Year: 2014

آب حیات ما ز شراب شبانه است – صائب تبریزی

آب حیات ما ز شراب شبانه است – صائب تبریزی

آب حیات ما ز شراب شبانه است عیش مدام، زندگی جاودانه است عاشق کجا به فکر سرانجام خانه است؟ پروانه را همین بال و پر آشیانه است بر گوهرست دیده غواص از صدف ما را غرض ز دیر و حرم آن یگانه است چون کاروان ریگ روان عمر خاکیان هر چند ایستاده نماید روانه است سد سکندرش سپر کاغذین بود بیچاره ای که تیر فضا را نش... »

آب حیات شبنم آن روی چون گل است – صائب تبریزی

آب حیات شبنم آن روی چون گل است – صائب تبریزی

آب حیات شبنم آن روی چون گل است عنبر خمیر مایه آن زلف و کاکل است یک چشم پر خمار به از صد قدح شراب یک چهره شکفته به از صد چمن گل است بر روی دست باد مرادست سیر من تا بادبان کشتی من از توکل است در دور خط تمام شود گیر و دار زلف بیچاره عاشقی که گرفتار کاکل است در پیری از حیات اقامت طمع مدار سیل است عمر و ... »

آب در دیده پیمانه می می آید – صائب تبریزی

آب در دیده پیمانه می می آید – صائب تبریزی

آب در دیده پیمانه می می آید این چه شورست که از کوچه نی می آید نفس عیسوی از سینه خم می جوشد بوی روح از لب پیمانه می می آید اشک را موی کشان تا سر مژگان آورد کار سنگ یده از ناله نی می آید سنگ در دامن اطفال به رقص آمده است می توان یافت که دیوانه به حی می آید طمع همت ازین شهرنشینان غلط است این نسیمی است ... »

آب حیوان زند آب در میخانه ما – صائب تبریزی

آب حیوان زند آب در میخانه ما – صائب تبریزی

آب حیوان زند آب در میخانه ما می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی گل ابری شود از گریه مستانه ما در دل ما نبود منزلتی دنیا را گنج افتاده ز طاق دل ویرانه ما دانه سوخته خال، پر و بال رساند بر لب کشت همان خال بود دانه ما چند از دور کسی دست بر آتش دارد؟ رشته فرسود ادب شد پر پروا... »

آب حیوان دید لعلت را و ایمان تازه کرد – صائب تبریزی

آب حیوان دید لعلت را و ایمان تازه کرد – صائب تبریزی

آب حیوان دید لعلت را و ایمان تازه کرد از دهان موج بیتابانه صد خمیازه کرد از پریشان گردی گلشن زهم پاشیده بود دام، اوراق پر و بال مرا شیرازه کرد خنده شادی چه می جویی درین ماتم سرا؟ گل تمامی عمر خود را صرف یک خمیازه کرد شرکت فیض شهادت بر نتابد رشک عشق کشتن پرویز داغ کوهکن را تازه کرد طوق زنار گلوی قمری... »

آب خضر و می شبانه یکی است – صائب تبریزی

آب خضر و می شبانه یکی است – صائب تبریزی

آب خضر و می شبانه یکی است مستی و عمر جاودانه یکی است بر دل ماست چشم، خوبان را صد کماندار را نشانه یکی است پیش آن چشمهای خواب آلود ناله عاشق و فسانه یکی است در مقامی که غور باید کرد قطره و بحر بیکرانه یکی است کثرت خلق، عین توحیدست خوشه چندین هزار و دانه یکی است پله دین و کفر چون میزان دو نماید، ولی ز... »

آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام – صائب تبریزی

آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام – صائب تبریزی

آب حیوان من نهان در ظلمت شب دیده ام نور بیداری همین در چشم کوکب دیده ام گر بگویم خواب شیرین تلخ بر مردم شود آنقدر فیضی که من در پرده شب دیده ام لب که عقد اوست در افواه مردم سی و دو در درون حقه اش سی ودو کوکب دیده ام من که نتوانم سفیدی از سیاهی فرق کرد شیشه گردون پر از جهل مرکب دیده ام در گره چیزی ند... »

آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد – صائب تبریزی

آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد – صائب تبریزی

آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد گره دل شود آن قطره که گوهر گردد خار پیراهن ماهی است به اندازه فلس جای رحم است بر آن کس که توانگر گردد هرکه قانع به در دل نشود از درها از پریشان نظری حلقه هر در گردد مکن اندیشه ز وحشت که به سودازدگان دامن دشت جنون، دامن مادر گردد هرکه مجنون تو گردید نگردد عاقل خون چو شد... »

آب شد بس که در آتشکده دل پیکان – صائب تبریزی

آب شد بس که در آتشکده دل پیکان – صائب تبریزی

آب شد بس که در آتشکده دل پیکان دل مجنون مرا گشت سلاسل پیکان صحبت راست روان بال و پر توفیق است که ز آمیزش تیرست سبکدل پیکان نرسد بال و پر سعی به بی تابی دل می رسد پیشتر از تیر به منزل پیکان نیست آرام به یک جای دل آزاران را که بود در تن زخمی متزلزل پیکان طمع روی دل از سخت کمانی دارم که به عشاق دهد در ... »

آب را بر باد ده، در چشم آتش خاک زن – صائب تبریزی

آب را بر باد ده، در چشم آتش خاک زن – صائب تبریزی

آب را بر باد ده، در چشم آتش خاک زن فرد شو چون مهر تابان خیمه بر افلاک زن تا به کی از هستی موهوم باشی در حجاب؟ ماه تابانی، گریبان کتان را چاک زن تنگدستان را به دولت می رساند فال نیک در گریبان سر چو دزدی، فال آن فتراک زن اول از بدگویی مردم دهن را پاک کن بعد ازان بر گوشه دستار خود مسواک زن نشأه رندی و ... »

آب گردد می گلرنگ ز رنگ آلش – صائب تبریزی

آب گردد می گلرنگ ز رنگ آلش – صائب تبریزی

آب گردد می گلرنگ ز رنگ آلش دیده آینه پرخون شود ازتمثالش شبنم از پرتو خورشید بلندی گیرد به فلک می رسد آن سر که شود پامالش تر شود پیرهنش از عرق شرم و حیا اگر آیینه درآغوش کشد تمثالش چون نسیم سحر از لاله ستان می گذرد ازسر خاک شهیدان دل فارغبالش همچو پرکار به گرد دل خود می گردم تا سویدای دل خسته من شد خ... »

آب شد دل تا به آن شیرین شمایل راه برد – صائب تبریزی

آب شد دل تا به آن شیرین شمایل راه برد – صائب تبریزی

آب شد دل تا به آن شیرین شمایل راه برد خواب در ره کی کند هر کس به منزل راه برد؟ دیدن منزل قرار از راه پیما می برد جسم زندان گشت بر جان تا به قاتل راه برد با هزاران چشم، سرگردان بود چرخ و مرا با دو چشم بسته می باید به منزل راه برد دارد آتش زیرپای خویش در مهد زمین تا سپند بیقرار من به محفل راه برد چون ... »

آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست – صائب تبریزی

آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست – صائب تبریزی

آب کن در شیشه ساقی گر شراب صاف نیست کشتی ما را به خشکی بستن از انصاف نیست می توانست از زر گل کرد ما را بی نیاز حیف گوش باغبان را پرده انصاف نیست گوهر نایاب را بتوان به شیرینی خرید در بهای بوسه ای گر جان دهی اسراف نیست گر سخن کیفیتی دارد سرایت می کند هیچ عیبی اهل معنی را بتر از لاف نیست پشت بر من می ... »

آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود – صائب تبریزی

آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود – صائب تبریزی

آب و رنگ حسن بیش از خانه زین می شود در نگین دان دانه یاقوت رنگین می شود می شود ناز و غرور نیکوان از خط زیاد وحشت آهو فزون گردد چو مشکین می شود شوخترشد چشم مست یار در دوران خط گرچه در فصل بهاران خواب سنگین می شود بیستون بر کوهکن خواب فراغت تلخ کرد کارفرما می شود چون کار شیرین می شود سرخی خجلت ز بی اش... »

آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار – صائب تبریزی

آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار – صائب تبریزی

آب گوهر از تهی چشمان نمی شوید غبار نقش، جوی خشک باشد در عقیق آبدار هست در دست فلاخن نبض سر گردانیم چون رگ سنگ است در دستم عنان اختیار شش جهت ار پنجه شیرست بر من تنگتر گشته جوی شیر بر تن استخوانم از فشار نه ز کار خود، نه از مردم گشایم عقده ای برده است آزادگی چون سرودستم را ز کار گرد من بسته است نقش ا... »

