از عاشقی فقط همین قیل و قال ماند
بلبل که از فراق گلش نغمه سر دهد
هر غنچه گل نبود عجب در خیال ماند
یک روز که وعده کرده و گفتا دهم مراد
چشمم که راه کشید چو روزم به سال ماند
بودم چو کودکی خبر از این و آن نبود
ای وای از جوانی چه زود از جدال ماند
از بس کشیده این دل مسکین چو بار غم
وز پا فتاده گشته و معیوب حال ماند
رستم ز رزم و بزم که شد شهره زمان
ما هم ز مهر عشق همین یک کمال ماند
گیتی دگر گون است گهی سبز وزرد و سرخ
دیدم نگار خویش چه محکم خصال ماند
سید احمد حدیث