پوشيده چون جان ميروی

پوشيده چون جان ميروی
پوشيده چون جان ميروی اندر ميان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون ميروی بی من مرو، ای جانِ جان بی تن مرو
از چشم من بيرون مشو، ای شعله ی تابان من
هفت آسمان را بر درم، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
ای ديدن تو دين من، وی روی تو ايمان من
بی پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
در پيش يعقوب اندر آ، ای يوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم، وز خويشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده، در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آبست تو، ای باغ بی پايان من
يک لحظه داغم می کشی، يکدم به باغم می کشی
پيش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پيش از جانها، وی کان پيش از کانها
ای آن پيش از آنها، ای آن من، ای آن من
چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست
انديشه ام افلاک نيست ای وصل تو کيوان من
بر ياد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه يی حيران من
ای جان چو ذرّه در هوا، تا شد ز خورشيدت جدا
بی تو چرا باشد؟! چرا؟! ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدين من، ره دان من، ره بين من
ای فارغ از تمکين من! ای برتر از امکان من
شاعر: مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.