ابروی او نرفت ز مد نظر مرا – صائب تبریزی

ابروی او نرفت ز مد نظر مرا – صائب تبریزی

ابروی او نرفت ز مد نظر مرا در زیر تیغ، زندگی آمد بسر مرا دارم چو شمع گردنی از موم نرمتر تیغ برهنه است نسیم سحر مرا زخم زبان مرا نتواند گرفته ساخت دل وا شود چو آبله از نیشتر مرا بر رشته گسسته عمر سبک عنان باشد خطر چو سبحه ز صد رهگذر مرا هر چند بگسلد رگ جان، نگسلم ازو پیوند دیگرست به موی کمر مرا پیری ... »

ابر بهار سینه به گلزار می زند – صائب تبریزی

ابر بهار سینه به گلزار می زند – صائب تبریزی

ابر بهار سینه به گلزار می زند خون شفق علم ز سر خار می زند زودا که خونچکان شود از خار انتقام دستی که گل به مرغ گرفتارمی زند در فصل برگریز کند سیر نوبهار آیینه ای که غوطه به زنگار می زند هر کس صلای باده به زهاد می دهد آبی به روی صورت دیوار می زند درگلشنی که بال مرا باز کرده اند شبنم گره به نکهت گلزار ... »

ابر بهار گلشن رخسار، آینه است – صائب تبریزی

ابر بهار گلشن رخسار، آینه است – صائب تبریزی

ابر بهار گلشن رخسار، آینه است آتش فروز شعله دیدار، آینه است از دل توان به انجمن حسن راه برد سنگ نشان کعبه دیدار آینه است آنجا توان به زور نفس کار پیش برد افسانه ای است این که دل یار آینه است نتوان به کنه چرخ رسیدن به سعی فکر اندیشه مور و این در و دیوار آینه است با روی یار چهره شدن نیست کار گل دارد ک... »

ابر رحمت با دل و دست گهربار آمده است – صائب تبریزی

ابر رحمت با دل و دست گهربار آمده است – صائب تبریزی

ابر رحمت با دل و دست گهربار آمده است چشم پل روشن، که آب امسال سرشار آمده است می زند جوش پریزاد از ریاحین بوستان کاروان در کاروان یوسف به بازار آمده است در حریم باغ، خاری بی گل بی خار نیست جوش خون لاله تا مژگان دیوار آمده است بس که مرغان چمن بدمستی از حد می برند گل ز شبنم با هزاران چشم بیدار آمده است... »

ابر مظلم تیره گرداند جهان را در دمی – صائب تبریزی

ابر مظلم تیره گرداند جهان را در دمی – صائب تبریزی

ابر مظلم تیره گرداند جهان را در دمی یک ترشرو تلخ سازد عیش را بر عالمی شبنمی بر دامن گلهای بی خارست بار بر سبکروحان گرانی می کند اندک غمی در تجرد می شود اندک حجابی سد راه آستین دست شناور راست بند محکمی کوتهی در زخم ناخن این خسیسان می کنند آه اگر می داشت داغ ما توقع مرهمی برنمی خیزد به تنهایی صدا از ه... »

آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع – صائب تبریزی

آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع – صائب تبریزی

آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع ابر آب روی مردان است گفتار طمع خواری روی زمین خاری است از دیوار او زرد رویی یک گل است از طرف دستار طمع در زمینش گر گل بی خار کارد باغبان خار دامنگیر می روید ز گلزار طمع خستگان راهست پرهیزی به هر عنوان که هست می کند پرهیز از پرهیز بیمار طمع می توان جستن به مکرو حیله از... »

آبروی حسن از مژگان نمناک من است – صائب تبریزی

آبروی حسن از مژگان نمناک من است – صائب تبریزی

آبروی حسن از مژگان نمناک من است صیقل آیینه رویان دیده پاک من است از نگاه آشنایی می توان کشتن مرا حلقه های چشم خونریز تو فتراک من است داغ دارد پیچ و تاب جوهر من خصم را خار در پیراهن آتش ز خاشاک من است مدعای هر دو عالم قابل اقبال نیست ورنه محراب اجابت سینه چاک من است می چکد از سیلی هر برگ خون از چهره ... »

