را زان گوهر گرامی هرگز خبر نیابی از گریه تا نسازی دریا کنار خود را دلسوزی عزیزان چون برق در گذارست از سوز دل برافروز شمع مزار خود را بیکاری و توکل دورست از مروت بر دوش خل... »

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم – صائب تبریزی

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم – صائب تبریزی

از باد دستی خود ما میکشان خرابیم در کاسه سرنگونی همچشم با حبابیم با محتسب به جنگیم از زاهدان به تنگیم با شیشه ایم یکدل، یکرنگ با شرابیم آنجا که میکشانند چون ابر تر زبانیم آنجا که زاهدانند لب خشک چون سرابیم در گوش عشقبازان چون مژده وصالیم در چشم می پرستان چون قطره شرابیم با خاص و عام یکرنگ از مشرب رس... »

از اهل حق اگر نظری یافتی بگو – صائب تبریزی

از اهل حق اگر نظری یافتی بگو – صائب تبریزی

از اهل حق اگر نظری یافتی بگو بی خون دل اگر گهری یافتی بگو از توتیای اهل نظر خاک مفلس است زین توتیا اگر قدری یافتی بگو از رشته وجود سری ما نیافتیم ای موشکاف اگر تو سری یافتی بگو ما در هوای صاف قمر را نیافتیم تو زیر ابر اگر قمری یافتی بگو جز نعل واژگونه درین دشت پرفریب از راهبر اگر اثری یافتی بگو در پ... »

از باده چون کند عرق آلود ماه را – صائب تبریزی

از باده چون کند عرق آلود ماه را – صائب تبریزی

از باده چون کند عرق آلود ماه را در چشم آفتاب بسوزد نگاه را کارم به یوسفی است که از جلوه های شوخ در رقص گردباد فکنده است چاه را بر صفحه عذار تو، از نقطه های خال کرده است کلک صنع نشان بوسه گاه را طومار ناامیدی ما ناگشودنی است پیچیده ایم در گره اشک، آه را عشق است غمگسار دل ناتوان ما برق است شمع بر سر ب... »

از بخت سیه پست نگردید نوایم – صائب تبریزی

از بخت سیه پست نگردید نوایم – صائب تبریزی

از بخت سیه پست نگردید نوایم از سرمه شب بیش شد آواز درایم خون از جگر آهن و فولاد گشاید چون ریزه الماس، خراشیده صدایم هر سبزه خوابیده که در باغ جهان بود از خواب گران جست ز گلبانگ رسایم دوری ز خرابات نه از خشکی زهدست ترسم گرو باده نگیرند ردایم چون سرو گذشتم ز ثمر تا شوم آزاد صد سلسله از برگ نهادند به پ... »

از بتان شسته عذاری که حجابی دارد – صائب تبریزی

از بتان شسته عذاری که حجابی دارد – صائب تبریزی

از بتان شسته عذاری که حجابی دارد چشم بد دور که خوش عالم آبی دارد خار در دیده بی پرده شبنم شکند از حیا چهره هر گل که نقابی دارد به دل روشن اگر یار نمی پردازد حسن مستور ز آیینه حجابی دارد نتوان دید در آن روی عرقناک دلیر گل این باغ عجب تلخ گلابی دارد شب اندوه وفادار ندارد پایان صبح عشرت نفس پا به رکابی... »

از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید – صائب تبریزی

از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید – صائب تبریزی

از بحر فیض قسمت دیگر به من رسید بردند دیگران کف وعنبربه من رسید مهر قبول بر ورق من زد آسمان این داغ همچو لاله احمر به من رسید هر نشأه ای که در جگر خم ذخیره داشت یک کاسه کرد عشق چو ساغر به من رسید روزی که شد محیط کرم آستین فشان چندین هزار دامن گوهر به من رسید در یوزه فروغ نکردم ز مهر وماه این روشنی ز... »

از بخت تیره اهل سخن را گزیر نیست – صائب تبریزی

از بخت تیره اهل سخن را گزیر نیست – صائب تبریزی

از بخت تیره اهل سخن را گزیر نیست روی نگین ساده سیاهی پذیر نیست بر هر چه آستین نفشانی رود ز دست بر هر چه پشت پا نزنی دستگیر نیست از سرکشی نگاه تو گر نیست دلپذیر زلف تو در گرفتن دل شانه گیر نیست آوازه خط تو جهانگیر گشته است حرفی است این که خامه مو را صریر نیست هر چند هست چینی فغفور خوش قماش چون دلبر خ... »

