چشم صوفی غلام نبی عشقری

چشم مستت گر ببيند چهرهء زرد مرا
لعل شرينت نمايد چارهء درد مرا
پيكر خود خاك راهت ساختم آخر چرا
می تكانی دايم از دامان خود گرد مرا
خاطر شادش مباد از مرگ من غمگين شود
بيخبر مانيد ياران ناز پرورد مرا
من ز جنس درد و غم بار تجارت بسته ام
جز زيان سودی نباشد برد و آورد مرا
ای رقيب خاين از دست تو گشتم داغ داغ
ساختی آشفته آخر دستهء ورد مرا
سالها شد سر نكرده پيش در ويرانه ام
هيچ رحمی نيست خورشيد جهان گرد مرا
در حيات خود از او هرگز نديدم بهره يی
دور سازيد از مزارم يار نامرد مرا
صوفی غلام نبی عشقری رح

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.