هـمــی ریـزد مــیـان بــاغ، لؤلؤهـا بــه زنــبــرهـا – منوچهری دامغانی

هـمــی ریـزد مــیـان بــاغ، لؤلؤهـا بــه زنــبــرهـا
همـی سـوزد مـیان راغ، عـنـبـرهـا بـه مـجـمـرها
ز قـرقـویی بـه صـحـراهـا، فـروافـکـنـده بـالـشـها
ز بـوقـلـمـون بـه وادیها، فـروگـسـتـرده بـسـتـرها
زده یـاقـوت رمـانـی بــه صـحـراهـا بـه خـرمـنـهـا
فشانده مشک خرخیزی، بـه بـستانها بـه زنبـرها
بـه زیر پـر قـوش انـدر، هـمـه چـون چـرخ دیبـاهـا
بـه پـر کبـک بـر، خـطی سیه چـون خط محـبـرها
چـو چـنـبـرهـای یـاقـوتـیـن بـه روز بــاد گـلـبـنـهـا
جـهنده بـلبـل و صـلصـل، چـو بـازیگر بـه چـنبـرها
همه کـهسـار پـر زلـفـین مـعـشـوقـان و پـر دیده
همـه زلـفـین ز سـنـبـلـها، همـه دیده ز عـبـهرها
شـکـفـتـه لاله نعـمان، بـسـان خـوب رخـسـاران
بـه مشک اندر زده دلها، بـه خـون اندر زده سرها
چو حورانند نرگسها، همه سیمین طبـق بـر سر
نــهـاده بــر طــبــقــهـا بــر ز زر ســاو ســاغــرهـا
شـقایقهای عشق انگیز، پـیشـاپـیش طاووسـان
بــسـان قـطـره هـای قـیـر بــاریـده بــر اخــگـرهـا
رخ گـلـنـار، چـونـانـچـون شـکـن بـر روی بـتـرویان
گـل دورویـه چــونـانـچــون قـمـرهـا دور پــیـکـرهـا
دبــیـرانـنـد پــنـداری بــه بــاغ انـدر، درخــتــان را
ورقــهـا پــر ز صــورتــهـا، قــلــمــهـا پــر ز زیـورهـا
بــسـان فـالـگـویـانـنـد مـرغـان بــر درخــتــان بــر
نـهـاده پـیش خـویش انـدر، پـر از تـصـویر دفـتـرها
عـروســانـنـد پــنـداری بــه گـرد مـرز، پــوشـیـده
همه کفها بـه سـاغرها، همه سرها بـه افسرها
فــروغ بـــرقــهــا گــویــی ز ابـــرتـــیــره و تـــاری
کـه بـگـشـادند اکـحـلـهای جـمـازان بـه نشـتـرها
زمین محراب داوودست، از بـس سبـزه، پـنداری
گـشـاده مرغـکـان بـر شـاخ چـون داوود حـنجـرها
بهاری بـس بـدیعست این، گرش بـا ما بـقابودی
ولــیـکــن مــنــدرس گــردد بــه آبــانــهــا و آذرهـا
جــمـال خــواجــه را بــیـنـم بــهـار خــرم شـادی
کـه بـفـزایـد، بـه آبــانـهـا و نـگـزایـدش صـرصـرهـا
خـجـسـتـه خـواجـه والـا، در آن زیبـا نگـارسـتـان
گـراز آن روی ســنـبــلـهـا و یـا زان زیـر عــرعـرهـا
خداوندی که نام اوست، چون خورشید گسترده
ز مـشـرقـهـا بـه مـغـربـهـا، ز خـاورها بـه خـاورها
بـه پـیش خـشـم او، همواره دوزخـها چـوکـانونها
بـه پـیش دسـت او جـاویـد دریـاهـا چـو فـرغـرهـا
خــرد را اتــفــاق آنـســت بــا تــوفــیـق یـزدانـی
که فرمان می دهند او را برین هر هفت کشورها
مه و خـورشـید، سـالاران گـردون، اندرین بـیعـت
نشـسـتـسـتـند یکجـا و نبـشـتـسـتـند محـضرها
چـه دانی از بـلاغتـها، چـه خـوانی از سـخـاوتـها
که یزدانش بـداده ست آن و صد چـندان و دیگرها
فـریش آن مـنظـر میمون و آن فـرخـنده تـرمـخـبـر
کـه مـنـظـرهـا ازو خـوارنـد و در عـارنـد مـخـبـرهـا
الـا یـا ســایـه یـزدان و قــطــب دیـن پــیـغــمـبــر
بـه جود اندر چو بـارانها، بـه خشم اندر چوتـندرها
بــهـار نـصـرت و مـجـدی و اخـلـاقـت ریـاحـیـنـهـا
بـهشـت حـکـمت و جـودی و انگشـتـانت کوثـرها
سـتـمـکـاران و جـبـاران بـپـوشـیدنـد از سـهمـت
همه سرها بـه چـادرها، همه رخـها بـه معجـرها
بـود آهنگ نعـمـتـها، همـه سـالـه بـه سـوی تـو
بـود آهنـگ کـشـتـیها، همـه سـالـه بـه مـعـبـرها
کـف راد تـو بـازسـت و فـرازسـت اینـهمـه کـفـها
دربـارت گشاده ست و بـبسته ست اینهمه درها
مکارمها بـه حـلم تـو گرفـتـه سـت اسـتـقـامتـها
کـه بـاشـد اسـتـقـامتـهای کـشـتـیها بـه لنگـرها
هـمـی تـا بــر زنـد آواز بــلـبـلـهـا بـه بــسـتـانـهـا
هـمـی تـا بـر زنـد قـالـوس خـنـیاگـر بـه مـزمـرهـا
بـه پـیروزی و بـهروزی، همـی زی بـا دل افـروزی
بـه دولـتـهـای مـلـک انـگـیز و بـخـت آویز اخـتـرها

Hits: 0

:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.