از بدگهری می شکند گوهر رز را – صائب تبریزی

از بدگهری می شکند گوهر رز را – صائب تبریزی

از بدگهری می شکند گوهر رز را در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را حاشا که گذارد کرم ساقی کوثر در گلشن فردوس ملامتگر رز را یک دانه انگور به زاهد مچشانید حیف است فکندن به وبال اختر رز را ای شیشه می چند دهن بسته نشینی؟ با جام بکن عقد روان دختر رز را صائب اگر از نشأه می چشم دهی آب از آب گهر سبز نمایی سر رز... »

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن – صائب تبریزی

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن – صائب تبریزی

از برای کام دنیا خویش را غمگین مکن پشت پا زن بر دو عالم، دست را بالین مکن نخل نوخیز تو بهر بوستان دیگرست ریشه محکم در زمین عاریت چندین مکن چشم خواب آلود را در گوشه نسیان گذار راه دوری پیش داری بار خود سنگین مکن اشک خونین در قفا دارد وداع رنگ و بو خانه ای کز وی برون خواهی شدن رنگین مکن می چکد خون از ... »

از بدن آزادی جانهای غافل مشکل است – صائب تبریزی

از بدن آزادی جانهای غافل مشکل است – صائب تبریزی

از بدن آزادی جانهای غافل مشکل است پای خواب آلود بیرون کردن از گل مشکل است برنگردد جسم، یک پهلو به هر جانب فتاد راست گردانیدن دیوار مایل مشکل است جان عاشق در تن خاکی چسان گیرد قرار؟ موج دریا دیده را بستن به ساحل مشکل است نیست آسان در بدن جان را مصفا ساختن زنگ ازین آیینه بردن در ته گل مشکل است نیست غی... »

از بس عرق از چهره گلفام تو گل کرد – صائب تبریزی

از بس عرق از چهره گلفام تو گل کرد – صائب تبریزی

از بس عرق از چهره گلفام تو گل کرد چون پشت لب سبزخطان بام تو گل کرد خونم چو می از لعل می آشام تو گل کرد در شیشه من جوش زد از جام تو گل کرد در پرده پیغام کسی بوسه نداده است این معنی پوشیده ز پیغام تو گل کرد در لعل بتان آب شد از شرم شکر خند زین نوش که از تلخی دشنام تو گل کرد خار سردیوار به بی بردگی من ... »

از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو – صائب تبریزی

از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو – صائب تبریزی

از بس ز خون ما شده گلگون عقیق تو در ساغر سهیل کند خون عقیق تو می برد اگر عقیق ازین پیش تشنگی سازد به عکس، تشنگی افزون عقیق تو هر قطره خون من جگر داغدیده ای است تا شد دگر ز خون که گلگون عقیق تو؟ یاقوت آبدار شود اشک شمع ها در محفلی که گردد میگون عقیق تو خورشید اگر کند عرق خون، ز صلب سنگ بیرون نیاورد گ... »

از بس شدند زهره جبینان نهان به خاک – صائب تبریزی

از بس شدند زهره جبینان نهان به خاک – صائب تبریزی

از بس شدند زهره جبینان نهان به خاک گردون نشست تا کمر کهکشان به خاک از آستان عشق غباری است نوبهار سر سبز آن که رفت درین آستان به خاک چون لاله سرخ روی برون آید از زمین با خویش هرکه برد دل خونچکان به خاک آزادگان ز آب حیاتند بی نیاز هرسرو کرده است دو صد باغبان به خاک قارون زبار حرص به روی زمین نماند دام... »

از بس سترد گرد ملال از جبین ما – صائب تبریزی

از بس سترد گرد ملال از جبین ما – صائب تبریزی

از بس سترد گرد ملال از جبین ما در زیر خاک ماند چو دام آستین ما چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت روزی که بود باده لعلی نگین ما از اضطراب ما دل سنگ آب می شود جای ترحم است به پهلونشین ما نخجیر ما ز سایه خود طبل می خورد صیاد کرده است عبث در کمین ما آفت به گرد خرمن ما هاله بسته است با برق در تلاش بود خوشه چی... »

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا – صائب تبریزی

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا – صائب تبریزی

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا دام و قفس مگر ز دل من برآورد خاری که می خلد به دل از آشیان مرا تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف در پیش ابر باز نگردد دهان مرا از راست خانگی ز شکاری که افکنم خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا چون تیر ز اشتیاق خدنگ تو زیر خاک آورد پر برون قل... »

