وصف قلم – سید احمد حدیث

وصف قلم
چون بگویم با تو ای گلگون قلم
بحر تو پایان ندارد ای صنم
آب رحمت می چکد منقار تو
گر نباشی خون ببارد زین رقم
من کویرم از تو چون بوستان شوم
نم نمی باران اگر باری به دم
من گدای کوی تو باشم همیش
اغبرم سلطان شدم در این حرم
از سمای امدی و بر سما ام می بری
والقلم ما یستطرون گفت اکبرم
مفلسی بودم به پیش دیگران
از تو یافتم جمله دینار و درهم
هر چه دارم از تو باشد ای قلم
بی تو باشد زندگی درد و الم
از تو یافتم من صفای خویش را
از تو بشناختم خدای خویش را
بی تو هستی سنگ و خاری بیش نیست
بی تو عالم یک کناری بیش نیست
بشکنانی غول و زنجیر ها به حق
در س آزادی به ما دادی سبق
مونسی شب های تار من رفیق
چون تو باشی غمگسار من شفیق
زندگی را از تو آموختم نگار
روح باشی در تن جسم نزار
بی تو باشد ان فلاتون هیچ هیچ
ان ار ستو از خمت یک قطره پیچ
از تو فردوسی بشد نام و نشان
از تو مو لانا برفت بر اسمان
بوعلی ، فارابی ، بیرونی قوام
از تو یافتند ، شهرت و جا و مقام
گر نبودی خاک پنهان کرده بود
در دل خویش راز جولان کرده بود
راز هستی را شگافتی مو به مو
از دل خاک هر چه بود کردی برو
کهکشان را طی نمودی بی ملک
شق نمودی پرده های این فلک
هر که از تو دور گشته بی گمان
مانده محروم از همه عیش زمان
نیمه های شب بگفتی هر سخن
خیز از خواب گرانت جان من
من به تو آورده ام معنا بسی
راز دل با تو بگویم چون کسی
خامه ام شق شد زبانش آتشین
بارک الله گفت صد ها آفرین
لیک قدرش را ندانت هر کسی
نزد نادان خوار می بینم بسی
چون قلم بشکست همه بشکسته شد
آن در معنا به رویم بسته شد
گر قلم چون بشکند دانم یقین
رسته گاری را نه بینیم بر زمین
کشور ما قدر ان نشناخته است
امن و آرامی ز ما بشتافته است
هر که رازی گفت با تو ای قلم
راز ان پنهان نکردی دم بدم
شاخه دادی بر گ دادی راز را
تا به عالم بشنود آواز را
نازم ان رازی که تو فاشش کنی
در میان کوره ها داشش کنی
بعد ان چون پخته گردد راز ها
سر برون ارد کند اواز ها
چاشنی گردد به هر صاحب خرد
در مذاقش چون تو را قیمت خرد
وصف تو بر من گرانی ها کند
عشق تو بر من جوانی ها کند
سید احمد حدیث
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.