آبروی کعبه گر از چشمه زمزم بود – صائب تبریزی

آبروی کعبه گر از چشمه زمزم بود – صائب تبریزی

آبروی کعبه گر از چشمه زمزم بود کعبه دل را صفا از دیده پرنم بود از خودآرا، دست بر دنیا فشاندن مشکل است در ته سنگ است هر دستی که با خاتم بود می کند عالم به چشم سوزن عیسی سیاه تار و پود این جهان گر رشته مریم بود هر که نتواند زدوش خلق باری برگرفت از گرانجانی حیاتش بار بر عالم بود صبح، وصل مهر تابان از د... »

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است – صائب تبریزی

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است – صائب تبریزی

آتش از خشکی مغزم به دماغ افتاده است برق در خانه ام از نور چراغ افتاده است نیشتر می شکند در جگرم موی سفید رعشه از خنده صبحم به چراغ افتاده است آتشم در جگر از دیدن خورشید افتاد یارب این پنبه خونین ز چه داغ افتاده است؟ این سیه مستی از اندازه می افزون است چشم میگون که بر چشم ایاغ افتاده است؟ باده زنگ از... »

آبها آیینه سرو خرامان تواند – صائب تبریزی

آبها آیینه سرو خرامان تواند – صائب تبریزی

آبها آیینه سرو خرامان تواند بادها مشاطه زلف پریشان تواند رعدها آوازه احسان عالمگیر تو ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند شاخ گلها دست گلچین بهارستان تو غنچه ها از زله بندان سر خوان تواند سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشم دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند قدسیان پروانه شمع جهان افروز تو آسمانها طوطیان شکر... »

آتش به خرمن از گل باغی ندیده ای – صائب تبریزی

آتش به خرمن از گل باغی ندیده ای – صائب تبریزی

آتش به خرمن از گل باغی ندیده ای جوش جنون ز چشمه داغی ندیده ای پروانه وار سیلی آتش نخورده ای در دودمان آه چراغی ندیده ای با ناله یک سراسر گلشن نرفته ای با عندلیب گوشه باغی ندیده ای از لاله زار آبله یک گل نچیده ای در پای شوق، خار سراغی ندیده ای با چاک سینه دست و گریبان نبوده ای در دست خود ز داغ ایاغی ... »

آتش افروز شکر شیرینی پیغام توست – صائب تبریزی

آتش افروز شکر شیرینی پیغام توست – صائب تبریزی

آتش افروز شکر شیرینی پیغام توست زخم پیرای ملاحت تلخی دشنام توست سبزه ای کز آتش یاقوت فرسای کلیم می زند جوش طراوت، خط عنبر فام توست ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار وز ندامت تر نگردد، التفات عام توست ای تغافل پیشه بر پرواز ما دل بد مکن خاک ما افتادگان در شهر بند دام توست کار خود صائب به تأثیر محبت... »

آتش عشق تو چون زبانه برآرد – صائب تبریزی

آتش عشق تو چون زبانه برآرد – صائب تبریزی

آتش عشق تو چون زبانه برآرد از دل سنگ آه عاشقانه برآرد تا به یکی بوسه خوش کند دل عاشق زان دهن تنگ صد بهانه برآرد گوشه نشینی براق عالم بالاست بیضه پر و بال از آشیانه برآرد هر که فرو برد سر به جیب تأمل کشتی از این بحر بیکرانه برآرد روزی برق است خرمنی چو صبحش حاجت موری به یک دو دانه برآرد غوطه به خون شف... »

آتش به دل از گرمی این مرحله دارم – صائب تبریزی

آتش به دل از گرمی این مرحله دارم – صائب تبریزی

آتش به دل از گرمی این مرحله دارم پا بر سر گنج گهر از آبله دارم آتش به زر اینجا نفروشند و من خام گرمی طمع از مردم این قافله دارم آن راهنوردم که تهی پایی خود را پیوسته نهان از نظر آبله دارم از سلسله زلف کسی طرف نبسته است عمری است که من ربط به این سلسله دارم مینای فلک ظرف می عشق ندارد کی طاقت این می من... »

آتش به مغزم از می احمر گرفته است – صائب تبریزی

آتش به مغزم از می احمر گرفته است – صائب تبریزی

آتش به مغزم از می احمر گرفته است این پنبه از فروغ گهر درگرفته است آتش ز اشک در مژه تر گرفته است این رشته از فروغ گهر در گرفته است نخل خزان رسیده اگر نیستم، چرا هر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟ دل در میان داغ جگرسوز گم شده است این بحر را سیاهی عنبر گرفته است دلها به جای نامه اعمال می پرند آفاق، رنگ ... »

آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟ – صائب تبریزی

آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟ – صائب تبریزی

آتش خشم به یاقوت مدارا چه کند؟ تندی سیل به همواری دریا چه کند؟ بی مددکاری دل دست دعا بیکارست تیشه بی بازوی فرهاد به خارا چه کند؟ نشود طول امل دام ره گرمروان کشش رشته مریم به مسیحا چه کند؟ عقل را معرکه عشق کند طفل مزاج نشود کودک ما محو تماشا، چه کند؟ گل ز یک خنده بیجا به زبانها افتاد تا به آن غنچه ده... »

آتش کباب کرده یاقوت آن لب است – صائب تبریزی

آتش کباب کرده یاقوت آن لب است – صائب تبریزی

آتش کباب کرده یاقوت آن لب است چشم سهیل در پی آن سیب غبغب است ای خضر چند تیر به تاریکی افکنی؟ سرچشمه حیات نهان در دل شب است چون می رسد به مجلس ما سجده می کند مینای ما که خضر ره اهل مشرب است راه نفس ز کثرت تبخاله بسته شد گوید هنوز عشق که اینها گل تب است در دست دیگران بود آزاد کردنم در چارسوی دهر دلم ط... »

آتش قافله ما دل روشن باشد – صائب تبریزی

آتش قافله ما دل روشن باشد – صائب تبریزی

آتش قافله ما دل روشن باشد گرد ما سرمه بیداری رهزن باشد حسن هرجا که بود در نظر من باشد مهر را آینه از دیده روزن باشد هرکه چون رشته ز باریک خیالان گردید روزیش تنگتر از دیده سوزن باشد یوسف از دامن اخوان به غریبی افتاد خطر مردم آگاه ز مأمن باشد جلوه ضایع مکن ای شوخ که بیتابی ما آتشی نیست که محتاج به دام... »

آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد – صائب تبریزی

آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد – صائب تبریزی

آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد سیب زنخدان تو دست ز خورشید برد نقش شب وروز ما با مه وخور بدنشست یک ره ازین کعبتین خنده نزد نقش برد گرچه سرم رفته است صرفه همان با من است تیغ کشید آفتاب قطره شبنم سترد قدرشناسان وقت جان به صبوحی دهند بر سر پیمانه ای صبح نفس را سپرد از ستم روزگار صائب آسوده باش هر کس نیشی... »

آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است – صائب تبریزی

آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است – صائب تبریزی

آتشم در جگر از چهره گلرنگ زده است لب لعلش به کبابم نمک سنگ زده است شیشه ام می شکند در جگر از حرف درشت باز تا دشمن دل سخت چه بر سنگ زده است صیقل جام به فریاد دل ما نرسید که به دود جگر این آینه را زنگ زده است؟ نافه را مغز شد از عطسه پریشان امروز که دگر دست در آن طره شبرنگ زده است؟ سینه ای پهن تر از دش... »

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است – صائب تبریزی

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است – صائب تبریزی

اتفاق دوستان با هم دعای جوشن است سختی از دوران نبیند دانه تا در خرمن است سازگاری پیشه کن با مردم ناسازگار تا شود یوسف ترا خاری که در پیراهن است بینش هر دل درین عالم به قدر داغ اوست روشنایی خانه تاریک را از روزن است از دل بی آرزو، داریم بر افلاک ناز رشته هموار را منت به چشم سوزن است نیست حاصل جز ندام... »

آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو – صائب تبریزی

آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو – صائب تبریزی

آتشین رویی که شد آیینه دل آب ازو مرکز پرگار حیرت می شود سیماب ازو نامسلمانی که تسبیح مرا زنار کرد چون دل قندیل می لرزد دل محراب ازو گوهری را کز محیط عشق من خوش کرده ام خاتم جم می شود هر حلقه گرداب ازو ماه شبگردی کز او ویرانه من روشن است چاکها در سینه دارد چون کتان مهتاب ازو گل چه باشد پیش روی لاله ر... »

