گلستان – سید احمد حدیث

گلستان
هر که آمد در گلستان یک گلی بر چیده رفت
خنده های گل بدید و خار گل نا دیده رفت
بعد آن رنگش خزان و دل پریشان دیدمش
در میان خار بوستان ، زرد و زار نالیده رفت
گفتمش خود بر گزیدی ناله ات از بهر چیست؟
یک اشاره سوی دل کرد، این بلا نشنیده رفت
گفتمش ای گل چرا آن را زبونش کرده یی؟
گفت ما را هر که جوید در بلا غلتیده رفت
دیدمش حرفش بجاست،ای عاشقان پندش نگر
ورنه در گرداب زلفش سالها پیچیده رفت
ای “حدیث” هوشیار باش و دل مبند بر مهوشان
شور بخت از خود ببیند نیک بخت خندیده رفت
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.