از بس که خوش عنان است سیلاب زندگانی – صائب تبریزی

از بس که خوش عنان است سیلاب زندگانی – صائب تبریزی

از بس که خوش عنان است سیلاب زندگانی خار و خسی است پیشش اسباب زندگانی از سرگذشتگان را در عالم شهادت تیغ خم تو باشد محراب زندگانی چون آب زندگانی در ظلمت است پنهان؟ دل را سیه نسازد گر آب زندگانی جان هواپرستان با باد همعنان است باشد حباب کم عمر در آب زندگانی تا از کتان هستی یک رشته تاب باقی است در زیر ا... »

از بس که سرکش است قد چون نهال تو – صائب تبریزی

از بس که سرکش است قد چون نهال تو – صائب تبریزی

از بس که سرکش است قد چون نهال تو در آب هم نگون ننماید مثال تو از حسن بی مثال کند ناز بر جهان آیینه دلی که پذیرد مثال تو هر چند بخت کوته و ایام نارساست نومید نیستم ز امید وصال تو چندان که دل فزون شکنی شوختر شوی گویا که در شکستن دلهاست بال تو در سینه زعفران شودش ریشه ملال هر کس که بگذرد به دل بی ملال ... »

از بس نهاده ام به دل داغدار دست – صائب تبریزی

از بس نهاده ام به دل داغدار دست – صائب تبریزی

از بس نهاده ام به دل داغدار دست گشته است داغدار مرا لاله وار دست ای ساقیی که توبه ما را شکسته ای زنهار از شکسته نوازی مدار دست ریزند می چو شیشه مگر در گلوی من می لرزد این چنین که مرا از خمار دست ای گل چه آفتی تو که از خون بلبلان در مهد غنچه بود ترا در نگار دست در عهد خوبی تو گذارند گلرخان گاهی به رو... »

از بس مکدرست درین روزگار صبح – صائب تبریزی

از بس مکدرست درین روزگار صبح – صائب تبریزی

از بس مکدرست درین روزگار صبح از دل نمی کشد نفس بی غبار صبح رخسار نو خط تو خوش آمد به دیده اش از شب کشید سرمه دنباله دار صبح باشد نظر به زنده دلان، شیرخواره ای هر چند آمده است به دنیا دو بار صبح جان می دهد نسیم خوشش اهل درد را دارد مگر نفس ز لب لعل یار صبح؟ از دفتر صباحت آن آفتاب روی یک فرد باطل است ... »

از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن – صائب تبریزی

از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن – صائب تبریزی

از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن تا چو سوزن رشته پیوند مریم نگسلی از زمین بر آسمان نتوان چو عیسی تاختن چون توانی همعنان شد با سبکروحان، که تو مانده کردی مرکب تن را ز بی جا تاختن دارد آتش زیر پای خویشتن موج سراب از سبک مغزی بود دنبال دنیا تاختن گوی سبقت هر که از میدان ... »

از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهی – صائب تبریزی

از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهی – صائب تبریزی

از بلند و پست نبود چاره تا گرد رهی گرد هستی برفشان از خود اگر مرد رهی خاکساران می شوند آخر ز مطلب کامیاب دامنی خواهی به دست آورد اگر گرد رهی سختی راه طلب سنگ فسان رهروست رو مگردان از دم شمشیر اگر مرد رهی خواب هیهات است گردد جمع با درد طلب پای خواب آلوده ای تا فارغ از درد رهی کی توانم چشم در دامان من... »

از بساط فلک آن سوی بود بازی ما – صائب تبریزی

از بساط فلک آن سوی بود بازی ما – صائب تبریزی

از بساط فلک آن سوی بود بازی ما شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟ ما حریفان کهنسال جهان ازلیم طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما تخته نقش مرادست دل ساده دلان بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما خانه پرداختگانیم درین بازیگاه دل ز بازیچه گردون ... »

از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا – صائب تبریزی

از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا – صائب تبریزی

از بهار افزود شور عشق چون بلبل مرا خامه مشق جنون گردید چوب گل مرا صحبت طفلان بود دیوانه را باغ و بهار دامن پر سنگ باشد دامن پر گل مرا با پریشان خاطری از وسعت مشرب خوشم چشمه ها پنهان بود در موجه سنبل مرا می شوند از زودرفتن ها، گرانان خوشگوار نیست از سیل بهاران شکوه ای چون پل مرا پای طاوس از پر طاوس ب... »

