پيری رسيدو فصل

پيری رسيدو فصل
پيری رسيد و فصل جوانی دگر گذشت
ديدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت
ما را دگر چه چشم اميدی ز پيری است
کز پيش من جوانی با چشم تر گذشت
گو بعد من کسی نکند هيچ ياد من
اين خواب و اين خيال نيرزد به سرگذشت
ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب
در بحر آب ديده و خون جگر گذشت
از دست کار من شد و جانم بلب رسيد
از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت
با سادگی بساز نظاما که سهلتر
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت
شاعر: نظام وفا
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.