آتشین شد چهره خاک ازمی گلرنگ عشق – صائب تبریزی

آتشین شد چهره خاک ازمی گلرنگ عشق – صائب تبریزی

آتشین شد چهره خاک ازمی گلرنگ عشق چرخ شد خاکستری ازآتش بی رنگ عشق می نماید چون گل خورشید ازآب روان چهره اندیشه از آیینه بی زنگ عشق چون گذشتی از فضای دل درین وحشت سرا درخور جولان ندارد عرصه ای شبرنگ عشق با کدامین شیشه دل گویم که درمیدان رزم کرد کار مومیایی بادل من سنگ عشق یک سیه خانه است در سرتاسر صحر... »

آرد به وجد سوختگان را نوای من – صائب تبریزی

آرد به وجد سوختگان را نوای من – صائب تبریزی

آرد به وجد سوختگان را نوای من مردافکن است باده مردآزمای من دلهای خامسوز چه داند که چون کباب خون می چکد ز ناله دردآشنای من در هر دلی که نیست در او کوه درد و غم صورت پذیر نیست که پیچید صدای من سیلی که پشت پای زند هر دو کون را خونابه ای است از دل بی مدعای من از گنج نامه پی به سر گنج می برند پیداست دلشک... »

اثر آه و فغان را در دل خرم نمی باشد – صائب تبریزی

اثر آه و فغان را در دل خرم نمی باشد – صائب تبریزی

اثر آه و فغان را در دل خرم نمی باشد نپیچد ناله در هر دل که کوه غم نمی باشد فریب عشرت دنیا مخور کز بهر جمعیت کمند وحدتی چون حلقه ماتم نمی باشد به کوه بیستون درد چون فرهاد تن درده که در میزان عدل عشق سنگ کم نمی باشد مکن مرهم به زخم سینه صد چاک من ضایع که چون چاک قفس زخم مرا مرهم نمی باشد منم گر بیوفا،... »

اثر ز غنچه درین گلستان نمی بینم – صائب تبریزی

اثر ز غنچه درین گلستان نمی بینم – صائب تبریزی

اثر ز غنچه درین گلستان نمی بینم فغان که اهل دلی در میان نمی بینم چه زهر بود که چشم ستاره ریخت به خاک که شیر را به شکر مهربان نمی بینم چنان غبار کدورت دواند ریشه به خاک که خنده در دهن زعفران نمی بینم چه نقش بود که بر آب زد سپهر دو رنگ که شیشه را به قدح همزبان نمی بینم چنان شکستگی از صفحه جهان شد محو ... »

آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟ – صائب تبریزی

آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟ – صائب تبریزی

آرزو چند به هر سوی کشاند ما را؟ این سگ هرزه مرس چند دواند ما را؟ نخل ما را ثمری نیست به جز گرد ملال طعمه خاک شود هر که فشاند ما را ما که در هر بن مو کوه گرانی داریم هیچ سیلاب به دریا نرساند ما را بر سر دانه ما سایه ابری نفتاد زور غیرت مگر از خاک دماند ما را نامه ماست نهانخانه اسرار ازل ظلم بر خویش ک... »

اجل چه کار به جانهای با کمال کند – صائب تبریزی

اجل چه کار به جانهای با کمال کند – صائب تبریزی

اجل چه کار به جانهای با کمال کند چرا ملاحظه خورشید از زوال کند ز گل برید چو شبنم به آفتاب رسید دگر چرا کسی اندیشه مآل کند جز این که رخنه آزادیش فروبندد قفس چه رحم به مرغ شکسته بال کند شده است عام چنان حرص در غنی وفقیر که بحر با همه گوهر به کف سؤال کند چهار فصل بهارست عندلیبی را که برگ عیش سرانجام زی... »

اثر ز همت مستانه در شراب نماند – صائب تبریزی

اثر ز همت مستانه در شراب نماند – صائب تبریزی

اثر ز همت مستانه در شراب نماند فغان که در گهر شاهوارآب نماند زبس که شیرمراکرداین ستمگر خون ز روزگار امیدم به انقلاب نماند منم که از دل خود نیست قسمتم ورنه به دست کیست که فردی ازین کتاب نماند به دلنوازی ما بست روزگارکمر کنون که هیچ اثر از دل خراب نماند زفیض پیر مغان ناامید چون باشم که لعل در جگر سنگ ... »

