پنجره – اسد بدیع

پنجره
صدای کوچه نیاشفت خواب پنجره را
نخوانده هیچ نسیمی، کتاب پنجره را
تمام خانه پر از درد نامه ی تردید
به چاره کس نرساند ، اضطراب پنجره را
به خانه خانه شب آوردگار هدیه کند
به تشنگان سحرگه ، سراب پنجره را
رکود این شب بی انتظار میکشدم
بگام سنگ که بسته ، شتاب پنجره را ؟
به جرم قاصدی نورو رهگشایی باغ
بریده اند گلوی شباب پنجره را
دری گشوده نشد در شبان کهنه ی شهر
کسی به خانه نبرد آفتاب پنجره را
به هر که مینگری از بهار گوید و لیک
نهاده است برویش نقاب پنجره را
(اسد بدیع)
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.