از بلندی مانع گردش شود افلاک را – صائب تبریزی

از بلندی مانع گردش شود افلاک را – صائب تبریزی

از بلندی مانع گردش شود افلاک را گر زمین بیرون دهد آسودگان خاک را نیست از زخم زبان پروا دل بی باک را می کند آتش عبیر پیرهن خاشاک را عشق فیض صبح بخشد سینه های چاک را چون صدف رزق از گهر باشد دهان پاک را شمع هیهات است پای خویش را روشن کند هست لازم تیره بختی شعله ادراک را تا توان گل در گریبان ریختن از ذک... »

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد – صائب تبریزی

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد – صائب تبریزی

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد از مشک خود فروش بگیرید نافه را این خام عرض خرقه پشمینه می برد دل را سینه مساز که حسن غریب او از دل غمی به صحبت آیینه می برد در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد گوهر عبث پناه به گنجینه می برد ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط از یاد کودکان شب آدینه... »

از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار – صائب تبریزی

از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار – صائب تبریزی

از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار سیلی به روی یوسف کنعان روا مدار جان چیست تا نثار کنی در طریق عشق ؟ این گرد را به دامن جانان روا مدار در بارگاه عشق مبر زهد خشک را پای ملخ به بزم سلیمان روا مدار دستی که دامن تو گرفته است بارها زین بیشتر به چاک گریبان روا مدار چشم مرا که ره به شبستان زلف داشت در پیچ و... »

از بیقراری دل اندوهگین خویش – صائب تبریزی

از بیقراری دل اندوهگین خویش – صائب تبریزی

از بیقراری دل اندوهگین خویش خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش در وادیی که روبه قفا می روند خلق در قعر چاهم از نظر دوربین خویش ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست ما صلح کرده ایم ... »

از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را – صائب تبریزی

از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را – صائب تبریزی

از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست یک منزل است دریا سیل سبک عنان را هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را حسن غیور را نیست پروای تلخکامان از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را از حسن های محجوب د... »

از بیغمان جمیله غم را نگاه دار – صائب تبریزی

از بیغمان جمیله غم را نگاه دار – صائب تبریزی

از بیغمان جمیله غم را نگاه دار از چشم شور دردوالم را نگاه دار شادی به حسن عاقبت غم نمی رسد بیش از نشاط، عزت غم را نگاه دار مشکن به حرف سخت دل اولیای حق پاس کبوتران حرم را نگاه دار رحمی به روزنامه اعمال خویش کن از کجروی زبان قلم را نگاه دار فتح و ظفر به آه سحر گاه بسته است از تیغ بیش پاس علم را نگاه ... »

از بیم خط آن لب شد باریک وچنین باشد – صائب تبریزی

از بیم خط آن لب شد باریک وچنین باشد – صائب تبریزی

از بیم خط آن لب شد باریک وچنین باشد آن را که چنین زهری در زیر نگین باشد در خانه زین هر کس شمشاد ترا بیند داند که رعونت را معراج همین باشد آن خال معنبر نیست محتاج به کنج لب دزدی که جگردارست فارغ ز کمین باشد از در ثمین گردید پهلوی صدف لاغر با هر که شود جانان همخانه چنین باشد سر رشته یکتایی در ترک خودی... »

از پختگی است گر نشد آواز ما بلند – صائب تبریزی

از پختگی است گر نشد آواز ما بلند – صائب تبریزی

از پختگی است گر نشد آواز ما بلند کی از سپند سوخته گردد صدا بلند از هر دوکون همت والای ما گذشت تا گرد این خدنگ شود از کجا بلند معراج اعتبار به قدر فتادگی است از سایه است رتبه بال هما بلند تختش بود چو کشتی نوح ایمن از خطر شد پایه شهی که ز دست دعا بلند همواره می شود به نظر باز کردنی قصری که چون حباب شو... »

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است – صائب تبریزی

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است – صائب تبریزی

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف خانه پاک از فضولی های مهمان فارغ است ناامیدی سخت در دل ریشه امید را تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است هر که بر روی زمین چ... »

از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو – صائب تبریزی

از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو – صائب تبریزی

از پریشانی نیندیشد گدای زلف تو عمر جاویدان بود کمتر سخای زلف تو محو گردد نقطه اش در مد عمر جاودان هر که سازد خرده جان را فدای زلف تو رشته جمعیت اوراق از شیرازه است هست بر آشفتگان واجب دعای زلف تو برنگیرد دانه تسبیح دلها را ز خاک رشته زنار کافر ماجرای زلف تو در کنار آب حیوان افتد از موج سراب از دو عا... »