آخر حسن تو از خط به از آغاز شده است – صائب تبریزی

آخر حسن تو از خط به از آغاز شده است – صائب تبریزی

آخر حسن تو از خط به از آغاز شده است که ز هر حلقه، در باغ نوی باز شده است جوهر از آینه حسن تو بیرون زده است هر خم و پیچی ازو صیقل پرداز شده است خط به فکر سخن انداخته یاقوت ترا عاشقان را در تقریب سخن باز شده است نیم زلفی که شده است از بر روی تو عیان سینه پردازتر از چنگل شهباز شده است خط که پروانه عزل ... »

احوال دل ز دیده خونبار روشن است – صائب تبریزی

احوال دل ز دیده خونبار روشن است – صائب تبریزی

احوال دل ز دیده خونبار روشن است حال درون خانه نمایان ز روزن است روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان گرم رفتن است در انتظام کار جهان اهتمام خلق مشق جنون به خامه فولاد کردن است جوهر بس است بیضه فولاد را حصار آن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟ دست و دهن اگر چه نماید تنور رزق نسبت... »

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را – صائب تبریزی

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را – صائب تبریزی

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را گرفت خیل پری در میان سلیمان را شکار هاله بود ماه و آن خط مشکین به دام هاله کشید آفتاب تابان را تن لطیف ترا عطر، خار پیرهن است به بوی گل مگشا چاک آن گریبان را مشو ز حال دل ای یار تازه خط غافل که نیست جز دل ما شمعی این شبستان را به حکمت از لب خود مهر خامشی بردار به دست د... »

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم – صائب تبریزی

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم – صائب تبریزی

ادب گذشته بر روی یکدیگر دستم وگرنه همچو صدف نیست بی گهر دستم تهی شود به لبم نارسیده رطل گران ز بس که ریشه دوانده است رعشه در دستم جدا چودست سبو از سرم نمی گردد ز بس به فکر تو مانده است زیر سردستم گره زکار دو عالم گشودن آسان است نمیرود پی این کار مختصر دستم کنون که شمع برون آمده است از فانوس زبال و پ... »

آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد – صائب تبریزی

آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد – صائب تبریزی

آدمی پیر چو شد حرص جوان می گردد خواب در وقت سحرگاه گران می گردد آسمان در حرکت از نظر روشن ماست آب از قوت سرچشمه روان می گردد رای روشن ز بزرگان کهنسال طلب آبها صاف در ایام خزان می گردد طالب خلق اگر گوشه عزلت گیرد همچو دامی است که در خاک نهان می گردد رتبه عشق به تدریج بلندی گیرد باده چون کهنه شود نشأه... »

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست – صائب تبریزی

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست – صائب تبریزی

آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست چشم طمع به ملک سکندر مکن سیاه گر همچو خضر چشمه حیوانت آرزوست چون شبنم آبگینه خود بی غبار کن گر سیر باغ و گشت گلستانت آرزوست چون شانه باش تخته مشق هزار زخم گر ره در آن دو زلف پر... »

آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن – صائب تبریزی

آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن – صائب تبریزی

آدمی را نیست خصمی چون جمال خویشتن حلقه فتراک طاوس است بال خویشتن این کهنسالان که می دزدند سال خویشتن کهنه دزدانند در تاراج مال خویشتن صحبت روشندلان باشد حصار عافیت آب در گوهر نمی گردد ز حال خویشتن در تلاش اوج عزت هر که می سوزد نفس سعی چون خورشید دارد در زوال خویشتن می کشد در خاک و خون رنگین لباسی خل... »

آرام را خرام تو آتش عنان کند – صائب تبریزی

آرام را خرام تو آتش عنان کند – صائب تبریزی

آرام را خرام تو آتش عنان کند آیینه را حجاب تو آب روان کند بی درد بلبلی که در ایام جوش گل اوقات صرف خاروخس آشیان کند چون لاله سرخ روی برآید ز زیر خاک هر کس به خون قناعت ازین سبز خوان کند برگشتنی است پرتو خورشید بی زوال صد سال اگر قرار درین خاکدان کند نقصان نمی رسد به خریدار احتیاط حاشا که این متاع گر... »

از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد – صائب تبریزی

از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد – صائب تبریزی

از ان سرو از درختان سرفرازی بیشتر دارد که با دست تهی صد بینوا را زیر پا دارد به کیش مردم بیدار دل کفرست نومیدی چراغ اینجا امید بازگشتن از شرر دارد از ان جوش نشاط از سینه خم کم نمی گردد که از معموره آفاق خشتی زیر سر دارد به دامانش نیاویزم، به دامان که آویزم؟ همین صبح است در عالم که آهی در جگر دارد اگ... »

