نگاه کن که نريزد

نگاه کن که نريزد
نگاه کن که نريزد، دهی چو باده بدستم
فدای چشم تو ساقی، بهوش باش که مستم
کنم معالجه يکسر به صالحان می کوثر
بشرط آنکه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
بوجه خير و تصدق، هزار توبه شکستم
چنين که سجده برم بی حفاظ پيش جمالت
بعالمی شده روشن که آفتاب پرستم
کمند زلف بسی گردنم ببست به مويی
چنان فشرد که زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ ميدهدم توبه و نه پير مغان می
ز بس که توبه نمودم، زبس که توبه شکستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پی زلفش
که در ميان دو دريای خون فتاده نشستم
ز قامتت چه گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت قيامت بقامتيست که هستم
نداشت خاطرم انديشه يی ز روز قيامت
زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم
بخيز از بر من، که از خدا و خلق، رقابت
بس است کيفر اين يک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به يغما بهشت تو، روزی
که دل به گندم آدم فريب تو بستم
شاعر : يغمای جندقی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.