از پر سیمرغ اگر دست حمایت زال داشت – صائب تبریزی

از پر سیمرغ اگر دست حمایت زال داشت – صائب تبریزی

از پر سیمرغ اگر دست حمایت زال داشت از غم عالم مرا هم عشق فارغبال داشت داشت تا اندیشه او بر سر زانو سرم ساق عرش از قامت خم گشته ام خلخال داشت زنگ ظلمت بود از آب زندگانی قسمتش تا سکندر روی در آیینه اقبال داشت داشت آتش زیر پا امشب خیالش در نظر این غزال شوخ تا چشم که در دنبال داشت؟ تا چو شبنم چشم وا کرد... »

از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق – صائب تبریزی

از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق – صائب تبریزی

از پس صد پرده می تابد فروغ را ز عشق سرمه نتواند گرفتن راه برآواز عشق سد اسکندر که چون آیینه ناخن گیر نیست سینه کبک است پیش چنگل شهباز عشق کوچه باغ زلف سازد کوچه زنجیر را هرکه را دربار باشد نافه غماز عشق می شود ناساز هر ناخن زدن طنبور عقل تانوای صور از قانون نیفتد ساز عشق من کیم تا درنبرد عشق پا محکم... »

از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست – صائب تبریزی

از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست – صائب تبریزی

از پیچ و تاب جسم، روان را ملال نیست در ساز، نغمه را خبر از گوشمال نیست آزادگان ز خست افلاک فارغند سرو بهشت را غمی از خشکسال نیست روشندلان ز مرگ محابا نمی کنند خورشید را ملاحظه ای از زوال نیست اظهار فقر کار فرومایگان بود آنجا که فقر هست زبان سؤال نیست از پاشکستگان چراغ است تیرگی در هر سری که عقل بود ... »

از پیچ وتاب عمردرازم بسر رسید – صائب تبریزی

از پیچ وتاب عمردرازم بسر رسید – صائب تبریزی

از پیچ وتاب عمردرازم بسر رسید تا ریشه ام چو رشته به آب گهر رسید از بوی پیرهن گذرد آستین فشان در مغز هر که بوی کباب جگر رسید از ریزشی که کرد در ایام نو بهار در بر گریز شاخ به وصل ثمر رسید آلودگی ز رحمت یزدان حجاب نیست شبنم به آفتاب ز دامان تر رسید دیگر غبار دامن هیچ آشنا نشد تا دست من به دامن آه سحر ... »

از پیر گوشه گیری وسیر از جوان خوش است – صائب تبریزی

از پیر گوشه گیری وسیر از جوان خوش است – صائب تبریزی

از پیر گوشه گیری وسیر از جوان خوش است از تیر راستی و کجی از کمان خوش است تغییر رنگ خوش بود از روی شرمگین در چشم اهل دید بهار و خزان خوش است جوش گل است در قفس ما تمام سال ده روز در بهار اگر گلستان خوش است در موسم خزان چه ثمر حسن خلق را؟ ایام گل ملایمت از باغبان خوش است طفلان به جوی شیر ز شکر کنند صلح... »

از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم – صائب تبریزی

از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم – صائب تبریزی

از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم با کلید موم قفل آهنین وامی کنم بر گشاد عقده دل نیست دستم ورنه من غنچه پیکان به باد آستین وامی کنم هر قدر پهلو تهی سازد زمن از سادگی جای خود از نامداری درنگین وامی کنم می چکد صد لاله خون بر خاک از هر ناخنم یک گره تازان دو زلف عنبرین وامی کنم جای خود را در دل سخت ف... »

از تب رشک تو خورشید هلالی شده است – صائب تبریزی

از تب رشک تو خورشید هلالی شده است – صائب تبریزی

از تب رشک تو خورشید هلالی شده است طوبی از غیرت سرو تو خلالی شده است (خون ما گر چه حرام است چو می، خوردن آن پیش این سنگدلان آب حلالی شده است) آفتاب سخنش گرد جهان می گردد هر که ز اندیشه باریک هلالی شده است (مختصر کن سخنم را به شکرخنده لطف که چراغ گله ام فتنه بالی شده است (کذا)) (خطرم چند چو طاوس بود ا... »