آرزو بسیار و آهم در دل درویش نیست – صائب تبریزی

آرزو بسیار و آهم در دل درویش نیست – صائب تبریزی

آرزو بسیار و آهم در دل درویش نیست دشت پر نخجیر و یک ناوک مرا در کیش نیست خانه اهل تعلق شاهراه حادثه است دزد هرگز در کمین کلبه درویش نیست سایه از ویرانه ما می کند پهلو تهی خانه ما از هجوم جغد پر تشویش نیست تیر روی ترکش محشر بود مژگان او فتنه را دلدوزتر زین ناوکی در کیش نیست ای سکندر تا به کی حسرت خور... »

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا – صائب تبریزی

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا – صائب تبریزی

ارگ چه سیل فنا برد هر چه بود مرا ز بحر کرد کرم خلعت وجود مرا ز بند وصل لباسی مرا برون آورد اگر چه مه چو کتان سوخت تار و پود مرا ستاره سوخته ای بود چون شرر جانم ز قرب سوختگان روشنی فزود مرا ز عمر رفته نصیبم جز آه حسرت نیست به جا نمانده ازان شمع غیر دود مرا چنین که روی مرا کرده بی حیایی سخت عجب که چهر... »

آرزو در دل بسوزان، عود در مجمر گذار – صائب تبریزی

آرزو در دل بسوزان، عود در مجمر گذار – صائب تبریزی

آرزو در دل بسوزان، عود در مجمر گذار خاک بر لب مال لب رابر لب کوثر گذر قطره خود رادرین دریا چوگوهرساختی دست خودراچون صدف برروی یکدیگرگذار تارسد وقتی که سازی تختگاه از تاج زر سربه زانوی صدف یک چند چون گوهر گذار در سرای مردم بی برگ چون مهمان شوی مهر بر لب زن ،فضولی رابرون در گذار می شود جان تازه از آمی... »

از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید – صائب تبریزی

از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید – صائب تبریزی

از ان گلشن دل گستاخ من گل چیده می آید که چشم باغبان آنجا زخود پوشیده می آید دل از گستاخی من جمع کن کز شرم رسوایی نگاه از چشم من بیرون چو مو از دیده می آید چرا آزاده در وحشت سرایی لنگر اندازد که سرو از خاک بیرون ساق بر مالیده می آید کنار بحر کشتی را کمینگاه خطر باشد از ان دایم نفس از دل به لب لرزیده ... »

از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب – صائب تبریزی

از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب – صائب تبریزی

از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب نادان کند حواله ز غفلت به آفتاب از روی آتشین تو دل آب می شود از روی آفتاب شود چشم اگر پر آب نتوان به هیچ وجه عنانش نگاه داشت حسنی که شد ز حلقه خط پای در رکاب از نازکی به موی میانش نمی رسد هر چند زلف بیش کند مشق پیچ و تاب در ابر از آفتاب توان فیض بیش برد ما می بریم لذت دی... »

از انقلاب دهر نیفتم ز اعتبار – صائب تبریزی

از انقلاب دهر نیفتم ز اعتبار – صائب تبریزی

از انقلاب دهر نیفتم ز اعتبار گرد یتیمی گهرم، چون شوم غبار چون سرو نیست بی ثمری بار خاطرم کج می کنم نگه به درختان میوه دار از مشرب وسیع، درآفاق گشته ام با مهر، هم پیاله و با صبح، هم خمار از روی گرم عشق فروزد چراغ من آتش مرا به رقص درآرد سپندوار کاه سبک عنان ز ملاقات کهربا درعهد بی نیازی من می کند کنا... »

از آب زندگی به شراب التفات کن – صائب تبریزی

از آب زندگی به شراب التفات کن – صائب تبریزی

از آب زندگی به شراب التفات کن از طول عمر صلح به عرض حیات کن دست و دل گشاده عنانگیر دولت است ز احسان بنای دولت خود با ثبات کن غافل ز تلخکامی بی حاصلان مشو شیرین دهان بید به آب نبات کن از زخم سنگ نیست در بسته را گزیر روی گشاده را سپر حادثات کن از وضع ناگوار جهان، دیده را بپوش این خار را گل از عدم التف... »