نو بهار آمد و شد

نو بهار آمد و شد
نو بهار آمد و شد زنده جهان بار دگر
تو مرا زنده کن از ساغر سرشار دگر
تا بود فصل گل و صحبت ساقی هرگز
نروم جای دگر، من نکنم کار دگر
من بيک زخم تو ای چرخ نيافتم از پای
گر بود عمر ببينيم بپيکار دگر
نقش گيتی همه واژون شده دستی از غيب
که کشند نقش دگر باز به پرگار دگر
روزگاريست که شد قصه منصور از ياد
نشنيدم انا الحق ز سر دار دگر
گرهی چند فزودند برين رشته دريغ
حل دشوار نمودند به دشوار دگر
هيچ کس بار غم از خاطر من دور نکرد
بر سر بار نهادند همان بار دگر
شاعر: استاد خليل الله خليلی
بکوشش: احمد فهیم هنرور
استانبول، ترکیه
2002-2003
:: ADVERTISEMENTS ::
Share:

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.