از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد – صائب تبریزی

از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد – صائب تبریزی

از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ دل ز دلدار به تدبیر جدا نتوان کرد با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است دو جهان چیست که در عشق فدا نتوان کرد؟ تن چه باشد که دریغ از سگ آن کو دارند؟ استخوان چیست که در کار هما نتوان کرد؟ سد آیینه ترا پیش نظر تا ... »

از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود – صائب تبریزی

از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود – صائب تبریزی

از تجرد نور حکمت در دل افزون می شود خم چون خالی شد ز می جای فلاطون می شود صبر بر بی حاصلی می بایدش چون سروکرد در ریاض آفرینش هر که موزون می شود می چو شد انگور، بیرون آید از زندان خم می برم غیرت بر آن عاقل که مجنون می شود بر امید وصل، عاشق تن به سختی می دهد بهر شیرین کوهکن حمال گلگون می شود از غبار د... »

از تحمل خصم را هموار می سازیم ما – صائب تبریزی

از تحمل خصم را هموار می سازیم ما – صائب تبریزی

از تحمل خصم را هموار می سازیم ما خار بی گل را گل بی خار می سازیم ما نیست چون آیینه در پیشانی ما چین منع زشت و زیبا را به خود هموار می سازیم ما از گرانجانان گرانی می برد فریاد ما کوه را کبک سبکرفتار می سازیم ما در زمین گیران کند وجد و سماع ما اثر نقطه را سرگشته چون پرگار می سازیم ما پیش ما، چون ابر ن... »

از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام – صائب تبریزی

از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام – صائب تبریزی

از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام پیش سیلاب حوادث سد آهن بسته ام همچنان دارد مرا سرگشته دوران گرچه من برشکم سنگ از قناعت چون فلاخن بسته ام در دل آهن دم جان بخش را تاثیر نیست بی سبب خود را به عیسی همچو سوزن بسته ام از سبکباران راه عشق خجلت می کشم بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام نیست جزواکردن و... »

از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک – صائب تبریزی

از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک – صائب تبریزی

از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک کز آب تیغ، سبز نگردد نیام خشک زنهار تن به نام مده چون نگین، که شد عالم سیاه درنظر من زنام خشک غیر از جواب خشک ندارد نتیجه ای آن را که هدیه ای نبود جز سلام خشک از ریزش است دست تو چون ابر اگر تهی از سایلان دریغ مدار احترام خشک بی خال کرد زلف تو صید هزار دل هرچند کار دانه ... »

از ترکتاز غم دل من شاد می شود – صائب تبریزی

از ترکتاز غم دل من شاد می شود – صائب تبریزی

از ترکتاز غم دل من شاد می شود معمور این خرابه ز بیداد می شود از سختی دل است یکی لطف و قهر یار یکدست خط ز خامه فولاد می شود در شیشه است جلوه دیگر شراب را از خط سبز، حسن پریزاد می شود مهجور ساخت شکوه مرا از حریم وصل ز آتش سپند دور به فریاد می شود ناقص شود به سعی هنرور ز کاملان سنگ آدمی ز تیشه فرهاد می... »

از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟ – صائب تبریزی

از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟ – صائب تبریزی

از ترشرویی ما خاک چه پروا دارد؟ می اگر سرکه شود تاک چه پروا دارد؟ نشود زخم زبان گرمروان را مانع دامن برق ز خاشاک چه پروا دارد؟ صیقل آینه شعله بود اشک کباب حسن از دیده نمناک چه پروا دارد؟ محو سر پنجه خورشید جهان افروزست سینه صبحدم از چاک چه پروا دارد؟ چاک اگر از الف زخم شود سینه باز تیغ آن غمزه بیباک... »

از ترک مدعاست دل من به جای خویش – صائب تبریزی

از ترک مدعاست دل من به جای خویش – صائب تبریزی

از ترک مدعاست دل من به جای خویش آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش از امتیاز دست چو آیینه شسته ام با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر فرش دگر مرانبود درسرای خویش بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟ دیوار چون فتاد نخیزد ز ج... »

از ترک گفتگو دل با معنی آشنا شد – صائب تبریزی

از ترک گفتگو دل با معنی آشنا شد – صائب تبریزی

از ترک گفتگو دل با معنی آشنا شد مهر خموشی من جام جهان نما شد بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت دل ترک مدعا کرد کارش به مدعا شد دریای پاک گوهر صورت نمی پذیرد از خودگسست هر کس با معنی آشنا شد از وصل بحر گوهر زافسردگی است محروم هر دل که آب گردید سرچشمه بقا شد نقش قدم نباشد از خویش رفتگان را از جستجوی ... »