کامی نرانده ايم و

کامی نرانده ايم و
کامی نرانده ايم و دل از دست داده ايم
گمراه سر بر سينه صحرا نهاده ايم
چون گوهر رميده به درگاه ساحليم
در حسرت نوازش دستی فتاده ايم
محروم از نياز رفقيان شب نشين
چون شمع مرده يی به مزاری فتاده ايم
در انتظار گرمی اندام همدمی
آغوش را به عجز و تمنا گشاده ايم
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.