چادر زرد – سید احمد حدیث

چادر زرد
ترا عاشق شدم من می پذیرم
نپنداری به عشقت بی بصیرم
به دست و پا زدی زولانه عشق
مرا کردی به زندانت اسیرم
به دل گفتی دگر رویت نبینم
بگفتم نقش رویت در ضمیرم
چو بودم آهن و فولاد دوران
مرا عشقت نمود خورد و خمیرم
سعادت در برم هر روزه میشگفت
کنون باشم چو آن دشت کویرم
جوان بودم چو شاخ تازه خندان
بیا بنگر که عشقت کرده پیرم
بدیدم چادر زرد بر سر تو
که فال بد ببینم ای منیرم
بگویم این حقیقت بر تو ای دوست
چه زیبایش نمودی آن حریرم
ولیکن عقل من این راز بگشود
هر آن کس با تو افتد شد زحیرم
بدین معنا که دور باش از بر من
به رنگ چادرم افتی نگیرم
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.